<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>قا قا لی لی</title>
<link>http://ghaghalili.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 11 Nov 2009 23:30:52 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>دیوار</title>
<link>http://ghaghalili.blogfa.com/post-405.aspx</link>
<description>http://www.guardian.co.uk/world/gallery/2009/oct/20/berlinwall-germany&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Wed, 11 Nov 2009 23:30:52 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ghaghalili&amp;postid=405</comments>
<dc:creator>ghaghalili</dc:creator>
<guid>http://ghaghalili.blogfa.com/post-405.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://ghaghalili.blogfa.com/post-404.aspx</link>
<description>
&lt;span dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;p&gt;The Men Who Stare at Goatsرو دیدیم. چند وقت به خاطر حال و روزم، به خاطر
کتاب‌هایی‌ که خوندم، آدمهایی که دیدم و اتفاق‌هایی‌ که افتاد زیاد در
معرض این نوع نگاه به جهان بودم. برای همین فیلم برای من جذاب بود. اینکه
کسی‌ یا کسان دیگه‌ای‌ هم به جهان اینطوری نگاه می‌کنن، اینکه انگار موج
آگاهی‌ اطراف من یک دفعه قوی شده و من رو هم به همون سمت میبره. چند بار
نصف و نیمه از این تجربه و تاثیر شروع روند  آگاهی‌ نوشتم ولی‌ پست نکردم.
فکر کردم کسی‌ که این موج نرسیده بهش نمیفهمه و کسی‌ که بهش رسیده نیازی
به حرف‌های من نداره. ولی‌ خوب، این فیلم رو ببینید. اگر سوار موج بیداری
شده باشید براتون جالبه. طرح پوسترش هم خیلی‌ برام جالب بود. البته بعد از
فیلم. قبلش نمیدونستم داستان فیلم چیه. بعد از فیلم ولی‌ دیدن پوستر آهم
رو در آورد. گریم جرج کلونی هم بدترین قسمت فیلم بود. گند زده بود به کل
دخترکشی این آدم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ولی‌ چیز جالبتری توی فیلم به نظرم رسید. جالبتر از موضوع اصلی‌
داستان. یه موقع دوستی‌ داشتیم توی دانشگاه که روی لبهٔ میزش سرباز‌های
پلاستیکی با تانک و پرچم چیده بود و یک صحنه نبرد تمام عیار درست کرده
بود. این صحنه هر روز عوض میشد. ۲ تا لشکر به طرف هم پیشروی میکردن و هر
روز چند سرباز از هر لشکر میمردن و سرباز‌های جدید جایگزین میشدن. هر بار
که از کنار اون میز رد میشدم با خودم فکر می‌کردم جنگ هیچ وقت توی ذهن هم
دانشگاهیم تموم نشده. منظورم جنگ سرباز‌های پلاستیکیه. همیشه فکر می‌کردم
پسر کوچیکی که توی این مرد زندگی‌ می‌کنه هنوز سیر نشده از ساختن این
تراژدی. امروز که فیلم رو میدیدم با خودم فکر کردم دنیا رو همین مرد‌ها
اداره می‌کنن. مرد‌هایی‌ که قد کشیدن و موی صورتشون کلفت شده، ولی‌ پسر
کوچیک درونشون هنوز درگیر سرباز‌های پلاستیکیه. فرقش فقط اینه که این
مرد‌ها توی &lt;span dir=&quot;rtl&quot;&gt;با&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;rtl&quot;&gt;ز&lt;/span&gt;ی بزرگسالیشون، به جای سرباز‌های پلاستیکی، سرباز‌های
واقعی‌ جلوی هم گذاشتن. زندگی‌‌ها میجنگن، تفنگ‌های واقعی‌ دست
سرباز‌هایی‌ از جنس گوشت‌و خون، سناریو‌های کودکی مرد‌های کوچیک رو بازی‌
می‌کنن و به خاک میفتن. همونطور که سرباز‌های پلاستیکی میفتادن. و جایگزین
میشن. برای مرد کوچیکی که لشگرش رو توی میدون چیده، همهٔ سرباز‌ها برابرن.
همه یکدست، که از پلاستیک سبز ساخته شدن، با فیگور‌های مختلف. بعضی‌‌ها
تفنگ تو دستشون، بعضی‌‌ها دارن نارنجک پرت می‌کنن، و مرد کوچیک بعضیشونو
به خاک میندازه و با نیروهای جدید جایگزین می‌کنه، چون قاعده بازی‌ اینه.
و بعد ترسناک تر از همهٔ اینا اینه که این جنگ هرگز تموم نمی‌شه و هرگز
هیچ طرف برنده نخواهد بود. مثل جنگ ارتش‌های دوست من که یک مغز هر دو لشگر
رو پیش میبرد و برای همین هر دو لشگر با اینکه پیروزی‌ها و برتری‌های جزئی
داشتن، ولی‌ در نهایت به هر دو گروه به یک اندازه آسیب میرسید و باز هم
مساوی پیش میرفتن.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;چیزی که برام توی فیلم جالب بود ترکیب این دو تا بود. این جنگ لعنتی
پیش میره چون مغز‌هایی‌ که همهٔ لشگر‌های دنیا رو پیش میبرن در واقع فقط
یک مغزن. آگاهی‌ ای‌‌ که توی عمق خودش غرق شده و توان مشاهدهٔ خودش از
بیرون رو نداره. این جنگ‌ها پیش میره. شاید یک روزی تفکّر &lt;span dir=&quot;rtl&quot;&gt;غا&lt;/span&gt;لب جهان همین
باشه. روزی که جنگ دیگه چیز بدی نباشه و حتا بز‌ها هم به جنگ عادت کرده
باشن.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شاید هم بیداری &lt;span dir=&quot;rtl&quot;&gt;غا&lt;/span&gt;لب بشه. بعد از &lt;span dir=&quot;rtl&quot;&gt; یک&lt;/span&gt; دورهٔ گذار بزرگ، بعد از یک ضربهٔ
بزرگ. بعد از اینکه هر چیزی که باعث شد دوست من سرباز هاشو یک روز از سر
میزش جمع کنه، جاری بشه توی مغز‌های همهٔ پسر‌های کوچیکی که قد کشیدن و
موهای صورتشون کلفت شده.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پانوشت: بابت غلط‌های دیکته ایی عذر می‌خوام. با بهنویس تایپ می‌کنم و یکم کنترلش سخته. فونت فارسی‌ ندارم.&lt;/p&gt;&lt;/span&gt;
</description>
<pubDate>Wed, 11 Nov 2009 10:24:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ghaghalili&amp;postid=404</comments>
<dc:creator>ghaghalili</dc:creator>
<guid>http://ghaghalili.blogfa.com/post-404.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://ghaghalili.blogfa.com/post-403.aspx</link>
<description>
&lt;span dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;p&gt;گربه اسیر پنجره است، پنجره اسیر حصار و دل‌ رهگذران هر روز کوچه اسیر حسرت نگاه گربه که لای شکاف هر دیوار چنبره زده.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;گربه! دلم می‌خواهد باور کنم که روز عبورت از هر چه پنجره و حصار و دیوار و بند نزدیک است. در نگاهت آگاهی‌ میبینم.&lt;/p&gt;&lt;/span&gt;
</description>
<pubDate>Sat, 03 Oct 2009 08:50:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ghaghalili&amp;postid=403</comments>
<dc:creator>ghaghalili</dc:creator>
<guid>http://ghaghalili.blogfa.com/post-403.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://ghaghalili.blogfa.com/post-402.aspx</link>
<description>&lt;span dir=&quot;rtl&quot;&gt;ای خدا! اینهمه ستم کرده ای، دست پس بکش و این عشق را بگذار که بماند.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Thu, 01 Oct 2009 07:42:49 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ghaghalili&amp;postid=402</comments>
<dc:creator>ghaghalili</dc:creator>
<guid>http://ghaghalili.blogfa.com/post-402.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://ghaghalili.blogfa.com/post-401.aspx</link>
<description>&lt;span dir=&quot;rtl&quot;&gt;تو اگر با همین شکوه همیشه حاضر باشی‌، من هرگز طعم رسیدن
را نخواهم چشید. باید پیدایت کنم، روبرویت بنشینم، در چشمانت خیره شوم و
با نگاهم تحقیرت کنم... آنوقت نفسی از سر آسودگی می‌کشم و از فهرست کارهای
در دست انجامم، یکی‌ را خط میزنم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span dir=&quot;rtl&quot;&gt;پانوشت: سرطان را هم میشود مثل هندوانه گاز زد و بلعید&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Sun, 13 Sep 2009 10:20:03 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ghaghalili&amp;postid=401</comments>
<dc:creator>ghaghalili</dc:creator>
<guid>http://ghaghalili.blogfa.com/post-401.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://ghaghalili.blogfa.com/post-400.aspx</link>
<description>
&lt;span dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;p&gt;از همان کافه، وقتی‌ توی چایم خامه و دارچین ریختم
و تند تند با تو از خاطرات کافه‌های تهران حرف زدم، بی‌ اینکه مطمئن باشم،
گوشه ای‌ از ذهنم طناب پلاستیکی آبی‌ رنگ، از نرده‌های مشرف به واترفرانت،
بالای سطح صاف و تیره اقیانوس تاب میخورد. برای همین خواستم که نرده ها را
دیده باشی، خواستم ب&lt;span dir=&quot;rtl&quot;&gt;ن&lt;/span&gt;شینی‌ روبروی نرده‌ها و نگاه کنی‌.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;طناب آبی‌ پلاستیکی برای من یعنی‌ فشار تیز و برنده، آبی خشک و سرد، سرخ خیس و داغ، بنفش نمدار و کدر.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حالا میلرزم. باورم نمی‌شد که اینهمه زاویه داشته باشم. شاید از روزی
که با اطمینان امضا کردم که دلیلی‌ ندارم که به دست‌های زندگی‌ نچسبیده
باشم، یا لحظه ای‌ که محکم به مشاور گفتم که &quot;به هیچ عنوان&quot; قصد خودکشی‌
ندارم، طناب آبی ته ذهنم شروع به نوسان کرد. گاهی میشد که خوش خیال تر
باشم و خیال کنم که همهٔ کسانی‌ که به وسوسهٔ طناب آبی من باختند، شاید
اگر بهانه ای داشتند برای فقط لحظه ای درنگ، بازمی گشتند و به دستهای
زندگی‌ میچسبیدند. انتهای ذهنم از این خیال پر است که همیشه می‌توان به
زندگی‌ خندید. حالا ولی‌ فکر می‌کنم که رسیدن به لحظهٔ &quot;نیاز به درنگ&quot;
یعنی‌ هر چه قدر درنگ کنی‌ و صورتت را برگردانی‌ که تاب خوردن طناب آبی را
ندیده باشی‌، همان دیدن یک بار و همان درنگ یعنی‌ که تو بازخواهی گشت و با
طناب ابی ات بر فراز اقیانوس تاب خواهی‌ خورد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به روبرویت که زل زده بودی و چشمانت همه چیز را میدیدند به جز طناب آبی من، تنها دلیلی‌ که درنگ کردم و صورتم را گرد&lt;span dir=&quot;rtl&quot;&gt;ا&lt;/span&gt;ندم که تسلیم وسوسهٔ آبی &lt;span dir=&quot;rtl&quot;&gt;طناب&lt;/span&gt;
نشوم، این بود که تو راه بازگشت به خانه را نمیدانستی. تمام وجودم میلرزد
از وسعت این معنی‌ که بهانه ای اینچنین کوچک میتواند معنی‌ لحظهٔ ساده ای‌
که ما بودیم و اقیانوس بود و خورشیدی که غروب میکرد و طناب تبدار آبی
آویخته به نرده‌ها را در هم بتاباند.&lt;/p&gt;&lt;/span&gt;
</description>
<pubDate>Sun, 16 Aug 2009 13:16:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ghaghalili&amp;postid=400</comments>
<dc:creator>ghaghalili</dc:creator>
<guid>http://ghaghalili.blogfa.com/post-400.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://ghaghalili.blogfa.com/post-399.aspx</link>
<description>&lt;span dir=&quot;rtl&quot;&gt;چه مردانه ایستاده ای‌ مرد!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Sat, 01 Aug 2009 11:54:38 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ghaghalili&amp;postid=399</comments>
<dc:creator>ghaghalili</dc:creator>
<guid>http://ghaghalili.blogfa.com/post-399.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://ghaghalili.blogfa.com/post-398.aspx</link>
<description>هری پاتر و شاهزاده دو رگه را دیدید؟ صحنه آخر که صدها نفر با چوبدستی افروخته مثل شمع روشن، در سکوت دستهایشان را رو به آسمان بلند کردند و علامت شوم محو شد شما را به یاد چیزی نیانداخت؟&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Sat, 18 Jul 2009 21:39:02 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ghaghalili&amp;postid=398</comments>
<dc:creator>ghaghalili</dc:creator>
<guid>http://ghaghalili.blogfa.com/post-398.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://ghaghalili.blogfa.com/post-397.aspx</link>
<description>چه کودک بودم و زندگی چه سطح وسيعی داشت. کاش ندويده بودم.&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Fri, 17 Jul 2009 12:32:28 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ghaghalili&amp;postid=397</comments>
<dc:creator>ghaghalili</dc:creator>
<guid>http://ghaghalili.blogfa.com/post-397.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://ghaghalili.blogfa.com/post-396.aspx</link>
<description>چند بار دیگر شده و خواهد شد که دنیا اینهمه جای بدی باشد؟ که دریاچه ها و باتلاقها خشک بشوند و پرنده ها بگریزند و لاکپشت ها بسوزند و کوهها تحقیر شوند و سینه یوز ایرانی به گلوله بدرد و برادر به خاک بیفتد. &lt;/p&gt;&lt;p&gt;وقتش رسیده که قلبت را رو به ما بگشایی.&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Wed, 15 Jul 2009 06:46:22 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ghaghalili&amp;postid=396</comments>
<dc:creator>ghaghalili</dc:creator>
<guid>http://ghaghalili.blogfa.com/post-396.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
