|
یک اتاق داریم که یک دی وی دی پلیر داره و یک پلی استیشن. حرف که برای گفتن کم آورده بودم نمی دونم از کجام این جمله خطاب به گیزمو صادر شد که "گیزمو جان! من واقعن هرگز نفهمیدم که چرا مایکل کورلئونه وقتی می خواست شوهر خواهرش رو بکشه فرستادش تو ماشین و همون جا تو خونه نداد ترتیبش رو بدن؟!". این من نبودم. این واقعن من نبودم. من واقعن حتا اسم مایکل کورلئونه رو امکان نداشت در هیچ حالت عادی یادم بیاد. منی که اوج درکم از سینما در پلنگ صورتی و مخمل خونه ی مادربزرگه اینها خلاصه میشه. نتیجه ی این گهرپرانی من ولی این شد که تصمیم گرفتیم بریم توی اتاق دی وی دی پلیر و گادفادر رو روی پرده بزرگ ببینیم. بعدش ولی اتفاق بهتری افتاد. توی اتاق دی وی دی پلیر سری کامل Planet Earth رو پیدا کردیم. این برای من یعنی یک اتفاق بزرگ. حالا بعد از دیدن کامل این سری احساس می کنم که رسالت من توی این دنیا تموم شده و باید بقیه ی عمرم رو بشینم هی اپیزودهای این سری رو دوباره نگاه کنم تا جام رحلت رو سر بکشم. امروز به این فکر می کردم که زودتر نامه خداحافظی م رو بنویسم که همه کارام انجام شده باشه. حتا امشب نیمه شب بر می گشتم خونه راهم رو کج نکردم که توی خیابون بمونم. سرم رو انداختم پایین و بی خیال راحت از وسط پارک تاریک و خلوت رد شدم. کار مهم من دیدن همین چیزایی بود که دیدم. چند روزی اینجا برف می بارید و هوا گرفته بود. امشب سرد بود ولی گاهی میشد ته آسمون رو هم دید و بعد از این همه شبایی که خیره شدم به آسمون، امشب با چشمای خودم ستاره ی براقی رو دیدم که فیشت افتاد. قلبم ایستاد و شروع کردم که آرزو کنم. ولی چیزی یادم نیومد. خواستم آرزو کنم که مستندساز طبیعت بشم ولی دیدم دنیا فقط به این آرزوهای "شدن" تا آخر پونزده سالگی گوش میده و تاریخ من گذشته. هی روی پنجه های پام بلند شدم و زل زدم به جایی که ستاره افتاده بود. آخرش سردم شد و رفتم. عادت بدی پیدا کردم که توی ذهنم می نویسم و ذهنم خیلی به سرعت به روز میشه. ببخشید که نبودم. باور می کنین که بعد از "باکسینگ دی" حتا میوه و سبزی و شیر و نون هم توی فروشگاه پیدا نمیشه؟ باور می کنین که خیابونای تهران یادم رفته باشه؟ و باور می کنین که مردم ونکوور تمام نسخه های موجود برای فروش فیلم "پرسپولیس" در این شهر رو قبل از کریسمس خریده باشن؟ |
||
|
+
دوشنبه نهم دی 1387
|
|
||