|
تو میدونی توی سواحل کارائیب اسب هم هست؟ میدونی من اونروز همهش داشتم فکر میکردم یه چیزی باگ داره. بعدش فهمیدم. ببین اونجای آهنگ که یه دفه آهنگ اوج میگیره و قل قل میجوشه و توی فضا پخش میشه٬ من حس میکنم موجایی که میخورن به لبه ماسهای ساحل یه دفه بلند میشن تو هوا و یه عالمه قطرههای خیس آب میپاشن توی صورتم. خوب این باید یه دلیلی داشته باشه. سونامی که اینقدر لطیف نیست. بعدش فهمیدم که اسب بوده. وقتی چشمامون بسته بوده یه اسب بدو بدو از اونجا رد شده. از خط خیس آب روی ساحل. یه جوریه که من همیشه فکر میکنم دریا داره ساحل رو لیس میزنه. دقیقن از همونجا بدو بدو عبور کرده و قطرههای شور آب از زیر سمش پاشیدن به صورت ما. شاید هم دوتا. اگه یکی بوده حتمن قهوهای بوده با یه لکه سفید لوزی شکل روی پیشونیش. اگه دوتا بودن یکیشون سیاه سیاه سیاه بوده. عین شب. با چشمای گرد و براق. اون یکیشو تو خیال کن چه رنگی بوده. تو هم از این خاطره سهم داری.
لبخند نزن. این کشف بزرگیه. جدی میگم. نخند. |
||
|
+
یکشنبه سی و یکم تیر 1386
|
|
||
|
ببین٬ خداییشم اگه فکر کنی٬ رسمش اینه که اگه من ۳ بار اول سر بالایی ترمز کردم و یکی رو سوار کردم٬ حالا ایندفه که من وایسادم اینجا زیر گرما معطل٬ یکیم جلو پای من ترمز کنه. مگه نه؟
ببین٬ حالم گرفتست. جون عزیزت یه کاری بکن. میدونم که میتونی. قربونت برم. -------------------------------------------------------------- اینو اون گفت: "yadet bashe ke asemoone hame ja yek range AMA asemoon vatan yekam porrange!!! " به دلم نشست. |
||
|
+
یکشنبه سی و یکم تیر 1386
|
|
||
|
هنوز گاهی دلتنگت میشم. این شاید یعنی که هنوز دوستت دارم. هرچند هر دو از این معنی فرار میکنیم. |
||
|
+
جمعه بیست و نهم تیر 1386
|
|
||
|
خاطره لالیپاپ هم سرنگون شد وسط سطل آشغال. صحنه غم انگیزی بود. آنبات گرد و نصفه رنگی رنگی که با دقت توی بستهبندی خودش پیچیده بودمش٬ از طرف سنگینش رفت پایین و بعد زرورقش ازش جدا شد و پیچ خورد توی هوا. اول لالیپاپ افتاد و سط کاغذها و بعد زرورق رنگی با یه تاب نرم خوابید روی دستهش که توی هوا مونده بود.
یادم افتاد به اون روزا که من موهای بلند فرفری مش کرده داشتم و هزار مدل گردنبند و النگو و گوشواره و هزار مدل قر و اطوار و عشوه. چقدر غر زدم که از اون آبنباتهایی میخوام که گِردش به جای قلمبه٬ صافه. بعد که تو برام خریدی با هم دوست شدیم. یادت هست توی پله ها از من با اون موهای فرفری و چشمای چپول و لالیپاپ گنده عکس گرفتی؟ که توی عکس سرم رو خم کرده بودم طرف لالیپاپ و حتمن بعدترها تو کلی قربون صدقه همون عکسی رفتی که من حالا وقتی میبینمش دل و رودههام به هم میپیچه. گاهی خیال میکنم همین دیروز بود. انگار نه انگار که کلی روز گذشته و دیگه نه عشقی توی تو هست و نه عشوه و ادایی توی من. یادت هست با سیم طلایی که زرورق رو به دسته لالیپاپ بسته بود یه مدال برای ماگت ساختم که برنده جام جهانی بشک بشه؟ من نفهمیدم کی اینقدر زود بزرگ شدم. نفهمیدم چطور از ۲۰ سالگی عبور کردم و چطوری شد که حالا فقط ۴ سال مونده که ۳۰ سالم بشه. من نفهمیدم تو کی اومدی٬ کی رفتی و اصلن چرا. لالیپاپ بیچاره اینهمه سال گوشه جعبه افتاده بود. مثل حسرت یه خاطره که گوشه دلت بیفته و کپک بزنه. آخرش ... سرنگون شد وسط کاغذهای سطل آشغال. یادت هست میخواستم فرداش بخورمش؟ انگار هیچوقت فرداش نشد. من یکدفعه ۲۶ سالم شد. |
||
|
+
یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386
|
|
||
|
ببین هیچ دقت کردی که تو دقیقن مصداق کامل "پارسال دوست امسال آشنا" شدی؟ تازه یه چیز دیگه! هیچ دقت کردی زندگی بدون تو هم داره آروم و بیدغدغه میگذره؟ دقت کردی که نبودنت هیچ اثری روی هیچی نگذاشت؟ چرا خوب... روی اثری که روی من گذاشته بودی خیلی اثر گذاشت. ظاهرن آثار تو همیشه خیلی کم عمق و کم حجم هستن.
ببین بیخیال اصلن. |
||
|
+
پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386
|
|
||
|
سلام فرنگیس*
خواستم توی وبلاگت بنویسم برات ولی اینقدر حرف این یه جملهت کشید توی ذهنم که دیدم جا نمیشه توی اون کامنتدونی. فرنگیس این روزا خیال میکنم وسط مه قدم میزنم. همه چیز انگار یه معنی جدید گرفته. خیابونا٬ آدما٬ شهر٬ ماشین، ترافیک، ساختمون، برج میلاد، حتا خودم. فرنگیس من وسواس داشتم. وسواس داشتم که با دمپایی حتا توی حیاط خونه خودمون هم نرم. وسواس داشتم که همیشه ماتیک بزنم، که موهام همیشه سشوار کشیده و مرتب باشه. حتا به قول مریم گلی دستام رو بدون لاک نمیدیدی. ولی این روزا اصلن نمیفهمم چرا معنی همه چیز اینهمه عوض شده. من مهم نیستم. انگار من دارم محو میشم. یا به قول مهران دارم کمکم ذوب میشم. از خونه با دمپایی میرم تا تجریش. دستام از رنگ مویی که بدون دستکش زدم به سر دوستم چند روزه قهوهای شده. لاک رو حرفشم نزن. موهام... من کمرنگ شدم. گاهی خیال میکنم من دیده نمیشم. نامرئی شدم. غیر از من که محو میشم بقیه چیزا بعد گرفتن و حجیم شدن. انگار یه حجم دهنده قوی زدن به همه چیز. انگار همه چیز رو یه پوش حسابی دادن. من بهتزدهام فرنگیس. صبحها ترافیک سبک شده تهران بدجوری توی ذوقم میزنه. سالها بود سوار اتوبوس نشده بودم. این روزا همهش میشینم توی اتوبوس و توی شهر میگردم. هی تند تند بغض میکنم. هی ساختمونای نیمه کاره رو نگا میکنم. هی زل میزنم به دست و پا و صورت و لباس مردم توی خیابون. هر روز تابلوی جلوی برج میلاد که میگه چند روز مونده به تموم شدنش رو چک میکنم. هر روز با دقت هر سه تا یال برج تهران رو نگاه میکنم. هر جای تهران که پنجره بیپرده میبینم توی ذهنم ثبت میشه و بعد هر روز چک میکنم ببینم کسی توی خونه ساکن شده یا نه. خیال نکن افسرده شدم. نه اصلن. فقط یه حالت عجیبی گرفتم از بیخیالی و شاید کمی ترس. دوست دارم بچسبم به آدما. دوست دارم همیشه مهمون بیاد. دوست دارم وقتی مامان خونهست من از هرجا شده خودم رو برسونم خونه و بچسبم بهش. دوست دارم همه رو ببوسم و بغل کنم. دوست دارم با بغل دستیم توی اتوبوس ور ور حرف بزنم. دوست دارم همه عصرا کنار یکی بشینم و چای و کیک بخوریم. دوست دارم جایی باشم که آدما هستن. میترسم فرنگیس. دوست دارم کسی نگه بنزین سهمیهبندی شده. دوست دارم کسی نگه پنیر گرون شده. دوست دارم ندونم میوه و گوشت و مرغ رو چند خریدیم. دوست دارم فکر کنم همه اونایی که من دارم ازشون دور میشم قراره راحت زندگی کنن. میترسم فرنگیس. من از آینده همه کسایی که گوشه دلم نشستن و مثل پیچک به دلم پیچیدن میترسم. همین. هستم. با دلشوره و بیخیالی و ترس و گنگی و هیجان. و همش خیال میکنم دارم محو میشم و آدما دیگه من و نمیبینن. همین. تو چطوری عزیزکم؟ ---------------------------------------------------------- * فرنگیس و همه آدمهایی که دوستشون دارم. همه. |
||
|
+
جمعه پانزدهم تیر 1386
|
|
||
|
مرسی به خاطر این کاغذ براق قشنگی که پیچیدی دورم و حسابی خوشگلم کردی. مرسی به خاطر اینهمه حسن سلیقه که روبان به این خوشرنگی و با اینهمه هماهنگی با کاغذ کادو رو انتخاب کردی و پیچیدی دورم و به خوشگلترین شکل ممکن پاپیون ۸ پر زدی.
دارم خفه میشم لعنتی. میفهمی؟ دارم خفه میشم از محکمی گره این پاپیونت. لعنتی. خیال میکنی هر چیزی رو میشه اینطوری پیچوند؟ تو نمیدونستی... ولی من حتا پاپیون ۱۸ پر هم بلد بودم بزنم... انگار فقط نخواستم. واقعن چرا؟ گاهی خیال میکنم یه لیوان آبمیوه حلش میکنه. لعنتی تو به من اعتماد داری. مگه نه؟ |
||
|
+
دوشنبه یازدهم تیر 1386
|
|
||
|
اتاق ۱۲ متری ساده که همه ۱۳ سال گذشته من توش جا گرفته.
دلم گرفته. گلیم کف اتاقم رو با بغض جارو کردم. نمیدونم. احمقانهست شاید ولی انگار طناب احساسی محکمی بین من و گلیمم بود. چقدر آرامش توی این اتاق کوچیکم جمع کردم. چقدر خاطره٬ چقدر تشویش و اضطراب٬ چقدر خستگی٬ آرامش٬ خنده٬ کلمه٬ رویا٬ خیال٬ گریه ... چقدر عمر. دلم گرفته. دلم تنگه. امشب اولین نفر برام گریه کرد. ندا. بیرون کشیدن اینهمه خاطره از سوراخ سنبهها و سر و سامون دادنشون چقدر سخت و دلگیره. اتاق٬ خونه٬ جای امنی که با تمام وجودت بهش وصلی و مثل یه تکیهگاه امن و محکم دورت رو گرفته و بهت آرامش میده. دلت رو گرم میکنه. باید باشی تا احساس کنی. "دارم میرم خونه". چند روزه که هربار این جمله رو گفتم دلم لرزیده. خونه. خونه. خونه. خونه. چقدر مفهوم توی این کلمه کوچیک ته نشین شده. خونه. دلتنگم. |
||
|
+
جمعه هشتم تیر 1386
|
|
||
|
شد. |
||
|
+
سه شنبه پنجم تیر 1386
|
|
||
|
سوار شدن به اتوبوس وقتی که مدتهاست به ماشین شخصی و تاکسی عادت کردی٬ یه تغییر عظیم در زاویه دید ایجاد میکنه. آدمهایی که مدتهاست از سر تا وسط بازوشون رو دیدی٬ حالا از بالای سر تا کف پاشون دیده میشه. حتا زیر پاشونم دیده میشه. مخصوصن در شرایطی که اتوبوس شلوغ باشه و آدم ایستاده باشه. اونوقت آدم حیرت میکنه از چیزایی که میبینه. واقعن امتحان کنین. |
||
|
+
جمعه یکم تیر 1386
|
|
||