تبليغاتX
قا قا لی لی
http://azarestaan.blogspot.com/2008/11/blog-post.html
+ دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387

اینهمه اشکی که از اینهمه چشم معمولی در اینهمه جای این دنیا امشب جاری شد گواه این بود که چقدر همه ما مردم معمولی این دنیا متحدانه چشم انتظاریم. چشم انتظار روزی که دنیا شبیه این دنیا نباشه. چشم انتظار کبوتر سفیدی که بالای سر درختهای زیتونی پرواز کنه که فقط توی خاک دنیای صلح رشد می کنن.

من و مامان از دو گوشه ی دنیا با هم یه برنامه رو نگاه کردیم. با هم و با همه مردم دنیا.

-chera hame gerye mikonan? hatta manam daram gerye mikonam.
-manam daram gerye mikonam.
-hame ye donyaye digaro mikhaim. Oprah ham gerye mikone, mibini?
-khoobe ke hame ye chizo mikhaim maman
-yes! we can. ;)
+ چهارشنبه پانزدهم آبان 1387

به نظرم این انتظار معقولی از یه دوشه که بتونی زیرش که می ایستی دستاتو ببری بالای سرت و بدنت رو تا حد ممکن کش بدی به سمت بالا و سر دوش آب اینقدر بالا و اینقدر صاف باشه که آب از نوک انگشتای دستت راه بیفته و از روی بازوهای کشیده ت راهشو ادامه بده سمت شونه ها و روی بدنت سر بخوره بره پایین. نکته جالب اینجاست که این دوش معقول رو توی هیچ خونه معمولی نمی شه پیدا کرد.

ضمنن الان احساس مرفه بی درد بودن کردم.

+ دوشنبه سیزدهم آبان 1387

مثلن اینطوری شاید بهتر بود که زندگی یه سوراخ داشت که تصمیماتو رو کاغذ می نوشتی مینداختی توش. بعد کنارشم یه دکمه داشت که اونو می زدی و یه ال سی دی هم داشت که روش می نوشت که این تصمیم چه جوری رو زندگیت تاثیر می گذاره. یا مثلن زندگی یه دانای کل داشت که عاقبت هر تصمیمی رو می دونست و مثلن 20 دلار می گرفت و کارت رو را مینداخت. حتا 2 دلار هم اگه می گرفت بازم ثروتمندترین آدم دنیا بود از صدقه سری اینهمه بلاتکلیفی که تو دنیا هست.
اینطوری هم بهتر بود که یه Replay-able visual history از زندگی موجود بود که میشد از توش الگو ها رو پیدا کرد و تعمیمشون داد به بقیه ی زندگی.

پ.ن. این دومی موضوع تزمه البته. :)
+ شنبه یازدهم آبان 1387

توی هواپیمایی که به سمت لندن می رفت لابلای خر و پف های نفر کناریم با خودم اتمام حجت می کردم که مسوولیت زندگی جدیدم روی دوش خودمه، که می خوام این زندگی رو با روی باز و نگاه مثبت شروع کنم، نه با غصه و دلتنگی و آه و اشک و یاد وطن و شکایت از غربت. اینکه نمی خوام دم به دم آه بکشم و یاد دلتنگی هام بیفتم. اینکه نمی خوام آهنگای سیاوش قمیشی در وصف غریب و غربت رو گوش بدم و غم بسازم برای دلم.

اینجا و مخصوصن این اواخر سخت شده نگه داشتن اون قول و قرارا. روزایی هست که هی دلم بال بال می زنه که غر بزنه. راه میفتم تو خیابونا. به دلم هی می زنم. رنگ سرخ و نارنجی و سبز درختا و لطافت هوای خیس بارون خورده و سوز ملس باد روی گوشامو مثل مشت مشت اسمارتیز می زیرم تو حلق بچه بی قرار ته دلم تا آروم می گیره. نمی خوام هیچ خیابونی اینجا من رو یاد هیچ خیابونی توی تهران بندازه. نمی خوام وقتی اینجام هی به خودم حس نوستالژیک بدم و هی شعله شو بکشم بالا. می خوام همینجا باشم. توی همین لحظه.

اگه خیال مهاجرت دارین حساب این لحظه ها رو از قبل با خودتون صاف کنین. غربت غریبی داره، تنهایی داره، دوری داره. خیلی چیزا دست شما نیست. خیلی وقتا می خواین برگردین و نمی تونین. خیلی وقتا باید برگردین و نمی تونین. آدمای غربت هم عجیبن. گاهی دنیا خالی میشه. خالی. در کنار همه اینا ولی اینم داره که برای خودتون زندگی می کنین. روی پای خودتون. مطابق با تصمیم خودتون. اینش به دنیا می ارزه. به تمام دنیا. نمی دونم. شاید توصیف بهتر این باشه که بگم یه عینک خوش بینی اغراق شده بزنین به چشمتون قبل راه افتادن.

پ.ن. مهران، هادی دیکته اغراق درسته؟
 
+ دوشنبه ششم آبان 1387

من هیچ وقت آدم درد و دل بکنی نبودم. با تلفن حرف زدن رو دوست ندارم. اصولن یه چیزی توی من هست که نمی تونم گوشی تلفن رو بردارم و به کسی زنگ بزنم. وقتی تلفن زنگ می زنه دوست ندارم جواب بدم. وقتی جواب می دم دوست دارم طرف زودتر قطع کنه. شاید برای همین درد دل بکن نشدم. چون دوستام همیشه از راه تلفن در دسترس بودن. عادتم همیشه این بود که سکوت کنم تا بگذره.
ایران که بودم مادرم بود. هر شب حداقل یک ساعتی کنار هم دراز می کشیدیم و حرف می زدیم. درد و دل های من هم همون وقت کم و بیش تخلیه می شد.
اینجا ولی حرفامو نگه می دارم توی دلم. امشب فکر می کردم که یکی از فواید اینجا اومدن این بود که من صبورتر شدم و یاد گرفتم با درد دلهام کنار بیام. گاهی فکر می کنم درد دلهام مثل لایه های خروشان آتشفشانی رسوب کردن ته دلم و ممکنه یه روز فوران کنن. گاهیم فکر می کنم که یواش یواش بخار می شن و جا باز می کنن برای درد دلهای بعدی و هیچ وقت فوران نمی کنن.
امشب فکر می کردم زندگی ایران چه راحت تر بود. من چه می دونستم کی از کجا و چند می خره، کی می شوره، کی جا می ده توی فریزر، کی می پزه. اگرم نوبت من بود که بخرم باز هم دردی نبود. ماشینم توی پارکینگ آماده بود که بپرم توش و برم بخرم. تازه اینطور وقتا فکر می کردم عجب دختر خوب و زحمت کشی هستم که برای خونه خرید می کنم. اینجا ولی ماشینی درکار نیست. خریدن و شستن و جا دادن و پختن و فکر همه اینا رو کردن و پاییدن زیرچشمی عقربه های ساعتی که روی هم می دون و دلشوره هزار کار توی صف مونده. امروز توی دلم هی غرغر کردم که اصلن من چرا اومدم اینجا و باید برگردم و ...
این تلفن نزدن من روی اعصابه. الان می دونم ملو منتظره بهش زنگ بزنم. احتمالن شاکی هم شده تا الان دیگه. سه نفر دیگه هم بهم زنگ زدن امروز که جواب ندادم و حالا باید به همشون زنگ بزنم. دستم ولی به گوشی نمی ره. چه اخلاقیه که من دارم؟
+ شنبه چهارم آبان 1387

گوشه صفحه فیس بوکم توی کادر People You May Know هنوز هر روز حداقل یکبار اسمش و عکسش رو می بینم. خودش مدتیه که نیست. مُرده. چند وقته که مُرده. من امشب فهمیدم...

امروز قبل از اینکه بفهمم اون مُرده به این فکر می کردم که یکی از نتایج طولانی زندگی کردن توی این دنیا اینه که آدم مرگهای بسیاری رو به چشم می بینه. به این هم فکر کردم که چه خوب که مرگ هست که بهانه ای برای زندگی کردن داشته باشیم.

و به این فکر می کردم که "یک دشمن هم زیادیه" دیدگاه مشکل داریه. اصولن دشمن موجودیه که به ما هویت میده. کسی که دشمنی نداره یعنی آدمیه بی نهایت خنثا که هیچ رای و نظر و دیدگاهی نداره و در نتیجه موجود خسته کننده و یکنواختی از آب در میاد. موجودی یکدست و بی هویت. کمرنگ و شاید شفاف. زنده باد دشمن من. من دشمن دارم پس هستم.
+ پنجشنبه دوم آبان 1387