|
توی هواپیمایی که به سمت لندن می رفت لابلای خر و پف های نفر کناریم با خودم اتمام حجت می کردم که مسوولیت زندگی جدیدم روی دوش خودمه، که می خوام این زندگی رو با روی باز و نگاه مثبت شروع کنم، نه با غصه و دلتنگی و آه و اشک و یاد وطن و شکایت از غربت. اینکه نمی خوام دم به دم آه بکشم و یاد دلتنگی هام بیفتم. اینکه نمی خوام آهنگای سیاوش قمیشی در وصف غریب و غربت رو گوش بدم و غم بسازم برای دلم. اینجا و مخصوصن این اواخر سخت شده نگه داشتن اون قول و قرارا. روزایی هست که هی دلم بال بال می زنه که غر بزنه. راه میفتم تو خیابونا. به دلم هی می زنم. رنگ سرخ و نارنجی و سبز درختا و لطافت هوای خیس بارون خورده و سوز ملس باد روی گوشامو مثل مشت مشت اسمارتیز می زیرم تو حلق بچه بی قرار ته دلم تا آروم می گیره. نمی خوام هیچ خیابونی اینجا من رو یاد هیچ خیابونی توی تهران بندازه. نمی خوام وقتی اینجام هی به خودم حس نوستالژیک بدم و هی شعله شو بکشم بالا. می خوام همینجا باشم. توی همین لحظه. اگه خیال مهاجرت دارین حساب این لحظه ها رو از قبل با خودتون صاف کنین. غربت غریبی داره، تنهایی داره، دوری داره. خیلی چیزا دست شما نیست. خیلی وقتا می خواین برگردین و نمی تونین. خیلی وقتا باید برگردین و نمی تونین. آدمای غربت هم عجیبن. گاهی دنیا خالی میشه. خالی. در کنار همه اینا ولی اینم داره که برای خودتون زندگی می کنین. روی پای خودتون. مطابق با تصمیم خودتون. اینش به دنیا می ارزه. به تمام دنیا. نمی دونم. شاید توصیف بهتر این باشه که بگم یه عینک خوش بینی اغراق شده بزنین به چشمتون قبل راه افتادن. پ.ن. مهران، هادی دیکته اغراق درسته؟ |
||
|
+
دوشنبه ششم آبان 1387
|
|
||