|
خاک موجود عزیزیه که به خودش جذبت می کنه و تو با همه وجودت جذبش می شی. اگه تو هم نخوای که ریشه ای توی خاک پهن کنی، خاک توی تو ریشه می کنه. خاک به ریشه آدمیزاد وصله.
خاک ونکوور سرشار از زندگیه. من این خاک سبز و زنده و زندگی بخش رو دوست دارم. |
||
|
+
چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386
|
|
||
|
به کسی نگو ملو. در گوشت می گم. یواشکی. نمی خوام کسی بو ببره. حتا خودت. می دونی ملو، صبحا که پاورچین پاورچین میای تو اتاقم، دلم می خواد خودمو به خواب بزنم که تو یواشی زمزمه کنی "دوستم... پا نمی شی؟" که من روزمو با این خیال شروع کنم که بین اینهمه تنهایی تو هستی که "دوستم"ی. راس راستکی. به کسی نگو ملو. در گوشت می گم که کسی نفهمه. کسی نفهمه من اینجا چه غریب و کم طاقت بودم اگه تو رو نداشتم. کسی نفهمه که اگه نبودی هر شب گریه خوراکم بود و همین روزا بر می گشتم خونه. منم به کسی نمی گم. نمی گم که تو هر روز عین یه مامان برای ناهار من ساندویچ درست می کنی و شبا به شامم می رسی. نمی گم که حواست به خواب و بیداری من هست. که خستگی رو حتا اگه ته ته ته چشمم هم که قایم کرده باشم تو بیرون می کشی و درک می کنی. ببین ملو، کلمه موجود محدودیه که نمی تونه عمق معنی رو برسونه. ولی بزار بهت بگم بانو. اینکه هستی یعنی روزای من تنها نیست. یعنی کسی هست که ته همه دلتنگیا و تنهایی من ایستاده و لبخند می زنه. یعنی کسی هست که همیشه هست. کسی که من به اعتبار بودنش، می تونم پوزخند بزنم و بگم "به درک که فلانی امروز سراغمونو نگرفت. ما خودمون با هم هستیم و خوشیم." این دارایی بزرگیه ملو. این ثروته. تو ثروتی. من برای گفتن این معنی، کلمه کم دارم. من اون روز رو دوست دارم. اون روز که کنار من نشستی و من بی هوا گفتم "شما کجا می رین؟" و تو در لحظه دوست من شدی. من اون روز خوش شانس رو دوست دارم. حالا که فکر می کنم یادم نمیاد که اون روز صبحش آیا کار خوبی کرده بودم یا دعایی دور و برم بود؟! من خنده هاتو دوست دارم. خیال جوون شدن می کنم. به مهربونیت نیاز دارم. به بودنت نیاز دارم. به حرفهایی که می زنیم، خنده هامون، اعتمادمون، همه لحظه های با هم. من آدم خوشبختی بودم. هستم. ببین ملو... نمی دونم چظوری بگم بانو. نمی دونم از کجا بگم. ببین ملو... وسط اینهمه بی کسی، تو... باش. |
||
|
+
چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386
|
|
||
|
خانه جاییست امن و راحت در گوشه ای از دنیای بی سر و ته که همه ریشه های تو در دیوارهایش دویده و همه نگاههای منتظرت به قاب پنجره اش آویخته. جاییست گرم و آشنا که بی هیچ شائبه ای دوستت دارد و می خواندت و جذبت می کند و حتا ذوبت. و بعد... هیچ فرقی نمی کند که تو دور از خانه روزهای خوش داری و دوستان پذیرا. وقتی خانه ات آنسوترین آنسوی دنیاست، دلت می خواهد که برگردی و ساعتی در آرامش گرم خانه ات بیاسایی. از شیر آب خانه ات آب بنوشی و در هوای خانه ات همه بوهای دلپذیر آشنا را به درون بکشی. در خانه امنی که در آن آدمهایی زندگی می کنند که بی هیچ دلیل و بهانه، بی توجه به زیبایی و لوندیت، عاشقانه دوستت دارند و لبخند تو را از صمیم قلب آرزو می کنند. ----------------------------------------------------------------------- اینجا که می رسی... بهانه های دلتنگی بسیار هست. دستت توی جیب چمدون به رنده سرد فلزی می خوره و آخرین جملات بابایی توی گوشت زنگ می زنه که "این به دردت می خوره بابا. می تونی کوکو هم درست کنی." اینجا که می رسی... ---------------------------------------------------------------------- وگاهی خیال می کنی که اینهمه تب و تاب برای رسیدن به اینجا، برای گسستن از آنجا... اصلن برای چه بود. و گاهی خیال می کنی که باید همین روزها برگردی. به خانه ات که انتهای همه راههای دنیاست. ---------------------------------------------------------------------- من... دلم گرفته. کسی این حوالی نیست؟ |
||
|
+
دوشنبه نوزدهم شهریور 1386
|
|
||
|
گاهی خیال می کنم که من اول دانه یک گیاه قرمز بودم که از دل خاک بیرون زدم و بعد... شاید به هر دلیلی .... شاید چون سایه ام را از عابری دزدیدم یا شاید ... طلسم شدم و خاک ریشه ام را پس زد |
||
|
+
چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386
|
|
||
|
اینهمه تجربه جدید و آدمهای جدید و روزهای جدید و هوای جدید و زمین جدید و حتا من جدید. تنها چیزی که جدید نیست و تغییری نکرده آسمونیه که به قول همه آدما٬ همه جای دنیا همین رنگه.
ماه شب ۱۴ توی آسمون ونکوور هم عین ماه شب ۱۴ تهران٬ گرد و صاف و بزرگ و نارنجی بود. با انعکاس نارنجی و خط خطی توی دریا. دلم برای آخرین ماه شب ۱۴ تهران که کنار برج میلاد دیدم تنگ شد. همه چیز جدیده. زندگی رنگی تره. آدمها واقعی تر و پذیراتر. ملالی نیست. مگر اینکه به ته دلم سرک بکشی که پر از دلتنگیه عزیزامه. سلام. |
||
|
+
پنجشنبه هشتم شهریور 1386
|
|
||