|
من خوابم میومد وقتی که شیشه رو پایین دادم و سر سنگینم بین شونه تو و ستون فلزی ماشین٬ دومی رو انتخاب کرد. گاهی عصبانی می شم از این زندگی که همش لوکس و لوکستر میشه و جایی برای تکرارهای مزخرف باقی نمیگذاره. یادت هست شیشه پیکان ما و فیات شما رو که میخواستیم پایین بدیم چه حرکت گردی رو تکرار میکردیم؟ حالا بیا این حرفا رو در گوش بچههای امروزی بزن که از دستگیره چرخون شیشه ماشینها که هیچ٬ از خیالبازی توی کوهها و ابرهای جاده چالوس و جنگلبازی و پهن کردن بساط فروش اسباببازی دست دوم کنار خیابون هم هیچی نمیفهمن. کاش فقط همین بود. از کتک خوردن هم هیچی نمیفهمن که چه عالمی داشت. این بچههای بیچاره امروز.
من بوی دریا رو دوست دارم. بوی شور و تلخ و مونده که توی نسیم خنک میپیچه و لای موهات بازی میکنه. واسه همین بود که دلم خواست به جای رقصیدن برم بشینم کنار دریا. شاید تو هم ندونی و هیچ کس ندونه که توی دل من همیشه کسی داره میرقصه و حرکتهای بدیع درست میکنه و روی پاهاش چرخهای عجیب میزنه و دستهاش توی هوا نقاشیهای جادویی میکشن. حتا شاید ندونی که من همیشه دنبال فرصتی میگردم که رقصش رو بیرون بریزم که بدرخشه. ولی دلم خواست کنار آب شور و تلخ بشینم و شیشه رو پایین بدم و بخوابم. فقط همون یکبار. این واژه "بدیع" چه حس عجیبی داره. هر وقت مینویسمش انگار تاثیرش تا چند خط بعد با من میاد. دلم میخواست کفشهامو در بیارم و پاهام رو بزارم روی داشبورد و کف پاهامو بچسبونم به شیشه که به اندازه شب خنک شده بود. ولی این ماشین کلی میلیونی تو و اون مدل نشستنت که آدم رو یاد موسیو پرزیدنت میندازه٬ و اون نگاههای آدمهایی که انتظار دارن شخص شخیص محترمی با لباسهای مارکدار و یه خروار کلاس به نگاهشون جواب بده٬ نمیگذاشت خیالم راحت باشه. حالا هر چقدرم که تو بگی راحت باش بازم فرقی توی هیچی نمیکنه. انگار فقط توی پیکان مدل ۵۶ بود که میتونستم روی صندلی دراز بکشم و کفش و جورابم رو دربیارم و پاهام رو تا زانو از پنجره بندازم بیرون و توی هوا تاب بدم. وقتی که جاده چالوس سبز سبز بود و من جنگل و کوه رو سر و ته نگاه میکردم و مه انقدر زیاد بود که فکر میکردی بین زمین و هوا وسط ابرا معلقی و زیر پات سفت نیست. هنوزم صدای ویگن و بحث مامان و بابا سر تمشک و بوی خاک خیس و مه و کوههای صورتدار٬ همه مثل زنجیر به هم وصلن. دلم میخواست در ماشین رو باز کنم و صندلهامو جا بزارم و پابرهنه بپرم روی آسفالت خنک شب و توی دل بوی شور قدم بزنم. ولی لوکسی همه چیزهای دور و برم و ساختمونهای روبروم و هواپیماهایی که بیوقفه رد میشدن نگذاشت. ژستهای باکلاس تو هم که در رو برام باز میکردی حس غریبیمو بیشتر میکرد. پای برهنه من وصله ناجوری بود برای اون فضایی که اون زن و مرد عرب با اون لباسهای مرتبشون کنار دریا نشسته بودن با اون ماشین گندهشون که من اسمش رو نمیدونم و تو حتمن همه چیز رو در موردش میدونستی و دلت میخواست که من بپرسم تا بگی. حتا پاهای برهنه من برای آسفالتی که روش اون جوونا قدم میزدن که تو گفتی لاتن هم غریبه بود. چه لاتهای عجیبی بودن. من نمیدونم تو اصلن تا حالا دختر شدی که بری بشینی روی یه دیوار بلوکی نصفه و نیمه کنار دریای خزر و زل بزنی به دریا و ببینی چه پسرهایی از جلوت رد میشن و چه حرفهایی میزنن؟ چشمای سبز پسره هنوز یادمه که یه شلوار جین آبی روشن کهنه داشت با یه عرقگیر قرمز و کثیف و موهای وزوزی قهوهای و بدن قوی و آفتابسوخته و من توی خیال خودم فکر میکردم که میتونست حتا توی فشن تی وی هم کار کنه و اون زل زده بود به من و هی میخندید و دندونهای خیلی سفیدی داشت که وسط صورت آفتابسوختهاش بدجوری توی چشمت فرو میرفت و نگاهش براق بود. براق عینهو نگاه بچه. و هر روز که من از صبح تا غروب روی اون دیوار مینشستم و نقاشی میکشیدم و عکس میگرفتم اون هم همونجا لب قایقش مینشست با چند نفر دیگه که یادم نیست و به من زل میزد و هیچوقت حتا نگفت سلام. چون من برای اونجا هم وصله ناجوری بودم. سالهای بعد هم رفتم و نبود و بعدترها فهمیدم پسر سرایدار ویلای روبرویی بوده و زن گرفته و تا حالا حتمن بچه هم داره و من هنوز فکر میکنم که با اون بدن آفتابسوخته قوی و اون چشمهای عمیقش چه مدل گرونقیمتی میشد. هرچند من هیچ وقت ازآدمهای چشم سبز خوشم نیومده. دلم میخواست روی سطح خیس لب آب راه برم. دلم میخواست توی رد آب که زمین نه سفته نه شل و خنکی دلچسبی داره چرخ برنم و شاید حتا برقصم. دلم میخواست رو به باد راه برم و باد موهامو به عقب شونه کنه و تو از پشت ببینی و احساس کنی که صحنه زیبایی روبروته. ولی سکوی سیمانی که لب آب ساختن همه خط خیس حد فاصل دریا و ساحل رو گرفته و جایی برای قدم زدن من نبود. دلم میخواست برام ویگن بزاری یا هایده که توی خیال من وصل شدن به بوی دریا و نسیم خنک. ولی چند وقته دیگه اینو از هیچ کس نمیخوام. این روزا انگار آخر بی کلاسیه اگه هایده گوش کنی و بری توی خیال. حتا یه بار هومن بهم گفت که حتا ترانه هم "سیستم آو د داون" گوش میده و من هنوز توی هایده و ویگن و داریوش گیر کردم و من خجالت کشیدم جلوی اونهمه آدم. ولی باور کن من همون یه آهنگم که بهم داد از روی رودربایستیه که هنوز گوش میکنم و به روی خودم هم نمیارم که ترانه باید لای تارهای دلت گیر کنه که بشه ترانه و اینکه اصلن آوازی که کسی یا کسانی بخونن که اسمشون سیستم آو د داون باشه٬ برای واژه روون و ساده "ترانه" سنگینه و انگار خراشش میده. رازی بود اون شب توی نسیم دریا و بوی شور و تلخ خلیج. حالا تو هی بگو خلیج عربی که صدای منو دربیاری. رازی که توی شیراز هم هست. توی خیابون کناری ارگ٬ مثل دونههای طلا توی هوا میرقصه. روی سنگهای دربند هم بود یا حتا توی همه روزهای اردیبهشت برای من میدرخشه و همه روزهای ۶ ماه اول سال که ۳۱ روزین و من دوستشون دارم. شاید من اشتباه کردم چون نقطه اشتراک همه اون لحظهها٬ من بودم. |
||
|
+
چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386
|
|
||
|
انگار که زندگی پا به پای احساس آدمها پیش میره.
بچه که بودم "سال" مربع بزرگی بود که وقتی از گوشه نوروز شروع میکردم٬ هزار سال طول میکشید تا تمام محیطش رو راه برم و دوباره برسم به گوشه نوروز. یادمه عید که میشد میرفتیم توی باغچه بزرگ خونه قبلیمون. اون وقتی که رنگ و بوی زندگی٬ رنگ و بوی گیلاس و توت و خرچسونه و خاک خیس بود. مینشستیم روی پله و برای بابا که بیلچه به دست خاک رو زیر و رو میکرد جوکهای مزخرف میگفتیم. "اسمت چیه؟ به تو چه! ای بیادب٬ ادبت کجا رفته؟ بالای درخته" و بابا میخندید و سند درختا رو به نام ما میزد. میگفت درختاتون همین روزا شکوفه میدن. اون وقت هزار سال طول میکشید و همه این هزار سال من و امین تمام روز دستمون رو میزدیم زیر چونمون و منتظر شکوفه دادن درختا میشدیم. هزار سال طول میکشید تا عید بگذره و درختا شکوفه بدن. بارون دیشب همه شکوفهها رو کچل کرد. روی گلبرگا راه میرفتم و فکر میکردم این سالها درختا چه زود شکوفه میکنن. اصلن نفهمیدم کی شکوفهها باز شدن یا کی همه جا سبز براق و نقرهای شد. حتا یاسهای زرد امسال رو هم ندیدم. امروز دیدم که شاخههاشون سبز شدن یعنی موعد گل گذشته. مکاننما روی مربع "سال" روی ضلع بهار چشمک میزنه و من هنوز به زمستون هم نرسیدم. نمیدونم مربع "سال" کوچیک شده یا من بزرگ شدم. ولی زود میگذره. خیلی زود. |
||
|
+
یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386
|
|
||
|
وقتی به جای وبلاگ توی دفتر مینوشتم٬ اواخر فروردین و اوایل اردیبهشت همیشه دفترم پر بود از جوونههای سبز کاهویی و گلبرگهای سفید و صورتی شکوفه و بنفش یاس رازقی.
حالا زمین پره از گلبرگهایی که ریختن و من همهاش موندم که اینا رو چطوری بچسبونم لای ورقهای وبلاگ. |
||
|
+
یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386
|
|
||
|
کاش یادم نمیرفت که آدمی که دوستم داره اینقدر باارزشه که وقت بگذارم و قوانین جدیدی مخصوص خودش وضع کنم.
کاش تو هم یادت نمیرفت که اشتباههای کوچیک من از سر دوست داشتن بود و قابل اغماض. |
||
|
+
شنبه بیست و پنجم فروردین 1386
|
|
||
|
برای تو پویان٬ دوباره
جمعه روز دوستداشتنیای نیست. حتا من که دوست دارم صبحها تا دیروقت بخوابم از خواب صبح روز جمعه بیزارم. این جمعه دلگیر هم شروع شد. با بیدار نشستن تمام شب و فکرهای عجیبی که توی ذهنم رژه میرفت. دست و پای قطع شده٬ خون٬ مین٬ خر کردن آدمها٬ یه تپه بلند پوشیده از چمن٬ بیمعرفتی٬ جنگلهای پر پشتی که نمیشد ازشون عبور کرد٬ رودخونه٬ و کابوس همیشگی همه شبهای جمعه من که زلزلهست. نزدیک ظهر روی کف اتاق دراز کشیده بودم و مثل همیشه گلیم زبرم استخونهای لگنم که از دو طرف شکمم زده بیرون رو خراش میداد و عصبیم میکرد. کتاب دوره مقدماتی فرانسه مهربونتر بود. این کتاب نارنجی که سر و تهش معلوم نیست و خیلی هم کلفته٬ با این استاد روانی که حتا پلک زدنش رو هم با نازنین مقایسه میکنم و عصبی میشم٬ حالم رو بدجوری گرفتن. کتاب و دفتر و کاغذها دورم ولو بود و توی مغزم با این بغض لعنتی دستو پنجه نرم میکردم وقتی تو زنگ زدی. شاید یکی از غیرمنتظرهترین اتفاقهای زندگیم بود این تماس امروزت. حتمن فهمیدی. از جیغهای بلندی که کشیدم که تمام تهران رو خبر کرد که تو هستی که از اونور خط به فریادهای ذوقزده من غشغش میخندی. وای نمیدونی چکار کردی. انگار مثل کارتونها٬ یه دفه یه قلمموی جادویی روی صفحه کشیده شد و همه دنیای سیاه و سفید و ساکت٬ یکدفعه پر شد از رنگ و حرکت و صدا. دلم برای صدای آشنات خیلی تنگ شده بود. بال درآوردم. انگار جادو کردی. انگار همه غصهها و بغضها یه دفه کوچیک و حقیر شدن و خودشونو یواشکی کشیدن زیر پرده این همه رنگی که توی دلم سر کشیده. توی دلم انگار یکی یه دفه یه دسته پروانه شاد هزاررنگ ول کرد تو هوا. پر از خنده شدم. صدای قهقههای من رو تو شنیدی٬ ولی ایکاش میدیدی که چطور تمام فضای اطرافم پر از جرقههای رنگی شده بود و میدرخشید. انگار که یادم رفته بود چقدر دوستت دارم و چقدر خوشحالم که هستی. انگار که حرفهای مهربونت کلید حل کلی معما رو داد دستم. انگار یه دفه دلم با همه دنیا صافتر شد و بیشتر از همیشه عاشق همه چیز شدم. انگار که مهربونتر شدم و دلتنگیام رو بخشیدم. نمیدونم چطوری بگم ممنونم. نمیدونم. تو بدون که هستم. خیلی. خیلییییییییییییی. |
||
|
+
شنبه بیست و پنجم فروردین 1386
|
|
||
|
برای پویان
پویان! امروز شاید تنها نقطه رنگی که وسط خیالهای خاکستریم درخشید پرچم قرمزی بود که از پایین برای هلیکوپترهای تو تکون میدادم. برعکس همیشه اینجا نبودی و دلم گرفت. روی نقشه SFU رو که سرچ کردم پیدا کرد. ولیUBC نبود. میخواستم ببینم فاصله دانشگاهت با SFU چقدره. پویان امروز میخواستم بهت بگم چقدر خوبه که تو هستی و من توی آیندهام یه نقطه قرمز دارم. به نظرم با فوق لیسانس یا حتا دکترایی که در آینده شاید بگیرم٬ بازهم بهترین کار اینه که توی سیلیکون ولی پای ساختمون بلندی که توی طبقه ۴۴مش تو پشت میز مدیر عامل نشستی٬ بایستم و تندتند برای هلیکوپترهایی که از بالای ساختمون پرواز میکنن پرچم قرمز تکون بدم که تو ببینی. حتا برای اونایی که برای رد گم کنی پرواز میکنن. مگه آدم چندبار زندگی میکنه که از فانتزیها فرار کنه. اومده بودم بگم که امروز به یادت کلی توی دلم ریسه رفتم. از کاپشن سبز خیست وسط رودخونه فشم بگیر تا پرچم قرمزی که پای شرکتت توی سیلیکون ولی داره وول وول میخوره. "دستت درد نکنه دیگه!"٬ "خسته نباشی واقعن". آخی. حیف شد که نبودی. دلم تنگ شده بود. |
||
|
+
جمعه بیست و چهارم فروردین 1386
|
|
||
|
دیروز ... لحظههایی که شکوفه کرده بودند و میان هر دو لحظه انگار که هزار سال انتظار من فاصله بود. انتظار من٬ آهوی کوچک ترانهخوانی که از لحظهها جلو میزد تا به امروز برسد.
امروز ... دقیقههایی که به زور بین هم زورچپان میشوند. انتظار که مثل سرطان سیال پیشرفته٬ میان لحظههای در هم تنیده و داغ از اضطراب پخش شده است. دقیقههای پس و پیش و تبدار که فاصله شروع و پایان یک روزشان فقط یک بازدم من است. من٬ توده پیچ در پیچ و هزار گره از گوشت و خون و خیال و نبض و احساس و وهم و ترس و اضطراب و انتظار و بغض و تمنا و عشق و تنفر٬ که میان این لحظههایی که حتا برای خودشان هم دیگر جایی ندارند٬ چپانده شدهام و خیال میکنم که دیگر راه نفسی نیست. نفس٬ رشته خفقانآور فرسوده خارداری که مرا به امروز گره زده و میان فشار لحظهها میچپاند که دیروز را به فردا وصل کرده باشد. فردا ... شاید خلاء. شاید. |
||
|
+
پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386
|
|
||
|
یادته قلممو رو که بردی طرف دیوار مُچت رو گرفتم و گفتم "ننویس". نگاهم نکردی. پایین رو نگاه کردی و گفتی "چرا؟". گفتم "نوشتن تعهد میاره برات. بگذر. ننویس." دستت رو که ول کردم نوشتی. بدون تردید.
آدمها انگار جنس خاکشون با هم فرق میکنه. یکی از خاک برگه یکی از سیمان. حتا آدمی دیدم از جنس کود انسانی. دلم میخواد یه جلسه پرسش و پاسخ برگزار کنم. صاحب هر دستی که خطی کشیده روی دیوار بیاد و توضیح بده. دلم میخواد بفهمم هرکسی چرا خط خودش رو کشید و گذشت. نه که فکر کنی همهاشم تو خیال خودمما! دلم میخواد اونایی که من روی دیوارشون یادگاری نوشتم و گذشتم هم جلسه پرسش و پاسخ بزارن و از من بپرسن چرا نوشتم و گذشتم. دلم میخواد حسابم با همه یه سره بشه. از این سوالهای بیجوابی که توی سرم میچرخن خسته شدم. از اینکه میدونم که میدونی منتظرم چی بگی و نمیگی خسته شدم. از شعرهای دروغی٬ از ترانههای دروغی٬ از همدردیهای دروغی. از آهنگهایی که هرشب گوش میکنم و دیگه حتا گریهام هم درنمیاد. از دروغهای تو هم خسته شدم. خسته شدم از اینکه هرشب توی پارکینگ پارک بشینم توی ماشین و زل بزنم به شمشادهای روبروم و به تو بگم رفتم *** که حرصت دربیاد. حرصی که هیچوقت درنمیاد. من بازیگر خوبی نیستم bébé. اونم وقتی بازی به این سختی بزاری جلوم. نمیشه این خطها رو پاک کرد. همه زورم رو زدم. شاید باید یه نقاش خبر کنم روی دیوار رنگ بزنه. فوقشم که بزنه. من که می دونم اون زیر چه خبره. بگذریم. این نیز بگذرد. |
||
|
+
پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386
|
|
||
|
مگه به هر آدمی چند بار میشه فرصت داد؟ نهایتن چند بار؟ |
||
|
+
پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386
|
|
||
|
دروغکی میخندم. دروغکی مهربونم. دروغکی میگم حالم خوبه و هیچیم نیست. دروغکی میگم از دیدنت خوشحال شدم. به خدا خیلی ناراحتم. خیلی. نمیشه یه طوری خودت بفهمی؟ نمیدونم چطوری وقتی میرسم روبروت اصلن لالمونی میگیرم و نمیتونم هیچی بگم. نمیشه یه طوری خودت بفهمی؟
لابد نمیشه دیگه... |
||
|
+
چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386
|
|
||
|
اضطراب بزرگی توی وجود ما بود. شرایط بدی بود. اتفاقی که افتاد از اون دست بود که همیشه فکر میکنی برای خودت هرگز پیش نمیاد و فکر میکنی وقتی برای دیگران اتفاق میفته٬ بیشتر از اینکه بحران باشه٬ یه فانتزی بزرگه که میشه بهش با صدای بلند خندید. تصور نمیشه کرد که در لحظه تماس با مساله٬ آدم میتونه تا چه حد لای دیوارهای استرس له بشه.
زیاد طول کشید تا به خودم یاد دادم استرس٬ عصبانیت٬ ترس٬ ناراحتی یا خشمم رو در لحظه به دیگران منتقل نکنم. به خودم یاد دادم توی شرایط بحرانی شوخی کنم٬ لبخند بزنم و وانمود کنم همه چیز تحت کنترله. درس مزخرفیه. دیشب فهمیدم. شاید اگه وقتی اون اتفاق افتاد به جای غش غش خندیدن٬ زار زار گریه میکردم; یا بجای اینکه با این اخلاق مزخرفم سعی کنم نشنون بدم اوضاع کاملن عادیه و حتا دیگران رو هم آروم کنم و سعی کنم از تنش و اضطرابشون کم کنم٬ میگذاشتم لرزیدن بدنم معلوم بشه و رنگم بپره و صدام بلرزه و دیگران بفهمن اوضاع اصلن هم تحت کنترل نیست و من ترسیدم و حالم بده و عصبانی و خستهام و باهام حرف بزنن و نوازشم کنن و آرومم کنن; یا اصلن خیلی ساده اگه خودم رو بیشتر از دیگران دوست داشتم; اون وقت شاید بعد از عبور بحران یه دفعه مثل یه دیوار آجری پرپری که با وزنه بکوبن وسطش فرو نمیریختم. دقیقن شدم مثل آدمی که یه بار فراتر از حد توانش گذاشتن روی دوشش و پرسیدن "میتونی؟" و در حالیکه زیر بار جون میداده لبخند زده و گفته "اوه آره! مثل پر کاه میمونه" و بعد ۵ قدم جلوتر خیییییییییییییییییرررررررررررررررت همه استخوناش خورد شده و ریخته زمین. گور بابای هر آدم دیوونهای که در اومد و گفت که کسانیکه شرایط بحرانی رو مدیریت میکنن EQ بالایی دارن. نمیدونم اصلن نگاه کرد ببینه که اونایی که جلوی فشار وایمیستن بعدش دچار فرسایش هم میشن یا نه. درس مزخرفیه. حالا زمان درازتری طول میکشه تا به خودم یاد بدم همیشه همه حسهامو بکر و دست نخورده بریزم بیرون. ----------------------------------------------------------------------- پ.ن. یه بار هم شد که با گلناز توی خیابون راه میرفتیم و یکی بهش گفت خانوم روی شلوارتون یه سوسک راه میره. گلناز جیغ کشید و بالا و پایین پرید و وسط خیابون شلوارشو در آورد و اینقدر کولی بازی درآورد تا سوسکه اینقدر گیج شد و قاطی کرد که به جای پایین رفت بالا روی مانتوش و باز همون برنامه تا آخرش سوسکه افتاد روی زمین و فرار کرد. اونوقت گلی گریه کرد و لباسهاشو شب شست و تا مدتها برای همه تعریف میکرد و قیافهشو چندشی میکرد و اینقدر ازش گفت و گفت تا از اون حس تخلیه شد و فراموش کرد. در شرایط مشابه کسی به من گفت روی سرتون سوسکه. من با لبخندی آروم پرسیدم "دقیقن کجا"؟ و محلش رو که نشنونم داد با پشت دستم زدم سوسک رو انداختم و از اون خانوم محترم بابت لطفشون تشکر کردم. حالا اولین باریه که جایی میگم که ترسیدم. ۶ سال پیش بود و من هنوز از اون حس تخلیه نشدم. هنوزم از کناره انگشت کوچیک دست راستم که به بدن سوسک خورده چندشم میشه. |
||
|
+
سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386
|
|
||
|
ته چشمای تو دو تا ماهی قرمز تپل شاد دارن شنا میکنن. همیشه همونجان. نکنه یه وقت فکر کنی از نجابتمه که سرم رو بلند نمیکنم توی چشمات نگا کنما! اصلن از این خبرا نیست. فقط میترسم محو دو تا ماهی قرمزت بشم با دمهای چند پر مثل لباس عروس حریر. اون وقت ماتم ببره و همونجا خشکم بزنه. حتا میترسم یه وقت هوس کنم دست کنم ماهیها رو از ته چشمات بکشم بیرون. میترسم فارغ بشم از حرفی که میزنیم و برم تو خیال ماهیا. میترسم هرشب خواب ماهیای تو جای همه خوابهای رنگارنگمو بگیره. میترسم از اینی که الان هستم خیالاتیتر بشم یا وهم برم داره.
نکنه فکر کنی من خیالاتی شدما. اینو هرکی توی چشمات یه بار نگا کنه میبینه. خودم با چشمای خودم دیدم که اون هم توی چشمات ذوب شده بود. کاش میتونستم سرم رو بلند کنم و زل بزنم توی چشمات. اونوقت شاید دلت به رحم میومد و بچه کوچولویی که ته نگاهم٬ با یه کاسه پلاستیکی و یه اسکناس مچاله این پا و اون پا میکنه و زل زده به ماهیای نگاهت رو ناامید نمیکردی. |
||
|
+
دوشنبه بیستم فروردین 1386
|
|
||
|
حالا فاصلهای نیست! تو راه افتادی. چند دور عقربه ساعت منتظرت بودم؟ مهم نیست. مهم اینه که راه افتادی... پس کنار منی.
زندگی چشمک بعدی رو که بزنه٬ از لای مژههاش میفتی پایین. تالاپ. تو بغل من.
|
||
|
+
یکشنبه نوزدهم فروردین 1386
|
|
||
|
توی هفتمین آسمون خیال سیر میکردم وقتی گوشه شکسته یه سنگ از وسط ابرا کشیدم بیرون. درست رسیده بودم همونجا که نه ماه پیش ندا ایستاده بود و صدای قهقه خندهاش همونطور که روی تپه قل میخوردم٬ توی گوشم قل میخورد.
یه تپه پوشیده از چمنه با شیب تند. شیب خیلی تند و ارتفاع زیاد. آخر چمنها یک عالمه بوته گل رزه و دقیقن بعدش یه پله بلند. گفتم میخوام روی چمنها قل بخورم. ندا گفت "آره برو". تردید نکردم. خودم رو پرت کردم روی چمنها و وقتی حمید داد زد "بپا خطرناکه" وسط راه بودم و صدای غش غش خنده ندا توی گوشهام قل میخورد. شیب تپه اینقدر تنده که هیچ کنترلی روی قل خوردنم نداشتم. روی چمن خیس گلی پرت میشدم جلو. توی خارهای بوتههای رز که فرو رفتم ندا از شدت خنده ولو شد روی زمین. با حمید نشستن روی چمن و خزیدن سمت من. مریم دست مجید رو هل داد و رفتن که از راه سنگفرش شده بیان پایین. همهچیز دور سرم میچرخید. رسیدم همونجا. بالای سنگ لب پر شده. اینجاست که کلمه کم میارم برای گفتنش. حس عجیبیه. زمانی اتفاقی توی مکانی افتاده و زمان بعدتر که توی همون مکان هستی اون اتفاق حضور نداره. میدونستم که صدای قهقهه خنده ندا جایی همون اطراف توی فضا معلقه. از اینکه نمیشنیدمش تعجب میکردم. اگه زمان در طول محور x ها جلو بره و مکان روی محور y ها مشخص بشه اون وقت نمودار پیوسته و عجیبی توی ربع اول صفحه مختصات رسم میشه. در جهت افقی همیشه رو به جلو و در جهت عمودی نوسانات گیج کننده. این گیجم میکنه که چطور ممکنه اتفاقات خواصی باشن که به نقاطی با مختصات مشخص روی این صفحه اختصاص داده میشن و در عین حال وابستگی تام به زمان داشته باشن. نقطهای که مختصات عمودیش "سنگ لب پر شده" و مختصات افقیش "۱۲/۴/۱۳۸۵" هست٬ صدای بلند یک خنده رو توی دلش جا داده. ولی وقتی میرسی به نقطهای با مختصات "سنگ لب پر شده" و "۱۶/۱/۱۳۸۶" اون وقت اون صدای خنده دیگه نیست. حیرت میکنم که چطور ممکنه زمان این همه فاکتور مهمتری از مکان باشه که بتونه توی خواص یه نقطه اینهمه تاثیر بزاره. نمیفهمم. دلم میخواد باور کنم که مکان هم به همون اندازه توی خواص نقاط روی صفحه تاثیر داره. دلم میخواد باور کنم قهقهه ندا و جیغهای ریز من توی همون مکان معلق موندن و توی زمانهای بعدتر بازهم میشه پیداشون کرد و ازشون لذت برد. کاش میتونستم دقیقن بنویسم که به چی دارم فکر میکنم. |
||
|
+
جمعه هفدهم فروردین 1386
|
|
||
|
وقتی حتا کلمهها هم اونقدر حقیر و بیوسعت میشن که نمیتونن معنیای که توی دلم نشسته رو توی خودشون بپیچن و بیان کنن٬ پس من چطوری میتونم حرف دلم رو بیرو بریزم؟
واقعن انگار دارم خفه میشم. دوست دارم بگم... ولی کلمه کم میارم. |
||
|
+
پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386
|
|
||
|
ببین جرومی٬ توی این هوای شیشهای که حتا گاهی وهم برت میداره که اگه به هوا تلنگر بزنی جیلینگی میشکنه و پودر میشه٬ تنها خیالی که توی سرم میگرده اینه که دوتایی تیشرت قرمز و شلوارک سفید بپوشیم و با پاهای لخت بی کفش و جوراب روی یه زمین پوشیده از چمن دم کرده قدم بزنیم. پولکای آفتاب از لای حصیر کلاههای آفتابی بیفته روی صورتمون. یه سبد برداریم و توش ساندویچ پنیر و گوجه بزاریم و دو تا سیب زرد. سبد رو توی دستمون تاب بدیم و روی چمنا قدم بزنیم. برسیم زیر یه درخت سبز و همونجا پای درخت ولو روی چمن دراز بکشم و از لای سوراخای برگا آفتاب رو نگاه کنیم. بعد تو بگی "میدونی خوابیدن پای درخت خطرناکه؟" من بگم "آره میدونم. تو هم میدونی؟" بعد الکی بخندیم و چشمامونو ببندیم. یه ترانه مشترک پیدا کنیم و با صدای نکره هوار بزنیم و بلند بخونیمش. توی بلندتر خوندن با هم مسابقه بزاریم. بعد روی چمن قل بخوریم و قل بخوریم و قل بخوریم و جیغ بکشیم. برگردیم زیر درختمون و لباسها رو بکنیم و روی چمن دم کرده٬ روی شکم دراز بکشیم و سیب بخوریم. حتا منم دلم میخواد اینجور وقتی سیب بخورم. با تو.
نمیفهمم جرومی٬ نمیفهمم چرا وقتی هوا اینطوریه خیالم از هر چی سیاه و خاکستری و دود و اشک و محمود و اتم و انگلیس و گروونی و بیکاری و ورشکستگی و بلاتکلیفیه خالی میشه و فقط و فقط و فقط به سبز و آبی و طلایی و بنفش و قرمز و سفید و تو فکر میکنم. فقط به تو.
|
||
|
+
سه شنبه چهاردهم فروردین 1386
|
|
||
|
عجب هوایی! عجب روزی!
تهران میدرخشه. هوای شفاف. آسمون آبی با ابرهای پف پفی سفید. آفتاب طلایی و درخشان و پت و پهن و دست و دلباز. دالی بازی آفتاب و ابر و دل پرپرزن من. کوههای سرمهای و بنفش. برف نرم و سفید. چمنهای سبز. یاسهای زرد. بنفشههای هزاررنگ. جیک جیک بیوقفه از ساعت ۵ صبح گنجشکها. دل دل کردنها و بال بال زدنهای من. درخشش و لبخند زندگی. دلم میخواد دهنم رو باز کنم و زندگی رو یکجا ببلعم. یکجا. توی دام غوغاست. میخوام مثل خورشید٬ بیوقفه و دست و دلباز بتابم. |
||
|
+
سه شنبه چهاردهم فروردین 1386
|
|
||
|
توی دل من زندگیای هست که دوست داره بیرون بزنه. ولی هنوز منتظره.
چیزیه مثل یه دونهء گیاه که منتظره سر فرصت جوونه بزنه٬ یا مثل یه خورشید که دلش میخواد سر فرصت بره بالا و پهن و دلباز بتابه. هنوز منتظره. هنوز منتظرم. توی سکوت. منتظره با چشمای باز و مراقب و نگران. شعاعهای آگاهی رو از پیرامونش جذب میکنه و نیرومندتر میشه. توی سکوت از باد و خاک و زمین و آفتاب و آب و گیاه و حیوان و انسان نیرو میگیره و درک میکنه. من خیالم راحته. خیالم راحته که روزی میرسه که بدون هراس و وحشت بالا میاد و میدرخشه. وقتی میرسه که بدون اسیر شدن توی حدود و قراردادها٬ هر چیزی که اطرافش هست رو بدون وحشت و پاگیر شدن مزهمزه میکنه و طعمش رو میچشه. وقتی میرسه که هر چیزی که توی دنیاست٬ برای زندگیای که توی دل منه٬ تجربهای صد برابر غنیتر و دلنشینتر و لذتبخشتر رو معنی میده. زندگی توی دلم یه روز طعم واقعی و بی قید و بند هرچیزی رو میچشه. حالا آرومه. توی سکوت. فقط داره آگاهی جذب میکنه. مثل دونهای که منتظره زمستون سر برسه٬ یا خورشیدی که منتظره که وقت سپیده زدن بشه. |
||
|
+
یکشنبه دوازدهم فروردین 1386
|
|
||
|
دزد!
خودت میدونستی که من اصلن دلم نمیخواست تو یکی بیای اینجا رو بخونی. تو اصلن نمیفهمی من چی میگم. حالا هی برو بشین کنار اون و بهش بگو من مزخرف مینویسم و اصلن معلوم نیست چی مینویسم و کسی اگه بخونه هم نمیفهمه. ببین داداش! به تو چه آخه؟ من دلم میخواد مزخرف بنویسم. حال میکنم. شما اصلن اجازه گرفتی که در دفترچه خاطرات من رو باز کنی؟ از همون اولشم نخاله بودی و از پنهون کاری و راپورتکشی حال میکردی. منم همیشه حالم به هم خورده از این کارا و این آب زیر کاهیت. یکی طلب من. یکی روی همه اون هزارتای دیگه که طلبمه. منم کمکم یاد میگیرم مث تو بد بشم. |
||
|
+
جمعه دهم فروردین 1386
|
|
||
|
توی کمرم یکی داره ویلون زدن یاد میگیره. اگه بچه همسایتون رو بزارن کلاس ویلون اونوقت میفهمی من چی میگم. اولین باری که آرشه رو میگیره دستش و میکشه روی سیمها دندونات قفل میشن به هم و چهار ستون بدنت میلرزه تیلیک تیلیک. رنگتم بر میگرده. بعدش تا چهارشب توی خواب دندون قروچه میکنی٬ شبی سه نوبت. (گفتم دندون قروچه یادم افتاد که اون میگفت که تو توی خواب دندون قروچه میکنی!)
توی کمرم انگاری که اون خانومه که توی هتلمون بود مثل همه روزای دیگه سر صبحونه انگشتاشو ترق ترق میشکونه و دل من رو آشوب میکنه و اشتهام کور میشه. خانومه توی کمرم نشسته تند تند انگشتاشو خرت خرت میشکونه و حال من رو به هم میزنه. خرت خرت خرت خرت خرت... ترق ترق ترق ترق ترق ... آخییییییییییییییییش! توی کمرم یکی سرطان گرفته٬ یکی ایدز گرفته٬ یکی بعد از یکسال زندگی عاشقانه شوهرش سکته کرده مرده٬ یکی مونده زیر چرخ تریلی. توی کمرم برگای نارنجی از درخت میریزن و یکی خیشت خیشت پا میزاره روشون لهشون میکنه. کمرم درد میکنه. منم مثل تو شدم و مثل مامان و بابا و مهران و همه بقیه کمر دردیها. ولی این اصلن دلیل نمیشه که هر شب آهنگهای شاد نگذاریم و نرقصیم. همه رویاهام سر جاشه. مثل همیشه. |
||
|
+
جمعه دهم فروردین 1386
|
|
||
|
حالا کم کم دارم خودم یاد میگیرم این چیزی که تو همیشه توی گوشم خوندی و من نفهمیدم.
اینکه من هم مثل هر معما و راز دیگه٬ تا وقتی کشف نشدم جذابم. |
||
|
+
چهارشنبه هشتم فروردین 1386
|
|
||
|
گاهی حس میکنم چقدر من بیپناه شدم که حتا اینجا هم که همه چیزش و همه ناچیزش فقط و فقط مال خودمه٬ باز هم به خاطر بعضی ملاحظات نمیتونم با صدای بلند بگم که امشب وقتی فهمیدم اون یکی دوستم شهریور بچهدار میشه٬ از شدت حسودی کلهام رو فرو کردم توی شکم گنده بالشم و قلپ قلپ اشک ریختم. |
||
|
+
سه شنبه هفتم فروردین 1386
|
|
||
|
آدم یه چند وقتی که توی این دنیا میچرخه یاد میگیره که توی لحظه زندگی کنه. صبر کردن واسه فرداهایی که چیزهای درخشان و آرامشبخش و جذاب با خودشون میارن٬ میشه گفت به شدت سادهلوحانهست.
البته بعضیا هم اصولن هیچی یاد نمیگیرن. |
||
|
+
دوشنبه ششم فروردین 1386
|
|
||
|
گاهی که داری آروم و رها قدم میزنی و تا آسمون هفتم خیالات هم رفتی٬ یهو گوشه پیرهنت گیر میکنه به سیم خاردارها و با یه دامنه نوسان محدود و معین٬ توی زمان و مکان فیکس میشی.
میتونی تا ابد همونجا کنار سیم خاردار بمونی و توی زمان و مکان و دست سیم خاردار برای ابد فیکس بشی. تو ریشه میکنی توی جون سیم خاردار٬ سیم خاردار ریشه میکنه توی جون تو. میتونی اون یه تیکه از سیم خاردار که چسبیده بهت رو ببُری و همیشه و همه جا دنبال خودت٬ وصل به پیرهن تنت بکشی. پیه روسیاهیشم بمالی به تنت. دیگه نه سیم خارداره سیم خارداره نه پیرهنه پیرهن. تازه به فرض اینکه ابزار سیمبُری دم دست باشه. میتونی همونقدر که لازمه وقت صرف کنی تا دونه دونه خارها رو از پیرهنت جدا کنی. سر صبر و حوصله. نه از سیم خاردار چیزی به تو میماسه نه از تو چیزی به اون. اصلن انگار نه انگار که یه موقع به هم وصل شدین. میتونی پیرهن رو بگیری و بکشی. انقدر بکشی و بکشی که از همونجا که گیر کرده به سیم خاردار قلوهکن بشه. پیرهنه رو دیگه حتا اگه رفو هم بکنی تا ابد جای سیمخاردار روش میمونه٬ تیکه پیرهن تو هم جا خوش میکنه لای خارهای سیم. .... توی زندگی زیاد پیش میاد. |
||
|
+
یکشنبه پنجم فروردین 1386
|
|
||
|
باور کن هیچ وقت باورم نمیشد هنوز اینقدر کودک و معصوم و ساده باشی. شاخ در آوردم وقتی دیدم هنوزم میتونی اینقدر صادقانه بشینی و چشم به دست دیگری بدوزی که کاری برای تو انجام بده٬ یا حتا به محبتهای سادهات لبخند بزنه.
دلم برات سوخت. خیلی سوخت. ساده. |
||
|
+
شنبه چهارم فروردین 1386
|
|
||
|
همه جا بوی وانیل میاد. همه جای همه جا. |
||
|
+
شنبه چهارم فروردین 1386
|
|
||
|
رقص ماهیا لحظه تحویل سال خوش یمنه. اینقدر خوش یمن که شگونش از همون روز اول سال پاگیرت میکنه. خوشم.
|
||
|
+
جمعه سوم فروردین 1386
|
|
||
|
انگار همیشه باید یکی باشه که یکی بخوابونه زیر گوشِت که از خماری در بیای. انگار خودت مسخ میشی. هرچی تو میبینی رو باید یکی کلمه به کلمه تفسیر کنه تا معنیش رو بفهمی. تو خنگی. پای دل که وسط بیاد تو خنگ خنگ خنگی.
مرسی افشین. دوستم. کچل. سیلی بسیار دلچسبی بود. |
||
|
+
جمعه سوم فروردین 1386
|
|
||
|
چهارزانو میشینم روی زمین تکیه میدم به پایه تخت. چوبش میره توی ستون فقراتم. درد داره ولی منم الان حس خودآزاری دارم. چشمامو میبندم. دستامو با فاصله از هم میگیرم روبروی صورتم. مشت میکنم و دو تا انگشتای اشاره رو نشونه میگیرم سمت هم و آروم به طرف هم حرکتشون میدم. پونزده ثانیه بعد احساس میکنم از کنار هم گذشتن. چشمامو باز میکنم و میبینم هنوز ۳ ۴ میلیمتر مونده تا به هم برسن. دیوان حافظ رو از کنار تخت بر میدارم و مثل همیشه روی دامن تصویر مینیاتوری روی جلدش با نوک ناخن خط میکشم. نمیدونم این نوازش تصویر چرا همیشه باعث میشه دلم هری بریزه پایین. توی فکرم همیشه میگم صداش کردم بیدار شده. تا وقتی دلم نریزه پایین کتاب رو باز نمیکنم. اینطوری شروع میشه "باد نوروزی برآمد..." وسطای شعر فکرم میره یه جای دیگه. نمیفهمم. بیخیالش میشم. اصلن شاید همین روزا برم یه فال قهوه هم بگیرم.
راستی ... چطوری میشه وقتی همه راهها تهش نامعلومه و تاریک٬ یه راه رو انتخاب کرد؟ |
||
|
+
جمعه سوم فروردین 1386
|
|
||
|
من صبر میکنم.
ولی شخصیت محترم! اگه توی زمان مناسب حتا یه کلید هم ندادی دستم چی؟ میدونی از چیت خوشم میاد؟ از اینکه وقتی فهمیدی از دیدن زیگزاگی دویدن من حال میکنی٬ دیگه حتا یه لحظه هم به حال خودم ولم نکردی که صاف بدوم. هویجه که اون بالاست رو هی میگیری چپ هی میگیری راست. منم بدوبدو دنبال هویج. با دُمم تند تند میزنم در باسن خودم که تندتر بدوم که برسم به هویج. تو هم با همه محترمیتت پُری از حس مسخرهبازی و شوخی. هی تندترش میکنی و هی گردش به چپ و راستها رو شدیدتر. میدونم بابا! صد بار بهم گفتی که هیچ کلیدی به اون یکی در ندادی دستم و همه کلیدها مال این یکی دره. ولی آخه نمیشه. چون من دلم میخواد اون یکی در رو باز کنم. یعنی میگی دلم حرف مفت میزنه؟ خوشت میاد من اُسکُل بشم و کاردُرُستی تو بیشتر معلوم شه؟ میدونم حتا با این نگاه بُهتزدهام هم داری حال میکنی. ولی منم نمیخوام فعلن فعلنا دست به کلید بشم این دفعه رو. ببین آخه من دیگه اعصاب این بازیاتو ندارم که تا کلید رو میبرم سمت سوراخ کلید دری که تو خواستی٬ یه دفه از اون بالا یه شاهکلید پرت میکنی پایین. اصلن من قاطی کردم. تو هم دیگه شخصیت محترمی نیستی. آخه یه شخصیت محترم اینقدر فکر یه کوچولو رو قلقلک نمیده. اگه راست میگی برو با یکی تو قد و قواره خودت شوخی کن. حالا وسط این معرکه اون رو هم علم کردی که هی چپ و راست بهم بگه که هرچی آدم ظرفیت روحی و جسمیش بیشتر بشه از این اتفاقا بیشتر براش میفته. آخه چرا اینطوری میکنی بابا جان من. درسته گوشام درازه و یه دم مَکُش مرگ ما دارم. درسته روی چهار دست و پا دنبال هویجت میدوم و عرعر میکنم. ولی دیگه خر که نیستم. |
||
|
+
پنجشنبه دوم فروردین 1386
|
|
||
|
فوق فوق فوقش اینه که اینقدر دلت میگیره و این بغض و تردید لعنتی توی حلقومت اینقدر بالا میاد که احساس خفگی میکنی و دیگه نمیتونی گریهات رو پشت نقاب بینقص لبخندهای همیشگی پنهان کنی.
فوق فوق فوقش اینه که بقیه بالاخره میفهمن تو اون آدم محکم و شکستناپذیری که به چشم میای نیستی. که تو هم مثل شیشه با یه تلنگر ساده میتونی بشکنی. فوق فوق فوقش اینه که باز بغضت جیرینگی میشکنه و کلهات رو فشار میدی توی شکم بالش و های های گریه میکنی. مثل همیشههای قبل. فوق فوق فوقشم که بشه بازم مهم نیست. حتا آب هم توی شیکم دنیا تکون نمیخوره. |
||
|
+
پنجشنبه دوم فروردین 1386
|
|
||
|
کنار هفت سین دراز کشیدم. صدای تلویزیون رو قطع کردم. همه خواب بودن. فقط منم که سفت و سخت به کنار هفتسین نشستن پابندم. ۵۵ دقیقه به تحویل سال مونده بود. کتابم رو گرفتم دستم و شروع کردم به خوندن. چند بار فکر کردم ساعت رو نگاه کنم ولی دلم نمیخواست چشمم رو از خطهای کتاب جدا کنم. بعدشم احساس میکردم ۱۰ دقیقهای بیشتر نگذشته. بعد یه دفعه صدای ترقه و توپ عید پیچید توی کوچهها. از جام پریدم و زل زدم به ماهیهای توی تنگ.
... ماهیها بالا اومده بودن . چرخ چرخ میزدن. ۵ دقیقه بعد دوباره رفتن ته تنگ. امسال سال خوش یمنیه. میدونم. فال حافظ من: باده صافی شد و مرغان چمن مست شدند موسم عاشقی و کار به بنیاد آمد بوی بهبود ز اوضاع جهان میشنوم شادی آورد گل و باد صبا شاد آمد پ.ن. از همه دوستای محترمی که با ارسال اس ام اس و ایمیل و آف و ثبت آگهی در روزنامههای کثیرالنتشار و پیام تلفنی برای من آرزوی یک شوهر خوب در سال جدید و رفع ترشیدگی کردن صمیمانه تشکر مینمایم. مژده بدم که جناب حافظ فرمودن: نوعروس هنر از بخت شکایت منما .... حجله حسن بیارای که داماد آمد. البته زیاد نخندین. از وقتی من ۱۸ سالم شده هرسال همین رو میگه. |
||
|
+
چهارشنبه یکم فروردین 1386
|
|
||
|
|
||
|
+
چهارشنبه یکم فروردین 1386
|
|
||