تبليغاتX
قا قا لی لی
گریه یواشکی فقط این نیست که توی شکم بالش اشکاتو بچپونی یا زیر دوش قاطیشون کنی با قطره های آبی که از روی پوستت سر می خورن توی چاه فاضلاب. گریه یواشکی این هم هست که توی خیابون راه بری و به آدمها نگاه کنی و توی دلت قلپ قلپ اشک بریزی. این رو البته نمی دونم کی یاد گرفتم و از کجا. البته ولی سالهاست که یاد گرفتم.

خدای بزرگ، کاش می شد تاریخ رو پاک کرد. کاش تو که اینهمه کارت درسته برای تاریخ یه دکمه بک می گذاشتی. ما هم بهش عادت می کردیم و زندگی شکل دیگه ای میشد.

روی دلم انگار هزارتا گربه ناخونهاشونو تیز می کنن. انگار ماده لزج و خاکستری و چسبناکی چسبیده به دلم و می کشدم به جهنم. انگار رو به جهنمم. رو به یاس سیاه همه چاههای جهنم ایستادم و دلم رو با هزار طناب گندیده می کشن به انتهای سیاهی. ته سیاهی کسی هوار می زنه "بکُش". موهای تنم راست شده. کسی از انتهای سیاهی هوار می زنه "بکش". موهای تنم به ردیف می خوابن. مثل موج مکزیکی. کسی انگار با نوک تیز چنگک جهنم فشارم میده به سمت چاه. توی دلم قلپ قلپ گریه می کنم. هوار می کشم "خدایا ممنونم. به من لیاقت داشتن اینهمه نعمت رو هم بده". بعد های های گریه می کنم به صدای بلند. قلپ قلپ... های های... توی سرم می پیچه. قلای قلای... قلای قلای... کسی نعره می زنه "بکُش". پخش می شم روی زمین. رو به غرب. رو به همه طرف. هر تکه از بدنم رو به طرفی. چرک زیر ناخن پای کسی که روی پشتم پا گذاشته سرازیر میشه روی شونه هام. ترکهای پاشنه ش با پوستم پیوند می خوره. بدن من... پای دیگری... همه چیز نجس شده. باید آب کشید این همه کثافت رو. وسط جهنم آب نیست. خاک نیست برای تیمم. 4 فرسخ در 4 فرسخ در 4 فرسخ در 4 فرسخ آتش. "بسوزون". هوار می کشه "بسوزون". صدای باد رو لای پاچه شلواری که بالای سرم ایستاده می شنوم. هوار می زنم "ای خدا لیاقتم بده... لیاقت..." دهنم پر میشه از خاک سوخته جهنم. می سوزم. می سوزم. خاکسترم نجس نیست. آتش پاکم می کنه. می دنم به باد... به باد رفتم.

گذشت مثل پیچکیه که به دستهای رئوف خداوند پیچیده باشه. صبح هنوز در راهه. وقتی در چاههای سیاه جهنم رو ببندن و نور خیرات کنن. سینی سینی نور. توی کاسه های چینی سفید با گل درشت قرمز پررنگ رز. بچینن کنار هم توی مجمعه. در هر خونه رو بزنن که "نذری آوردیم. همسایه تون خونه نبودن. برای ایشون هم یه کاسه بردارین." و کاسه ها پر بشه از صبح. از سپیدی. از هوا.

----------------------------------------------------
پ.ن. نه افسرده ام نه دلسرد... ولی آدم باید همیشه حرفشو بزنه.
پ.ن.2. از صبح افتاده به کله م که "به نماز نگویید کار دارم، به کار بگویید نماز دارم." اینو به رنگ سبز با خط نستعلیق روی دیوار نمازخونه راهنماییمون نوشته بودن.
+ چهارشنبه سی ام مرداد 1387

ساعت پنج دماغ و دهنم رو فرو کرده بودم توی گوشه ی بالش و انگشتای پامو با ریتم تکون می دادم که هوای خنک صبح بره به خوردشون و از پشت پرده زیتونی پنجره رو نگاه می کردم. اگه این دیوار نازک چوبی اینجا نباشه تخت خواب من در سه قدمی پیاده رو قرار داره. ساعت کمی مونده به پنج صبح در فاصله ی شاید سی قدمی تختخواب من، صدای شلیک یه گلوله توی فضای ساکت و خالی اول صبح پیچید. 5 ثانیه بعد از همون فاصله زنی شروع به جیغ زدن کرد. کسی از سه قدمی تختخواب من به سمت صدای گلوله دوید. کمی بعدتر، ساعت پنج و چند دقیقه، کسی در سه قدمی تختخواب من روی سطح پیاده رو قدم می زد. تا 10 قدمی تختخواب من می رفت و بر می گشت و با صدایی نه چندان آروم ولی خمار می خوند: "You are my shit baby so I kill you, you are my love and all my shit baby so I shit on you" و هی می خوند و می خوند و می خوند... بعدتر در فاصله سی قدمی تختخوابم صدای آژیر آتشنشانی بلند شد.
من به همه اینها از همینجا، روی تختخوابم گوش دادم. در حالیکه باد خنک بین انگشتهای پام می پیچید، بی اینکه حرکت اضافه ای کرده باشم، به واسطه تختخوابی که در سه قدمی پیاده رو قرار داره، شریک وحشت و اندوه کوچه شدم.
+ دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387

اول اینکه خیلی وقته کسی موقع تعریف کردن چیزی برای من با آب و تاب نگفته "آقا". مثلن "خلاصه ما هم گفتیم حالا یه حالی از طرف می گیریم. آقا ما پا شدیم گوشی رو برداشتیم..."

دوم اینکه خوندن اخبار تازگیها حال من رو بد می کنه.

سوم اینکه یک سری کلمه ها هست که به غیر ایرانی ها نمی شه بگی. یا میشه بگی ولی بعدش باید کلی توضیح بدی. در نهایت روح قضیه درک نمیشه. مثلن برای تشریح عمق جوادیت-عشقولیت کلمه "جیگر" واقعن روحیه شهادت طلبانه لازم دارید. مخصوصن وقتی بعد از 37 دقیقه بحث یک نفس طرف بگه "بات آی کنت گت ایتس ریلیشن ویت د لیور".

و نهایتن اینکه آخ دل من هوای دیزی کرده خفن. دیزی سنگی چرب چرب، با نون سنگک داغ و "کریسپی!!!!" و یه کاسه ترشی لیته و ریحون و دوغ غلیظ بی گاز. آی بشینیم رو تخت هی گوشت و نخود و سیب زمینی بکوبیم. آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآی.
+ جمعه بیست و پنجم مرداد 1387

شاید بیشتر از همه برای دستات باشه که دوستت دارم. وقتی کناره دو دستت رو محکم فشار می دی به هم و انگشتاتو چفت هم می کنی که قطره های بارون جمع بشن توی کاسه دستات و بعد مث اون وقتا که قدم به فواره آب پارک شفق نمی رسید و بابا مشتشو پر می کرد از آب می گرفت جلوی صورتم و چه لذتی داشت مکیدن آب سرد از لبه تپل دستش مثل ماهی، دستاتو می گیری جلوی صورتم و من ذوق زده می شم از هجوم خاطره. یا وقتایی که با احتیاط نزدیکم می شی و توی حوضچه ای که از کف دو دستت ساختی یه ماهی قرمز عید شنا می کنه و من هی پلک می زنم که باورم بشه و تو قِلقِلقِلقِل می خندی. یا حتا وقتایی که کف دستت مث قایق می شه برام و وسط دریا سرگردونم می کنی و من هی تندتر پارو می زنم به خیالم که تندتر برسم و تو باز قِلقِلقِلقِل می خندی و دستت رو تند تر می بری جلو که دلم رو نشکسته باشی.

گاهی خیالت می کنم که بی حوصله شدی و با اون انگشتای نرم و سفید و بلندت که بی شباهتن به انگشتای خپل و پر زورت وقتی شترق می کوبی پس کله م که غلط زیادی نکنم، داری یه ماهی نقاشی می کنی که باله های بلند داره و دم کوتاه و چشمای گرد تلسکوپی. کارت که تموم شد ماهیتو از دمش می گیری و می ندازی توی لیوان آب من و من از صدای شتلپ از جام می پرم و سرخ می شم از دست تو که به شیطنت خودت قِلقِلقِلقِل می خندی. بعد تر هم لابد هسته آخرین گیلاس رو که روی میز کارت جا مونده جا میدی وسط گیلاس و سر میله ش رو هم با همون دستای صورتیت لحیم می کنی به شاخه درخت و زیر لب دعا می کنی که من از حس هسته زیر دندونم محروم نمونم و می ری که ابرها رو ورز بدی.

می دونی... تکرار مکررات یعنی اینکه بگم "دوستت دارم".

+ سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387

نبودن حس عجیبیه!

نبودن من از لحظه ای شروع شد که چشمامو به زور باز کردم و همه اطرافم پوشیده از جرقه های طلایی بود و سینه خیس تو رو جلوی صورتم احساس کردم و بعد ... این حس عجیبی که ساعتهاست دارم بهش فکر می کنم. بعدترها، بعد از اینکه صداتو وسط همه سیاهیها شنیدم که بلند گفتی "Can I get a lifeguard?" و برگشتم تا دلیل اونهمه وحشتی که با صدات گره خورده بود رو بفهمم، وقتی هنوز چنان هیجان زده بودی که قهر نکنی و بیشتر دوستم داشتی که برگشتم؛ گفتی که من رو نگه داشتی و من زمین نخوردم. تمام مدت ایستاده بودم بین بازوها و سینه تو. من ولی تجربه دیگه ای داشتم. تجربه عجیبی که ساعتهاست ذهنم رو به بازی گرفته و اجازه تمرکز بهم نمی ده. من اول بین جرقه های طلایی شناور شدم. احساسم گرم بود و رها، بدون هیچ تلاشی پیش می رفتم. بعد زیر پاهام خالی شد و فرو رفتم وسط دریایی که زیر سطح زمین بود. اول غوطه ور شدم و بعد چنان سنگین شدم که با سرعت فرو رفتم. با چنان سرعت و سنگینی که سرم از بین تمام بدنم عبور کرد و به کف پاهام رسید و در چشم به هم زدنی تبدیل شدم به جسمی مچاله و به شدت چگال. تو از بالای سرم و از بین لایه های سبز و کبود آب و لایه های سیاه صدام کردی و من بی توجه به تو فرو می رفتم تا لحظه ای که صدای وحشت زده ت حواسم رو پرت کرد که بلند گفتی "Can I get a lifeguard" و من برگشتم تا دلیل نگرانی تو رو بفهمم. با سرعتی سرسام آور تر از سرعت فرو رفتنم، از داخل بدنم بالا رفتم و دوباره صاف ولی سنگین، با سر و دستهایی افتاده ایستادم و بعد... دریای زیر زمین رفته بود و زیر پام دوباره سفت بود و کسی ماسک اکسیژن بهم وصل می کرد که ذهنم رو درگیر کرد با اینکه توی دریای زیر زمین، دغدغه نفس کشیدن نداشتم.

نبودن حس سنگین، چگال، فراگیر و عجیبیه. بودن سبکتره. خیلی سبک تر از نبودن.
+ سه شنبه یکم مرداد 1387