تبليغاتX
قا قا لی لی
به شدت کم آوردم... و دارم سعی می کنم تمرکز کنم.
یه کم صبر کنین لطفن. حجم اتفاق چنان عظیمه که حتا برای بازگو کردنش هم کم میارم. یه کم صبر کنین لطفن. باید تمرکز کنم.

فعلن اینجا رو ببینین.
+ چهارشنبه سی ام آبان 1386

ای مایکروسافت! ای احمق! ای بد دیزاین! ای بی کانسیستنسی! من به تو می گویم که تو الاغی بیش نیستی! خاک بر سرت کنن.


+ سه شنبه بیست و نهم آبان 1386

هر بار اخبار ایران رو می خونم دیگه دست و دلم به درس و کار و تحقیق نمی ره. زانوی غم بغل می کنم که به چه بهوونه ای برگردم که اگه یه وقت... حداقل منم اونجا باشم. من می ترسم. به کی به این صراحت بگم؟ حتا پسرک خوشتیپ بلند قد آمریکایی هم یاد گرفته که هر بار با دیدن چشمای گرد شده از وحشتم، دستش رو روی شونم بزاره و بگه "مای دیر، ایت ویل هوپفولی بی اُکی. دنت وری دیس ماچ." و احتمالن فقط اون و ملو هستن که سعی به آروم کردنم دارن و این... سخته.

خونه که بودم، کمر درد نگرانی بزرگی نبود. پتوی برقی گرم و استراحت بی دغدغه و هزار و یک نازکش که حالتو بپرسن و مراقبت باشن. اینجا ولی فرق داره. چه درد بزرگیه و من هیچوقت نفهمیده بودم.

فلانی عزیز (سابق)! خاطره هات بدجوری تابیده به تابای گیس نداشتم. خودم حالم بد هست. یا پا تو بکش کنار و برو... یا من مجددن به یه haircut بیندیشم.

و فلانی همچنان عزیز... هر بار این مردک با اون بخش صداش که دوست دارم، با اون همه سوز می خونه "ای خاطره ات پونز..." بدجوری کف پام رو سوزن سوزن می کنی.

و اینکه دلم گرفته و حوصله نیست.
+ شنبه بیست و ششم آبان 1386

گره ای باز شد.
مسافری رسید.
رفته ای آمد.
دری گشود.
لبخند زدم.

این خاصیت "گشایش" گاهی در ذات روزها قرار داده شده.


+ چهارشنبه شانزدهم آبان 1386

شهر درندشت، خانه ولنگ و واز، روز خالی، لحظه خاموش، زندگی سوت و کور، انگیزه خفته، من تنها، تو... نیستی.
+ دوشنبه چهاردهم آبان 1386

از پله برقی های معروف مهرآباد که برعکس بالا می رفتم و صورت پر از اشک بابا که پشت شیشه و هجوم آدما گم می شد، این ترانه لعنتی توی ذهنم play شد. بعد توی سالن ترانزیت پشت به همه آدما نشستم و ویلون پویان رو بغل کردم. آهنگ لعنتی رو توی ام پی 3 پلیر پیدا کردم و اینقدر گریه کردم تا صدا کردنمون برای بازرسی سپاه.
حالا یه کاره اینجا، ساعت 8:15 شب، وسط اینهمه پیپر نخونده و تکلیف انجام نداده و نمره های نداده، باز باید شروع بشه که من مطمئنن دیگه نتونم کار کنم.
+ جمعه یازدهم آبان 1386

من نشستم اینجا. روی فوتون یک نفره کوتاه قدی که فقط 10 سانت از زمین بلندتره. زیر نور آباژور سبزرنگی که هدیه هماست. روی ملافه چهارخونه قرمز و نارنجی هدیه مامان ندا. انگشتامو کردم زیر پتوی سرمه ای نرمی که هدیه هایده ست. پایین تختم روی زمین یه پتوی ایرانی آبی و لاجوردی روی زمین افتاده که از فرنوش خریدم و شیوا برام لاندری کرد. یه کاسه سوپ سبزیجات دارم که دیشب پختم. سوپ سبزی اینجا کیفیت مندتره از تهران. شاید به خاطر کیفیت مصنوعی سبزیجاته. من نمی دونم. دیشب به جای اینکه آرد رو توی لیوان آب حل کنم و بریزم توی سوپ، مثل نمک پاشیدم روش و ملو دعوام کرد. من یه خنگ بی تجربه با کیفیتم که گاهی بدجوری توی ذوق می زنم.
امروز یکشنبه ست که زیرنویس فارسیش میشه جمعه. جمعه های تهران فکر کنم زرد بود. یا شاید طلایی. و من الان اصلن نمی فهمم که چرا از صدای جاروبرقی که ساعت 10 صبح بیدارم می کرد عصبانی می شدم.
یکشنبه های اینجا خاکستریه و من تمام روز پشت میزم توی مدرسه بودم و کار می کردم.
دلم نمی خواست برگردم. برگشتنهای هر شب ترکیب تکراریه از قطاری که جلوی مدرسه سوار میشم که گاهی زرد و آبیه و صندلیهاش پارچه ای و نو هستن و گاهی قرمز و آبیه و صندلیهاش پلاستیکی آبی و کهنه. بعد قبرستون ماشین که از زیر پات رد میشه و برج های شیشه ای و گاراژهای ماشینهای نو که با ریسه های براق طلایی و نقره ای و سبز و آبی و قرمز مشخص میشن و بعد رودخونه و مجاورت با پل فلزی نارنجی و نیمدایره ماشین رو و بعد قبرستون پوشیده از چمن و بعد متروتان که من رو یاد میلادنور خودمون میندازه. پیاده می شم و دستامو تا ته فشار می دم توی جیب کاپشنم و سرمو می کنم توی شالگردن قرمزی که ست بودنش با فریم عینکم اینجا دیگه به چشم کسی نمیاد و از بخاری که شیشه های عینکم رو تار می کنه لجم می گیره.
بعد از پله های برقی پایین می رم و زیر تابلوی اتوبوس 129 قدم می زنم. تاثیرات استروژن لعنتی حالا ول کن نیست و آدمهای دنیا اینقدر گرفتارن که متوجه نباشن.
من تمام روز پشت میزم به خاطر همه دلتنگیهایی که اینجا می کشم خوب درس خوندم. خیلی خوب. و همه روز تلفنم هیچ زنگی نزد و من گفتم "بهتر".
عصر توی کافی شاپ روبروی دخترک چشم بادومی چینی که حالا دیگه خوشحاله که دوست ماست نشستم و موکای کارامل خوردم و یادم افتاد که دفعه قبل هم بوش یادم انداخته بود که دل درد که میشدم، از بچگی، عادت کرده بودم به شکرسرخ بابا که کارامل خونگی بود توی آب یخ و سریع دلت رو می بست. بعد هنوز این فکر خوب توی سرم ته نشین نشده، دل پیچه گرفتم و حالم به هم خورد و باز هیچکس حواسش نبود که یادش باشه که احساس یه زن گاهی چقدر رابطه نزدیکی با جسمش برقرار می کنه.
بعد دستامو کردم توی جیبای جین سرمه ایم و دو لبه کاپشنم افتاد روی مچ دستام و توی راهرو قدم زدم و به حرف بردیا فکر کردم که گفت من پسروونه لباس می پوشم. دلم نخواست. رفتم جلوی آینه دستشویی و سعی کردم بفهمم غیر از لباس چند لایه دیگه روی زنی که در من هست رو پوشونده. خودم.
از پنجره اتوبوس به آدمهای قدبلند خوش لباس توی خیابون نگاه کردم و دلم خواست گریه کنم. مثل همه زنهایی که هر وقت لازم باشه گریه می کنن تا طراوت دنیا حفظ بشه. بعد برای همه خونه های شیروونی دار رنگی و رویایی و چمن ها و گلهای کنار خیابون و همه آدمهای خوش لباس قدبلند و همه چراغهای روشن و کدو تنبلهای کنده کاری شده و برای همه خاطره هایی که بهم آویزوون شدن گریه کردم. خوب نه. بس نه. ولی به قد شروع کردن.
از پنجره قطار یکشنبه شبا یه صلیب نئونی قرمز وسط آسمون معلومه و این یعنی که اون زیر کلیساست. من دلم خواست امشب رو جایی باشم که آدما به اعتقادی چسبیدن و میشه مدعی هزار چیز شد. بعد خوب... نشد. آخرین اتوبوس یکشنبه شبها احتمالن 11:30 میاد و من باید شب برسم خونه. نمی دونم چرا... ولی خوب روزمرگی یعنی همین.
+ یکشنبه ششم آبان 1386

ونکوور - 1
من بهش انگور سرخ تعارف کردم. در جواب، امروز یه دونه "ترنج" پیچیده توی یه کاغذ سبز روشن مایل به آبی آسمونی گذاشت روی میزم و من غرق شده توی مقاله "کالر اسپکترومز آو آپینینز: ان اینفورمیشن ویژوالایزیشن اینترفیس فور ...." مثل برق گرفته ها از جام پریدم و فکر کنم مثل خودش کلی سرخ شدم.
بعدش بهش گفتم توی اساطیر ما از توی این یه دختر زیبا بیرون میاد و به همین خاطر من تصمیم ندارم اینو پوست بکنم. گفت "دنت وری! دیس وان ایز میل" و کله شو کرد توی مانیتور گُندش.
بعد من هزار بار آرزو کردم که یه آدمی از جنس خودم موهای به این قشنگی داشت که راحت و بی دغدغه عاشقش می شدم.
----------------------
ملبورن - 2
پویا... من هیچ وقت عاشق تو نمی شم. می دونی... تو یه چیزی هستی از جنس من. یه دیوونه ای مث خودم که مُصرانه به ذات چموشش وفادار مونده و کیفیتش دچار تغییرات ادواری نشده. و هنوز کلی از آدمایی که روی زمین واقعی پرسه می زنن عاشقش میشن و این به من امیدواری میده که احتمالن روزای بهتری در پیشه. ببین پویا... بودنت و دیدنت برای من همونقدر دلپذیره که مثلن میمون درب و داغون و عصبی ای وسط یه شهر خیلی در هم بر هم و شلوغ، میمون دیگه ای رو ببینه. تو کاملن می تونی بفهمی این چه احساس دلپذیریه.

 

راستی یه چیزی پسر... واقعن یه دیوونه گاهی به اون درجه از نارسیسیزم هم می رسه که بتونه عاشق تو هم باشه.

+ چهارشنبه دوم آبان 1386