|
هری پاتر و شاهزاده دو رگه را دیدید؟ صحنه آخر که صدها نفر با چوبدستی افروخته مثل شمع روشن، در سکوت دستهایشان را رو به آسمان بلند کردند و علامت شوم محو شد شما را به یاد چیزی نیانداخت؟
|
||
|
+
یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388
|
|
||
|
چه کودک بودم و زندگی چه سطح وسيعی داشت. کاش ندويده بودم. |
||
|
+
جمعه بیست و ششم تیر 1388
|
|
||
|
چند بار دیگر شده و خواهد شد که دنیا اینهمه جای بدی باشد؟ که دریاچه ها و باتلاقها خشک بشوند و پرنده ها بگریزند و لاکپشت ها بسوزند و کوهها تحقیر شوند و سینه یوز ایرانی به گلوله بدرد و برادر به خاک بیفتد. وقتش رسیده که قلبت را رو به ما بگشایی. |
||
|
+
چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388
|
|
||
|
آخرین پناه تو اگر های های گریه هایت باشد، آخرین سهم من قهقهه خنده میشود. چه دنیای حقیری است این که نهایت هایش اینهمه محدودند. چه بی پناهیم.
|
||
|
+
چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388
|
|
||
|
بی انصافيست که اعتراف نکنم که اين "نفهميدن" گاهی هم حسن توست. که ميتوانم بی هيچ توضيحی کنار تو غمگين باشم و بی حوصله و کم حرف. |
||
|
+
شنبه ششم تیر 1388
|
|
||
|
بارها شده بود که دلم برای چهره و صدايت تنگ بشود ولی اين
روزها دلتنگيم سنگين است. دلتنگيم از جنس ناتوانی است. به تو که فکر ميکنم
آرواره هايم ورم ميکنند و گوشه ی پلک هايم نبض تندی ميزند. عزيز دلم، گوشه
ی دلم، همه ی آرزويم، نهايت همه ی آرزوهايم، شيرينترين خاطره ام. نميدانستم روزی ميرسد که از سر نتوانستن، روی سنگفرش سرد پياده رويی در غربت زير باران بنشينم و به يادت سنگين تر از ابرهای خيس اين شهر ببارم. عزيز دلم، گوشه دلم، همه دلم، تلخی غصه هايم همه جای زندگی ام پاشيده. نفس هايم که به در و ديوار اين اتاق ميخورند اندوه قنديل بسته ميشوند و ميمانند. عزيزکم، من در هرم اين قنديل های اندوه هر روز بزرگتر ميشوم. به سکوت خو کرده ام و همکلامی حتی با عزيزترينهايم برايم سنگين و فرساينده است. دلم ميخواهد تنها باشم و آدمها بهانه اي نباشند و تو و فقط تو تنها بهانه باشی برای لبهايم که سنگين و چروکيده بشوند. عزيز دلم، خاک هم مثل خون ميکشد. با هزار هزار رشته ميکشدت. من اندوهم به بزرگی اين شاهراهيست که از تو به قلبم کشيده شده و يکطرفه به سمت تو ميرود. عزيز دلم، من در آغوش تو زير سقف کوتاه پناهگاه ها خم شدم و با هر انفجاری لرزيدم. من در آغوش تو ترسيدم، گريستم، خنديدم، دويدم، تحقير شدم، بزرگ شدم. من تو را خواندم و خودم تکه کوچکی از تو شدم. هر نفس من لحظه اي از تاريخ تو است. گذشته ام، آينده ام، هستی ام، خانه ام، جانم، عزيزم، تو همه منی و همه آرزوی من. دلم برايت به وسعت اين اندوهی که روحم را ميخراشد تنگ است. |
||
|
+
شنبه ششم تیر 1388
|
|
||