|
من هیچ وقت آدم درد و دل بکنی نبودم. با تلفن حرف زدن رو دوست ندارم. اصولن یه چیزی توی من هست که نمی تونم گوشی تلفن رو بردارم و به کسی زنگ بزنم. وقتی تلفن زنگ می زنه دوست ندارم جواب بدم. وقتی جواب می دم دوست دارم طرف زودتر قطع کنه. شاید برای همین درد دل بکن نشدم. چون دوستام همیشه از راه تلفن در دسترس بودن. عادتم همیشه این بود که سکوت کنم تا بگذره. ایران که بودم مادرم بود. هر شب حداقل یک ساعتی کنار هم دراز می کشیدیم و حرف می زدیم. درد و دل های من هم همون وقت کم و بیش تخلیه می شد. اینجا ولی حرفامو نگه می دارم توی دلم. امشب فکر می کردم که یکی از فواید اینجا اومدن این بود که من صبورتر شدم و یاد گرفتم با درد دلهام کنار بیام. گاهی فکر می کنم درد دلهام مثل لایه های خروشان آتشفشانی رسوب کردن ته دلم و ممکنه یه روز فوران کنن. گاهیم فکر می کنم که یواش یواش بخار می شن و جا باز می کنن برای درد دلهای بعدی و هیچ وقت فوران نمی کنن. امشب فکر می کردم زندگی ایران چه راحت تر بود. من چه می دونستم کی از کجا و چند می خره، کی می شوره، کی جا می ده توی فریزر، کی می پزه. اگرم نوبت من بود که بخرم باز هم دردی نبود. ماشینم توی پارکینگ آماده بود که بپرم توش و برم بخرم. تازه اینطور وقتا فکر می کردم عجب دختر خوب و زحمت کشی هستم که برای خونه خرید می کنم. اینجا ولی ماشینی درکار نیست. خریدن و شستن و جا دادن و پختن و فکر همه اینا رو کردن و پاییدن زیرچشمی عقربه های ساعتی که روی هم می دون و دلشوره هزار کار توی صف مونده. امروز توی دلم هی غرغر کردم که اصلن من چرا اومدم اینجا و باید برگردم و ... این تلفن نزدن من روی اعصابه. الان می دونم ملو منتظره بهش زنگ بزنم. احتمالن شاکی هم شده تا الان دیگه. سه نفر دیگه هم بهم زنگ زدن امروز که جواب ندادم و حالا باید به همشون زنگ بزنم. دستم ولی به گوشی نمی ره. چه اخلاقیه که من دارم؟ |
||
|
+
شنبه چهارم آبان 1387
|
|
||