|
اون روز 8 مارچ بود که من درسم نمیومد و وبلاگ می خوندم و همه وبلاگها به
شدت فمینیستی شده بودن (چون در ایران زودتر 8 مارچ شده بود دیگه تا اینجا
عصر بشه همه وبلاگها آپدیت شده بودن). اینطوری شد که من فهمیدم در ایران
روز جهانی زن شده و همه خوشحالن. من ولی غصه خوردم. من هنوز نمی فهمم که چرا ما "روز جهانی زن" داریم و باید در این روز به هم تبریک بگیم. آیا اینکه ما زن شدیم بسیار پدیده قابل توجه ایه؟ آیا ما با سعی و تلاش فراوان و رنج و مشقت دهان صاف نُما به این مقام نایل شدیم؟ اجازه؟ من نفهمیدم. لطفن برای من هم توضیح بدین. منم می خوام شادی کنم. بعد اینکه من هر هفته به وبلاگ "پیاده رو" سر می زنم و متنهاش رو دوست دارم. ولی این پست بدجوری من رو دلگیر کرد. آیدای عزیزٍ، من دلم می خواد به تو بگم که از دید من زنی که تو تصویر کردی موجود مفتخری نیست. زنی (و من دوست دارم به جای تکرار کلمه زن، بگم انسان) که به قول تو اینقدر باهوشه که درس بخونه و ترجمه کنه و متنهایی به دلنشینی متنهای تو بنویسه، چطور ممکنه مرتکب چنین انتخاب کوته فکرانه ای شده باشه؟ مردی که تو توصیف کردی از دید من فرسنگها با آدمی مثل تو، یا آدمی مثل من فاصله داره. و من همیشه فکر می کنم همونقدر که یک مرد باهوش خودش رو از زنهای سطحی دور نگه می داره، زن باهوشی مثل تو یا من هم در اولین برخورد ساده با مردی اینقدر سطحی و کم عمق و حتا وحشی بلافاصله پس می کشه. آیدای عزیز! زنی که تو توصیف کردی باعث سرشکستگی من شد. برای من اینکه این زن خودش رو از زیر دست و پای چنین مرد احمقی بیرون کشیده جای مباهات و تبریک نداره. من سرشکسته می شم وقتی می بینم زنی که در همه این مدت احساس می کردم مدل تفکرش به مدل تفکر من نزدیکه، اینطور انتخاب کوته فکرانه ای کرده. زن هم نوعی انسانه. مثل مرد. با دنیای تفاوت. تفاوتهای فیزیکی و معنوی که روش و وظیفه دو نوع رو از هم جدا می کنه. تفاوتهایی که باعث میشه من مثلن خوشحال باشم که زن هستم یا دلم بخواد که مرد باشم. از دید من ولی این تفاوتها باعث افتخار برای یکی از دو جنس نیست. از دید من انتخاب روز جهانی زن و سنگین کردن وزن یک روز از سال به سمت این جنس، بیشتر باعث بی حرمتی به این جنس میشه. برای چی باید احترام یا توجه مضاعفی برای زنها قایل شد؟ آیا ما زنها ضعفی داریم که سعی کنیم در این روز ثابت کنیم که نداریم و با مردها برابریم؟ آیا نیازی به اینهمه توجه داریم؟ من فکر می کنم همه زنهای عالم باید 8 مارچ رو تحریم کنن. یا حداقل درخواست بدن که روزی همینقدر احمقانه در تقویم همه ی دنیا "روز جهانی مرد" نام بگیره. آیدای عزیزم، پذیرفتن القابی که بهت داده بوده هم از دید من مایه مباهات نیست. شاید بهتر بود که "آزادگی" و اون مفهوم دوم رو با هم قاطی نمی کردی. من به زن بودنم افتخار نمی کنم. هر چند خوشحالم که زن هستم. من به انسان آزاد بودنم افتخار می کنم. به اینکه آزادی که خواستم رو انتخاب کردم و بی ادعایی و منتی به دست آوردم. فرقی نمی کرد اگر مرد می بودم. بازهم همین کار رو می کردم و هرگز تن به چیزی نمی دادم که انتخاب من نبود. من به زن بودنم افتخار نمی کنم. هر چند خوشحالم که زن هستم. البته ماهی چند روز هم بی حوصله می شم و به همه مردها بد و بیراه می گم. ولی گذرا. من خوشحالم که احساسات و تعلقات زنانه رو درک می کنم. خوشحالم که روزی مادری می شم که هیچ مردی توانایی به چنین حدی رسیدن رو نداره. البته از شما چه پنهون که از اینکه نمی تونم سایه ای به وسعت سایه ی مردی که پدر میشه داشته باشم کمی دلگیرم. ولی احساس می کنم که طبیعت تقسیم عادلانه ای کرده. آیدای عزیز، من هم مثل تو و مثل هزاران زن و مرد آزاد و باهوش دیگه درس می خونم، مهندس میشم، دکتر می شم، وبلاگ می نویسم، ترجمه می کنم و پا به پای همه آدمهای دیگه از تمام لحظه های زندگی سیراب می شم. من هم مثل تو و مثل هزاران زن محکم و باهوش دیگه بلدم سیفون توالت، واشر شیر آب دستشویی، باتری پراید، کامپیوتر و مدار تلفن خونه رو تعمیر کنم. گرفتن پنچری ماشین و نقاشی ساختمون هم که دیگه اوستاش شدم. ولی در من، و در همه ما، زنی هست که تکه ای از روح زنانه دنیا در وجودش قرار گرفته. زنی که از زن بودن، زیبا بودن، "زنانه" بودن، ناخودآگاه لذت می بره. همونطور که مرد هم از روح مردونه ش لذت می بره. من از اینکه زنی باشم که آزاد و رها و بدون دغدغه زندگی می کنه، بی اینکه سعی کنه ثابت کنه که با مردها برابره یا حتا برتر، بی اینکه انرژی زیادی رو برای اثبات خودش به دنیا مصرف کنه، بی اینکه روز مخصوصی داشته باشه برای اینکه جنسیت خودش رو به خودش و دیگران تبریک بگه، بی اینکه منت چیزی رو که برای خودش انتخاب کرده و به دست آورده به سر عالم بگذاره، لذت می برم. من از انسان بودن لذت می برم. بی دغدغه ی جنسیت و کلاهم رو برای هر انسانی که رها و آزاده، بی هیچ ادعا، در خلاف جهت باورهای کور و تکراری حرکت می کنه، با افتخار از سر بر میدارم. |
||
|
+
چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386
|
|
||
|
عوامل یا مضاف هستن و یا مضاف الیه. عوامل مضاف خاصیت چسبندگی دارن که موجب چسبش اونها به عوامل مضاف الیه می شه. برای اینکه شاید معنی دار تر بشن. این چسبش برای عوامل مضاف الیه که عمومن پدیده های خود-دلنشینی هستن دلچسبه مگر اینکه مضاف مذکور، به شدت مضاف بی معنی و آویزونی باشه و این به شدت کلافه کنندست. |
||
|
+
دوشنبه بیستم اسفند 1386
|
|
||
|
من به شما می گویم که عزرائیل در هیبت انسانیست بلند قد و تنومند با بازوانی کلفت که در سردترین روزهای سال پیراهن آستین حلقه ای بسکتبالی مشکی و شلوار بگی مشکی به تن دارد و بازوهای ستبرش پوشیده از خالکوبی های دودی رنگ است. موهایش را از ته تراشیده و نیمی از سرش زیر خالکوبی خشنی مدفون شده. صورتی دارد به رنگ یخ و لبهایی به رنگ همان خالکوبی های بدنش و دور مچ دستانش دستبند چرمی خار دار می پیچد و یک روز ابری اواخر زمستان که شما بی خیال در اتوبوس نشسته اید ناگهان در راهروی اتوبوس ظاهر می شود. نیم نگاهی به شما می اندازد و از کنارتان که عبور می کند، حسی در دلتان به جا می گذارد که همان "هیچ" است. حسی بی دما، بی رنگ، بی بو و شاید آغشته به وحشت ناب. آنقدر "هیچ" که شما حتا لحظه ای هم از خیالتان نمی گذرد که برگردید و نگاه دیگری به او بیندازید. شما تنها با دریافت درونیتان درمی یابید که او در ردیف پشت سر شما نشسته است که یک پله بالاتر از شماست و خوب به شما مسلط است و اینکه پیرمرد نحیفی نیز صندلی کناری او را برای نشستن انتخاب می کند. |
||
|
+
پنجشنبه نهم اسفند 1386
|
|
||
|
اصولن جرومی از روز اولی که وارد زندگی من شد این عادت نکبتی رو هم آورد با خودش که با شلوار گرمکن سرمه ای کنار خط دارش چهارزانو بشینه روی میزم و ناخون انگشت اشاره دست راستش رو بندازه زیر ناخون بلند شست قلمبه پای چپش و در حالیکه متناوبن یه ماده موم شکل شبیه موم توی گوش با یه رنگ روشن تر و مایلتر به خاکستری رو از اون زیر می کشه بیرون و می ریزه روی میز، یه حرف عالی بزنه که توش پر باشه از رنگ و هیجان. بعدم اون مومها رو ول کنه همونجا و دستاشو اهرم کنه روی لبه میز و بپره پایین و بره دنبال تخس بازیش. این اواخر که قهر کرده و هر روز که سوار قطار میشم می بینمش که چهارزانو و دست به سینه با چشمهای پر از لج نشسته لب پنجره قطار و منتظره که از روی دریا رد بشه که احتمالن ذوق کنه, دلم برای مومهای روی میزم و برای اون قوزکهای گرد و چرک گرفته ش تنگ شده. جرومی بیچاره. فکر کنم یکی از همین روزا، صبح که از خواب بیدار بشم ببینم که شبونه خزیده لای برگهای دفتر خاطراتم و مثل یه گلبرگ ارغوانی لاله، خشک شده. |
||
|
+
چهارشنبه هشتم اسفند 1386
|
|
||
|
من حالا به شدت احساس درماندگی می کنم از درک اینکه چقدر زندگی نسبیه. از درک اینکه همه چیز... حتا آزادی... حتا خنده... حتا نفس به شدت نسبیه. من احساس عجز می کنم. حرف هم زیاد دارم ولی کو حوصله نشستن و نوشتن توی دنیایی که حتا "درک" هم به شدت نسبیه. گاهی حتا خیال می کنم که مرگ هم نسبی باشه. حتا. همه چیز. روز، عشق، نمره، ثروت، رابطه، خیال، درک، بو، رقص، جذابیت، رنگ، خدا، مرگ. ای خدایی که منسوب به منی هستی که به تعداد تمام بندهایی که مرا به گوشه ای از این زندگی مارپیج وصل کرده اند، نسبی ام، (که این تعداد نیز خود نسبیست)، به شیوه شکری که منسوب به من نسبی ست, تو را سپاس. |
||
|
+
شنبه چهارم اسفند 1386
|
|
||