تبليغاتX
قا قا لی لی -
دو هفته ست که اینجا تقریبن هر روز برف باریده و ارتفاع برف از زانوهای من بلندتره. از خونه نشستن خسته شدم ولی از راه رفتن به سختی روی برف و یخ هم حوصله م سر رفته و باز دلم هوس آفتاب کرده. من عادت ندارم لباسهامو فصلی کنم و همیشه همه ی لباسهام توی کمدم دم دسته. مثلن شلوار پشمی م با شلوار کوتاه نخی م روی یه چوب لباسی آویزون شدن و وقتی شلوار پشمی رو بر میدارم لجم می گیره.

این روزا زیاد آشپزی کردم. ذوق یاد گرفتن چای هندی داشتم و حالا که یاد گرفتم تمام بدنم به خارش افتاده به خاطر این همه ادویه. دیشب با کسی کمی حرف زدم و هی سعی کردم از دستش عصبانی باشم ولی انگار دیگه حوصله عصبانیت هم ندارم.

شب سال نو رفتیم downtown که هیچ خبری نبود. رستورانها طبق معمول ساعت یازده تعطیل کرده بودن. یه هات داگ گرفتیم از کنار خیابون و روبروی ساعت زیر برف ایستادیم و گاز زدیم. ساعت 12 هم برگشتیم سمت قطار. بی هیچ مراسمی. بعدن تازه فهمیدیم ساعت شهر 5 دقیقه ای جلو بوده و به ایستگاه که رسیدیم صدای بوق ماشینا بلند شد. سال نوی ونکوور توی کلاب ها و بارها جشن گرفته میشه. برنامه عمومی ای مثل آتش بازی و شمارش معکوس اینجا نیست. اصولن یه کم عجیبه حالت این شهر که این همه فرهنگا توش قاطی شدن. مثلن هندی و ایرانی و چینی ایستادن روبروی ساعت ولی برای هیچکدوم مهم نیست که سال نو ه. ما هم سال نوی هندی رو جشن می گیریم هم سال نوی چینی رو هم سال نوی میلادی رو و هم نوروز رو و همه شون هم یه مزه دارن. انگار طعم همه چیز قاطی و ملایم شده اینجا.

دلم می خواد یه کار متنوعی انجام بدم. نمی دونم مثلن شاید یه کار هنری یا پختن یه چیز جدید. یه کار متنوع. پیشنهاداتی دارین؟

+ سه شنبه هفدهم دی 1387