|
من نشستم اینجا. راحت و احتمالن بی درد. من فرار کردم از همه دردای وطنم و حالا که این ور دنیا دارم "حالشو می برم" و "اصلن نمی فهمم که اونجا مردم چی دارن می کشن" به احتمال زیاد اجازه حرف اضافه زدن هم ندارم. مخصوصن حالا که دیگه هیچ کس هم به حجابم گیر نمی ده و اینترنتم هم فیلتر شده نیست. من می دونم که اجازه ندارم حرف از درد وطنم بزنم. به خاطر همینم سرم رو فرو می کنم توی کتاب "آمار" و سعی می کنم کنترل افکارم رو بگیرم دست خودم. و کمتر از یه دقیقه بعد، دوباره زل می زنم به نقشه وطنم که تمام سطح مانیتورم رو پوشونده. دسته کاغذهای یادداشت "ساخت چین" رو بر می دارم و می زارمش بالای خط مرزی دریای خزر. خطی که سهم ایران از همونجا شروع میشه با میشده. بعد آروم آروم دستم رو سر می دم پایین و سعی می کنم بفهمم 11% یعنی چقدر. و سعی می کنم حدس بزنم نقشه جدید وطن چه شکلیه و سعی می کنم باور کنم که این اتفاق افتاده... به همین سادگی. و سعی می کنم اشکم سرازیر نشه و بیشتر از همه سعی می کنم در حالیکه نفسم داره از جای گرم بلند میشه، گنده تر از دهنم حرف نزنم. |
||
|
+
یکشنبه بیست و نهم مهر 1386
|
|
||
|
انگار نه انگار که همه دنیا فاصله شده بین من و تو. تو روبروی منی و من حتا خال کمرنگ کک و مک مانند روی گونه ت رو واضح می بینم و لجم می گیره از چشمام که اینهمه سال عادت وار این لکه روشن روی گونه تو رو فقط نگاه کردن و هرگز ندیدن. تو برام با صدای مهربونت حرف می زنی و نگاه تشنه من تمام زوایایی که توی پنجره آبی دیده میشه رو زیر و رو می کنن. روسری نارنجی خوشرنگی که هنوز توی کمد آویزوونه و من هنوز اینجا هم گاهی ناخودآگاه دستم رو بالا می برم تا مرتبش کنم. گلیم کوچولوی روی میز توالتم که هنوز یه تیکه نخ بلند بهش آویزونه. گلای رنگی لاله که یه روز روی حاشیه آینه نقاشی کردم و دیگه پاک نشد. میز در هم و بر همم. خط کشهای نارنجیم که هنوز زیر میز آویزونن. و تو. با اون عینک ارغوانی قشنگت و اون بیگودیهای روی سرت. با اون گردنبند کادوی من و بابا. با اون خنده های وسیعت و اون نگاه آمیخته به شیطنت شیرینی که من بهره ای ازش نبردم. بعد انگار که همین الان از سفر برگشته باشی و کلی بوسیده باشمت، چمدون رو میاری جلوم باز می کنی و دونه دونه سوغاتیا رو نشونم می دی و من انگار که همه رو لمس کرده باشم و به صورتم مالیده باشم، مست بوی زیر و سیخ سیخ کاموا می شم و عین دل هزار تا بچه کوچولوی منتظر، ذوق می کنم و بال بال می زنم. بعد، انگار که شب باشه و روی تخت من دراز کشیده باشی و من به زور خودمو بین تو و پیجا چپونده باشم، بابا رو بیرون می کنی و سرت رو می چسبونی به میکروفون و ریز ریز، قاطی خنده های شادت، برام آخرین داستان زنونه و شیرین رو تعریف می کنی و غش غش می خندیم. انگار که همونجا کنار هم باشیم، زیر باد خنک کولر و تو دامن نرم و صورتیت رو پوشیده باشی و بلوز سفید طرح دارت رو. و بوی گل بدی. مثل همیشه. بعد انگار نه انگار که چیزی عوض شده، پسرک هم سرک بکشه توی اتاق و توی حرفای زنونه ما فضولی کنه و بابا هم گاهی از پشت در رد بشه و تلنگری به در بزنه و نگاهی به ما بندازه و بره. آخ که برای هیچ کس نگفتم که این نگاهاش روزای آخر چه بار سنگینی داشت. وقتی که لای اونهمه وسیله که وسط اتاقم ولو بود گم می شدم و سرم رو که بلند می کردم می دیدم ایستاده و دزدکی نگاهم می کنه و بغض کرده. انگار نه انگار. انگار که کنار هم باشیم. مثل همه گذشته های دلنشین خونه. و بابا که حرف می زنه با اون صدای مهربونش که آرومم کنه که جنگی در کار نخواهد بود و دلگرمم کنه که هر چقدر لباس و وسیله که لازم داشته باشم برام می فرسته و هی بگه فقط درس بخون و من لا به لای این صدای گرم و حرفای شیرین، پوست خشن کف دستش رو حس کنم و زبری خواستنی گونه هاش که از بچگی عاشقش بودم و هر وقت ته ریش داشت می بوسیدمش. و بعد حسرت بخورم که چرا توی فرودگاه بغض کردم و اونهمه حرفی که آماده کرده بودم فقط شد "برای همه چیز ازت ممنونم" و هزار تا قطره اشک و یه دل سیرنشدنی بغض. حتا سیبیلای سفید پیجا و لک کنار آینه و غبار روی قفسه رو هم دیدم. حتا بوی خونه رو حس کردم. انگار که اونجا بوده باشم. من اینترنت رو دوست دارم. فقط فکر کن که نبود... |
||
|
+
جمعه بیست و هفتم مهر 1386
|
|
||
|
ما اینجا 2 تا تار مویمان سفید شده است. ما اینجا رنگ مویمان روشن تر شده است و این اصلن خوب نیست. ما دلمان همان زلف مشکین هزار چینمان را می خواهد که در سر هر چینش کلی دلها گیر کرده بود. ما اصلن حوصله نداریم. |
||
|
+
جمعه بیست و هفتم مهر 1386
|
|
||
|
من اوایل یه احساسی داشتم مثل اینکه دارم توی یه فانتزی بزرگ زندگی می کنم. هیچ چیز واقعی نبود. همه چیز یه شوی بزرگ و دلپذیر بود که توش من بودم و یه سری بازیگر دیگه (دوستای ایرانیم) و یه سری عروسک لیلیپوتی (دوستای غیرایرانی). و یه شهر فانتزی هم داشتیم که توش گلها اینقدر رنگای شفاف و واقعی داشتن که آدم همش باید به خودش زحمت می داد که بره از جلو لمسشون کنه که مطمئن شه طبیعین و یه آسمون داشت که هر لحظه به شکل بدیعی در میومد و کلی دریا داشت و کلی درخت و کلی رنگ و کلی لبخند و کلی آغوش باز. می شد توی این خیال هر خرابکاری و اشتباهی مرتکب شد چون آب از آب تکون نمی خورد. چون این زندگی واقعی نبود. یه فانتزی برزگ بود که توش همیشه کلید "undo" کنار دستت وجود داشت. حالا کم کم دارم از فانتزی بیرون میام. جالبه چون واقعن غیر ایرانیها رو جدی نمی گرفتم. احساس می کردم اینا همینطوری هستن که دور ما پر باشه و یه صدایی بیاد. هیچ حسی از ارتباط نداشتم. حالا کم کم دارم احساس می کنم که اینا هم واقعین. حالا که با هم دوست شدیم، گپ می زنیم، درد دل می کنیم، کمک می کنیم. فانتزی بزرگ حالا اینقدر بزرگ شده که دیگه داره همه زندگی رو پوشش میده. همه چیز داره واقعی میشه. هوای صاف، آسمون بی نهایت زیبا، درختای هزار رنگ، آدمای آروم، لبخندای آماده و حقیقتهای ساده و غیرقابل باور. همه چیز قابل لمس تر شده، واقعی تر... و من همچنان خوشحالم. |
||
|
+
سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386
|
|
||
|
آزادی شاید یه چیزیه مثل یه آبنبات زرد روشن که توی یه زرورق ساده و غیر محرک پیچیده شده و تا وقتی توی دهنت نگذاشتیش، خیال می کنی - و فقط خیال - که می دونی چه طعمی داره. من اینجا را دوست دارم. و ادامه دارد... |
||
|
+
چهارشنبه هجدهم مهر 1386
|
|
||
|
ممکنه افراد معلوم الحالی فکر کنن که ما الان اومدیم خارجه و در این ولایت فرنگ داریم در اٍند تمدن زندگی می کنیم و خیلی همه چیز توپه و حساب و کتابمند و انسانها همه فعالیتهای خود رو به موقع انجام می دن و کلن ما متمدن شدیم رفت. به همین دلیل برای روشن شدن اذهان عمومی باید بگم که نه داداش! اینجا اصلن از این خبرا نیست. آقا ما یه عمری دلمون می خواست که یه کردیت کارد داشته باشیم به اسم خودمون که برش داریم بریم روی سایت معلوم الحال آمازون و یه چیزی بخریم. خلاصه که ما تا پامون رسید به خاک خارج، از همون فرودگاه بدو بدو دویدیم رفتیم بانک ملی خارج و یه ویزاکارت گرفتیم و کلی ذوق زده شدیم. بعدشم گفتیم بپریم بریم آمازون شاپینگ. بعدشم که ما چون خیلی فرهنگی بودیم تصمیم گرفتیم خرید اولمون سه نسخه از تکست بوک درسمون باشه. خلاصه که ما سه نسخه از یک کتاب رو از یه جا خریدیم. ولی برای هر کتاب یه بار پول پست از ما گرفت یعنی ما سه تا پول پست دادیم. بعدش گفتیم به درک. حالا کتابا که برسه حالمون جا میاد. امروز هم که برای رفیق شفیق و شریک خانه و زندگی ما ایمیل زدن که یه بسته رسیده و ملو جان رفتن و با یه بسته برگشتن که توش فقط یه دونه کتاب بود. حالا فکر کنین این اگه توی ایران اتفاق میفتاد ما چنی جیغ جیغ می کردیم و غر می زدیم. ولی اینجا باید همش لبخند بزنیم و نایس بازی در بیاریم. واقعن مسخره ست. بگذریم. اینو فقط گفتم که هی نگین رفتی کانادا حالشو ببر. |
||
|
+
شنبه چهاردهم مهر 1386
|
|
||
|
من خسته می شم از اینهمه نایس بودن. گاهی خیال می کنم همش تظاهره. این آدمایی که الکی هی لبخند می زنن بهت و بعد اگه 5 دقیقه دیر برسی سر کار یه حال اساسی بهت می دن و بعد دوباره زرتی بهت لبخند می زنن. من الان به طرز عجیبی دلم برای جفتک پرونیهای تهران تنگ شده که مخصوصن این اواخر بدون تعارف الکی توی خیابون به همدیگه فحش می دادیم و اعصابمون یه کمی خورد میشد و 10 دقیقه بعد بی خیال می شدیم. هم من و هم راننده خسته تاکسی. هم من و هم همسایه لمپنمون که فردای هر بحث، آش نذری می فرستاد دم خونمون. یادش بخیر آشهای نذری که پیجا عاشقشون بود. من گاهی قاط می زنم و خیال می کنم همه لبخندای اینجا مرده شور برده و الکیه و آدما فقط بعضی وقتا خیلی نایس هستن. من نمی دونم چرا یه غول گنده تو مایه های جیمز پی سالیوان نمیاد دست منو بگیره برداره ببره وسط جنگلا با هم زندگی کنیم. چل چلانه. پس من برای کی اینهمه کدبانو شدم. من اینهمه عشوه خرکی رو واسه کدوم الاغی یاد گرفتم آخه. من اصن اصاب ندارم و اگه کسی حرف زیادی بزنه یا یه توک پا می رم براش یا با پشت دست می زنم تو دهنش. ببین دنیا... خفه شو. صداتو ببر، نفستم در نیاد تا فردا. |
||
|
+
جمعه سیزدهم مهر 1386
|
|
||
|
اینجا خیابون پر از سنجابه و این اصلن حال نمی ده. همینجوری زرت و زرت
سنجابه که از درخت می دوه پایین و بدو بدو از خیابون رد میشه و می ره وسط
چمن میشینه و بلوط می جوه. تو خونه هم که نشستیم سنجابا میان از روی نرده
های چوبی و کوتاه حیاطمون می دون و می رن حیاط بغلی. سنجاب اصولن یه موجود چزقل و ریقونه ست که هیچ احساسی رو در کسی بیدار نمی کنه. یه موجود رقت انگیز که یا سیاهه یا خاکستری یا قهوه ای و بعضی وقتا هم خودش سیاهه و دمش خاکستریه که علامت یک قاط زدن در ژن های پدر و مادرشه. اصولن جالب ترین چیز سنجاب دمشه که بسیار پشمالو و کپله. سنجاب بسیار شاسکوله و اصولن هرگز هیچ ارتباط عاطفی با آدمیزاد برقرار نمی کنه و البته آدمیزاد هم همینطور چون نمیشه فهمید این سنجاب همون دیروزیه یا یکی جدیده چون همشون عین هم هستن و از این نظر حتا از چینی ها که همه عین هم هستن هم بدترن چون که چینی ها حداقل اسم بعضیاشون "جک" هست و بعضیا "دنیل" و چندتا اسم دیگه هم دارن ولی سنجابا فقط سنجابن و این واقعن مسخره ست. و من به این دلیل به همه این مسائل پرداختم که بگم باید قدر تهران رو دونست چون تهران پر از گربه هاییه که هم کلی احساسات توی دل آدم بیدار می کنن هم خیلی پدر سوخته و سر گرم کننده هستن و هم اینکه کاملن میشه از هم تشخیصشون داد و شما اصولن گربه های محل خودتون رو حتا بیشتر از همسایه هاتون می شناسین و ازشون خبر دارین. ضمنن گربه بسیار موجود اجتماعی و معاشرتی هست و همینکه با شما آشنایی پیدا کنه بلافاصله رفاقتی به هم می زنه و همیشه ابراز آشنایی می کنه. ضمنن هم حافظه کوتاه مدت داره هم بلندمدت و هم هوش و هم قدرت یادگیری و هم درک از محیط. و اگه از شما بپرسن فایده گربه چیه شما می تونین کلی حرف در مزایای گربه بزنین ولی وقتی از یه کانادایی در مورد سنجاب سوال کنی که "وات ایز د یوز آو دیس کریچر؟" فقط می تونه جواب بده "ول... ایتس ا پارت آو اکوسیستم. ایزن ایت؟" و این واقعن احمقانه ست. همین. |
||
|
+
پنجشنبه دوازدهم مهر 1386
|
|
||
|
من اینجا کشف کردم که بوی چمن خیس دو لایه درهم پیچیدست. لایه اول رو همه حس می کنن. لایه دوم رو ولی باید همینجا وسط همین آرامش زیر بارون واقعن خیس و روی چمن واقعن سبز ونکوور باشی تا حس کنی. بویی شیرین٬ سبز٬ گرد و غلتان.
من اینجا کشف کردم که بوی دریا٬ بوی یکنواختی نیست. خزه بوی تلخ و لیزی داره. چوب بوی خیس و آروم. ماسه بوی نمدار و زبر. صدف بوی تلخ و مونده. بعد اینهمه بو با هم جمع می شن و می شن بوی دریا. من اینجا کشف کردم دستای مامان بوی گرم و آروم و نارنجی ای داره. وقتی شالگردن دستبافش رو به صورتم چسبوندم و حیرت کردم از این بوی دلچسب آشنا که این همه سال با هر نوازشی به درون کشیدمش و هیچ وقت کشفش نکرده بودم. من اینجا کشف کردم که هر درخت بویی مخصوص خودش داره. دو تا افرای قرمز کنار هم این اطراف هست که یکی بوی تلخ و سردی داره مثل قهوه و عسل یخ کرده و اون یکی بوی خاکستری و ثابتی داره مثل چوب خیس. من اینجا کشف کردم که گیاه رو اگه دوست داشته باشی و نوازش کنی از برگاش برات بوهای خوب بیرون میده. بوهای مست کننده و شیرین. فقط برای تو. خصوصی. اینقدر خصوصی که علی و آریو توهم زدنت رو مسخره کنن. من شهر غرق در بوهای دلچسب رو دوست دارم. این مطلب ادامه دارد... ------------------------------------------------------------------- پ.ن.۱. مهناز چرا من هیچی توی وبلاگت نمی بینم؟ من مشکل دارم یا تو باز چت زدی و کرکره رو پایین کشیدی؟ پ.ن.۲. بیا راه رفته رو برگردیم. وقت زیاد هست و من به دوستی تو احتیاج دارم. همه چیز به تو گفتم و جرات این آخری رو نداشتم. با تو هستم فلانی. |
||
|
+
دوشنبه نهم مهر 1386
|
|
||
|
گاهی تو خیال می کنی - و فقط خیال - که نقاشی می کشی. تند تند و پر از رنگ. رنگ پشت رنگ لا به لای طرح. و توی خیالت نقاشیت می ره روی بزرگترین دیوارها و همه آدمهایی که عبور می کنن می ایستن و خیره می شن به نقاشیت و حیرت می کنن از اینهمه بافته رنگ و رویا.
تموم که شد نگاهش می کنی و حیرت می کنی که تو فقط کاغذ سفید رو خط خطی کردی. سیاه٬ زشت٬ بی مفهوم. این اتفاق گاهی میفته. زیاد گاهی میفته. |
||
|
+
دوشنبه نهم مهر 1386
|
|
||
|
این درخت قرمز گاهی بدجوری قلقلکم می ده. نمی دونم چرا شرم می کنم مستقیم نگاهش کنم. عین چشمای آدمایی که دوستشون دارم و حجم دوست داشتنم اینقدر عظیمه که می ترسم با نگاه انتقالش بدم به اون آدم دیگه و یه تیکه بزرگم گم بشه و حل بشه توی چشماش.
زیرچشمی خیره می شم بهش و تردید می کنم که از وسط خیال من بیرون کشیدنش یا همیشه اینجا بوده و هر سال بهش که فکر کردم سرخ شده. سرخ عین رویای من. عین دنیای رویام. سعی می کنم و نمی تونم هیچ اسمی برای رنگ برگاش پیدا کنم. شایدم عکسشو بزارم اینجا. و شاید هم راهی باشه که یه برگ خیس قرمز رو بردارم و با یه گیره سفید وصلش کنم به یه گوشه اینجا که خودش با همه احساس و طراوتش دلبری کنه. من اینجا رو دوست دارم. این مطلب ادامه دارد. |
||
|
+
دوشنبه نهم مهر 1386
|
|
||
|
رنگ رنگ رنگ رنگ. رنگای شفاف و واقعی. گلای اینجا قرمز و صورتی و زرد و آبی و بنفش واقعین. اینقدر شفاف و عمیق که حتا لطافت نرم گلبرگا زیر انگشتت قانعت نمی کنه که خواب نباشی. آسمون اینجا پره از معجزه. معجزه طرح و رنگ. کنار پنجره برزگ lab دانشگاه ایستاده بودیم و حیرتزده با آسمونی نگاه می کردیم که هم ماه داشت و هم خورشید. همه ابرای سیاه به هم پیوسته داشت که آماده باریدن بودن، هم ابرای سفید پف پفی و سبک و راحت. هم بارون داشت هم آفتاب. هم آبی داشت هم صورتی هم بنفش هم طلایی هم سرمه ای هم خاکستری هم سفید. ما دنبال رنگین کمون می گشتیم. با دهنهای باز.</P> <P>آدمای ونکوور آرومن و آماده لبخند زدن. تو فقط لبخند بزن و همیشه کسی هست که در جواب لبخندت با صدای بلند بگه "hey". اختلاف فرهنگها حیرت آوره. "بیلی" نسل دوم و کانادایی شده فرهنگ شرقیه. نسل دوم خانواده مهاجر هنگ کنگی. بیلی جلوی پات بلند میشه. دستش رو به طرفت دراز می کنه و چند کلمه با روی باز باهات گپ می زنه. به بزرگتر احترام می زاره. فروتنی داره. "آرن" آمریکایی خالصه. روی صندلی لم می ده. پاهاشو روی میز دراز می کنه. کافی می خوره و در حال ساختن اسلایدهای شخصی روی لپ تاپش، توی بحث کلاس شرکت می کنه. "کارلوس" ریشه ش توی کوباست. پسر بی اعتماد به نفسی که گوشواره ها و رفتار "آرن" رو تقلید می کنه. باید باهاش قاطی شد تا حرف بزنه. "جک" ولی با اعتماد به نفس تمام برای اولین بار باهات مواجه میشه و یه جوک بی سر و ته برات تعریف می کنه و بدون اینکه خودش بخنده، حیروون وسط زمین و هوا ولت می کنه و می ره تا تو انگشت به دهن بمونی که تو نفهمیدی چی گفت یا اصولن چیزی نگفت یا... "روهام" و "شاهین" ایرانین. گرم و مهربون و آماده کمک. مرتب و خوش لباس. جدی و موفق و شناخته شده. و بعد حیرت انگیزه که اینهمه آدم با اینهمه ریشه های دور از هم اینجا کنار هم زندگی می کنن و همه چیز پذیرفته ست.</P> <P>کشف شهر چند سالی وقت می خواد. شهر بزرگ. آدمهایی از هر دسته و مدل. آدمهایی که فارغ از شغل و مرتبه اجتماعی همه عین همن. من خیال می کنم اینجا به سادگی ممکنه که "لین" با مدرک دکترا و شغل "استاد دانشگاه"ش، زن یه نقاش ساختمون به اسم "جاش" باشه که شبا با لباسهای لکه دار میاد خونه و از "لین" که صبح توی یه سمینار درست و حسابی مقاله داشته، آبجو و خوراک لوبیا می خواد. شان آدمها اینجا برابره. فارغ از لباس و جنس و سن و رنگ و شغل و پول.</P> اینجا صبحهای دلپذیری داره. کوچه ما شیب داره. اول می ره پایین و دوباره بر می گرده بالا. مثل یه دره و خونه ما دقیقن توی عمق دره ست. عین کوچه های خزرشهر ایران. سرسبز با خونه های ویلایی. ته کوچه یه جنگل واقعیه و اصولن به همین دلیل اسم کوچه رو "فارست" گذاشتن. سر خیابون یه تیکه بزرگ درختای بلند درست حسابی هست و کلی سنجاب و کلاغ. صبحها وحشیانه و بی پروا نگاه می کنم شاید بخشی از این زیبایی دلپذیر و هزار رنگ پاییزی رو به دورنم بکشم. نسیم سرد اول صبح پاییز و رقص برگایی که واقعن زرد هستن و با سلیقه و دونه دونه از درخت جدا می شن و روی چمن می شینن. و بعد هر روز فرش زرد روی چمن بزرگتر میشه. و من دلم می خواد از این آقایی که دوشنبه صبحا با اون دستگاه قیژ قیژیش میاد چمنا رو کوتاه می کنه خواهش کنم که نظم دلپذیر فرش زرد من رو به هم نریزه. عین درخت قرمزی که از پنجره کنار میز ملودی معلومه و اینقدر ساده ست که من حتا خجالت می کشم که مستقیم نگاهش کنم مبادا که آرامشش به هم بریزه. این مطلب ادامه دارد. . . |
||
|
+
شنبه هفتم مهر 1386
|
|
||
|
http://www.etemaad.com/Released/86-06-15/175.htm#43285 Thanks Melo http://ghaghalili.blogfa.com/85083.aspx |
||
|
+
سه شنبه سوم مهر 1386
|
|
||