تبليغاتX
قا قا لی لی
اینجا هیچی به هیچی ربط نداره. هر حرفشو از یه گوشه دلم کشیدم بیرون. می‌تونی تا وقتی دوباره کرکره رو بکشم بالا٬ روزی یه پاراگراف بخونی.

هوای بهارو دوست دارم. بدون بار سنگین لباسای زمستون و بدون له‌له گرما٬ شستامو از چاک دو طرف مانتو گیر می‌دم به جیبای کناری شلوارم و قدم می‌زنم. پیاده‌روهای خلوت و پهن رو دوست دارم. جایی که بشه سنگی٬ تشتک نوشابه‌ای٬ در بطری‌ای چیزی بندازی جلوی پاتو با خودت ببریش تا ته هرجا که بشه. بعدش همیشه حس نگرانی مسخره‌ای توی وجودم می‌مونه که تشتک نوشابه بیچاره رو ول کردم توی جای جدیدی که براش ناشناخته‌ست. مثل مورچه که وسواس دارم از هرجا برش داشتم دوباره عینن بزارمش سر جای اولش٬ یا حتا عنکبوت.

می‌دونی جرومی٬ من خوشم میاد از این لحنش که میگه "دختر بمون٬ با من بخون٬ دوست دارم که باشم با تو٬ یواش یواش عاشقت شدم٬ هیچی نمی‌گیره جاتو". فکر کنم اگه یه روز هوس کنی گیتارت رو برداری و زیر پنجره‌ام آواز بخونی گزینه بدی نباشه. بقیه‌شو نفهمیدم چی خوند جرومی. همین یه تیکه‌شم کافیه. می‌دونی٬ من به همین حس ساده دوست داشته شدن قانعم. به نظر منم بد نیست که تو یواش یواش عاشقم بشی. تاکیدم روی "یواش یواش" بود٬ نه عاشق شدن.

دوستم گفت وبلاگت مزخرفه و من همونطوری تند تند به جمع کردن کارتهام از روی زمین ادامه دادم. بعد گفت "یعنی من حال نمی‌کنم باهاش" و من گفتم "ولی من برای تو نمی‌نویسم". گفت "چرا وقتتو تلف می‌کنی برای وبلاگ نویسی؟" گفت "وقت کمه. زندگی کوتاهه. برو دنبال آرزوهات. عجله کن. باید بدوی. باید از هر ثانیه استفاده کنی. وقت خیلی کمه" با همون مانتوی کرم نشستم روی زمین خاکی و گفتم "وقت برای چی کمه؟" گفت " برای رسیدن به آرزوها. مثلن شما دخترا همتون آرزوتون اینه که یه شوهر خوب پیدا کنین. خوب برین دنبالش. بگردین. دیر میشه. وقت نیست." تند تند حرف می‌زد. من ولی همونجا نشستم روی زمین و با ناخون کارتهایی که چسبیده بودن به سنگ خاکی کف اتاق رو جمع کردم و با دست روشون رو تمیز کردم و چیدم توی جعبه. بعد فکر کردم وقت واقعن به اندازه کافی هست برای اینکه لذت ببری از آرامش همه لحظه‌های زندگی و بزاری زمان بیاد و از روی تو رد بشه و تو این بازی رو واگذار کنی. راستی سیامک٬ هر وقت تلپی می‌شینم روی زمین خاکی٬ یاد تو میفتم که دفعه اولی که همو دیدیم و من فرت و فرت می‌نشستم روی خاک٬ بهم گفتی "شما چقدر خاکی هستین" و من برات یه لبخند زدم به عرض همه صورتم و راستش به عمق همه کیفوری‌ای که نصیبم شده بود. میس یو.

دیدی چه دنبال دنبال کنونیه؟ یکی هست که چشمش دنبال جرومیه ولی جرومی همه حواسش به منه. اونوقت من همه حواسم به اونیه که چشمش دنبال یکی دیگه‌ست که اونم حواسش به جای اینکه به این باشه به یکی دیگه‌ست و همین‌طوری تا ته. گاهی خیال می ‌کنم یه صفه که توش عناصر مونث و مذکر یکی در میون رو به جنوب ایستادن و عاشق پس گردن نفر جلویی شدن. اگه از استیل بی‌حرکت من خوشت نمیاد خیال کن یه تپه پوشیده از چمنه و اینا همه دارن دنبال هم میدون و جیغ می‌کشن "ویت! ویییییییییییییییییت!" می‌تونی خیالتو با دامن چین و چینی و پاهای لخت دخترا و مردای پیرهن سفید پوشیده و سکندری‌خور روی چمنا تزئین کنی. می‌بینی اگه به آدما رو بدی چه راحت حتا به خودشون اجازه می‌دن برای رویا و خیالت هم سناریو بنویسن؟

حتا ساعت سه صبحم زندگی صورت لطیفی داره. وقتی بلند میشی بری آب بخوری و پتوی پهن شده زیر میز ناهارخوری رو می‌بینی کنار رومیزی مچاله شده روی زمین که یعنی این پسره که باهاش بزرگ شدی و دوستش داری و حالا یه مرد گنده‌ست که توی هر تعطیلی طولانی باید بهش التماس کنی که اصلاح کنه٬ کنار گربه که روی رومیزی مچاله خوابش برده بوده٬ دراز کشیده و نوازشش کرده و حتا در گوشش کلی کلمه عاشقانه گفته. واقعن چطوری میشه اینقدر شناختت عمیق بشه از یکی دیگه که حتا بتونی استیل دراز کشیدنشو توصیف کنی. که بدونی روی شکمش دراز می‌کشه و دست چپش رو دراز می‌کنه رو به بالا و سرش رو می‌گذاره روی بازوی چپش و پای راستشم از زانو خم می‌کنه بالا و می‌زنه به باسنش. بعد با دست راستش که جمع کرده توی سینه‌اش سر گربه رو ناز می‌کنه.

به طرز ابلهانه‌ای "قوری چینی" رو به فهرست چیزایی که باید با خودم ببرم اضافه کردم. نمی‌فهمم چطور ممکنه کسی فرق چایی‌ای که توی قوری چینی دم میشه رو با تی‌بگ یا حتا چایی که توی قوری فلزی یا پیرکس دم شده نفهمه.

قول داده بودم که دیگه به هیچ مسافرتی که پیش بیاد "نه" نگم. چه حماقتی بود تکرار این اشتباه که حالا تو هر روز برام از بهشتی که از پشت پنجره رستوران هتل می‌بینی حرف بزنی و من حسرت بخورم و توی خیالم هی جنگلای سبز پررنگ نقاشی کنم و علفزارایی با علفای بلند و سبز روشن و تازه. توی خیالم هی هوای نیمه‌ابری بسازم و دریاچه‌های آبی روشن و بی‌موج و دسته دسته پرنده. توی خیالم زنهای کرد بکشم با لباسای هزار رنگ و پر از سکه‌های طلا که شاد می‌رقصن. تو خیالم هی خودمو بکشم با این مانتوی قرمزم پشت پنجره نم‌بخار گرفته رستوران هتل که اینا رو نگاه می‌کنم و دیتیل‌های عکاسی ازشون انتخاب می‌کنم.

راستی هیچ‌وقت دقت کردی که مو چقدر موجود سر به راه و آموزش پذیریه؟ ببین اگه هر روز بری حموم٬ اون‌وقت موهات عادت می‌کنن که هر روز کثیف بشن. خیلی ساده ساعت ده هر شب موهات طوریه که انگار دوماهه نشُستیشون. حالا اگه موهاتو عادت بدی که دو ماه یه بار بشوریشون٬ دقیقن تا سر دو ماه تمیز می‌مونن. فهمیدی چی می‌گم؟ چربی و خشکی و شوره٬ عادتیه که تو به موهای بی‌گناه دادی.

یه چیز دیگه هم هست. اصلن مساله این نیست که تو چطوری لباس بپوشی. تو حتا اگه لخت هم بگردی٬ پشه همیشه یا مفصل یکی از انگشتای پات رو از زیر نیش می‌زنه٬ یا کناره بیرونی انگشت کوچیک دستت رو. این قانونه. می‌تونی به قوانین مورفیت اضافه‌ش کنی.

می‌دونی٬ وقتی ساعت ۱:۴۶ صبح٬ اس ام اس تو از اون طرف دنیا رسید٬ واقعن خیال می‌کردم توش یه حرف خیلی عاشقانه‌ست که از این حال بیارتم بیرون. اصلن فکر نمی‌کردم توی سه کلمه مدل لپ‌تاپت رو برام اس ام اس کرده باشی. چرا خیال من اینهمه از تو دوره؟

راستی٬ من وقتی توی امتحان فرانسه٬ توی جمله‌ام از دو تا ضمیر چسبون استفاده کردم نمره از دست دادم. ولی می‌تونم به فارسی بهت بگم "مدل لپ‌تاپت رو برام بفرستش" یا هر چیزی توی این مایه‌ها که توش برای یه کلمه به هفت هشت تا صفت و فعل٬ ضمیر بچسبونم و کسی ایرادی نگیره. حتمن چون خیال می‌کنم این زبون مادریمه پس ارث بابام هم هست و حق دارم هر گندی خواستم بزنم بهش. واقعن کی اهمیت میده؟ مهم اینه که تو چه خوب فهمیدی من چی گفتم و سریع اجرا کردیش.

دلم تنگ شد برای ماشینی که موکتش تمیز و نرمه و پاهامو از توی صندلهای پاشنه بلند که درمیارمو لخت میزارم روش پر از لذت میشم. هی جرومی٬ تو می‌تونی رکابای دوچرخه‌م رو با موکت پرزبلند ظریف مصور موکت کنی؟

رژیمت رو بزار برای تنهاترین لحظه‌هات دوست. غذا خوردن با آدمهایی که دوستشون دارم از بزرگترین لذتهای زندگیمه. آخه من می‌دونم که توی خلوتت هم شکلات می‌خوری هم برنج هم ماکارونی. به من که می‌رسی همه‌ش می‌گی "کاهو و هویج و خیار". تا حالا توی جمع آدما خوردن رو رد نکردم. می‌دونی٬ از شکلات و قهوه و ته‌دیگ سیب‌زمینی و قورمه‌سبزی چرب و قیمه زعفرونی و همه غذاهای دست‌پخت مامان که بگذری٬ من توی خلوت خودم همیشه رژیم دارم. بهت می‌گم که تاثیر نداره.

دوست جدیدم "زیبا" می‌رقصه. توی رقصش پر از قصه و خیال و رویاست. نقاشی می‌کنه.

ببین دقت کردی که توی این نوشته چقدر حضور پررنگی داشتی؟

جرومی ببخش که با هر کس و ناکسی قاطیت می‌کنم. این از خواص دوست داشتنه.

تا اطلاع ثانوی... تعطیل.

+ جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386

یکی دلش برات تنگ شده. زیاد. شبا تو رویای یکی راه می‌ری. راستش... روزا هم همینطور. همین.

+ دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386

- خوبم. ملالی نیست جز دوری روی ماه شما و حسرت بوسیدن گونه و در آغوش کشیدن‌تان.

- شبا سر خیابون تاریکه. وسط علفای خودروی سبز یه نهر باریک آبه که می‌ریزه به جوب شهرداری و فکر می‌کنم که از چشمه‌ای پا می‌گیره. آبش زلاله و سرد. صدای جیرجیرکا گوش علفها رو کر کرده. این پا و اون پا می‌کنم و یواش راه می‌رم. بو می‌کنم. بوی سنجد میاد و علف خیس. به قول ندا بوی خیار خورد شده توی وایتکس. دلم می‌خواد با جیرجیرکا آواز بخونم. به بهانه بستن بند کفشم می‌شینم روی زمین و دل می‌دم به بوی علف و صدای جیرجیرک. سنگینی نگاه راننده‌های خطی و ترس از موتورسوارهای کیف‌قاپه که چند ثانیه بعد از زمین می‌کندم و راهیم می‌کنه تو دل نور چراغای نارنجی بلوار و تا جایی که صدای جیرجیرک از پشت سرم بیاد گوش می‌کنم و می‌رم.

- مسیح برگشته. دیشب دور هم جمع شدیم. شادتر از همیشه‌ست و پر از روح. صدای خنده‌های بلندش همه نگاه‌های اطراف رو به سمت ما می‌چرخوند و من فکر می‌کردم چرا همه مردم اینهمه بلند و شاد نمی‌خندن. آدما اینروزا انگار توی ژست‌های الکی گم شدن. مسیح ولی صاف صافه. خوبه که با ۶ تا زن دیگه یه جا بشینی و خیالت راحت باشه که از همه چیز می‌تونی حرف بزنی و دلهره‌ای نباشه.

- دلم می‌خواد با فامیلمون بگم عزیز دلم اینکه خواستگارهایی که معرفی کردی رو بدون دیدن رد کردم دلیل این نیست که تو رو دوست ندارم. اینهمه ژست نگیر برای من که کافیه بهم یه لبخند بزنی تا دلم برات بال بال بزنه. می‌دونی٬ واقعن به من چه که فلانی که من ندیده ردش کردم حالا ۲ تا بچه داره و زنش احساس می‌کنه خوشبخت‌ترین زن دنیاست؟ واقعن به من چه عزیزم. میشه بی‌خیال شی؟

- آرش٬ حس خوبی بود که ردپایی از تو اینجا دیدم. اسمت که میاد کله‌ام پر میشه از رنگ سبز و بوی جنگل و دریای شمال. یادم میفته به تپه جنگلی و کایت و دریاکنار و شازده کوچولو. دوچرخه یادم میاد و خمیر ترش و گلی نون و دم خفه کننده همه بعدازظهرهایی که من باید می‌خوابیدم و تو اجازه داشتی بری بیرون بازی کنی. یاد آشپزخونه قشنگ خونتون میفتم و یاد شبی که عمو منوچهر بغلم کرد و از توی ماشین برد گذاشت روی تخت و من به روی خودم نیاوردم که بیدارم. حیف که نمی‌تونی فارسی بخونی. خاطره‌هات از سبزترین یادگاری‌های بچگی هستن مرد.

- هوا گرم شده. کولرها رو راه انداختیم. دیوونه‌ی بوی کولر آبیم و رختخواب خنک و هندونه قرمز.

- با هم بزرگ شدیم. اون همیشه موهاش بلند بود تا زیر کمر و من موهای کوتاه داشتم. از همون موقع که باربی‌هاشو میاورد و می‌نشستیم وسط اتاق به بازی٬ اگه کسی حرف عروسی می‌زد دوتایی داد می‌زدیم "ما عروسی نمی‌کنیم". یه دبیرستان رفتیم. همون موقع هم حرف ازدواج که می‌شد دوتایی جبهه می‌گرفتیم که ما عروسی بکن نیستیم. یه روز گفت "واقعن پایه‌ای عروسی نکنیم؟" بعد گفت "پس هرکی زیر حرفش زد اون یکی آبروشو جلوی همه ببره". همیشه بود٬ و حتا اگه نبود دلگرمیش با دلم بود. دکتر شد. هنوز می‌رم سراغش و می‌شینیم توی راه‌پله و تند تند و پچ پچ درد و دل می‌کنیم. گاهی فکر که می‌کنم می‌بینم اگه کسی بیشترین رازهای من رو بدونه٬ اونه. داره عروس می‌شه. ۱۷ شهریور. و من اصلن خیال ندارم آبروشو ببرم. بهترین دختر دنیاست.

- همین. ملالی نیست و توی دلم پر از شادی و خیاله. شکلاتهام تموم شدن و دلم نمیاد به اون دوتا آخری که تو بهم دادی دست بزنم. همینطوری. به خودت نگیر. توی دلم خبری نیست. امن و امانه.

+ یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386

راه می رم و رویا می‌سازم. با همه این روزها و با همه آدمهایی که توی خیالم قدم می‌زنن. پنجره اردیبهشتی سبز و تازه‌ست و خیالم رو با خودش می‌کشه بیرون٬ توی خیابونایی که همشون پر از خیال و خاطره هستن. عمر چه معجزه بزرگیه که هرچی بیشتر میشه بیشتر گره‌ت می‌زنه به در و دیوار و درخت و میز و آسفالت و هوا. از معجزه عمره که خیابونای بی‌معنی تبدیل می‌شن به لفاف شفافی که خاطره های طولانی و کوتاهت رو پیچیدن توشون و مثل ویتیرنای پر زرق و برق به رخت می‌کشن. معجزه عمره که هوای ساکت و شفاف رو پر می‌کنه از رنگهای تند و هیجانزده خاطره‌های عاشقانه یا رنگهای خاکستری و بوهای سرد روزهای غصه.

به نامه‌ای فکر می‌کنم که نمی‌دونم گم شده یا فرستاده نشده. و اینکه کی می‌رسه و اگه رسید دیگه به دردی می‌خوره هنوز یا نه. به خیابونهایی فکر می‌کنم که می‌ترسم بارهای آخری باشه که ازشون عبور می‌کنم و خیال می‌کنم که نکنه روزی دلتنگ ازدحام و همهمه‌شون بشم. به آدمها فکر می‌کنم. به اینکه باید با مهناز قراری بزارم برای خوردن یه فنجون قهوه و یک ساعتی گپ دوستانه که از مدتها پیش قولشو دادم. فکر می‌کنم که چقدر یک ساعتهای بیشمار بیکاری رد شدن و من هنوز حوصله‌م نیست. به اینکه باید برم توی وبلاگ فرنگیس و حالی ازش بپرسم و حوصله نیست. به اینکه برای این یکی افشین اس ام اسی بزنم و حالشو بپرسم یا وقتی بزارم برای گپ اینترنتی با اون یکی افشین و باز هم حوصله نیست. به اینکه مدتهاست دلم خواسته برای فروغ بنویسم که نقاشیهاش رو دوست دارم و برای سارا بنویسم که می‌خوام ببینمش و بازهم حوصله نیست. به اینکه اول مهر سال ۸۶ که اینهمه منتظرش بودم و یادم نرفت٬ داره میرسه و احتمالن زمانی که من دیگه نیستم که برم سر قرار ده سال پیش.  به اینکه دلم می‌خواد از دوستم گله‌ای کنم بابت بی‌خیالیش و حوصله نیست. اینکه مدتهاست خیال دارم برم سراغ ترانه و با هم حرف بزنیم و باز حوصله نیست. اینکه می‌خوام برای نازنین هدیه بگیرم و حوصله نیست. اینکه می‌خوام به تو بگم که دیگه نمی‌خوام برام ایمیل بزنی و می‌خوام خیالت رو از سرم بیرون کنم و حتا برای اینهم حوصله نیست. دلم می‌خواد برای دوستم بنویسم که قد بلندش و چشمای مهربونش و دلگرمی و آرامشی که القا می‌کنه و گرمی حضورش رو دوست دارم و باز حوصله نیست. انگار هزار خیال و راه و فکر هست و توی من فقط حوصله این هست که راه برم و اردیبهشت تهران رو نگاه کنم و حوصله‌ای نباشه.

زندگی خیال عجیبیه. دیروز وسط علفهای بلند راه می‌رفتم . بوی چمن و سنجد کله‌م رو پر کرده بود. لذت عجیبی داشت گم شدن وسط درختایی که می‌دونی ۱۰ متر با جمعیت فاصله داری و باز تنهایی. بعد بازی نیم ساعته لنز و کفشدوزک وحشت زده روی برگ علفهای گندمی که مثل آدم گم شده روی یک دایره می‌چرخید و من با جورابهای زرد قناری و روسری قرمز و لنز سیاه حرکتش رو دنبال می‌کردم و فکر می‌کردم چرا نباید همه زندگیم توی همین لذت شیرین و ساده خلاصه بشه.

گاهی دلم می‌خواد یه زمین ۲۰۰ متری گلی داشته باشم. دوتا اتاق تهش باشه و بعد از صبح تا شب فقط گیاه بکارم و از گِل سبزه بیرون بکشم. با مرغ و خروس و بوقلمون و شاید چندتا غاز جیغ جیغوی گردن دراز. بعد دوربینم رو بردارم و همه روز راه رفتن خروس رو دنبال کنم یا جون کندن مورچه یا باز شدن گل. بعد فکر می‌کنم دلم می‌خواد همه عکسهار رو بزارم روی اینترنت که همه ببینن زندگی چه سطح ساده‌ای داره. بعد فکر می‌کنم که وقتی دارم عکسها رو آپلود می‌کنم احتمالن شروع می‌کنم به چت کردن با کسی و بعد کلی حرفای تکنولوژیکی میاد وسط و شاید هم حرفهای علمیانه. اونوقت دیگه باغچه‌م با همه سبزیش دلمو می‌زنه و دوست دارم برم وسط ناف تکنولوژی بشینم درس بخونم و احتمالن دکتر بشم و کلی دنیا رو زیر و رو کنم و یه سیستم بیزنسی توپ از توی گلوم بکشم بیرون که دنیا رو تکون بده. اون وقت می‌بینم وسط گلوم صدای هق هق میاد و نگاه که می‌کنم جرومی بیچاره رو می‌بینم که دلش می‌خواد برگرده وسط باغچه و احتمالن چند روزی بشینیم و با هم حرف مفت بزنیم و نقاشی کنیم و عکس بگیریم و جرومی وبلاگش رو آپدیت کنه و هی حرف مفت به خورد جماعت بده.

چه خیال عجیب و پیچ در پیچیه این زندگی هزارتو.

اگه این روزا بهت سر نمی‌زنم دلگیر نشو عزیزکم. وسط کوچه پس کوچه‌های اردیبهشت پر از خیال گم شدم و گیج می‌زنم. چند روزی بیشتر نمونده که دوباره مثل همیشه بشم.

+ یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386

آدمهایی که عجله دارن میگن "خداحافظ" و می‌رن.

و صبر نمی کنن برای شنیدن صدای گرمی که بگه "خدا به همراهت" و دستی که با محبت تمام دستشون رو فشار بده و آغوش گرمی که دربرشون بگیره و گرمایی از خودش توی وجودشون جا بگذاره و احیانن بوسه دوستانه و مرطوبی که روی گونه‌شون بشینه.

آدمهایی که عجله دارن برای رفتن٬ همیشه چیزای کوچیک ولی گرانبهایی رو از دست می‌دن.

+ پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386

من حتا گریه هم نکردم. نه چون غصه نداشتم. ولی وقتی غصه‌ام زیادی بزرگ میشه دیگه گریه‌م رو در نمیاره. توی کله‌م پر میشه از چیزایی که هیچ توصیفی ازشون ندارم. اون وقت تمام روز بی‌وقفه فکر می‌کنم و واقعن اصلن نمی‌دونم که به چی. فقط بی‌وقفه فکر می‌کنم. بعد اون یکی صداش رو بلند می‌کنه و یه بند مزخرف می‌گه. می‌دونی حرفاش بد جوری منطقیه. آدم نمی‌تونه حتا روی یه کلمه از حرفاش حرف بیاره. خوشم میاد که اینقدر فهمیده و سرد و گرم چشیده‌ست.  همچین همه چیو به هم ربط می‌ده و مرتب می‌کنه و قصه رو سر راست می‌کنه که کف می‌کنی. انگار که یکی یه معادله ۱۲ خطی ۱۸ مجهولی رو توی ۵ حرکت تبدیل کنه به ایکس مساوی ایگرگ بعلاوه یک. ولی ساکت که میشه دوباره من فکر می‌کنم. بی‌وقفه و به چیزایی که هیچ توصیفی ازشون ندارم برات. حتا اگه وقتی وسط فکر کردنم ازم بپرسی هم نمی‌تونم بهت بگم به چی.

می‌دونی٬ هی خواستم یه چیزی بهت بگم نشد. نه که نشد٬ انگار نخواستم. یه گوشه‌ایت یه ظرافتی هست که آدم می‌ترسه بشکونتش. حالا می‌دونم خنده‌تم می‌گیره که تو اصلن واژه "ظرافت" رو له می‌کنی. می‌دونم. ولی یه چیزیه که من اسمشو ظرافت گذاشتم و اصلن هم نمی‌دونم چرا اینهمه هواشو دارم. می‌دونی٬ خواستم بهت بگم حالا که "رفتن" رو انتخاب کردی٬ کامل برو. کامل برو و همه فضای اطراف زندگی منو خالی کن از خودت. یه طوری برو که نه توی خیالم چیزی بمونه ازت نه توی هوا٬ نرسیده به آسمون٬ اون وسط مسطا٬ یه جایی مسلط به من. یه تیکه از خودت رو یه جایی جا گذاشتی توی فضایی که من رو در بر گرفته و واسه همینه که توی همه لحظه‌ها حضور داری و سنگینی حضورت رو حس می‌کنم. همه حرفم همینه که حالا که خودت انتخاب کردی کامل برو. و بعد اینکه دیگه هیچ‌وقت برنگرد. برگشتنت برام مثه اینه که یکی که مرده و عزاداریشو کردی و غصه‌شو خوردی و عادت کردی کم‌کم به نبودنش و به خودت "یاد دادی" که "دیگه نیست" یهو در اتاقو باز کنه و بیاد تو. خیال نکن حس خوبیه. تجربش که بکنی می‌بینی چه دردی داره. دلت می‌خواد سرش داد بزنی "چرا برگشتی". دلت می‌خواد بره٬ نباشه٬ دور شه. تو هم برو. کامل. چه حیف که تو حرفمو نمی‌خونی. همین.

+ چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386

منت خدای را عز و جل که یکی از صاحبدلان کپل خویش را فرموده که بر عاکفان کعبه جلالش که بر روی زمین ول همی گردندی پیام آورد که بر هر بنده پُر تقصیری ۴ گاه سرور و عیش آفریدی که بر هریک نعمتی موجود است و بر هر نعمتی دو صد شکر واجب. ۱. زادروز خویشتن و ۲. یوم النکاح خویشتن و ۳. زادروز اولاد خویشتن و ۴. دهم اردیبهشت ماه جلالی سنه یکهزار و سیصد و شصت خورشیدی که در آنروز دلنشین تابناکترین اختر آسمان بشریت رخ نمودی و تابیدن آغاز کردی و جمله خاکیان را از آفتاب وجود خویش به فیض اعلا رساندی و غصه از وجود ایشان زدودی. و فرموده است که از این چهار، واپسین را بس گرامی بدارید و در آنروز مبارک پایکوبی و شادمانی بسیار کنید و غصه از دل بزدایید و نازنین بانو عز و جل ملقب به نازگل بانو را خلعت بسیار دهید و بر وی جویبار کامنت و رساله و ای رساله و اسکرپ و پیام کوتاه و متوسط و بلند و دورسخن روان همی گردانید که ما به میمنت رخ نمودن وی زمین شما را آباد نمودیم و اردیبهشت ماهی رقم زدیم که در آن زمینِ زاینده سبزه و گل همی پرورد و آسمان به شکرانه ولادت وی در و گهر بر سر شما همی باراند. و نیز فرموده است که در این روز فرخنده فرشتگان مقرب درگاه الوهیت جملگی سر به نشانه شکر فرو آوردند و یکصدا و هم آوا پروردگار را در خلق چنین اختر تابناکی که بردن نامش مایه آرامش خاطر دوستان است و خاری بر چشم دشمنان مدح همی نمایند. و در روایات است که در این روز خداوندگار آسمان را آفریدی و به رنگین کمان هفت رنگ و آفتاب درخشان و باران بهاری و ابرهای سفید پف پفی مزین فرمودی که هریک جلوه ای از رخ نازنین بانو بودندی و زمین را پر گل و شکوفه نمودی تا قدوم مبارک وی بر آن روان باشد. و شیخنا حافظ در وصف این یوم الهیجان زاید الوصف و سنه المبارک فرمودی که:

نازنین تر ز قدت در چمن ناز نرست    خوشتر از نقش تو در عالم تصویر نبود

و نیز در جای دیگر فرمودی:

هر آن کو خاطر مجموع و یار نازنین دارد       سعادت همدم او گشت و دولت همنشین دارد

و نیز فرمود:

نازنینی چو تو پاکیزه دل و پاکنهاد      بهتر آنست که با مردم بد ننشینی

و نیز بسیار دیگر فرمود که نگارنده از وصف آن عاجز است و نیز از بزرگان قوم ما ملقب به حاج ابوالقاسم خان که خداوند روح وی را قرین رحمت خویش نماید در وصف این یوم المسرت شعری پرداخت و فرمود که به خط زر بنگارند و بر دیوارهای سرای بیاویزند که در آن آمده است:

ز کرمان و کرمانشهان اختری بتابید و شد نازنین دختری

نگو دختری پربها گوهری       فرو مانده در قیمتش مشتری

و یاران چون این ابیات بشنیدند به هلهله در آمدند و شادی و مسرت بسیار نمودند و حالتی قدسی بر ایشان رفت و نازنین بانو را خلعت بسیار داده و مدح بسیار نمودند و جملگی ندا در دادند که:

تولد تولد تولدت مبارک          مبارک مبارک تولدت مبارک

 و دیگر یاران و همدلان نیز بسیار در مدح و ثنای این روز بزرگ آواز نمودند که از آن جمله شیخ ما مولاناست که فرمود:

شمس دین بریوسفان و نازنینان نازنین        بر سر جمله شهان و سرفرازان نازنین

بر سران و سروران صد سر زیاده جاه او      در میان واصلان لطف رحمان نازنین

بزم را از وی جمال و رزم را از وی جلال        هم ببزم و هم برزم لطف کیهان نازنین

در میان صدهزاران ماه او تابان چو خور         وصف او اندر میان وصف شاهان نازنین

اندران موجی که خاصان برحذر باشند از آن  اندر آن موج خطر او خفته استان نازنین

که "شمس دین" در مصراع اول همانا کنایتی به نازنین بانو باشد. و در آن میان بسیارند دیگر بزرگانی که در وصف آفتاب جمال و مهتاب کمال وی سخن همی پراکنده اند که همانا شهریار فرموده باشد:

نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم      دیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا

و نیز بنده تقصیرکار درگاه الوهیت داریوش که با ابرام و اصرار فراوان نگهی از وی به گدایی طلبیده باشد که:

ای نازنین ای نازنین در آینه ما را ببین

و در مدح سجایا و مزایا و کدایای این بزرگ روز تاریخ سخن بسیار رفته و توصیه های بسیار بر حفظ آداب آن شده و آورده اند که هر که در این روز سی بار سجده شکر به جا آورد و خلعت بسیار نازنین بانو را روان گرداند، همانا تمامی گناهان از وی زدوده گردد و همچون طفل نازاده در زهدان مادر گردد و حالتی بر وی رود که تنها فرشتگان مقرب درگاه الهی را از آن خبر باشد.

و از آنجا که در این روز گرانمایه دست نگارنده به تدارکات جشن و سرور و پایکوبی بند باشد، به ناچار پیشتر این روز بزرگ را به همه ملت همیشه در صحنه و شهیدپرور تبریک و تهنیت عرض نموده و از خداوند متعال شادی مستدام همه همراهان گرامی را خواستاریم به حول و قوه الهی انشالاه.

 

+ دوشنبه دهم اردیبهشت 1386

http://blog.360.yahoo.com/blog-DqnnRi03bqoOaosjsX4vc.MqTA--?cq=1&p=62
+ یکشنبه نهم اردیبهشت 1386

جایی برای دلتنگ شدن نیست وقتی دست بانوی یکی‌یه‌دونه و نورچشمی اردیبهشت اینهمه سلیقه به خرج می‌ده. شُرشُر بارون بی‌نظیر امشب٬ وقتی که توی نور نارنجی چراغهای آخر شب بزرگراه‌های تهران ازدحام قطره‌هاشو دید می‌زدم و خیالم راحت بود که زیر اونهمه بارون و سرما هیچ نگاه کاونده‌ای نیست٬ دلم رو پر از صدای پرپر و بوی خاک خیس کرده. دلم از هیچی گرفته نیست و حتا وقتی زیر بارون سعی کردم به خاطره‌های بد فکر کنم٬ همه‌شون زیباترین چهره‌هاشون رو نشونم دادن و شیرینی توی دلم جا گذاشتن. زیر بارون خیس راه رفتم٬ بی‌ترس٬ خیس خیس خیس شدم از رطوبت اردیبهشت٬ نسیم خنک رو راه دادم زیر لباس‌هام و گذاشتم از سرما مورمورم بشه. به موهام اجازه دادم خوب خیس و فرفری بشن. بی‌هراس. وقتی که هیچ نگاه کاونده‌ای نبود. توی دستهای معجزه‌گر اردیبهشت خودم رو رها کردم.
+ شنبه هشتم اردیبهشت 1386

مانتوی مشکی و گشاد روی زانو٬ شلوار جین گشاد و بلند که از پشت کفش به زمین کشیده می‌شه٬ یک جفت کفش کتونی خاکستری٬ مقنعه مشکی و بلند٬ موهای مشکی ساده که به سمت چپ شونه شده و کمی ازش از زیر مقنعه بیرون مونده٬ صورتی که تنها آرایشش رژ قهوه‌ای و بیرنگیه که دیده شدنی نیست. سادگی افراطی‌ای که همیشه سرزنش می‌شه. ساده ساده ساده.

عکاسی گفته بعد از ساعت هفت عکسم حاضر میشه٬ و حالا تردید دارم که برم. و اگر برم کجا پارک کنم که کمترین فاصله رو تا در عکاسی داشته باشه٬ و اگر دستگیر شدم چکار کنم. دارم فرار می‌کنم و قایم می‌شم. به اتهامی که هنوز بهم تفهیم نشده. شاید همه باید چادر سر کنند.

---------------------------------------------------------------------------------------------

پست مسیح نازنینم شاهدی بود که از غیب رسید. اینجا ببینید:

http://masihalinejad.blogfa.com/post-22.aspx

پ.ن. از دور نشین و به ترسو بودن متهمم کن. من نفرت دارم از چنگ زدن به چادر زنی که از تمام وجودش حقارت می‌باره و تا چنگ نزنی و التماس نکنی٬ خلاصی نیست.

+ چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386

کادوی تولدم رو از اینا بخرین لطفن:

http://www.kindlight.com

از اون چراغا که شیشه‌های رنگی دارن می‌خوام. هرچی مدلی که انتخاب می‌کنین رنگی‌تر و کوچیکتر باشه بهتره. رنگای شاد رو بیشتر دوست دارم. یه اندازه‌ای هم باشه که بتونم ببرمش با خودم.

مرسی. خیلی دوستتون دارم.

پ.ن. اصلن هم آدم پست و بی‌شعوری نیستم. کارتونو دارم راحت می کنم.

+ چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386

اون می‌شینه اونجا گریه می‌کنه. دماغش قرمزه با چشمای ورم کرده و موهای پریشون. ولی هنوز خوشگله. همیشه یه دوست صمیمی داره که اینجور وقتا میاد سراغشو بغلش می‌کنه و بهش دلداری می‌ده. اون وقت اون با بغض به دوستش می‌گه "Oh baby I want him back, I really want him back".  و دوستش با غلظت تمام می‌گه "Oh Darling, I'm so sorry". و کمی بعد تر... خیلی کم بعدتر... پسره توی فرودگاه٬ توی ایستگاه قطار٬ وسط جاده توی ماشین٬ یاد یه چیزی میفته٬ یا چیزی می‌بینه٬ یا چیزی می‌شنوه که نظرش رو تغییر می‌ده و برمی‌گرده و سر راه در حالیکه بدو بدو می‌کنه از یه دستفروش همه گلهاشو می‌خره و می‌ره سراغش. توی صحنه آخر احتمالن یا دارن همدیگرو می‌بوسن با دارن با هم می‌رقصن.

تو ولی می‌شینی اینجا و تنها گریه می‌کنی. مواظبی که صورتت قرمز نشه و ورم نکنه که یه وقت کسی نفهمه که غصه‌ای توی دلته. بعد اگه دوست صمیمیت زنگ بزنه یا اس ام اس بده٬ بهش می‌گی "ای بابا دلت خوشه‌ها! به درک که رفت. همه‌شون عین همن٬ سر و ته یه کرباس. ارزش هیچی رو ندارن." و دوست صمیمیت از اون طرف خط تکرار می‌کنه "آره. واقعن همه‌شون عین همن. به درک. همون بهتر که رفت." و تو می‌فهمی که اونم گریه کرده و اونم توی دلش می‌خواد که اون برگرده. و می‌دونی که برنمی‌گرده و نه تنها توی فرودگاه و ایستگاه قطار و ماشین یادت نمیفته٬ حتا همه خاطره‌هاتو هم فراموش می‌کنه و احتمالن همه یادگاریهاتو هم می‌ریزه دور. خوب... چون تو توی هالیوود زندگی نمی‌کنی.

+ سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386

کاش میشد اسم این کار لعنتی رو گذاشت "خیانت". اونوقت من خیال می‌کردم به جای وقت تلف کردن دارم به صورت کاملن آبرومندانه از تو انتقام می‌گیرم.
+ سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386

این فقط یه حقه تبلیغاتیه که چپوندنش توی یه آگهی تلویزیونی که ما رو خر کنن. آدمهایی که توی شرایط ناجور٬ پرواز می‌کنن و می‌رن.

حدود ۲۴ ساعت میشه که هر ۵ دقیقه یکبار٬ مثل اس ام اس یا ایمیل٬ کتفم رو توی آینه چک می‌کنم و دریغ از حتا یه قلمبه که نشون بده چیزی داره روی کتفم جوونه می‌زنه. هیچ خبری نیست.

این کاملن یه حقه کثیف تبلیغاتیه. شما گولش رو نخورین. من تجربه کردم. "Red Bull" به شما بال نمی‌ده.

+ دوشنبه سوم اردیبهشت 1386

یه صحنه بود از یه خیابون سنگفرش شده قدیمی. خونه‌های بلند با نمای چوبی و شیروونی٬ دو طرف خیابون باریکی که کفش قطعات مکعبی سنگ کاشته بودن که پرداخت نشده بود. هیچکس نبود. هیچکس غیر از یه مرد جوون که موهای بلندی داشت و پالتوی بلند کلفتی پوشیده بود و دستهای رگدار و کشیده و استخونی داشت با انگشتهای گره‌دار و کج مثل تنه پیر درختا و پشت یه پیانوی بزرگ رویال وسط خیابون نشسته بود و غمگین‌ترین ترانه‌ای که من توی عمرم شنیدم رو می‌خوند و پیانو می‌زد و گریه می‌کرد. کمی جلوتر یه دختر جوون با پیرهن نخی سفید و دامن کلوش و کفشای کتونی سفید و یه پالتوی بلند٬ که پوست صاف و نرم و سفیدی داشت با موهای لخت سیاه که پشت سرش بسته بود٬ و دستهای نرم و کوچیک و سفید داشت که مثل شیر و عسل دلنشین بودن٬ با آواز غمگین مرد٬ شادترین رقصی رو که من توی زندگیم دیدم اجرا می‌کرد. و باد می‌وزید و همه جا پر از کاغذ پاره‌های سفید بود. من حیرتزده فقط فکر می‌کردم اگه این صحنه سیاه و سفید٬ رنگی بود٬ چه رنگی می‌تونست باشه.

+ یکشنبه دوم اردیبهشت 1386

متنفرم ازت. و از اینکه به خاطر حضور تو اینجا٬ که من نخواستم که باشی و تو خودت رو به زور تحمیل می‌کنی٬ مجبورم خودم رو سانسور کنم. چون می‌دونم توی دلت چه آدم مزخرفی نشسته. شاید هم آدم مزخرفی نباشه. شاید با بقیه بهتر باشی ولی از من یه کینه بی‌دلیل داری و به خاطرش همیشه دنبال اذیت کردنمی. فکر می‌کنی تا آخر عمر هیچوقت فراموش می‌کنم روزی که گند زدی به خوشیم وقتی دیدم پرینت ایمیل خصوصی من برای یه نفر دیگه رو دست این و اون پخش کردی؟ هنوزم همیشه توی دلم این حس بد هست که پسورد همه اکانتهای من رو داری و همه رو چک می‌کنی و من همیشه احساس بدی دارم که بهم می‌گه تو به همه حریم‌های خصوصی من وارد می‌شی. ایمیلهای من رو می‌خونی و اس ام اس‌های من رو چک می‌کنی. چکار کنم؟ خودت این حس بد رو کاشتی توی دلم. توی دل منی که حتا یک بار هم نخواستم به حریم خصوصی زندگی تو وارد بشم و همیشه بهش احترام گذاشتم. ولی تو از این چیزا چه می‌فهمی. شاید باورت نشه ولی همیشه احساس می‌کنم تو از پشت در٬ از توی سوراخ کلید٬ از پشت دیوار و ... داری منو می‌پایی و هیچوقت احساس تنها بودن و آرامش ندارم.

خیلی فکر کردم چکار کنم که راهتو ببندم به حریم خصوصی یادداشتهای روزانه‌ام. راهی نیست. حتا اگه صد بار اسم و آدرسم رو عوض کنم و بی‌نام و نشون‌ترین هم که بشم٬ حضور و نگاه مزاحم تو همیشه هست و به راحتی آب خوردن پیدام می‌کنی.

می‌دونم که اینجا رو می‌خونی. فقط خواستم بدونی که من از اینکه مجبورم به خاطر حضور ناخونده تو خودم رو سانسور کنم٬ تا چه حد متاسف و دلگیرم.

+ شنبه یکم اردیبهشت 1386

سبز تازه تازه و روشن٬ صورتی تند و ارغوانی٬ نسیم٬ جیک جیک بی‌وقفه٬ زرد٬ پی در پی قاصدک٬ جیرجیرک٬ آفتاب پهن و تیز٬ آبی٬ ابرهای پف پفی٬ بی‌خیالی و سر به هوایی٬ من٬ وارش٬ بابک٬ امید٬ مهرداد٬ کیوان٬ ساناز٬ بهارک٬ مهرناز٬ آزاده٬ خورشید ...

اردیبهشت.

+ شنبه یکم اردیبهشت 1386