تبليغاتX
قا قا لی لی
شب سال نو رو دوست دارم. شبی که مثل همه شبهاست ولی مثل هیچ شبی نیست. شبی که باید شاد باشی حتا اگه دلیلی برای این شادی نباشه.

شب سال نو رو دوست دارم. شبی که همه مقصدی دارن برای رسیدن. شبی سبز و سفید و قرمز. پر از بوی گرم اسفند و چرخ چرخ زدنهای خوش یمن ماهی‌های قرمز و سفید و مشکی. شبی که احساس می‌کنم بزرگم و می‌تونم دوست داشته باشم.

شب سال نو حتا بار دلتنگی تو رو به دوش نمی‌کشم. احساس می‌کنم سایه مشترکی روی سر هر دوی ما٬ روی سر همه ما افتاده. سایه‌ای عمیق‌تر و خاص‌تر از سایه همیشگی خورشیدیه که همیشه هر دوی ما رو با هم می‌بینه و دلش برای هیچ کدوم تنگ نمی‌شه. سایه سال نو انگار همه رو می‌گیره زیر خودش. همه آدمها به هم می‌چسبن و دوست داشتنی می‌شن. حتا آقای همسایه روبرویی که حضور مداومش پشت پنجره آرامشم رو بریده٬ امشب دوست داشتنی بود٬ وقتی با دست به ماهی‌های قرمز پشت پنجره‌شون اشاره کرد و یک لبخند به گندگی فاصله بین ما تحویلم داد.

پارچه قرمز و پر از نقشهای رنگی سوزندوزی کرمان٬ آینه دور فیروزه٬ شعمدونهای آبی٬ ماهی‌های که همیشه موقع سال تحویل چشمم روی باله‌هاشون قل می‌خوره به امید اینکه توی آب بالا بیان و من به فال نیک بگیرم٬ سیب قرمز٬ سبزه سبز سبز سبز٬ نور شمع٬ صدای توپ٬ انتظار اولین زنگ تلفن. به قول امین این کار احمقانه که کنار هم نشستین و دارین حرف می‌زنین و بعد یهو بلند می‌شین و همدیگرو می‌بوسین. شب سال نو رو دوست دارم. دوست دارم.

تو خاطره خودت و درک عمیقت از همه چیز رو پیچیدی به این شب شیرین. بعضی‌ها استعداد عجیبی برای جاودانه شدن دارن. ممنونم.

آدمهایی هستن که انگشتهای بلندی دارن. آدمهایی که ساخته شدن برای اینکه توی تاریک‌ترین شبها٬ انگشتهای بلندشون رو به سمت آسمون نشونه بگیرن و ستاره‌ها رو از لابلای تاریکی بهت نشون بدن. اگه اینقدر خوشبخت نباشی که آدمی با انگشتهای اینهمه بلند کنارت باشه٬ اونوقت خودت باید بیشتر بگردی. حتمن ستاره‌ای هست. تاریکی مطلق مفهومی نداره. من از تو به خاطر انگشت‌های بلندت ممنونم.

امشب رو دوست دارم. این آسمون شیشه‌ای که انگار همه گرد و غبارش رو با دستمال گرفتن و پر از همه ستاره‌هاست. این همه تب و تاب خوابیده در بستر آرامش شهر. این دل دل کردنها. این غرغرهای گاه و بیگاه مامان که چرا بلند نمی‌شی هفت سین بچینی. این همه خوش یمنی. اینهمه حال و هوای عاشقانه. اینهمه عید. شاید اگه دلتنگی بزرگم نبود٬ امشب دنیا کامل بود. کامل کامل. گرد گرد گرد.

به بهار سلام می‌کنم. به بهار سفیدی که هر لحظه زمستون٬ به اندازه طول هزار زمستون انتظارش رو کشیدم.

امشب نیت دلنشینی دارم. کاش ماهی‌ها لحظه سال تحویل توی تنگ بالا برن.

+ سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385

زودی میام. خدافظ

+ سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385

شاید اگه کسی جرات کنه و یکی از انگشتاشو ببره و قلمه بزنه توی خاک باغچه و کودش بده و آبش بده و بهش برسه٬ انگشته جوونه بزنه و رشد کنه و درخت بشه.

کسی چه می‌دونه؟ کسی که امتحان نکرده نمی‌تونه بگه اینطوری نمی‌شه. زندگی شوخ٬ همیشه جالب‌ترین چیزها رو دم دست قایم می‌کنه. شایدم بشه.

+ یکشنبه بیستم اسفند 1385

همیشه از هر طرف نهایتی هست. برای اینکه آروم و بی‌خیال ازش رد بشی و پاتو بگذاری توی محدودهْ نامحدود اغراق.

----------------------------------------------------------------------

وقتی وسط یه رژیم لاغری جدی و برنامه‌ریزی شده و قسم خورده٬ دوستت دوتا تخته شکلات بادوم تلخ ریتر اسپرت رو کادو شده و روبان زده می‌گذاره کف دستت و می‌بوسدت و می‌گه "عیدت مبارک تا سال بعد"٬ یاد می‌گیری که هیچ چیز جدی٬ قابل برنامه‌ریزی و قابل قسم خوردن توی زندگی وجود نداره. مهمتر از اون اینکه یاد می‌گیری توی زندگی همیشه چیزی هست که از چیزی که برات مهمترین بوده٬ مهمتره.

+ شنبه نوزدهم اسفند 1385

بالاخره یه قورباغه پیدا کردم.

حالا چطوری لباشو ببوسم؟ اصلن اگه لباشو ببوسم شاهزاده می‌شه؟ بعدش چی؟ اگه شاهزاده شد ولی خواست بره با یکی دیگه؟ اون وقت من زحمت بوسیدن لبای قورباغه رو کشیدم ولی شاهزاده عاشق یکی دیگه شده. تازه اگه بوسیدمش و یه شاهزاده خل و چل و دیوونه و علاف و آدم‌کش اون تو بود چی؟ اگه شاهزاده‌اش از تخم و ترکه قاجار بود و همون لحظه اول دستور داد چشمامو در بیارن چی؟ اصلن اگه به جای شاهزاده٬ یه شاهدخت طلسم شده بود و تبدیل به قورباغه شده بود چی؟ اون وقت مردم برام حرف در نمیارن؟ اگه شاهزاده متاهل بود چی؟ اگه اصلن ....!

بی‌خیال قورباغه عزیز. زحمت بوسیدنت رو به یه آدم خوشبین واگذار می‌کنم. قوووووووووور.

+ پنجشنبه هفدهم اسفند 1385

میشینه با اضطراب چشم می‌دوزه به دهن اون یکی که داره ته و توی قهوه ته مونده فنجون رو در میاره و از توش آینده این یکی رو می‌کشه بیرون. تند تند سیگار دود می‌کنه. بعد بلند می‌شه. ۵ تا ۲۰۰۰ تومنی می‌گذاره روی میز و فکر می‌کنه با اطلاعات جدیدی که به دست آورده چکار کنه.

نشسته جلوی میز توالت. لباس خواب ساتن و تور بنفش تنشه. پاشو انداخته روی پاش. موهاشو جمع می‌کنه بالا و با دو تا گیره محکمشون می‌کنه. چندتا تار مو از گوشه و کنار می‌کشه بیرون و تابشون می‌ده. ماتیک و ریمل و سایه و رژ گونه. نیمرخش رو توی آینه چک می کنه. بلند می‌شه بندهای لباس خواب رو باز می کنه و از روی بدنش سرش می ده پایین روی زمین. پاشو از توی حلقه لباس خواب مچاله شده روی زمین در میاره. صندلهای گلدارش رو می‌پوشه و می‌ره سراغ کمد لباسهاش.

نشسته روی صندلی بزرگ و راحت کافی‌شاپ. سیگار می‌کشه و با چشم و ابرو با اون یکی که روبروش نشسته درباره اون دوتا که سر میز روبرویی نشستن حرف می‌زنه. شیر قهوه رو نصفه ول می‌کنن و می‌رن توی خیابون. تا عصر پشت ویترین بوتیک‌ها. چند تا تیکه تاپ و شلوارک و روسری رنگی می‌خره و چند کلمه هم با یاروها رد و بدل می‌کنه.

عینک آفتابی بزرگ می‌زنه. رژ صورتی تند براق و حجم‌دهنده. موهاشو درست می‌کنه و از هر طرف کلی شاخه و خورده ریز می‌کشه بیرون. شلوار جین تنگ می‌پوشه. سر ساعت می‌رسه. اول لباساشو درمیاره و یه روپوش سفید می‌پوشه. اپیلاسیون فرناز حرف نداره. منتظر می‌مونه. زیر دست بقیه نمی‌شینه. ۴۵ دقیق صبر می‌کنه و قهوه می‌خوره تا دست فرناز خالی بشه. بعدش میـشینه زیر دست ستاره و کوپ موهاشو تنظیم می‌کنه. دختره که تازه کاره ناخنهاشو با آب گرم خیس میـکنه و شروع می‌کنه به سوهان کشیدن. لاک نمی‌خواد فقط دستور فرنچ میـده. ۱۲ تا ۲۰۰۰ تومنی می‌گذاره روی میز و میاد بیرون.

سر راه یه بطری روغن بچه فیروز می‌خرن و خالی می‌کنن توی قوطی برنزه کننده شیسیدو. کنار استخر روی حوله های رنگی ولو می‌شن. تند تند با آب پاش آب می‌پاشن به خودشونو و روغن بچه می‌مالن و زیر آفتاب پشت و رو می‌شن. خانومه که رد می‌شه نفری ۷۰۰۰ تومن برای سانی بعد بهش می‌دن. سیگاراشونو در میارن و ولو می‌شن روی حوله ها و چشمهاشونو میـبندن.

مانتو و مقنعه مشکی و کفش کتونیم رو میـپوشم. پشت میز تمام روز تق تق روی کیبورد می‌کوبم و به همه این بالایی ها به شدت حسودیم می‌شه. به شدت.

Je dois faire quelque chose; ça ne marche pas!

+ چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385

خوش به حال اون دختره که از روز اول بهش گفتن خنگ و الان مایو رنگی پوشیده و کنار استخر روی صندلی نجات غریق نشسته.

من فقط دلم نمی‌خواد به کسی بگم از این راه احمقانه خسته شدم.

هر دو تای ما  n سال عمر می‌کنیم.

+ سه شنبه پانزدهم اسفند 1385

ببین جرومی! باید سریعتر یه فکری بکنیم. من دارم خسته می شم از این صورت بی صورت تو که نه نگاهی داره برای تا عمقش رفتن٬ نه لبی داره برای بوسیدن٬ نه دماغی داره که با دو انگشت نوکش رو بگیرم و بکشم٬ نه گونه و پیشونی ای که با پشت انگشت اشاره ام نوازش کنم٬ نه چونه ای که انگشت اشاره‌ام رو حایل کنم زیرش و با پهنای انگشت شست محکم بگیرمش و با غیظ بهت بگم "بی‌شرف".

واقعن تو خودت فکر کن اگه منم بی‌صورت بودم چه مصیبتی داشتی تو!

با نازنین و فاطمه می‌ریم کلاس مجسمه‌سازی. جرومی باور کن من فقط به خاطر تو با این همه گرفتاری توی این کلاس اسم می‌نویسم. دیشب فکر می‌کردم شاید اونجا بتونم صورتت رو بازسازی کنم که بچسبونم جای این دایره سفید که روی گردنته و اون وقت یه دل سیر نوک دماغت رو بکشم. یادم باشه دماغت رو زیاد بلند و نوک تیز نسازم جرومی. یادم می‌مونه. همه چیز راجع به تو یادم می‌مونه.

+ سه شنبه پانزدهم اسفند 1385

دور خودش و چنگال می پیچه و می پیچه و می پیچه. لیز و فراری. و فکر می کنه داره به کمال می رسه از این پیچیدن.

اسپاگتی بیچاره کودن. تا ۱۵ ثانیه بعد توی اسید معده من نیست و نابود می شی.

+ سه شنبه پانزدهم اسفند 1385

وقتی قراره دارت بزنن دیگه چه فرقی می کنه طنابش قرمز باشه یا سبز. پلاستیکی باشه یا نخی. کلفت باشه یا نازک.

ته همش یه چیزه. حکمت صادر شده. قراره دارت بزنن. تو همین چند لحظه آخر رو هم چونه بزن.

+ دوشنبه چهاردهم اسفند 1385

می‌تونی همین جوری اینجابشینی تا زیر پات علف سبز بشه. می‌تونی تا ابد منتظر باشی و این پا و اون پا کنی. می‌تونی تا آخر دنیا هی به ساعتت نگاه کنی و هی دلت شور بزنه و هی دنبال یه راهی بگردی که یه خبری از من بهت برسه. می‌تونی غصه بخوری٬ می‌تونی ناراحت بشی از تاخیرهای وقت و بی‌وقتم٬ می‌تونی از اینکه هر وقت دلم می‌خواد و عشقم می‌کشه یا هر وقت بیکارم و کار دیگه ندارم انجام بدم به تو محل می زارم و جوابت رو می‌دم حرصت بگیره یا حتا بغض کنی. ولی خوب دیگه... اینطوریه.

درسته که قول دادیم که با هم دوست باشیم و همدیگرو دوست داشته باشیم٬ ولی خوب ... من کمتر قول دادم.

+ شنبه دوازدهم اسفند 1385

اتوبان مثل هر روز بسته است. مثل هر روز ترمز می گیرم و می مونم توی ترافیک. مثل هر روز دور و برم رو می پام. هرچند همیشه تا می شینم توی ماشین درها رو قفل می کنم. ولی همیشه هم می ترسم تا کسی توی دستم ببیندش بپره و قاپش بزنه. از بچگی همین ترس رو داشتم.

ماشینا یه نمه می رن جلوتر. منم می رم. بازم دور و بر رو می پام. همه یا تو چُرتن یا حواسشون به کار خودشونه. یواشکی در داشبور رو باز می کنم و دستم رو می سرونم اون تو. می گیرمش توی مشتم و می کشمش بیرون. همونطوری توی مشتم نگهش می دارم. یه بازی کوچولو با گاز و ترمز و کلاج که نتیجه اش نیم متر جلو رفتنه. مشتم و باز می کنم و زیرزیرکی نگاش می کنم. اوووووووم. حظ می کنم واسش.

چشمامو می بندم و سرم رو به پشتی صندلی تکیه می دم. با نوک انگشتام شروع می کنم باهاش ور رفتن. خش خش صدای کاغذ دورش قند تو دلم آب می کنه. یکی بوق می زنه. می پرم و باز یک متر می رم جلوتر.

کاغذ دورشو با حداکثر خش خش ممکن باز می کنم. حالا لخت و بی پناه توی دستمه. به بدن نرمش دست می کشم و کیف می کنم.

می برم نزدیک دماغم و بوش رو می کشم توی کله ام. بوی کره. هووووووم. بوسش می کنم و بعد یه گاز کوچولو ازش می زنم. به جای ماتیکی که روش مونده نگا می کنم و حظ می کنم. بعد یه گاز بزرگ می زنم. حالا نصفش تو دهن منه.

دوباره چشمامو می بندم و روش تمرکز می کنم. بوی کاکائو و کره تمام کله ام رو پر می کنه. با زبونم توی دهنم می چرخونمش و فشارش می دم. طعم خوب کره٬ کاکائوی سرخ شده و شیر دهنمو پر می کنه. کم کم کره اش بیشتر آب می شه و نرم و شل میشه و خودشو ول می کنه توی دهنم. هوووم. حالا فندقهای ریز ریزم گاهی میان زیر دندونم. مثل جایزه های وسط تخم مرغ شانسی. دوباره یکی بوق می زنه و می پرم.

نرسیده به چمران تا خروجی جردن دیگه از توقفهای طولانی خبری نیست. بقیه اش رو می چپونم توی دهنم و تند تند می جوم. بعد نوک انگشتای شکلاتیم رو دونه دونه با لذت مک می زنم.

پارک که می کنم هنوز کله ام و دهنم پر از بو و مزه اش ه. کاغذشو از روی صندلی بر میدارم و نگاه می کنم که خالیه. می گردم شاید یه ذره شکلاتی٬ فندقی چیزی افتاده باشه. هیچ وقت هیچی نیست. کاغذشو تند تند تا کسی ندیده لیس می زنم و مچاله می کنم و می چپونم توی جیبم.

از همین الان توی ذوق اون یکیم که فردا نقشه کشیدم از توی شکلات خوری رو میز کش برم.

+ شنبه دوازدهم اسفند 1385

انگار که هر کس ری‌را یی٬ هلیایی٬ رفته ای٬ گمشده ای داشته باشه. ته حرفهای همه آدمهایی که می شناسم٬ زیر واژه های همه شعرهایی که می خونم٬ گمشده ای نشسته.

صبح که بیدار شدم گرم رویای تو بودم. چشمهام رو باز نکردم که فراموش نکنم. کسی بود که می گفت "تا وقتی که چشمهات رو باز نکنی خوابی که دیدی از ذهنت پاک نمی‌شه". باز نکردم. انگار که اسیر شده باشی اصرار کردی برای رفتن. چشمهام رو که باز کردم رفتی. یادم رفت.

فکر می کنم درختها نسلی طلسم شده از آدما هستن. نسلی که پاهاشون توی خاک مونده و نمی تونن تکون بخورن. دهناشون رو بستن. چشماشونم بستن. اون وقت اونا فکر هاشون و آرزوهاشونو و رویاهاشونو می کنن شاخه و رشدش می دن. درخت کم شاخه که می بینم احساس می کنم آدمی بی رویاست. زیر درختهای پرشاخه می ایستم و فکر می کنم شاخه های بلند و کلفت چه رویای مهمی بودن که درخت اینطوری پرورندوتشون.

دوتا از آدمهایی که طلسم شدن من می شناختم. واریا و باریا. واریا زن بود. نرم و سفید و شیرین. باریا مرد بود. محکم٬ محافظت کننده و عاشق. وقتی همدیگرو در آغوش گرفتن٬ جادوگر از قدرتمند شدنشون ترسید. از اینکه بفهمن حسی بینشون هست که اینقدر قویه که می تونه حتا قدرت جادوگر رو شکست بده. اون وقت طلسمشون کرد. همونطوری توی آغوش هم شدن یک درخت. بعد اینقدر شاخه دادن که باورت نمی شه. بلند و محکم. باریا آرزوشو کرد یه میوه نرم و سفید و خوشبو. واریا آرزوشو کرد پوست سرخ و محکم و محافظت کننده ای که دور آرزوی باریا پیچید و شد سیب.

بعد همه درختها یاد گرفتن آرزوهاشونو گل و میوه کنن و بریزن بیرون.

جادوگر می ترسید. گفت میوه خوردن ممنوع.

بعد یکی یواشکی آرزوی درخت سیب رو خورد و گیج شد. فهمید چیزی هست که گم شده. شاید واسه همین بهش می گن میوه آگاهی. فهمید چیزی هست که گم شده ولی نفهمید چی. هنوز هم همه آدمهای طلسم نشده در حیرت همون گمشده هستن که چه فرقی می کنه ری‌را باشه یا هلی. مهم گم شدنشه. که جادوگر پیچیدتش لای هزار لایه طلسم و نمی گذاره بفهمیش. درختها هم نه زبونی دارن و نه نگاهی.

دلم می خواد زیر بارون برم کنار یه درخت واریا و باریا. پاهامو فشار بدم توی زمین. اینقدر فشار بدم تا ریشه کنم توی خاک. و میوه آرزو بدم. هزار میوه هزار رنگ. پر از شاخه. اونوقت ریشه هامو زیر زمین پهن کنم و گره بزنم به ریشه واریا و باریا. اون وقت با درک درختیم راز رو بفهمم. بعد با زبون طلسم نشده ام راز رو هوار بزنم. بلند. که همه بشنون. اون وقت شاید شعرهای شاد بگین. وقتی ری‌را و هلی پیدا بشن. شاید تو هم از خواب من فرار نکنی. وقتی یه میوه شیرین و صورتی بدم که بوش همه عالم رو عاشقت کنه. شاید...

+ پنجشنبه دهم اسفند 1385

اگه یه مدت طولانی زیر گرمای داغ له له زده باشی و دستت به آب نرسیده باشه٬ یا اگرم رسیده باشه آب شور و تلخ بوده که عطشت رو صد برابر کرده٬ اون وقت تو اوج ناامیدی اگه یه لیوان آب خنک و تمیز بدن دستت٬ هر قطره اش به اندازه تمام دنیا برات عزیزه. به اندازه هر لحظه زندگیت.

دخترا... چه روزهای طلایی دارم من. کاش هر کدوممون راهی یه گوشه دنیا نبودیم.

+ پنجشنبه دهم اسفند 1385

تو مرد هستی و من یک زن بدبخت و به درد نخور و آشغالی.

تو مرد هستی چون کار توی دنیا از هر چیزی برات مهمتره. چون اگه وسط کار بهت تلفن بزنن و بگن زنت٬ مادرت٬ پدرت یا بچه ات مُردن٬ اول مثل یک مرد کارت رو تموم می کنی و حتا اگه مجبور شدی تا ساعتها سر کار بمونی تا کار تموم بشه اینکار رو می کنی. بعدن در یک فرصت مناسب که کار مهمی برای انجام دادن نداشته باشی می ری سر نعش "عزیز دلت". سر نعش "نازنینت".

من یک زن بدبخت و به درد نخورم چون اگه عزیزدلم آه بکشه٬ دیگه هیچ چیز توی دنیا جلوی چشمم نمیاد تا وقتی که دل عزیزدلم رو آروم کنم. تا وقتی خیالم راحت بشه که آرومش گرفته و دردی توی جسم و جونش نمونده. من یک زن بدبخت و به درد نخورم چون روح زندگی برام خیلی ارزشمندتر از کارهای مسخره اداره است که بدون اونها هم چرخ دنیا می گرده.

خوش به حال اداره و شرکتی که کارمندش تو باشی٬ مَرد!

خوش به حال من که مرد نیستم.

+ چهارشنبه نهم اسفند 1385

یه چیزایی هست که فکر می کنی فقط مخصوص خودته! کلی با خودت به خاطر اون چیز مخصوص حال می کنی.

الان سالهاست که توی اتوبانها با پلاک ماشینها ور می رم که بین عددهاشون رابطه و فرمول پیدا کنم. وقتی اینجا نوشتمش معلوم شد که هادی و افشین و احتمالن هزار نفر دیگه هم همین سرگرمی رو دارن!

آدم چه کفی می کنه گاهی!

----------------------------------------------

پ.ن. برای مریم:

مریم گلی دلم خیلی تنگ شده برات. نمی دونم هنوز میای وبلاگم رو بخونی یا دیگه وقت نداری. جات خیلی خالیه. دیگه هیچکی صدام نمی کنه "نازیییییییییییییییییییییی! تو غلط می کنی" صندلیت و میزت هم در کل خیلی خالیه. دلم برای صدای زیر و ناز و بلند خنده های قهقه ات تنگ شده. برای کل کل کردنت با مهدی هم. برای غرغر کردنت هم. برای مهربونیت هم. حتا برای لپای سفید و نرم و خوشگلت یا اون لبای کوچولو و اون ماتیکای خوشرنگت. فکر کردم شاید هنوز اینجا رو بخونی! واسه همین اینجا نوشتم برات که چقدر جات خالیه.

+ سه شنبه هشتم اسفند 1385

یک:

یه نم که بزنه خیابونای تهران رسمن بند میاد. سمت چپم گاردریل اتوبان بود٬ سمت راستم بیخ تا بیخ ماشینایی که تکون نمی خوردن و بعضیاشونم ماشینو خاموش کرده بودن و نشسته بودن منتظر٬ جلوم هم تا چشم کار می کرد ماشینهای ثابت. زل زده بودم به پلاک ماشین جلویی و مغزم به شدت درگیر پیدا کردن رابطه بین دو رقم سمت چپ با سه رقم سمت راست بود که یهو ماشین پشتی شروع کرد به تند تند چراغ دادن. نگا کردم دیدم وضع ترافیک تغییری نکرده. از تو آینه نگاش کردم و با دست علامت دادم که چی می گی؟ با اخم و تخم اشاره کرد که "برو دیگه"!!!! چون تقریبن چسبیده بودم به سپر ماشین جلویی مجددن با دست اشاره کردم که کجا برم؟ ایشون با یکسری تکونها وحشتناک و عجیب و غریب سر و دست و پا و دهن و چشم و سیبیل و ابرو و گردن که خلاصه اش می شد "زنیکه عوضی آشغال **** کثافت **** **** نفهم بیشعور که به جای اینکه بتمرگی کنج خونه پای گاز٬ اومدی توی  خیابون نشستی پشت فرمون و جای مردان با شعور و باهوش و با فهم و کمالاتی مثل من رو تنگ کردی" فرمودن که "برو دیگه!". بعد هم شروع کردن به بوق زدن و سرشون رو هم از شیشه کردن بیرون و شروع کردن به هوار زدن. چند نفر دیگه هم سرشون رو از شیشه کردن بیرون بهش اعتراض کردن که آقا چه خبرته؟ کجا بره؟ همه ایستادن! که اینان هم از سیل فحش و فضاحت بهره مند شدند. منم بی خیال شدم دوباره رفتم تو نخ پلاک ماشین جلویی!

دو:

داشتم برای مریم تعریف می کردم که روی رمپ همت به جردن چه اتفاقی افتاده بود که آقای محترم از راه رسیدن و فرمودن "شما چرا از اون مسیر می رین کلاس؟ مسیر بهتر اینه که از چمران بندازین توی حکیم که از چمران به بعد بازه و ترافیک نداره و از داخل تونل برین و دقیقن بعد از تونل رمپ داره که می رین داخل جردن و اصلن هم توی ترافیک نمی مونین. گفتم "اون رمپ ورودی به حکیم هستش نه خروجی". گفت "نه خروجیه. من خودم چند وقت پیش از همونجا رفتم جردن" گفتم "من جاهایی از تهران که رفت و آمد می کنم رو مثل کف دستم بلدم" گفت "ای بابا می گم خودم چند شب پیش از اونجا پیچیدم توی جردن" گفتم "باور کنین دارین اشتباه می کنینا"! جلوی اون همه آدم جلوم در اومد که "ببین خانوم نازگل بانو! اینکه شما خانوم باهوش و بادقتی هستی جای خود! ولی هیچ زنی نمی تونه به اندازه مردها مسیرهای مناسب برای رانندگی رو پیدا کنه و به ذهنش بسپره. نمی خوای از اونجا بری نرو! با منم بحث نکن." بور و شرمنده٬ دست و پام رو جمع کردم و گفتم لابد من اشتباه می کنم. صبح رفتم از مسیر پیشنهادی استاد. اولن که حکیم از همون ورودی چمران بسته بود تا پل کردستان. بعدشم که تونل تموم شد ملاحظه شد که حق با بنده بوده و رمپ ورودی از جردن به حکیم هست. دیگه مسیر شد حقانی و جردن و ... ۴۵ دقیقه تاخیر. بعدن کاشف به عمل اومد که آقا که چند روز پیش خودشون اون مسیر رو رفتن٬ سر رمپ از تاکسی پیاده شدن و پیاده رفتن بالا توی جردن.

سه:

همیشه کمر شلوارام گشاده. می دم این اصغرآقا ۲ تا چهارراه اونورتر برام کوچیک می کنه. امروز رفتم گفتم شلوارام حاضرن؟ گفت نه فکر نکنم. گفتم قرار بود شنبه حاضر بشن که. گفت "خوب شنبه نیومدی!!!!!" بعد که نگاه کرد دید حاضر کرده نگذاشت پرو کنم. گفتم اصغر آقا حال ندارم تا خونه برم دوباره برگردم بزار همینجا پرو کنم. گفت "پرو لازم نداره. الکی وقت خودتو نگیر. من می دونم چکار کردم. اگه کارم مشکلی داشته باشه می گم پرو کن چک کنم. وقتی مطمئنم که پرو نداره دیگه." اومدم خونه دیدم شلوارای نازنین که کلی تومن پولشونو دادم تا زانو بیشتر بالا نمی رن. کمراشونم دست نخورده. با توپ پر برگشتم می گم به جای کمر برداشتی پاچه ها رو تنگ کردی! می گه "ای بابا حالا مگه چی شده؟ یه اشتباه کوچیکی شده درست می کنم برات. چرا داغ کردی؟" می گم منو تا خونه فرستادی و برگشتم٬ می خوای برات بزنم برقصم اینجا؟ می گه "چیزی نشده که! تو این هوای خوب یه کم بیشتر گردش کردی باد بهت خورده"

چهار:

جلوتر از پل پارکینگ شرکت نگه داشتم که دنده عقب بگیرم روی پل خودمون پارک کنم. پسره هم صاف اومده پشت من نگه داشته و با دست اشاره می کنه برو جلو. پیاده شدم می گم آقا من می خوام اینجا پارک کنم. می گه "خوب منم می خوام اینجا پارک کنم." می گم اولن حق تقدم برای پارک با ماشینیه که از عقب داره وارد جای پارک می شه. بعدشم مگه نمی بینین اینجا پله؟ روی پل که پارک نمی کنن. می گه " مگه تو نمی خواستی روی همین پل پارک کنی؟" کفرم در میاد. می گم "آقای محترم اولن تو نه و شما. ثانین اینجا پل محل کار بنده هست و جای ماشینم هم اینجاست و اگه کسی بخواد ماشینی رو جابجا کنه به من دسترسی داره. جنابعالی اجازه ندارین روی پل مردم پارک کنین. هرکس روی پل خونه خودش می تونه پارک کنه" می گه "اگه تو می تونی اینجا پارک کنی منم می تونم"

آخه من الان چی بگم؟

+ سه شنبه هشتم اسفند 1385

دیروز عز و جز کنون دوره افتاده بودم تو شرکت که یکی از این پسرا بیاد شوفاژ اتاقم و خاموش کنه که بتونم تو اتاق نفس بکشم.

حالا بیرون داره برف میاد...

+ دوشنبه هفتم اسفند 1385

دوست دارم وسط این میز دراز که بین من و این همکارم مشترکه یه خط بکشم و تقسیمش کنم به دو قسمت. بعد اگه اون دستش یا مدادش رو گذاشت اینور خط٬ با خط کشم تق بزنم رو دستش یا مدادشو بندازم زمین.

دوست دارم وقتی داریم کار می کنیم وسط میزمون دو تا کیف بزاریم به هم تکیه بدیم که از رو دست هم نگاه نکنیم. بعد اگه دیدم اون داره یواشکی کاغذ من رو دید می زنه دستم رو بگیرو بالا و داد بزنم "اجازه ریییییییییس؟؟؟؟ اینا از رو دست ما می نویسن."

دوست دارم به جای این صندلی راحت چرخ چرخی که بیشتر به درد بازی می خوره تا کار کردن٬ یه دونه نیمکت کوتاه داشته باشم که روش که می شینم دستم به میز نرسه. اون وقت بلند شم وایسم و خم شم روی میز و چشمامو بچسبونم به کاغذ و تند تند بنویسم. اون وقت رییس بیاد با خط کش بزنه روی کمرم بگه "مگه نگفتم همه کو.. رو نیمکت؟"

دوست دارم یه دونه از اون مداد سیاها که بدنه اش سفید بود و روش عکس خرگوش و گل و بچه های ژاپنی بود و تهشم یه پاک کن سفت قرمز که به جای پاک کردن روی غلطها رو سیاه می کرد رو بگیرم دستم و خم شم روی میزو مداد رو از نزدیکترین نقطه به نوکش بگیرم و تند تند بنویسم و ته مدادم رو بجوم و بخورم تا پاک کنش کنده بشه و برسم به چوب و کربن خوشمزه. بعد رییس بیاد مدادم رو بگیره ببره وسط سالن شرکت به همه همکارام نشون بده و با صدای بلند بگه این نشونه اینه که صاحب این مداد طفلکی یه دختر بی سلیقه است. بعد من عصرش تو خونه گریه کنم و مامان نازمو بکشه و قول بده فردا صبح بیاد شرکت و به رییس بگه که من خیلی هم با سلیقه هستم و فقط گاهی شیطون گولم می زنه.

دوست دارم یه دونه از اون پاک کنها که نصفش قرمز بود و نصفش جوهر پاک کن آبی بگیرم دستم و بیفتم به جون قراردادهای شرکت و اینقدر با جوهر پاک کنه بمالمشون که سوراخ شن.

دوست دارم به جای پاک کن٬ سر انگشت اشاره مو تف مالی کنم و باهاش غلطامو پاک کنم.

دوست دارم زنگ نهار با این همکارم بریم توی حیاط و بشینیم روی زمین و کیسه فریزهامونو مثل سفره پهن کنیم جلومونو چیپس گلبرگ بخوریم با تافی ستاره دار مینو و کامک و ترد و نون پنیر و کشمش.

دلم می خواد در مناسبتهای ویژه با بقیه همکارام کنار هم وایسیم و دستامونو پشتمون قلاب کنیم و سرود بخونیم و تکون تکون بخوریم روی نوک انگشتای پامون. می تونیم خانواده هامونم دعوت کنیم بیان تماشا.

دلم می خواد یه لیوان کتابی پلاستیکی قرمز توی کیفم داشته باشم و بعد برم از شیر آشپزخونه شرکت با دست آب بخورم. دلم می خواد دستامو با صابون کاغذی که جلدش آبیه و خودش سبز و کف هم نمی کنه بشورم. دلم می خواد هربار همکارام می رن توالت برم پشت در توالت و با لگد تندتند بکوبم به در و داد بزنم "بدو دیگه زنگ خورد"

دلم می خواد یواشکی جوجه بزارم توی جعبه و درش رو سوراخ سوراخ کنم و یواشکی بیارمش شرکت و زیر میزم قایمش کنم. بعد تا یه جیک می کنه بدوبدو برم دم اتاق رییس نگاه کنم ببینم فهمیده من جوجه آوردم یا نه.

دلم می خواد تا چشم رییس رو دور می بینم یواشکی برم از توی اتاقش ماژیک هاشو کش برم بیام روی تخته اتاق خودم باهاش نقاشی کنم. گاهیم برم روی زمین حیاط باهاش لی لی بکشم بعدم سریع بندازمش سطل آشغال که کسی نفهمه.

دلم می خواد دور مقنعه ام تور بدوزم و روشم بدم مامان با نخ قرمز اسمم رو گلدوزی کنه و زیرشم گلدوزی کنه "کلاس واحد تجارت الکترونیک". دورشم برام گل و پاپیون گلدوزی کنه.

دلم خیلی چیزا می خواد. کاش زنگ تفریح بخوره زودتر.

+ دوشنبه هفتم اسفند 1385

به نظرت اینکه شماره پلاک ماشینایی که امشب توی بزرگراه از جلوی من رد شدن اینا بوده چه معنی می تونه داشته باشه؟

۴۳۲ د ۲۳ | ۱۵۵ د ۱۵ | ۲۵۵ د ۲۵ | ۳۷۷ د ۳۷ | ۶۶۵ د ۶۶

می ترسم امشب زلزله بیاد. شایدم قراره بهم وحی بشه.

+ یکشنبه ششم اسفند 1385

دلم می خواد به اندازه تمام زمان بهم وقت بدن و ببرنم وسط یه دشت پر از بنفشه تنهام بزارن. اون وقت تا آخر دنیا می شینم دونه دونه نقاشیهای روی گلبرگهای بنفشه ها رو نگاه می کنم. نقاشی های زرد و سفید و بنفش و آبی و نارنجی و زرشکی و مشکی و قرمز و قهوه ای و مخملی و خال خال و راه راه و پیچ پیچ. با حوصله٬ گلبرگ به گلبرگ ورق می زنم و نگاه می کنم.

وقتی خوندنت تموم شد چشماتو ببند و لم بده روی صندلی. بالهاتو باز کن و بالای یه دشت بزرگ که تا چشم کار می کنه فقط بنفشه های هزاررنگه پرواز کن. عبور رنگها رو از زیر پات تماشا کن. بعد٬ از همه رنگهایی که دیدی برای من یه آواز بساز و بخون. دلم می خواد با یه آواز بنفشه ای بخوابم.

+ یکشنبه ششم اسفند 1385

خالیم از حرف٬ از احساس٬ از کلمه ...

سرشار از شوق و رنگم... به امید روزهای پیش رو

+ شنبه پنجم اسفند 1385

کیسه رو بر عکس گرفته تند تند تکون می ده بلکه یه چیزی از سر بازش بریزه بیرون. بعد پشت و روش می کنه و تکونش می ده. بعد توش فوت می کنه که چین و چروکش از هم باز بشه که اگه چیزی اون لا لو ها گیر کرده بریزه بیرون. بعد بازم تکون تکون می ده مثل دیوونه ها. کفرش که در میاد مچاله اش می کنه پرتش می کنه اون ور.

خوب طبیعیه! آخه هیچی توش نیست. همشو بردن. خالیه. خالی.

+ شنبه پنجم اسفند 1385

اگه آدمی که قرمز قرمزه با یکی که سفید سفیده معاشرت کنه بعد از مدتی جفتشون می شن صورتی صورتی. اگه یکی از این صورتیها با یکی که قرمز قرمزه معاشرت کنه جفتشون می شن صورتی پررنگ. اگه یکی از این صورتی پررنگها با یکی که قرمز قرمزه معاشرت کنه جفتشون می شن قرمز روشن. اگه یکی از این قرمز روشنها با یکی که قرمز قرمزه معاشرت کنه جفتشون می شن قرمز قرمز (با چند تا مولکول سفید).

اگه یکی از این قرمز بالاییها که چندتا مولکول سفید داره با یکی که زرد زرده معاشرت کنه بعد از چند وقت جفتشون می شن نارنجی نارنجی. اگه یکی از این نارنجی ها با یکی که زرد زرده معاشرت کنه جفتشون می شن پرتقالی. اگه یکی از این پرتقالیها با یکی که زرد زرده معاشرت کنه جفتشون می شن زرد پررنگ. اگه یکی از این زرد پررنگ ها با یکی که زرد زرده معاشرت کنه جفتشون می شن زرد زرد (با چند تا مولکول سفید و چند تا مولکول قرمز).

اگه یکی از این زردا که چندتا مولکول سفید داره و چند تا مولکول قرمز با یکی که آبی آبیه معاشرت کنه بعد از چند وقت جفتشون می شن سبز سبز. اگه یک از این سبزا با یکی که آبی آبیه معاشرت کنه جفتشون می شن ......... آخر سر جفتشون می شن آبی آبی با چند تا مولکول سفید و چندتا مولکول قرمز و چند تا مولکول زرد.

......................

همین جوری بگیر و برو.

واسه همینه که هر چی آدم تو دنیا هست٬ همه یه جوری عین همن. عین عین هم. حتا واسه همینه که من قرمز قرمز٬ عاشق توی آبی آبی شدم.

 

+ شنبه پنجم اسفند 1385

چطوری میشه برای آدمی که خیلی بزرگه چند جمله احساسی نوشت؟ ذهنم بوق اشغال می زنه.
+ شنبه پنجم اسفند 1385

یه جعبه بزرگ شکلات خرید و اومد سراغم که با هم بخوریم ولی من تازه رژیم گرفته بودم و به خاطر هیچ کس حاضر نبودم رژیمم رو بشکنم.

یه کتاب خوب خرید و اورد که با هم بخونیم ولی من مدتها پیش اون کتاب رو خونده بودم و حاضر نبودم به خاطر کسی دوباره اون کتاب رو بخونم.

یه دسته گل خرید و آورد که باهاش کیف کنم ولی اول بهار بود و آلرژی من عود کرده بود و مجبور شدم گلهاشو قبول نکنم.

یه برنامه جور کرد که یه هفته بریم یه مسافرت باحال توی طبیعت و کوه و کیف کنیم ولی من کلی جلسه و کار توی شهر داشتم و نمی تونستم کارهای مهمم رو به خاطر یه گردش احمقانه کنار بگذارم.

بعد از کلی گشتن بازی مورد علاقه ام رو پیدا کرد و آورد که با هم بازی کنیم ولی من اون موقع درگیر پروژه پایانیم بودم و وقت بازی نداشتم.

یه فیلم خوب آورد که با هم ببینیم ولی من باید روی فیلم تبلیغاتی سیستم جدیدمون کار می کردم و وقتی برای فیلم داستانی دیدن نداشتم.

....

اینقدر اومده بود و خواسته بود که دیگه خواستن همیشگیش برام عادت شده بود. یه موقع هم چنان غرق غرور موفقیتهام شدم و دور و برم چنان پر از زرق و برق شد که دیگه اصلن متوجه نشدم که اون دیگه نیست.

حالا از حماقت و لجبازی و غرور و وقاحت خودم پشیمونم. سرشار از حس پشیمونی٬ امشب یه دسته کوچیک گل نرگس خریدم و رفتم سراغش. روی میزش٬ روی پاتختیش٬ روی میز آشپزخونش و حتا توی دستشویی٬ همه جا پر از دسته های بزرگ گل نرگس بود.

باز هم دیر شد.

+ پنجشنبه سوم اسفند 1385

احساس تلخیه٫ اینکه کسی که از روزی که شناختیش هر کلمه ای که گفته یا دروغ بوده یا مزخرف٬ تو رو تحسین کنه و تو مجبور باشی بگی متشکرم.
+ چهارشنبه دوم اسفند 1385