تبليغاتX
قا قا لی لی -
گیزمو جان، خواستم اینجا برای تو بنویسم که چقدر خوشحالم که تو هستی که تنهایی من کمتر تنها باشد و بیشترش همدم تنهایی تو بشود. اصلن این یکی از ویژگی های دمخور شدن با دیگریست که تنهایی آدم با تنهایی دیگری قاطی بشود و حسی بسازد که هم تنهاست و هم نیست. حالا چه فرقی می کند تو بمانی یا نه؟ مهم این لحظه هاییست که با هم خندیدیم. از کجا معلوم چند بار دیگر باز هم با هم بخندیم و من بغضم بگیرد وسط خنده و باز احساس کنیم که تنهاییم؟

احساس می کنم بزرگتر شدم باز و این احساس خوبیست گیزمو جان. حالا تو هی "نچ نچ" کن وقتی گوشه ی لبهایم آویزان می شود و بهانه می گیرم. من ولی می فهمم چه می گویم.

گیزمو جان چه خوب است که تو هستی. حتا آنسوی کره زمین. مهم این است که هستی و من بهانه ی بهانه گرفتن دارم. دلم می خواهد نشسته باشی روی صندلی زیر نور چراغ و سرت پایین باشد و سرگرم کاری. بافتنی ببافی یا شاید روی لپ تاپت تلق تلق کد بزنی و من روبرویت بایستم و لبه راست شالگردنم را با دست راست بگیرم و پرت کنم روی شانه ی چپم و بگویم من رفتم و تو نگاهم نکنی و بگویی "به درک" و من مصرانه بگویم "گیزمو من برای همیشه می روم" و تو چموشانه زل بزنی به هر چیزی که در دستت داری و بگویی "گفتم به درک" و من هی در دلم بگویم "آه گیزمو جان! آه گیزمو جان" و قدمهای گنده بردارم به هیبت شتر و در را پشت سرم به هم بکوبم و هی فکر کنم که پس تکلیف کتابهایی که قرضت دادم چه می شود و هی در دلم بگویم "آه گیزمو جان! آه گیزمو جان". تو حتمن بلند می شوی و چای درست می کنی. روی کاناپه ات دراز می کشی و هی نفس عمیق می کشی. من می توانم تصویرت کنم که دستت زیر سرت است و موهایت روی دستت ریخته و انگشتهای پایت را داده ای به سمت کف پایت که واریسهایت کش بیایند و درد بگیرند و چشمهایت باز است رو به سقف اتاق و مغرورانه نمی شکنی.

آه گیزمو جان... خوب است که تو هستی و تنهاییت هر جای دنیا که باشی با تنهایی من گره می خورد. باور کن این لحظه ده برابر از آنی که متنفر باشم، دوستت دارم.

+ دوشنبه شانزدهم دی 1387