تبليغاتX
قا قا لی لی
گاهی به چیزهای ساده ای که آدمها دارند حسودی می کنم. مثلن لبخند، مثلن بوسه، مثلن نگاه.
+ پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386

از این آدما دیدین که فکر می کنن شما تا پاتونو از ایران گذاشتین بیرون یعنی زندگیتون تبدیل شده به عیش و نوش ممتد؟ از اینا که همه ش باهاتون راجع به دیسکو و بعد از دیسکو و قد و قواره پسرا و دخترا و مارک آبجو و شراب و ودکا و طعم انواع گوشت خوک حرف می زنن و دیکته همه اینا رو هم توی چت اشتباه می نویسن و اصرار هم دارن که به زبون بی زبونی بهت ثابت کنن که توی همه این مسایل به شدت باتجربه هستن و هی هم خاطرات سفر دبی و پاریسشون رو برات تعریف می کنن و اصلن هم باورشون نمیشه که تو اینقدر گرفتار بودی توی این ماه ها که حس و حال به دیسکو فکر کردنم نداشتی و هی اصرار می کنن که دیگه سر اونا رو که خودشون تو کار سیاه کاری عالم هستن شیره نمالی؟
من از این آدما خسته شدم.
+ پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386

دختره اینجا نشسته ... گریه نمی کنه ... زاری هم نمی کنه ... با موبایلش ور ور حرف می زنه و گزارش لحظه به لحظه مکان فعلی و ساعت تقریبی رسیدن به مکان مورد نظر رو به سیبیل کلفت اون ور خط می ده. (البته ما از وقتی پامون رسیده به خاک غربت دیگه موندیم تو حسرت دیدن یه سیبیل واقعن کلفت مردونه غیر جلف).
دختره ترکیب بسیار دلپذیریه از پوست سبزه مایل به قهوه ای هندی و صورت گرد و دماغ نوک مثلثی هنگ کنگی و چشمای حالت دار آسیای جنوب شرقی (؟) و موهای مشکی و دونه درشت و جون دار خاورمیانه ای و چشمای آبی اروپایی و لبهای برجسته آفریقایی و هیکل بلند و تراشیده آمریکای شمالی با چاشنی شلختگی مفرط چینی های کانادایی شده در انتخاب لباس.
داشتم فکر می کردم شاید یه سمبل کامل باشه برای شهری که توش، هیچ کس توی وطن خودش نیست.
+ شنبه بیست و دوم دی 1386

زیاد یاد مانکنهای سر و سینه بریده خیابونای تهران می افتم و پشت چشم نازک می کنم برای مانکنهای خوش ژست اینجا.
انگار که آدمیزاد هیچوقت یاد نمی گیره که چیزی که داره چقدر ارزشمندتره از چیزی که آرزوی داشتنش رو داره. حتا وقتی اینو فهمید. مثل این روزهای من. گاهی فکر می کنم چه خشن خواستم غبار روی صورت لحظه ها رو پاک کنم. شاید با شنکش. به جای دستمال گردگیری.
دلتنگم. عصرهای تهران چه دیرگذر بود. وقتی هزار بهانه داشتم برای برگشتن. حالا گاهی فکر می کنم که "خوابیدن روی تخت خودم" چه بهانه حقیریه برای بلند شدن از پشت این میز. عصرهای اینجا چه زودگذرن.
مادرم چه خوب بود. وقتی صورتش لای در "خونه" دیده می شد. وقتی بوی برنج ایرانی میداد. وقتی نوازشم می کرد. وقتی بی ادعا تا در اتاقم میومد که در قابلمه رو از روی میزم برداره و شوخی می کرد و پشت سرش به جای دلتنگی، بوی همه شکوفه های عید رو جا می گذاشت. این روزها توی سرم بند آخر نامه سهراب به "احمدرضای عزیز" قل می خوره. " غذاهایی که مادرم می پخت چه خوب بود. تازه من به او ایراد می گرفتم که رنگ خورش اسفناج چرا متمایل به کبودیست. آدم چه دیر می فهمد و من چه دیر فهمیدم که انسان یعنی عجالتا.
ایران مادرهای خوب دارد و غذاهای خوشمزه و دشتهای دلپذیر و روشنفکران بد."
گاهی یادم میفته به روزی که به مادرم می گفتم که دوست دارم مستقل بشم توی خونه خودم که "اختیار" همه چیز توی دستای خودم باشه. من چه دیر فهمیدم که "خونه" چقدر از "اختیار" مهمتره.
این روزهای موقتی خسته م می کنه. دلم برای زندگی هم تنگ شده. برای ریشه. برای خونه. جایی که خیالت راحت باشه که همیشه هست. این دو هوایی... خب... دلگیره.
هی زل می زنم به خط خطیهای نامرتب و نقطه چین روی شیشه و هی این بغض سمجی که از شب سال نوی اینجا توی گلوم سر معدم نشسته، قل می خوره میاد بالا توی گودی چونه م و همه فضای کله م رو پر می کنه و سفیدی داغ چشمام رو می سوزونه. ولی هیچ دلیل منطقی ای برای گریه کردن نیست. اینه که به عادت همه 8 روز گذشته فشارش می دم پایین که باز یه جایی بین گلو و معده م تاب بخوره و باز به هر بهانه مثل یه حباب قلمبه تا گودی چونه م بالا بیاد.
وسط این روزهای نامرتب البته، فراموش نمی کنم که مراتب شکرگزاری خودم رو بی وقفه به عرض کائنات برسونم. هر چند شاید از سر ترس از "سوسک شدن".
هر بار که خیال می کنم که "خیلی بزرگ" شدم خیلی زود می فهمم که چقدر "خیلی کودک" بوده ام.
دلم می خواد ساکت باشم و تنها و آروم و بگم "نه".

+ چهارشنبه نوزدهم دی 1386

بیشتر از همه لحظه هایی که عبور کردن، حرف دارم برای گفتن. باید بیشتر نوشت. تندتر.

کشف عمیقیه و حس عمیقی. این که درک کنی که ذات آدمیزاد تنهاست. انگار آدم به یه شهود عمیق برسه از روحش. ساده ست. ممکنه حتا بخشی از روحت رو دو دستی گره بزنی گوشه تی شرت دیگری ای که بی شبهه بهش اعتماد می کنی. این ولی هرگز منافات نداره با اینکه اون دیگری، هر زمان که پر شد از تو، بخواد خودخواهانه از پشتت کنار بکشه. آدم دو بار اول می پاشه از هم. درست عین یه برج چوب کبریتی که از پایه ش یه چوب کبریت رو بیرون کشیده باشی. بار سوم اما، به خودت میای و می بینی که جلوی سینک ظرفشویی روی پاهای خودت ایستادی و انعکاس نگاهت روی سطح خمیده لوله آب، انعکاس نگاه آروم و عمیق زنیه که بعد از هزار بار شکستن پی در پی، آروم روی مبل راحتیش لم داده و قهوه می نوشه و کتابی رو ورق می زنه. تنها. با پاهای روی زمین. انعکاس نگاه زنی که با عمق وجودش واقف شده به اینکه ذات آدمیزاد تنهاست.

باید بیشتر بنویسم و تندتر.
+ پنجشنبه سیزدهم دی 1386