تبليغاتX
قا قا لی لی
ای خدایی که به حماقت های قرمزها و بی انگیزگی بنفش ها لبخند می زنی... بدان که من از تو دنیایی می خواهم باهوش تر و جدی تر. بدان که این حماقت های کوچکی که در نگاه تو هیچند، روزهای زندگی مرا بر باد می دهند. زندگی ای که اولین و آخرین فرصت من است.
+ یکشنبه سی و یکم شهریور 1387

دو سال پیش پیجا مریض شد.

 

پیجا فقط یه گربه نیست. پیجا عضو عزیزی از خانواده ماست. مثل تمام حیوونای خونگی که عضو عزیزی از خانواده شون هستن. گاهی عزیزترین عضو خانواده.

مریضی پیجا دردناک بود. اتفاق دردناکی که خانواده ما رو با بحران احساسی شدیدی درگیر کرد. مسبب این بحران شما بودین آقای دکتر.

من آدم آرومی هستم. دعوا نمی کنم. آبروی آدمها رو نمی برم. ولی آقای دکتر، بعد از دو سال هنوز پشیمونم که چرا از شما شکایت نکردم.

آقای دکتر، چه خوب که من شما رو اینجا دیدم. خیلی دلم می خواست روزی شما رو پیدا کنم و از احساسم براتون حرف بزنم. از این که می خوام بدونین که به خانواده ای مدیون هستین و ما نمی تونیم اون شب پر درد رو فراموش کنیم.

تشخیص شما این بود که گربه ما باید جراحی ستون فقرات بشه. جراحی ای که جدا از هزینه یک میلیون تومنیش، بسیار خطرناک بود و نگهداری بعد از جراحی هم عجیب. باید گربه رو تا دو هفته توی قفس نگه می داشتیم تا امکان پریدن نداشته باشه. کاری غیر انسانی و دردناک. شما گزینه دیگه پیش پای من نگذاشتین و تصمیمتون رو با اطمینان و یقین اعلام کردین. بعدتر ولی، دستیارتون جلوی در راه من رو بست و گفت راه دوم و انسانی، خوابوندن حیوون با تزریق و بعد هم راحت کردن اونه. چون به تشخیص شما، حیوون من بدون عمل ظرف ۴۸ ساعت می مرد و با عمل هم زندگی دردناکی رو ادامه می داد.

نفهمیدم تا خونه چطور رانندگی کردم آقای دکتر. توی تاریکی اتاقم دراز کشیده بود و به صدای هق هق برادرم توی سالن گوش می دادم. پیجا که کم کم به هوش میومد خودش رو روی زمین کشید و چپید زیر پتوی من. بین زانوهای من که آرامش گرفت و خوابید اشکام سرازیر شد. احساس ما رو فقط کسانی درک می کنن که حیوون خونگی دارن. دایی م از آمریکا تماس گرفت و ساعتها پای تلفن برای برادرم توضیح می داد که خوابوندن حیوون خیلی انسانی تر از عمل کردنشه. مادرم و پدرم ساکت بودن. مادرم بغض داشت ولی سعی می کرد برادرم رو آروم کنه. من در تاریکی اتاقم خودم رو آماده می کردم که روز بعد پیجا رو توی آغوش خودم بخوابونم. می دونم که از غریبه ها هراس داره. می دونم که آغوش ما امن ترین پناهشه.

شب دردناکی به ما گذشت آقای دکتر. صبح روز بعد دردناکتر بود. زمانی که برادرم نمی تونست بره دانشگاه. به هزار بهانه برگشت که برای بار آخر نگاهی به پیجا بندازه. آخر سر جلوی در روی پله ها نشست و های های گریه کرد. من و مادرم هم با اون گریه کردیم. پدرم از آشپزخونه بیرون نیومد.

قرار بود عصر پیجا رو بیاروم مطبتون که راحتش کنین. نمی دونم چرا، شاید از سر استیصال و دلتنگی، تلفن زدم به دکتری که پیجا رو سنوگرافی کرده بودن. ایشون با تعجب به تشخیص شما گوش دادن و فقط گفتن که احساس می کنن شما اشتباه کردین و خواستن که پیجا رو دوباره ببینن. بعد از معاینه دوباره نامه ای برای شما نوشتن و تاکید کردن که نه نیازی به عمل هست و نه کشتن حیوون و خواستن که من با نامه مجدد پیش شما برگردم، وجدان پزشکی ایشون قبول نمی کرد که مریض شما رو خودشون معالجه کنن. من ولی مطمئن بودم که به مطب شما برنمی گردم. ساعتها همونجا ایستادم و التماس کردم. در نهایت پذیرفتن و پیجا طی چهار روز درمان شد. بی جراحی، بی درد.

آقای دکتر، علت رفتار شما آیا تشخیص اشتباه از سر بی توجهی بود (چون من مثل خانم تهرانی معروف نبودم) یا تلاش برای گرفتن دستمزد بالای عمل جراحی؟ آقای دکتر دوست دارم بهتون بگم که اتفاقن شما اصلن برقرار کردن رابطه با بیمار رو بلد نیستین و اینکه این برقراری رابطه نیازی به تدریس در دانشگاه نداره. از وجدان انسانی منشا می گیره.

آقای دکتر، اینکه توی خیابون فرشته مطبی باز کنیم و دخترکی بی ادب و مغرور رو بگذاریم روی صندلی منشیمون و با روسری نگذاشتن منشی و زدن عکس جراحی شیرهای دریایی به دیوار کلینیک ژست بگیریم کار راحتیه. اصولن انسان مغروری بودن راحته. انسان بودن و وجدان داشتن ولی اونقدر سخته که به راحتی به دست نمیاد. خیلی سخت. شما پزشک خوبی نیستین دکتر، چون وجدان انسانیتون خوابه. برخوردهای خشک و زننده شما و عدم همکاریتون موقع عقیم سازی پیجا هم از ذهن من پاک نمی شه.

به واسطه بیماری پیجا و بعدتر به واسطه فعالیت داوطلبانه ای که قبل از خروج از ایران با انجمن حمایت از حیوانات داشتم، با دامپزشکهای زیادی آشنا شدم و آشناییها ادامه پیدا کرد. پزشکان بزرگ و انسانی که روحهایی بزرگ دارن و درد بیمارشون رو حس می کنن و هدفشون تسکین سریع تر این درده. فارغ از اینکه صاحب حیوان هدیه تهرانی باشه یا قاسم.

آقای دکتر، مردم نوشته های شما رو توی روزنامه ها می خونن و شما رو در برنامه های تلویزیون می بینن. به شما محبت می کنن چون با شما برخورد مستقیم نداشتن. متاسفانه من در طول یکسال رفت و آمد با دامپزشکان مختلف در مراکز مختلف هرگز نام نیکی از شما نشنیدم. کسانی که شما رو از نزدیک می شناسن از شما به نیکی یاد نمی کنن دکتر.

دو سال پیش با وجود اصرار پدر و مادرم از شما شکایت نکردم. شکایتم رو همینجا نوشتم. به این امید که منصفانه و بی غرض بخونین و اینطور مسبب اندوه خانواده دیگه ای نشین.

+ پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387

آه ای مایکروسافت... دلم می خواهد بر فراز مرتفع ترین قلل جهان بانگ بر آورم که از تو بیزارم. احمقٍ بی کانسیستنسیٍ ***ٍ ***.
+ سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387

عکسها در کنار لحظه ای که ثبت می کنن، خاطره ای چند دقیقه ای رو از آدمها، خنده ها، صداها و بوها جا می دن. عکسها شاید نوعی سفر به عقب در زمان باشن. مثلن اینکه ناگهان خودتون رو روی صندلی محل کارتون پیدا می کنید در حالیکه تا سه ثانیه قبل روی مبل راحتی منزل عمو جانتون با بالش توی سر عمو زاده تون می کوبیدین و برادرتون چرق چرق عکس می گرفت و شما خیخیخیخیخی می خندیدین، و حالا همکارتون سرش رو با پوزخند بر می گردونه و خنده روی نیش از بناگوش در رفته شما می ماسه.
عکسها رو دوست دارم. بار دلتنگی آدمها رو سبک می کنن با یادآوری اینکه لحظه هایی در زندگیشون وجود داشته که خوشبخت بودن.
+ چهارشنبه بیستم شهریور 1387