|
کمتر از ۴۸ ساعت وقت دارم برای نفس کشیدن توی هوای تو. دلتنگم. دلتنگ. افسوس همه لحظههایی که کنار هم بودیم به قهر٬ افسوس همه لحظههایی که بهت سلام کردم و نبوسیدمت٬ افسوس همه لحظههایی که نگاهم رو حتا به شرم از نگاهت دزدیدم٬ افسوس همه نوازشهایی که نکردم٬ افسوس خندههایی که فراموش کردم٬ افسوس لحظههایی که اخم کردم و تلخ بودم. اینهمه افسوس. دلتنگم. دلتنگ.
ثانیه کم میارم. ثانیه کم میارم برای بلعیدن هر لحظه کنارت بودن. زمان لعنتی... با دلم مسابقه گذاشته. من حتا گذر ثانیه رو حس میکنم. من... سهم من. سهم من شاید افقهای بازتر ٬ترس٬ رنگهای عمیقتر٬ تنهایی٬ پله٬ پرواز٬ گریه و تلاطم باشه. سهم تو آرامش و ثبات و اضطراب و تکرار. اینهمه فقط شاید به این خاطر باشه که وزوز رفتن زیر گوش من بلندتر بود. یا شاید من حساستر. کمتر از ۴۸ ساعت وقت دارم و میخوام خوب غرق بشم توی هوای تو. بوی تو رو بگیرم. رنگت رو جذب کنم توی وجودم. دلت که تنگ شد٬ اگه شب دراز کشیدی و کسی نیومد سرش رو به پاهای لختت تکیه بده٬ وقتی جوجه اردکت راه نیفتاد پشت سرت تندتند ورور کنه٬ بغض که کردی... اونوقت به این فکر کن که کله طفلکی منم در به در آرامش پاهای نرم و سفید تو بالش رو زیر و رو میکنه. به این فکر کن که از اعتماد کردن میترسم و حرفام توی دلم قلمبه میشه. به این فکر کن که منم بغض میکنم. به این فکر کن که دلت نمیخواد من گریه کرده باشم. به این که دوست داری لبخند بزنم. اونوقت تو هم بخند. گریه نکن. دلم همینجاست. توی سینه تو. دل تو توی سینه من. گاهی فکر کن٬ خیال کن که عشقمون چقدر وسیع شده. یا خیال کن چه چتر گرمی از عشق کشیدیم بالای سر اینهمه فاصلهای که بینمون هست. و اینکه حتمن رشد کردیم. دلتنگتم. زیاد. زیاد. |
||
|
+
پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386
|
|
||
|
گاهی میشد که خیال کنم به اینجا سر میزنی و نوشتههامو میخونی. باورم فقط نمیشد که تو هم وبلاگ بخونی. امروز یقین کردم.
دلتنگی نمیکنم برات. همیشه تو هستی. همینجا. توی تمام فضایی که منو محکم توی بغلش فشار میده. همه جا و مسلط به من. حتا درست وسط قلبم. دلم میخواد بگم وسط ناف قلبم. همیشه هستی. فقط باید بودنت رو خواست. تازه خواستنت رو یاد گرفتم. درس سختی نیست٬ مثل خود تو ساده و بیپیرایه. دلتنگ صورتت که بشم هم سیب هست هم زردآلوهای زرد و صورتی و هم هلوهای پرزدار و خوشههای انگور. ساعتها فقط نگاه میکنم. انعکاس دلپذیر صورتت روی پوست لطیف و شفاف انگور٬ روی هزار نقش گلبرگ بنفشه٬ توی آرامش آبی و صورتی و بنفش و طلایی آسمون٬ توی سبز درخت٬ توی رنگین کمان بال سنجاقک٬ توی نقطه نقطه خاکستری ماسه٬ توی هر زیبایی که به چشم بیاد٬ آرومم میکنه. میدونم که هستی. همینجا. درست وسط قلب من. میبوسمت٬ با طعم هر گیلاسی که توی دهنم فشار میدم. کشفت میکنم٬ وسط طرحهای بنفش پوست هلو. دوستت دارم٬ بیواسطه٬ از ته قلبم که پره از تو. |
||
|
+
پنجشنبه یازدهم مرداد 1386
|
|
||
|
۱. "امید" گُلیست بینهایت خوشبو٬ زیبا٬ بیهمتا٬ آرامشبخش٬ نشاط آور و لطیف.
۲. خدایی داریم بینهایت مهربان٬ شوخطبع و عاشق سورپرایزهای ریز و درشت. خدایی داریم هنرمند و توانا که حتا از دل کویری خشک و ترک ترک و سوخته٬ گُلی بینهایت لطیف و بیهمتا بیرون میکشه. ۳. عزیز نوبرانه٬ خودت هم نمیدونی چقدر خورشید از ته حنجرهت بیرون تابید وقتی گفتی "تو نیازی به بالش وکیوم نداری٬ توی خونه من بالش هست." ۴. "آدم" کنار "آدم" زیباست. |
||
|
+
چهارشنبه دهم مرداد 1386
|
|
||
|
این هُرم خاطره دیوونهت میکنه. نیم متری سطح زمین موج میزنه. عین سراب. از دم خفه هوای این روزای تهران هم سنگین تر. خفهت میکنه. آب هم کمکی نیست. لیوان لیوان آب یخ و آبمیوه. چشماتو میبندی که عبور کنی. بوی سنگینش کلهت رو پر میکنه. بالا رو نگاه میکنی. همه جا هست. عین هوا بغلت میکنه. از لای سنگفرش پیادهرو٬ از سطح داغ آسفالت٬ از لای سنگ و آجر دیوار٬ حتا از سطح صاف شیشه ویترین هر مغازهای که از جلوش رد بشی یا حتا از آسمون٬ پووووووووووووووووووووووففففففففففففف مثا بخاری که از کف اتو بزنه بیرون٬ داغ و خیس میخوره توی صورتت و نفست رو بند میاره. چقدر سنگین. مثا مه٬ حتا از دامنه توچال هم پایین میاد. چقدر سنگین. به سنگینی این همه روز... |
||
|
+
یکشنبه هفتم مرداد 1386
|
|
||