|
تو آرامش زندگی منی. اینکه روزهای من خالی شده از واژه "تنهایی"، اینکه بی دغدغه اعتماد می کنم به دستهای نازک برنزه تو، اینکه تمام کلماتی که در نگاهت پرسه می زنن، چه خیس، چه تبدار، چه محزون، همه چنان آشنا هستن که با صدای تو احساس بیگانگی می کنم. بمان. تو حس اطمینانی. اینکه بی وسواس ٍ انتخاب واژه با تو از دلم حرف می زنم، اینکه چتر اطمینان حضورت با فاصله ها بی سایه نشده. باش. تو طعم شیرین گذشته ای. یاد دلپذیر داستانی که هنوز بوی کتاب نو می دهد. کتاب دلپذیری که شاید باید دوباره خواند. روزگار اگر فرصتی دوباره دهد. نرو. و تو... حس خوب. رنگی برای تو ندارم. آرزو می کنم آبی باشی. تو برای من یعنی "یافتم". چه نمانی، چه نباشی، چه بروی. |
||
|
+
چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387
|
|
||
|
در میان خوابهایت من را هم در گوشه ای دیده بودی که پشت شیشه هزار جداره ای لبهایم می جنبید و صدایم به گوش کسی نمی رسید و دلت گُر گرفته بود. حتا شنیدم گونه هایت خیس شده بوده، وقتی انگشت اشاره شکلاتی ات را به نوک بینی ام زدی و گفتی "آرام". گفتی که خواب دیده ای که من میان سبزترین جنگلهای دنیا قدم زده ام و به صدای بلند تو را خوانده ام که "دل من سرگشته توست" و تو فقط آوای محزونی شنیده ای که از میان شاخه ها بالا رفته و هیچ نفهمیدی. خواب دیده بودی که من می رقصیدم. آنچنان رها که گویی هیچ کس تماشایم نمی کند. در جایی که سیاه بود و انگار کسی با ناخنهای تیز خاطره رقص مرا خراش می داده و تو دلگیر بودی. روزهای زندگی من می گذرند. یاد گرفته ام که عشق زبان می شناسد. یاد گرفته ام که عشق شرقی لیلی اسیریست در دل من که چشمان درشت و سیاهش برق ندارد و لبهایش به ترانه ای می جنبد که برای کسی آشنا نیست. یاد گرفته ام خیره نگاهش نکنم تا به سیاهی ها پناه نبرد. خوابهایت دانه دانه تعبیر می شوند. خواب دیده بودی که کودکی در آغوش من خواب بوده. موهای کوتاه و زبرش روی سینه ام پخش بوده و آرام نفس می کشیده و تو چنان محو تماشا شده بودی که یادت رفته بیدار شوی و تا ابتدای خواب ابدی هم پیش رفته ای. کودک خوابت را امروز در قطار دیدم که کنار میله ها روی ساک بزرگ آبی ورزشی نشسته بود و خوابش می آمد. بزرگ شده بود. دور از آغوش من. و من فکر کردم تعبیر خواب تو بزرگ شدن بوده یا آغوش من. عزیزم... در سبزترین جنگلهای دنیا قدم زدم و از ته قلبم خواندم. تو ولی... آوای محزونی شنیدی که کلامی نداشت. عزیزم... عشق زبان می شناسد؟ من به هر زبانی که بلد بودم برایت خواندم. حتا به همان زبانی که غیر از خود تو کسی نمی شناسد و تو هم از بین خوابهایت بیرون کشیدی و یادم دادی. دل من سرگشته توست. روزهای زندگی من می گذرند. با تو، او و دیگری ای که ایکاش نبود. |
||
|
+
سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387
|
|
||
|
آسمان اینجا شاید حتا آبی تر از آسمان تمام رویاهای من است. ابرها سفیدند و پف دار. زمین ِ سبز، پوشیده از چمن پر طرواتی ست که در هر گوشه اش گلهای زرد قاصدک، لاله های سرخ، نرگسهای زرد و سفید و زنبقهای بنفش به ناز نسیمی می رقصند که شادمانه میان موهای رهای من تاب می خورد و شکوفه بر سر گلها و من می باراند. پوشیدن دامنهای سبک و گلدار و کفشهای بند دار به لحظه ای از اراده من وابسته ست. روزها به لطافت نم خیس باران شب باریده و شادمانی بی پروای تمام پرندگانیست که آوازشان جادویی ترین ترانه خوانی طبیعت است. دوستی دارم که از من به من نزدیکتر است و تمام لحظه هایمان بی شائبه در اختیار هم. و کسی در این نزدیکیست که حیرت زده خیره شده ام که چطور از میان تمام رویاهای من بیرون آمده و روی زمین قدم می زند. و حالا به این فکر می کنم که باید تصاویر بکرتری در رویاهایم نقاشی کنم. پس تولدم مبارک. |
||
|
+
سه شنبه دهم اردیبهشت 1387
|
|
||