|
ساعت 3:45 صبح - 6 ساعت دیگه پرزنتیشن دارم - اسلایدها حاضر نیست - خسته ام دفعه پیش که سرم رو بلند کردم ساعت 2:30 بود. پشت پنجره آسمون سیاه سیاه سیاه. صاف صاف. اینبار ولی... از لای پرده های خاکستری، ماه گرد گرد سفید درخشان سرک می کشه توی سالن. زل زده به اینجا، به من. سایه درخشان و روشنش آرومم می کنه. ماه گرد گرد سفید درخشان که همین چند ساعت پیش از روی سر شهر و خونه و آدمهایی که دوستشون دارم گذشته. خواستم این لحظه نقره ای و خسته رو ثبت کنم. ------------------------------------------------------------------------------------------------------- چند ساعت بعد: آن ماه در آسمان نبود. من اینجا بودم. آن ماه آرام آرام از آسمان بالا آمد. من اینجا بودم. آن ماه مرا اینسوی پنجره دید. ایستاد و نگاهم کرد. من اینجا بودم. من آن ماه را ندیدم. شانه های من سنگین شد. سرم را بلند کردم. آن ماه در آسمان بود. به من نگاه می کرد. من به آن ماه لبخند زدم. گونه های رنگ پریده آن ماه گر گرفت. کمی طلایی شد. آن ماه گرم شد. آسمان در زیر پاهای گرم آن ماه آب شد. آن ماه روی آسمان آب شده و لیز، سُر خورد و آرام آرام از آسمان پایین رفت. من پایین رفتنش را از پنجره نگاه کردم. آن ماه دوباره در آسمان نبود. من اینجا بودم. آن خورشید در آسمان تابید. من اینجا بودم. |
||
|
+
سه شنبه سی ام بهمن 1386
|
|
||
|
دلم تنگ شده برای شهری که هرگز جهت ها رو توش گم نمی کردم.
|
||
|
+
شنبه بیست و هفتم بهمن 1386
|
|
||
|
سعدی به روزگاران مهری نشسته بر دل بیرون نمی توان کرد الا به روزگاران |
||
|
+
پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386
|
|
||
|
دویدن وحشیانه مان دلیلی نداشت. اینکه با جیغهای بلند و خنده های تکان دهنده جلوتر از باد می دویدم. از نشیمن ساده شیری رنگ با موکتهای شیری پرز بلند به آشپزخانه گرم با رنگهای زرد و خردلی و میز چوبی و نیمکت سیمانی حاشیه دیوار و کف چوبی صیقل خورده، به پذیرایی بزرگ با موکت راه راه قهوه ای و میز و صندلی قهوه ای تیره و چراغ بلندی که از سقف آویزان بود و تا نزدیکی وسط سطح میز پایین آمده بود، به اتاق خواب با تخت بزرگ دو نفره و ملافه های گل درشت صورتی و سرمه ای، به نشیمن ساده شیری رنگ. فریادهای بی پروای من از ته دل در خانه ای که تمام اتاقهایش دو در داشت و دویدن بی پروای او از پی من. بی دلیل. با قهقه خنده. |
||
|
+
چهارشنبه سوم بهمن 1386
|
|
||