|
دستشو زده زیر چونش و کز کرده پشت پنجره. سایه ی سیاه ضد نورش با اون موهای صاف نرم که دور سرش رشته رشته آویزوون شدن با اون قوزی که کرده که انگار کله شو با مشت فرو کرده باشن توی شونه های پهنش، کنار سایه سیاه و ضد نور گلدون لب هره پنجره، عین یه اگزجریشن از یه صحنه رمانتیک از یه عاشق دلشکسته ست. نگاهش می کنم و ستایشش. دوستش دارم، عاشقانه. دورتر می شینم و سعی می کنم خطهای سیاهی که تصویرش رو دور گیری کردن حفظ کنم. با دست آزاد تند تند می نویسه و می دونم که به عادت همیشه، یا ورقه هایی که موندن برای آخر هفته رو نمره میده یا متنی رو بازنویسی می کنه و یا با صورتحسابهای ماهیانه ور می ره. ... همه اینا بعد از ظهر امروز اتفاق افتاد. همین چند ساعت پیش. وقتی آروم با لیوان چای پشت سرش نشسته بودم و نگاهش می کردم و دوستش داشتم. وقتی هنوز زنده بود. |
||
|
+
پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386
|
|
||
|
sign out و بعد هم موبایلم رو خاموش می کنم. برای احتیاط باطریش رو هم در میارم. چراغ رو خاموش می کنم. در رو می بندم و برای احتیاط از داخل قفل می کنم. پشتی پنجره ها رو می بندم. برای احتیاط پرده ها رو تا ته می کشم و محض احتیاط بیشتر، چاک پرده ها رو می دوزم و دور تا دور پرده ها رو با میخ می کوبم به دیوار. بعد... می خزم زیر پتو تا بالای سرم. پتو رو دور خودم می پیچم، چشمامو می بندم و نفسم رو حبس می کنم. حالا دیگه منتظر هیچی نیستم. ---------------------------------------------------------------------- پی. اس. چند روزه می خوام بگم و فرصت نشده. من دوبار از تو متشکرم. بار اول برای اینکه همه این سالها هیچ وقت تولد من یادت نرفت (هر چند حافظه من در مورد تولد تو به شدت رندم عمل کرده) و بار دوم برای اینکه به هر دلیل یا وسیله ای، هر روز نوشته های من رو می خونی. می دونم که تو همیشه هستی. رد پات توی زمین خیس و گلی اینجا همیشه هست. ببین... زندگی می گذره به هر جهت. برای من ولی چیزهایی هست که از چیزهایی که "بود" مهمتره. می فهمی که؟ باهوش استثنایی. |
||
|
+
سه شنبه بیستم آذر 1386
|
|
||
|
تصویر شفاف و بی نقصی دارم از ظهر روز بهاری ای که مقنعه سفید با حاشیه تور دوزی شده سرم بود و مانتوی گشاد و خاکستری روشن. از پنجره باز کلاس طبقه دوم دبستان هاشمی نژاد به انعکاس نور روی چراغ برق خیابون زل زده بودم. شیشه های کلاس های مدرسه در اصل شیشه شفاف بود و مدرسه برای اینکه هزینه عوض کردن شیشه ها با شیشه مات رو نده، شیشه ها رو با رنگ زرد نامرتب و بدرنگی از پشت رنگ زده بود. پشت شیشه ها هم به فاصله 20 سانت از شیشه، حفاظ آهنی بود و پنجره به بیرون باز میشد. و همه اینها، باعث میشد که تنها گریزگاه من از کلاس، شکاف 20 سانتی پنجره بازی باشه که از لاش فقط انتهای سیمانی یه تیر چراغ برق پیدا بود و آسمون سفید ظهر تهران. وارفته از سه زنگ یه روز مدرسه، منتظر خوردن زنگ بودم و معلم تعلیمات دینی در مورد خدا توضیح میداد و با اطمینان می گفت که خدا نوره، یه نور خیلی خیلی بزرگ. و بعد در جواب سوال بچه احمقی که پرسیده بود خدا رو میشه دید با نه گفت که فقط آدمهایی که پاک پاکن و هرگز هیچ گناهی مرتکب نشدن می تونن خدا رو ببینن. آفتاب مستقیم ظهر اردیبهشتی می خورد توی کلاهک فلزی چراغ برق و انعکاسش نور درخشان و سفید بزرگی بود. خیره به نور نگاه می کردم و توی ذهن کودکانه م حساب می کردم که اینکه نتونستم جلوی وسوسه خریدن یخمک با 5 تومنی که قرار بود به مدرسه کمک کنم تا توپ والیبال بخرن مقاومت کنم چقدر گناه بزرگیه و این که آیا این خداست که از لای شیشه باز پنجره کلاس داره خودش رو به من نشون میده؟ معلم ابله به این بسنده نکرد و یه بار دیگه سر کلاس گفت که عصرای جمعه به خاطر این دل آدم می گیره که کارنامه هفتگی آدم رو می برن پیش امام زمان و اگه آدم نمره مردودی گرفته باشه، عصر جمعه دلش می گیره. من همه عصرای جمعه کودکانه م به این حس می گذشت که حساب کنم ببینم دلم گرفته یا نه... و همه عصرای جمعه بزرگانه م که دلم گرفته بود، یاد معلم سبزه تعلیمات دینی دبستان افتادم. و حالا... دلم می خواست پیداش می کردم و براش توضیح می دادم که کارنامه هفتگی مردم آمریکای شمالی رو، به جای عصر جمعه، عصر یکشنبه می برن خدمت امام زمان. |
||
|
+
دوشنبه نوزدهم آذر 1386
|
|
||
|
این حسی که زیر پوستم قل می خوره خاطرم رو می بره به جلسه های آخر کلاس KViz که لین داشت توضیح می داد که بافر حافظه دیداری ما کوتاه مدته و سریع reset میشه. فکر می کنم باید چیزی هم باشه به اسم بافر حافظه لامسه که اصلن کوتاه مدت نیست و ساعتها و روزها حسها رو ثبت می کنه و بدتر از ثبت ... مرور. برای همینه شاید که وقتی دستت به یه چیز چندش آور می خوره تا چندین روز از دست بیچاره بدت میاد. امیدوارم حافظه درکی شما رو reset کرده باشم به هر حال. سر شب یکشنبه ست. اومدم مدرسه که کار کنم و فراموش. نه کار می کنم و نه فراموش. این که پروانه خیالت هی پر بکشه از این سر فضای بی انتهای ذهن به فضای بزرگ ولی متناهی خاطره و احساس، به شدت مختل کنندست. از همه این حرفها که بگذریم... دلم هم گرفته. همه آدما یواشکی هایی دارن. توی اتوبوس به این فکر می کردم که گوشه روح هر آدمی یه گنجه بزرگه با یه در به شدت قفل و همه یواشکیهای اون آدم اون تو قایم شدن. یواشکیهایی که هرگز نمیشه از اون تو بیرونشون کشید و این سخته. می دونی... بعضی از یواشکیها اینقدر فداکارانه، عاشقانه، لبریز از دلدادگی، لبریز از احساس و زیبا هستن که آدم دلش می خواد با یه دستمال بزرگ برقشون بندازه و بزاره سر طاقچه دنیا، که همه تحسینش کنن و دل آدم غنج بزنه براش. نمیشه خب... ذات یواشکیها "پنهان" بودنه و آدمی که "یواشکی" نداشته باشه... خب... حتمن آدم نیست. قطار که از بالای رودخونه رد میشد باز سرک کشیدم و تصویر نورها رو توی آب نگاه کردم. تصویری که دوستش دارم. بعد یه خیال قشنگ توی ذهنم پخش شد. می دونی جون دلم... خیلی چیزا رو فایده نداره اینجا بخونی تا وقتی لمسشون نکردی. ولی بزار بگم تا اینم مث هزار و یک حرف نگفته دیگه بیخ گلوم رو نگرفته. وقتی سطح آب صافه، هر شعاع نور فقط به یه نقطه از سطح آب می خوره و بر می گرده. تاثیر این تمرکز نور، یه تصویر شفاف و دلنشینه. بعد اگه سطح آب چین چین باشه، این آشفتگی و عدم تمرکز تصویری میده که هر چند هنوز روشن و نورانیه، ولی انعکاس شفاف و بی نقصی نیست. برای همینه که حالا که تو شدی نقطه تمرکز همه حرفها و حسها و درد دلها و روزها و شبهای من... اینقدر بازتاب شفاف و بی نقصی برام میسازی. بازتابی که مجبورم میکنه تحسینت کنم، دوستت داشته باشم، بهت احترام بزارم، بهت تکیه کنم و بزارم که بهم تکیه کنی. بزار آدمایی که عقلشون به چشمشون بسته ست قصه های ابلهانه بسازن از حقیقتی به این شفافی. نمی تونیم خیال آدما رو بندازیم توی قفس. نمی تونیم به در دهن آدما دهن بند بزنیم. مهم فقط اینه که من و تو این روزها ... دردهای یکسان داریم، مریضیهای یکسان، خوشیهای یکسان، روزهای همگون، خندهای همطراز و گریه های موازی. مهم اینه که من و تو این روزها یک جمله یکسان رو هم زمان شروع به گفتن می کنیم و اینکه دقیقن در یک لحظه به یه چیز واحد فکر می کنیم. مهم اینه که می دونی دوستت دارم و بودنت برام مهمه. بیا به جای دهن آدما، گوشای خودمون رو ببندیم. این اصلن مغایر با هیچ کدوم از اصول حقوق بشر نیست. "A listening ear, a shoulder to lean on,... yours, whenever you need them" بگذریم... بگذریم... بگذریم دوستم یه چن تا عکس از دبی گذاشته روی فیس بوکش. همه جاهایی که دیدم و حالا حتا توی عکس مردم هم که نگاهشون می کنم، به در و دیوارشون خاطره چسبیده. خاطره ات بدجوری نوکش تیزه. به نظرت این ذات خاطره ست که همیشه خیلی دور به نظر میاد؟ یه فولدر روی کامپیوترمه که هرچی موزیک دوست دارم میریزم توش و رندم گوش می کنم. تا حالا موزیکی دیدی که بو هم داشته باشه؟ و حجم و حتا حرارت؟ و برات این تردید رو به جا بزاره که نه تنها حافظه ی لمسیت، که حتا حافظه های دیداری و شنیداری و بویاییت هم بافر نامحدودی دارن. These foolish games... می دونی... دلم می خواد با لباسای سبک و راحت بریم بشینیم کنار دریایی که ساحلش شن نرم و شکلاتیه و آسمونش آبی و صاف و آفتابش، آفتاب تیز و داغ وسط مرداد. هی از همه چی عکس بگیریم و کر کر بخندیم. جایی که نه deadline ها هستن و نه "مختل کننده ها" و نه حتا هیچ خاطره ای. دلم می خواد دراز بکشیم و موهامونو پخش کنیم روی سطح ساحل و عین خیالمون هم نباشه. فکر کنم من عقده این رویا رو دارم. هر وقت به این دریا می رسم وقت کم میارم. نمی دونم چطوری وقتم رو بین دریای خنک و خیس و ساحل داغ و زبر تقسیم کنم. به نظرت من دلم گرفته؟ می دونی... اگه تو نبودی من دلایل بیشتری برای گریه کردن داشتم. |
||
|
+
دوشنبه نوزدهم آذر 1386
|
|
||
|
یه وقتی هست که یه حرف مهم و قشنگ نوک نوک زبونت نشسته و باید سریع بگیش. تا فرصت نگذشته، تا یادت نرفته، تا موضوعیت داره. و بعد این اتفاق دقیقن 10 دقیقه قبل از یه سخنرانی مهم توی یه کنفرانس بزرگ رخ داده در حالیکه همین الان فهمیدی که توی همه اسلایدهات "باقالی" رو با ق جیمی نوشتی و عین یه اسب رم کرده تند تند داری اسلاید چک می کنی. می دونی... آدم خفه میشه. من یه دنیا حرف دارم و یه deadline. دارم خفه می شم. ملو... هادی... یکی یه حرف قشنگ بزنه. این رنگا ماسید روی پالت دلم. |
||
|
+
جمعه شانزدهم آذر 1386
|
|
||
|
They keep asking us if it's the first time that we see snow. We keep getting angry. :) |
||
|
+
یکشنبه یازدهم آذر 1386
|
|
||
|
برای تو ببخشید من شما رو جایی ندیدم؟ نه نه! نه اینهمه از دور و بافاصله. باور کنین امکان نداره یه لحظه گذرا نگاه، وسط اون جمعیت همه از دم جدید اینهمه حس آشنایی بده به آدم. یه جای دیگه. نزدیکتر. ببخشید ما یه روز با هم دوست نبودیم؟ نمی دونم خب. آخه مگه آدم قیافه دوستاش یادش میره تا این حد؟ ------------------------------------------------------------------------------------------------ من از شیشه بخار گرفته خوشم نمیاد. شیشه ماهیتش شفافیت و رسواییه. برای همین خیلی سخته که شیشه ای که جلوش نشستی از اون طرف بخار گرفته باشه و انگشتای سردرگم تو هیچ ردی روش جا نذاره. و بعد اونطرف شیشه طرح گم یه آدم دیگه باشه و تو بخوای بدونی که خب... کیه؟ ------------------------------------------------------------------------------------------------ یه وقتایی سرت پایینه و نگاهتو انداختی جلوی قدماتو و با هر قدم یه توک پا می زنی بهش و قلش میدی روی سنگفرش پیاده رو. از لب دیوار به لب جوق. بعدش... یه چیزی از کنارت رد میشه. یه چیزی. که فقط یه آدم نیست و یه جایی ته ابر خاطره های خیلی دور یه بند ازش اومده و به یه گوشه دلت بسته. بند می لرزه و تو بر می گردی و اون بر می گرده و نگاه و... غفلت که کلید همه گره های بسته، نگاه نیست. ------------------------------------------------------------------------------------------------ این بود که من جلوت نشسته بودم و نگاهت می کردم و نمی فهمیدم و فقط می دونستم که توی غبار خاطره هام یه جایی هم برای تو هست. آدم چه می تونه حدس بزنه که دست بزرگ صاف رفته وسط غبار خاطره و یه بند رو بیرون کشیده. با یه عالمه سلیقه شکلش داده، گذاشته سر میز بیلیارد که تو با خیال آروم بری جلوش بگی "میشه منم بازی کنم؟" و هی توی دلت حیرت کنی که اینهمه حس خوب دوستی از کجا بیرون میاد. ------------------------------------------------------------------------------------------------- ما 6 -7 سال پیش دوست اینترنتی بودیم. دوست خوب خوب. و من دوست دارم بگم صمیمی. و بعد گم شدیم. و اینهمه سال بعد،... اینور دنیا، سر یه میز بیلیارد بازی کردیم بدون اینکه بدونیم. من فقط می دونستم که دوستانه میشناسمش و نمی دونستم چطور یا از کجا. این بند... ------------------------------------------------------------------------------------------------- ممنونم که سر آستینت رو گرفتی توی مشتت و تند تند بخار شیشه رو از اونطرف پاک کردی. |
||
|
+
جمعه نهم آذر 1386
|
|
||