|
از همان کافه، وقتی توی چایم خامه و دارچین ریختم و تند تند با تو از خاطرات کافههای تهران حرف زدم، بی اینکه مطمئن باشم، گوشه ای از ذهنم طناب پلاستیکی آبی رنگ، از نردههای مشرف به واترفرانت، بالای سطح صاف و تیره اقیانوس تاب میخورد. برای همین خواستم که نرده ها را دیده باشی، خواستم بنشینی روبروی نردهها و نگاه کنی. طناب آبی پلاستیکی برای من یعنی فشار تیز و برنده، آبی خشک و سرد، سرخ خیس و داغ، بنفش نمدار و کدر. حالا میلرزم. باورم نمیشد که اینهمه زاویه داشته باشم. شاید از روزی که با اطمینان امضا کردم که دلیلی ندارم که به دستهای زندگی نچسبیده باشم، یا لحظه ای که محکم به مشاور گفتم که "به هیچ عنوان" قصد خودکشی ندارم، طناب آبی ته ذهنم شروع به نوسان کرد. گاهی میشد که خوش خیال تر باشم و خیال کنم که همهٔ کسانی که به وسوسهٔ طناب آبی من باختند، شاید اگر بهانه ای داشتند برای فقط لحظه ای درنگ، بازمی گشتند و به دستهای زندگی میچسبیدند. انتهای ذهنم از این خیال پر است که همیشه میتوان به زندگی خندید. حالا ولی فکر میکنم که رسیدن به لحظهٔ "نیاز به درنگ" یعنی هر چه قدر درنگ کنی و صورتت را برگردانی که تاب خوردن طناب آبی را ندیده باشی، همان دیدن یک بار و همان درنگ یعنی که تو بازخواهی گشت و با طناب ابی ات بر فراز اقیانوس تاب خواهی خورد. به روبرویت که زل زده بودی و چشمانت همه چیز را میدیدند به جز طناب آبی من، تنها دلیلی که درنگ کردم و صورتم را گرداندم که تسلیم وسوسهٔ آبی طناب نشوم، این بود که تو راه بازگشت به خانه را نمیدانستی. تمام وجودم میلرزد از وسعت این معنی که بهانه ای اینچنین کوچک میتواند معنی لحظهٔ ساده ای که ما بودیم و اقیانوس بود و خورشیدی که غروب میکرد و طناب تبدار آبی آویخته به نردهها را در هم بتاباند. |
||
|
+
یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388
|
|
||
|
چه مردانه ایستاده ای مرد!
|
||
|
+
شنبه دهم مرداد 1388
|
|
||