|
شبها از سه به بعد اگه بیدار باشیم، حرفهای من و ملو از محدوده زندگی روزمره خارج میشه و از لایه های زیرتر فکرهامون بالا میاد. وقتهایی که من چهارزانو می شینم روی تخت و ملو روی صندلیش هی تاب تاب می خوره و یکیمون دو جمله می گه و اون یکی لبهاش رو به نشونه ی "چه می دونم" فشار می ده به هم و شونه هاشو بالا می ندازه. این حرفها ولی روزهای بعدتر بخش مهمی از ذهن من رو زیر سایه شون می گیرن و درگیرم می کنن. نتیجه یکی از همین شبها این مرور آشفته ست که این روزها گاه و بیگاه از زندگیم می کنم. مرور روزها، آدمها، حسرتها؛ و بعد هی یاد تو میفتم. هی یاد تو. و هی می ترسم. دوست ندارم که تو حسرتی توی دل من باشی و هر بار به خودم میام گونه هام میسوزه از هجوم سیلی های حقیقتی که "توی لعنتی حسرت بزرگ زندگی منی". گاهی فکر می کنم که چرا تو و چرا فقط تو؟ از این می ترسم. از اینکه سه سال بعد، ساعت 7 صبح، تخم مرغ که سرخ می کنم و سایه ی آفتاب که صورتم رو پوشونده، توی چهارچوب در آشپزخونه ظاهر بشی. از اینکه پنج سال بعد روبروم روی صندلی نشسته باشی و لبخند بزنی و نتونم دفاع کنم. از اینکه هفت سال بعد ساعت 11 شب که وارد اتاق خوابم می شم روی لبه ی تخت نشسته باشی. از این می ترسم که تو همیشه باشی و من حتا روزی که مردم، با ترازویی توی دستم دفن بشم که از روزی که تو رو کشف کردم با خودم یدک می کشم. و با این بار لعنتی که حالا جزئی از شونه هام شده و نمی تونم رها بشم از زیرش. و این خیال غمگینی که هی لبریز میشه از "چرا". و همیشه دل دل کردن توی این تردید که ایکاش دست یافتنی میشدی و توی خاک خیالم دفنت می کردم یا همینطوری که هستی با بالهای شکوهمندت توی آسمون حسرتهام پرواز می کردی و از شدت شکستن به جای بلند کردن سرم، رد سایه ت روی زمین رو دنبال می کردم (و می کنم). ملو یادته گفتی می ترسی از اینکه روزی برسه که مقایسه کنی و سرخورده بشی؟ بار بعدی که روی تختت چهارزانو نشستم و ساعت از سه گذشته بود بیا فکر کنیم به اینکه درک نامجو مهمتره یا درک متقابل. |
||
|
+
شنبه نوزدهم بهمن 1387
|
|
||