تبليغاتX
قا قا لی لی

تو همینطوری سرت رو انداختی زیر و خط می کشی. تند تند.

 فکر نکنم حتا یه بارم سرتو بالا کرده باشی و یه نگاهی به مجموع قضیه انداخته باشی. تو حتا یه بارم ندیدی که من با چه دقت و بدون هیچ خطایی دارم روی این خط پیچ پیچو و ناهماهنگ و مسخره ات راه می رم و حتا یه بارم از خط بیرون نزدم. بله. کفرم و دیگه درآوردی.

هوی! نیگا! یا عین آدم سرتو بیار بالا و نگام کن و از این همه دقت و کاردرستیم تعجب کن و تشویقم کن و باهام حال کن٬ یا به خدا اگه تا سی ثانیه دیگه اینکارو نکنی جفت پا از روی خطتت می پرم اونور و روی صفحه سفید هر طرفی که دلم می خواد می رم.

فهمیدی چی گفتم؟

+ یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385

دلم یه دامن تمام کلوش سفید با گلهای رنگی می خواد. یه دامنی که وقتی روی زمین بشینم مثل یه دایره بزرگ دورم روی زمین باز بشه. یه دامن از یه پارچه سبک که وقتی چرخ می زنم فووووووووووووووووووو بره تو هوا و دورم بچرخه. یه دامن تا وسط ساق پا که کفشای پاشنه دار و بند بندی سفید باهاش بپوشم. یه دامنی که وقتی غولم رو می بینم دو طرفش رو بگیرم یه کمی بالا و روی زانو یه تعظیم کوچولو بکنم که لبه های دامنم بگیره به زمین. یه دامنی که وقتی راه می رم آروم مثل خیال بلغزه روی پاهام و قلقلکم بده.

پیرهن رویاهای من اینقدر ساده است که باورت نمیشه. یه پیرهن سفید ساده که بالا تنه اش و کمرش تنگه. پشتشم لخته. جلوش دو تا بند داره که می ره پشت گردن گره می خوره و دنباله بندهاش میفته روی پشتم و قلقلکم میده. بعد یه دامن تمام کلوشم داره. سفید و سبک. از یه پارچه لطیف و سبک مثل رویا. برای پیدا کردن این پیرهن ساده توی هر مغازه ای سرک می کشم.

دلم می خواد با پیرهنم کفشهای بندبندی پاشنه دار بپوشم. کلاه سفید لبه پهنم رو بزارم سرم. موهامو بلند کنم و همونطوری مجعد ول کنم تو هوا. بعد شروع کنم به راه رفتن. فقط راه برم و راه برم و راه برم و باد بپیچه توی موها و دامنم. به نظرم تصویر بدیعیه. دلم می خواد یه بار برم توی این تصویر.

چه رویای دختروونه ای.

    

+ یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385

من عاشق این تردیدم ...

اینجا ببینید

+ یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385

زیر آفتاب داغ و تابستونی توی دلم دراز کشیدم و از این هوای بی نظیر بارونی - ابری بی نهایت لذت می برم.
+ شنبه بیست و هشتم بهمن 1385

سهم من از امروز تو ...

انتظار و ....... هیچ

+ شنبه بیست و هشتم بهمن 1385

گاهی طوری لبریز کلمه ام که هیچ کلمه ای گنجایش احساسم رو نداره.

زیر بارون امشب من قدرتمندترین زن دنیا بودم. زیر بارون خیس خیس امشب. خیابونهای خلوت و در خواب رفته آخر شب تهران که آینه نور چراغهای نارنجی شده بود. شرشر بارون روی شیشه که هر تصویری رو به سایه تبدیل می کرد.

برف پاک کن ماشین رو خاموش کردم. جنون مطلق. فکر می کردم شاید قرار باشه من امشب کسی رو زیر بگیرم. شاید هم قرار باشه با نهایت سرعت برم توی پایه پلی٬ تنه درختی. فکر می کردم باید امشب به زندگی اجازه بدم تصمیم بگیره. دیوونه وار توی بزرگراه گاز می دادم بی اینکه چیزی ببینم. ششششششششششششششش. آب سطح بزرگراههای آب گرفته از اطراف ماشین فواره می زد. چه حس عجیبی بود. حس تسلیم مطلق. بارونی و روسری رو در آوردم و شیشه ماشین رو پایین کشیدم. بارون به پیشونیم ضربه می زد. چشمام رو بستم و روی گاز فشار دادم. دیوونگی مطلق. خواستم به دروغ خودم رو راضی کنم که چند قطره براندی وسط شکلات گیجم کرده. بعد جلوی چشمم آفتاب فردا ظاهر شد. به دریای شیشه ای فکر کردم. به چمنهای خیس. به قهقهه خنده ای که هنوز سهم من از خوشیهای این دنیاست. به لباسهای رنگی. به ابرهای پف دار. به غولم. به تو. برف پاک کن رو روشن کردم و چشمام رو باز کردم. زندگی قدرتش رو از دست داد و باز من قدرتمندترین زن دنیا شدم. به همین سادگی.

سهم من از خوشبختیهای دنیا چقدر بزرگه. شرشر بارون دیوونم می کنه. پر از احساس می شم. مجنون می شم. بزرگترین تکه کیک شکلاتی رو به من دادن. بزرگترین تکه.

طنابی قطور و نامرئی من و این هشت نفر دیگه رو عجیب به هم پیوند زده. حس عجیبیه اینهمه آرامش در کنار هشت نفر دیگری که تازه از راه رسیدن. که هنوز هیچی از هیچ کدوم نمی دونی. که صادقانه اعتراف می کنن. که می تونی با غصه هاشون گریه کنی و با خوشیهاشون بخندی. احساس عجیبیه. احساس خوشبختی می کنم از چهل تیکه ای که روی احساسم دوختین دخترا. چهل تیکه هزار رنگ. گرم میشم. گرمتر.

دلم می لرزه وقتی به زورآزمایی سرشار از جنونم با زندگی فکر می کنم. سهم من از خوشبختیهای دنیا خیلی بزرگه. خیلی.

باید حتمن شبی تا صبح کنار تو باشم. تمام شب. و حرف بزنیم. از همه لحظه هایی که گذشت. شب امنیت عجیبی دارد. غریب ترین غریبه ها٬ شب که می شود قدیمی ترین آشنایت می شوند. دورترین ها نزدیکترین. باید حتمن شبی تا صبح کنار تو باشم. در من نگفته ها هنوز بسیار است. و در تو هم. دل من سرشار از عشق پسرکی است که حالا پاره ای از وجود هر دوی ماست. بانو...

راستی! این کلاه لبه پهن توری و سفید واقعن من رو تبدیل به بانوی اردیبهشت کرده. امشب نگاه همه مردهای تهران بدجوری گرسنه بود.

گاهی طوری لبریز کلمه ام که هیچ کلمه ای گنجایش احساسم رو نداره. بگو که درک می کنی.

+ شنبه بیست و هشتم بهمن 1385

دو تا چرخ دنده رو می گذاری کنار هم. تا دنده هاشون برای اولین بار به هم گیر می کنه یه جرقه حسابی می زنن و بعد آتیشی می گیرن که از حرارتش نه تنها خود چرخ دنده ها٬ که محور و دستگاه و هرچی اون دور و بره ذوب میشه و نیست و نابود.

دو تا چرخ دنده رو می گذاری کنار هم. اولی شروع می کنه به چرخیدن و دنده اش می گیره به دومی. خیییییرررررت. دنده دومی خورد میشه.

دو تا چرخ دنده رو می گذاری کنار هم. اولی پادساعتگرد می گرده. دومی رو ولی یه جوری کار گذاشتن که نمی تونه ساعتگرد بگرده. دنده اولی می گیره به دومی. دومی هرز میشه.

دو تا چرخ دنده رو می گذاری کنار هم. اولی شروع می کنه به چرخیدن. ولی سایزشون یه طوریه که دنده اولی نمی گیره به دنده دومی. اولی تا ابد می چرخه و دومی هرگز نمی چرخه.

دو تا چرخ دنده رو می گذاری کنار هم. نه! نمی تونی دو تا چرخ دنده رو بگذاری کنار هم. اولی سایزش اینقدر بزرگه که به تنهایی دستگاه رو راه می اندازه. دیگه نه جایی واسه دومی هست نه نیازی به حضورش.

دو تا چرخ دنده رو می گذاری کنار هم. اولی شروع می کنه به چرخیدن. دومی ولی دلش نمی خواد چرخشش معلول چرخش اولی باشه. دومی لج می کنه و نمی چرخه.

دو تا چرخ دنده رو می گذاری کنار هم. با هم می چرخن. ولی اینقدر ناصافی دارن که بعد از دور سی و سوم دنده های هر دو تاشون صاف صاف شده و تبدیل به دو تا چرخ گرد و صاف شدن که بی فایده فقط می گردن.

دو تا چرخ دنده رو می گذاری کنار هم. اولی دندونه هاش مثلثیه٬ دومی دندونه هاش مربعی. توی نیم دور اول گیر می کنن تو هم و اینقدر زور می زنن برای جدا شدن که محورشون خورد میشه.

دو تا چرخ دنده رو می گذاری کنار هم. دستگاهو ولی روشن نمی کنی. تا ابد می مونن اونجا و با حسرت زل می زنن به همدیگه.

دو تا چرخ دنده رو می گذاری کنار هم. دستگاهو روشن می کنی. روغن می زنی به محور هر دو تا. می گردن. توی دور اول٬ برخورد دنده هر کدوم با دنده اون یکی یه جرقه کوچیک تولید می کنه. دور دوم ناصافیهای هم رو صیقل زدن. نرم می چرخن و دستگاه کار می کنه. یه نفس راحت می کشی و ولو می شی رو کاناپه. توی دور سوم ... ریییییییییییییییینگ ... وقت بازی تمومه.

+ پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385

من و این میلیونها نفر دیگر٬ با این جدیت به سمت چه چیز می رویم؟
+ پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385

یک:

صبح که موبایلم رو روشن کردم اولین اس ام اس اومد از شماره ای از موبایل مشهد که نمی دونم مال کیه و با شور و حرارت روز ولنتاین رو به من که عزیز دلش هستم تبریک گفت!

بعدش شروع شد. تمام روز اس ام اس ها و ایمیلهای تبریک گویانه ای داشتم که همه برام آرزوی ولنتاینی شیرین می کردن. با خودم فکر کردم ولنتاین شیرین رو باید برای کسی آرزو کرد که ولنتاین کسی باشه. نه برای من پیرزن که کلمه ولنتاین از سایه ام هم فرار می کنه.

دو:

نمی دونم چند سال پیش بود. ولی الان احساس می کنم خیلی. اولین جایی بود که سر کار رفته بودم. سال اول دانشگاه. بهم گفتن SQL Server بلدی؟ گفتم "بله که بلدم. کاملن مسلطم بهش." ولب حتا نمی دونستم SQL Server خوراکیه یا می پوشنش. گفتن خوب از فردا بیا سر کار. می خوایم یه بانک رو بهینه سازی کنیم. شبش روی اینترنت در به در دنبال مقالات SQL Server می گشتم و همه اش به خودم می گفتم مگه ابن سینا یه شبه علم نحو رو کامل یاد نگرفت؟ من یه شبه می تونم مسلط بشم. ولی به هرکی رسیدم و ازش کمک خواستم جواب داد "ای بابا! تو خیلی مبتدی هستی. یه کم کتاب بخون بعد اگه سوال داشتی بیا از من بپرس."

ته نا امیدی که رسیدم اون پیدا شد. انگار یه فرشته باشه که از وسط آسمون گذاشتنش تو سفره من. یه حرفه ای. کمکم کرد. قدم به قدم. صبح روز بعد اینقدر خوب شده بودم که کسی از دروغ روز قبلم بویی نبرد. از اونجا شروع شد. دوستی بی شائبه و بی دریغی که بین روح دو انسان شکل می گیره. بدون نیاز به هیچ تماس فیزیکی و ملموسی. اون آمریکاییه. ۲ تا بچه داره و یه زندگی عالی. بالای یه تپه پر از چمن و خرگوش٬ مشرف به یه دریاچه آبی زندگی می کنه. شبها انعکاس نور ماه میفته توی دریاچه و اون از پنجره خونه رویاییش به این تصویر زیبا نگاه می کنه. ما هیچ وقت همدیگرو ندیدیم. هیچ وقت با هم حرفی نزدیم. ولی انگار از اولین روز خلقت ما بخشی از هم بودیم. این احساس بی نظیریه. احساس وجود روحی در گوشه ای از دنیا که توی عمیق ترین لایه هاش به روح تو پیوسته است. یه احساس بی همتا. آخرین تبریک ولنتاین امشب مال اون بود. عینن می گذارم اینجا. برای ثبت توی خاطره های خودم.

"It's the perfect day to celebrate the love that you have always shown through your heart and your words.  There is no match to the depth of love that overflows from your heart to all those you meet.  I am blessed to have walked in that love, and am thankful for all the time, talks and prayers that we have shared.  May your life always be filled with the happiness and love you freely give to others.  And may those you walk with always realize how lucky they are to share your path, no matter what direction it heads.  You are truly precious Nazgol, as is the time spent with you!  Thank you for the warmth you bring to my life, for the love you have always shown and for reminding me of the amazing things you can achieve if you just set you mind to it."
 
حالا همه تبریکهای از صبح تا حالا معنی پیدا کردن. من هم ولنتاین کسی هستم. حتا من پیرزن. کاش می تونست اینجا رو بخونه.
 
سه:
 
فکر کردم خودم برای خودم موجود دلپذیری هستم. امروز رو برای خودم جشن می گیرم. پیرهن قرمزی پوشیدم. موهام رو با گل سر قرمز بستم. ماتیک قرمز زدم. کفشهای مکش مرگ مام رو پوشیدم. کلی عطر زدم به خودم و زدم کانال پی ام سی که آهنگ شاد بگذاره و من برای خودم برقصم. امشب ولی فقط آهنگهای غمگین گذاشت.
+ پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385

کاش از توی قصه بیرون میومدی جیمز پی سالیوان. گاهی دلم بدجوری می خواد یکی به اندازه تو چیزفهم و به اندازه تو مهربون کنارم باشه. گاهی یه حرفایی دارم که فقط به یکی از جنس تو میشه گفت. یکی که دنیای قصه رو مزه مزه کرده باشه.

کاش از توی قصه بیرون میومدی جیمز پی سالیوان. حتا برای یک ساعت.

+ چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385

من آدم بده بودم.

روز اول اون نیمکت دوم نشست و من نیمکت آخر. زنگ تفریح رفتم نیمکت دوم. با هم دوست شدیم.

صبحها منتظرش بودم تا برسه. زنگهای تفریح با هم بودیم. زنگهای بیکاری هم. چهارسال توی یک نیمکت کنار هم نشستیم. چهار سال صبح تو مدرسه با هم بودیم٬ عصر تو کانون زبان٬ شب تو راه خونه٬ جمعه تو قلمچی و کلاس فرید. چهار سال بود و من فکر می کردم کسی که چهار سال بمونه همیشه می مونه.

من آدم بده بودم.

توی مدرسه دم به ساعت سر لحاف ملا دعوا می کردیم. اون وقت من می نشستم گوشه راهروی مدرسه روی زمین و سرم رو می کردم توی کتاب. ولی همه حواسم به کفشهایی بود که از جلوم می گذشت. اون که رد میشد دل تو دلم نبود که وایسه واسه آشتی. بعدن که آشتی می کردیم اعتراف می کرد که اونم همین کارو می کرده. ماه رمضونا دوتایی می چپیدیم زیر نیمکت خودمون و نهار می خوردیم. با هم. نصف نصف. صبحهای پاییز که گلای داوودی مینیاتوریمون گل می کردن٬ صبح به صبح یه شاخه می چیدم می گذاشتم زیر میزش. می دونست اونجاست. وقتی میومد دنبالش می گشت. زنگای بیکاری توی حیاط مدرسه می نشست روی زمین. من روی زمین دراز می کشیدم و سرم و می گذاشتم روی پاش و تند تند رازهامو بر ملا می کردم. گاهی براش آواز می خوندم. با این صدای مثل جوجه کلاغم می خوندم و اون می گفت که خوب می خونم. می گفت بخونم. برای هم نامه می نوشتیم. با هم درس می خوندیم. باباش بابام بود٬ مامانش مامانم٬ برادرش برادرم. اتاقش اتاق خودم بود. سفره خونشون سفره خونه خودمون. اینقدر به بودنش عادت کرده بودم که باورم نمیشد یه روز نباشه.

من آدم بده بودم.

همیشه به همه می گفتم خواهرمه. آخه خواهرم بود. واسه من که عقده خواهر دارم از خواهرم عزیزتر بود. همیشه فکر می کردم واسه عروسی اون من همه جا می رم باهاش خرید. واسه عروسی منم اون میاد. بچه اونو من تر و خشک می کنم. بچه منم اون. فکر می کردم تا آخر دنیا با همیم. ولی حیف. حیف که من آدم بده بودم.

سال آخر دانشگاه٬ تصمیم گرفت بره. رفت. پاش به جایی بسته نبود. یا اگه یه روزیم بود٬ دیگه گره اش باز شده بود. رفت. به همین سادگی.

می دونم. من آدم بده بودم.

امروز ندا بهم گفت دوست نزدیک چیز واجبیه٬ باید داشته باشی. داشتم براش می گفتم که چرا بعد از اون دیگه نتونستم دوست صمیمی داشته باشم. یهو یکی گفت "تو نازنین نیستی؟" برگشتم دیدم سمت چپم وایساده. با ابروهای رنگ شده و مرتب. با صورت آرایش کرده. با یه کاپشن خوشرنگ. دلم خواست ببوسدش و بگه "سلام٬ دلم برات تنگ شده بود". ولی باهاش دست دادم و گفتم "چرا. تو اینجا چه کار می کنی؟"

تمام توی راه که با هم بودیم دلم می خواست حرف بزنم. بگم که اشتباه کرده. بگم یه راه دیگه هم بود. خواستم بگم میای با هم بریم خرید؟ خواستم بگم میای بریم با هم ناهار بخوریم؟ ولی نگفتم. یه ریز حرف زدم و فقط مزخرف بلغور کردم.

می دونم. آدم بده من بودم. تو حق داشتی. ولی یه راه دیگه هم بود. اینقدر نگفتی و نگفتی و نگفتی تا همه بدیهای من توی وجودت زد بالا. اینقدر زد بالا که دیگه خوبیامم ندیدی. دیگه ۸ سال دوستیم ندیدی. شاید باید می گفتی. از روز اول. همه بدیهام رو. من حق داشتم بدونم تو منو چطوری می بینی. ولی تو نگاهتو دزدیدی.

می دونم آدم بده من بودم. ولی من الان عوض شدم. من دیگه آدم بده نیستم. ولی ...

میخواستم ببوسمت و بگم خداحافظ. یادم افتاد که از گرما بدت میاد. باهات دست دادم و گفتم "از دیدنت خوشحال شدم". چه سرد. همونطور که دوست داری.

در گذشته ها هم خیلی زود دیر میشد. متاسفم.

+ چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385

ببین کوچولو! تا حالا هرچی گفتی و هرکاری کردی هیچی بهت نگفتم. لج و لجبازیم ندارم باهات. فقط هیچ وقت تو چشمم اینقدر پررنگ و مهم نبودی که بخوام بهت اعتراضی بکنم. تازه حیف این صفحه سفید نیست که توش برای کوچولویی تو سایز تو پست بزارم؟ این بار هم اگه به خودم بود کاری به کارت نداشتم. ولی صدای بقیه در اومده. همین امشب هم اس ام اس داشتم٬ هم تماس تلفنی و هم ایمیل از آدمهایی که تو به اسم اونا کامنت می گذاری.

ببین کوچولو! یه موقع بود یه ریزه شخصیت از خودت داشتی. من که نمی دونم تو کی هستی. راستش رو بخوای علاقه ای هم ندارم بدونم. ولی حداقل یه اسم واسه خودت گذاشته بودی. همون "لازم نیست..." هویتت بود. برای ما و خودت هم بس بود. هی اومدی گفتی و گفتی. هرچی خواستی گفتی و من هیچ وقت چیزی بهت نگفتم. کارت به فحش و فضاحت هم کشید و ما بی خیالی طی کردیم.

الان ولی خیلی دلم میسوزه برات. همون یه هویت رو هم گذاشتی کنار. اینقدر از خودت و هویتت بدت میاد؟ یه چند روزی به اسم های مختلف "کشتگانت" "من" "یه دوست" و ... کامنت گذاشتی و گذشت. حالا چرا اینقدر طفلکی شدی که خودت رو پشت هویت بقیه قایم می کنی؟ اینقدر هراس داری از چیزی که هستی و حرفی که می زنی که ترجیح می دی عقایدت رو به اسم بقیه تموم کنی؟ شایدم شرم داری از چیزی که هستی. خوب چرا می چسبونی خودتو به بقیه؟ یه کم کتاب بخون و تلاش کن. تو هم دلپذیر خواهی شد.

ببین کوچولو! اینایی که پشت اسمشون قایم شدی و کامنت می گذاری عزیزترین دوستای من هستن. سپیده٬ ا.٬ کسری و ... من دستخط اینا رو از دستخط خودم هم بهتر تشخیص می دم. آخه خودشونم اگه هیچی نگن بازم واسه من مث روز روشنه چی رو اینا نوشتن چی رو تو. باهوش! من حتا دستخط تو رو هم تشخیص می دم. این بچه بازیا چیه؟

بهت نمیاد خنگ باشی. یه نمه هوشی هم داری. ببین! هویت داشته باش. من اینجا رو نساختم برای اینکه با تو یا با هرکس دیگه چت کنم. اینجا مال منه٬ کامنت دونی مال شماست. هرچیزی دلت می خواد اونجا بنویس. ولی منتظر نمون که من اینجا بهت جواب بدم یا احساساتم رو نسبت به پند و اندرزهات بیان کنم. برای من اونقدر مهم نیست که کسی چی می گه که بخوام فضای عزیزم رو به دیگران اختصاص بدم.

ببین کوچولو! هر کی هستی و هر نسبتی با من داری واسه خودت هستی و داری. می خوای به من فحشم بدی بده. ولی به اسم خودت. اسمت که نه! ولی با هویت خودت. نه هویت بقیه. از خودت مایه بذار جانم٬ اگه واقعن چیزی برای مایه گذاشتن داری.

+ چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385

فردا امتحان دارم.

یه امتحان سرشار از ژو٬ له وتمان٬ ژو وودقه لزوق دو ترن پور اله او لقشل و ...

از همین فرصت استفاده می کنم و در این تریبون مقدس حسابی مزخرف می گم چون وقت طلاست.

!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

+ سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385

من از این بازی مبتذل و مسخره ات بیزارم. ببین من از همون موقع که مهدکودکی بودم هم از نقاب بازی بدم میومد. دوست داشتم با خیال راحت بدونم کی جلومه. نه اینکه یارو پلنگ صورتی و پینوکیو باشه و من داغون بشم تا از سوراخ چشماش بتونم نفوذ کنم توی لایه زیریش و حدس بزنم کیه.

بزن کنار این نقاب مبتذلتو. من صورتتو می خوام. صورت خودت. صاف٬ روشن٬ بی نقاب.

+ سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385

این روزها چقدر زود دیر میشه. خیلی زود. هر روز زودتر از روز قبل.
+ سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385

این روزها چیزی در من گم شده انگار. درماندگی عجیبی احساس می کنم.

این زمزمه های بد٬ این خبرهای ناگوار. من فقط گریه می کنم. چیزی در من گم شده انگار.

هر کلامی که درباره وطن می شنوم٬ هر ایمیل وطن پرستانه ای که به دستم می رسه٬ انگار بار گلوم رو سنگین تر می کنه. این روزها زیادتر گریه می کنم. خیلی زیادتر.

۲۱ بهمن٬ ساعت ۹ شب فرح پهلوی توی برنامه صدای آمریکا شروع به صحبت کرد.

۲۱ بهمن٬ ساعت ۹ شب از بیرون صدای الله اکبر میومد.

یک لحظه گذرا٬ فقط یک لحظه گذرا دو صدا با هم قاطی شد.

۲۱ بهمن ساعت ۹ شب٬ من زیر آوار دو صدا با کارد آشپزخونه توی دست راست و سیب زمینی توی دست چپ٬ وسط آشپزخونه نشستم روی زمین و های های گریه کردم.

وطن ... یا چیزی از این دست در من گم شده انگار.

+ سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385

پارچه ای هست حتمن. پارچه ای که باد توی چین و تاش پیچیده باشه. پارچه ای که قاصدکهایی که از دورترین دورها میان٬ رازهاشونو توی گوشش زمزمه کرده باشن. پارچه ای که نهر آب زلال که از چشمه شروع میشه توش گشتی زده باشه و صدای قل قل در هم پیچیدن آب و ریگ لای تار و پودش جا مونده باشه. پارچه ای هست حتمن که جا به جا شکوفه های صورتی هلو و گیلاس روش پرپر شده باشن. پارچه ای که بوی چمن خیس بده. که گرد جادویی و هفت رنگ پر پروانه چسبیده باشه به گوشه هاش. پارچه ای که یه گوشه اش جوجه های کلاغ جیک جیک کنن. پارچه ای که باغ زرد زرد آفتابگردون توش باشه. پارچه ای که دشت بنفشه های آفریقایی توش بدرخشه.

پارچه ای هست حتمن. پارچه ای که آفتاب توش داغ بتابه. پارچه ای که ماسه های ساحلش سفید باشه. پارچه ای که دریاش آبی شیشه ای و شفاف باشه. پارچه ای هست که نسیم می پیچه توی برگای درختاش و خش خش صدای آرامش ظهر تابستون می ده. پارچه ای که رگبار می زنه و دشت شبدرش رو گردگیری می کنه. پارچه ای هست که صدای سم اسبهای آزاد می پیچه توی تپه های پوشیده از چمنش. پارچه ای هست که آخر رنگین کمونش یه ظرف بزرگ طلا نشسته. پارچه ای هست که توی آسمون یه دست آبیش پره از ابرهای سفید و صورتی پف پفی.

پارچه ای هست حتمن. پارچه ای که پره از صدای جیلینگ جیلینگ زنگوله گردن بزغاله ها. پارچه ای که سرشاره از بوی گوسفند و آغل. پارچه ای که توی تپه های پر از علف وحشیش٬ دخترای شاد با پاهای برهنه و دامنهای هزار رنگ و پر چین٬ با کلاهها و روسری های رنگی و دستبند ها و پابندهایی که جیرینگ جیرینگ صدا می کنن٬ دیوونه وار بین گوسفندای سفید پر پشم می دون و قهقهه می زنن. پارچه ای که توش پسرای قوی و چهارشونه با دندونای محکم و سفید٬ از آب نهر دستمال رنگی می گیرن.

پارچه ای هست حتمن. پارچه ای که سقف خونه های چسبیده به همش پوشیده است از سفالهای قرمز. پارچه ای که از لای سنگفرش کوچه هاش علفهای سبز و وحشی با گلهای ریز زرد و بنفش سر زدن بیرون. پارچه ای که جلوی پنجره خونه های سفیدش گلهای صورتی و قرمز و بنفش آویزونه. پارچه ای که توش زنهای چاق با لباسهای رنگارنگ و پر چین٬ با سبدهای بزرگ پر از میوه و سبزی٬ با دسته های بزرگ مرغهای طلایی و اردکهای سفید٬ با سطلهای بزرگ شیر پر چرب و تخم مرغ محلی٬ دو سوی بازار رو قرق کردن و با صورتهای سرخ و گوشتالو٬ تند تند با هم حرف می زنن و خودشون رو باد می زنن. پارچه ای هست که صدای آواز مردهای خوش بنیه و خسته و عرق کرده توی هواش می پیچه. پارچه ای هست که بوی دود چپق می ده. بوی چای تازه دم. بوی نون تازه. بوی خاک آبپاشی شده٬ دم غروب.

پارچه ای هست حتمن. پارچه ای که موهای کاموایی عروسکی توش شونه میشه و روبان قرمز می خوره. پارچه ای که توش آسمون خراشهای لب دریا افقهای چشم نواز درست می کنن. پارچه ای که توش ماشینهای رنگی توی خیابونهای موازی حرکت می کنن. پارچه ای که توش مردم کلاهشون رو برای هم بر می دارن.

پارچه ای هست حتمن. پارچه ای روی تپه پر از قاصدکش٬ دو نفر همدیگرو می بوسن. پارچه ای که ماه توش بزرگ و نقره ای و پر نور می درخشه. پارچه ای که جا به جاش ستاره چشمک می زنه. پارچه ای که ساحل دریاش پره از بوی خزه و جیغ جیغ مرغهای دریایی. پارچه ای هست که توی دشتهاش٬ روستاهاش٬ شهرهاش٬ دخترهای شاد دست انداختن تو بازوی پسرهای خندون و وحشیانه می رقصن.

پارچه ای هست که جنگلش سبزه٬ هزاران سبز. کویرش نارنجی و قهوه ای٬ بارونش خیس و باطراوت٬ چمنش سبز و خیس٬ دشتهاش پر از گل و رنگ و عطر٬ رنگین کمونش کمونی و پر رنگ٬ آسمونش صاف و زلال٬ دریاش آینه٬ پرنده هاش رها٬ پروانه هاش صد رنگ٬ آفتابش طلایی٬ مردمش خندون و شاد٬ خونه هاش بزرگ و دلباز٬ بچه هاش بی خیال.

پارچه ای هست پر از رنگ٬ صدا٬ احساس.

ازش یه پیرهن می دوزم. یه پیرهن دکلته با دامنی پر از چین. دور کمرم روبان قرمز بزرگی می بندم. لای موهام رو پر از گل می کنم و می رم بالای سبزترین و بلندترین تپه دنیا و با تمام وجودم چرخ می زنم. تصور کن. فقط تصور کن.

+ دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385

+ شنبه بیست و یکم بهمن 1385

چه دلنشین شروع می کنی تو! "سلام عزیز دلم٬ نازنین من"!

چشمام به خنده ای شیرین جمع می شه و نگاهم رو از مانیتور می دزدم و می دوزم به کیبورد. خیال می کنم وقتی سرم رو بلند کنم شروع دیگه ای اونجا باشه. نه به این دلنشینی! نگاهم رو دوباره به شروع تو می دوزم و باز همونه "نازنین من". صد بار نگاه می کنم . همیشه همینه.

تو از کجا اینقدر خوب فهمیدی که تمام وجود من تمنا می کنه که نازنین کسی باشه. نازنین کسی که نازنین باشه. نازنین ترین!

ببخش که به اندازه تو دلنشین شروع نمی کنم.

+ شنبه بیست و یکم بهمن 1385

ساعت ۲۲:۲۲. چقدر لذت می برم از ساعتی که اینهمه زوج باشه. عددی بی نهایت متعادل.

امشب بهرام مشیری توی صدای آمریکا صحبت می کرد. هروقت این مرد نازنین صحبت می کنه دوست دارم ساعتها گذر نکنن که من گوش بدم و گوش بدم و گوش بدم. نمی دونم. چیزی توی حرفها و وجودش هست که دردهای ایرانی بودنم رو تسکین می ده. بحثش از مقایسه انقلاب مشروطه با انقلاب اسلامی کشیده شد به موضوع اسلامی بودن مردم ایران. چیزی که گفت آرومم کرد که مردم ایران توی برزخ بین ایرانی بودن و اسلامی بودن گیر کردن. که نیمه پارسی ما هنوز زنده است و داره از خواب بیدار میشه. که مردم ایران هیچ وقت واقعن مسلمون نشدن و واقعن اسلام رو قبول نکردن. که مسلمون رو باید توی هند و پاکستان پیدا کنی نه ایران. از همه مهمتر اینکه نیمه پارسی ما چه نما و صورت فرهنگی و جهانپذیری داد به این آیین بدوی و بیابانی با نمادهای خشن و جنگ طلبش. که رنگهایی که پارسی بودن ما به این آیین بخشیده چه تغییر عظیمی توش ایجاد کرده. به اینکه خدای این آیین چقدر در تناقضه با خدایی که ما ایرانیها روزی پرستش می کردیم. خدایی جبار و قهار و خشن. خدایی که برای بیابانگردها و جنگجوها ساخته شده. هر چند ته دلم می دونم حرفهاش کم و بیش واقعی نیست و ایکه مخصوصن این اواخر به لطف فشارهای سنگین اقتصادی و تحریم کامل فرهنگی مردم روز به روز بیشتر به نیمه خرافی-اسلامی خودشون بها دادن٬ ولی باز هم دلم می خواد چشماشو به اینهمه جهل ببنده و فکر کنه که این مرد حقیقت رو گفته. صحبتهای امشبش رو می تونین توی سایت صدای آمریکا بخونین. به نظرم از همیشه قشنگتر صحبت کرد.

امشب فکر می کردم چه غمگینانه است اینکه اینقدر عاشق باشی که دلت بخواد جاتو با گیتار توی آغوش طرف مقابل عوض کنی. اینکه از یه گوشه تاریک زیر نظر بگیریش و اون حتا ندونه تو اونجا هستی و بهش نگاه می کنی. هروقت این ترانه رو گوش می کنم احساس غم سنگینی می کنم. یادمه جوون تر که بودم٬ اون وقتی که آدم هنوز با چشماش عاشق می شه٬ عاشق نوازنده دف تئاتری شده بودم. چندبار رفتم و فقط به خاطر اون. حس غمگینی بود. انتظار اینکه بین اونهمه آدم اون به سمت تو نگاه کنه و توی اون تاریکی تو رو ببینه.

این روزا هرکی بهم می رسه می پرسه غمگینم؟ عاشق شدم؟ مشکلی دارم؟ دوستام می گن که خوندن پستهای اخیرم نگرانشون می کنه. که حس می کنن غمی توی وجودم هست. غمگین نیستم. عاشق هم نشدم. تنهاییم آزارم نمی ده. فقط درگیرم. وسط یه دنیا معادله و فکر و خیال. وسط پارامترهایی که نوسانشون حسابی برام غیر قابل پیش بینی شده. تنهایی آروم ترم کرده و کمی حساستر شدم به همه چیز. ولی شادم و دوستام رو از همیشه بیشتر دوست دارم. راستی یه نگاهی به سایتم بندازین. www.bodokado.com اینهمه رنگ چیدم کنار هم. مگه این کار از آدم غمگین برمیاد؟

+ جمعه بیستم بهمن 1385

دیوانه دیوانه دیوانه!

۲/۳ سختیهایی که در زندگی می کشم تقصیر تو هستن!

۲/۳ خوشیهایی که در زندگی دارم به خاطر وجود تو هستن!

استروژن دیوانه!

+ پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385

برو بیرون درم پشت سرت ببند. برو. اینجا واینسا. اینطوریم عاقل اندر سفیه نگام نکن. چیه بابا. به تو چه که چمه. دلم می خواد اینطوری گریه کنم. تو فقط برو. فقط تنهام بذار. نمی خوام. الان دیگه نمی خوام کمکم کنی. همون موقع که گفتم باهام مهربون باش به مهربونیت احتیاج داشتم. الان دیگه به درد عمه ات می خوره. فقط برو.

هنوز که وایسادی اینجا زل زدی به من. چیه چته؟ برو ولم کن. آره شکست خوردم. حالا خیالت راحت شد. حالا دیدی همه حرفات درست از آب در اومد؟ حالا دیدی هر کار بهم گفتی بکنم و من گوش نکردم حالا خودم دارم نتیجه اش رو می بینم؟ حالا خیالت راحت شد که من حتمن باید خودم سرم به سنگ بخوره تا یاد بگیرم؟ حالا دیدی از تجربه های تو استفاده نمی کنم؟ خوب حالا که همه اینا رو دیدی و خیالت راحت شد دیگه برو بیرون. می خوام با بالشم تنها باشم. گریه دارم. برو.

خواهش می کنم برو. عادت ندارم شکست بخورم. عادت هم ندارم جلوی تو با اون نگاههای سنگینت گریه کنم. برو. مرسی. دیگه برو.

+ پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385

پیاده روی رویاهام رو همیشه از بالا می بینم. یه روز بارونیه و همه چتر دستشونه. من از بالا چترهای چسبیده به هم رو می بینم. چترهای قرمز٬ سبز٬ سفید٬ آبی٬ زرد٬ بنفش٬ نارنجی٬ صورتی٬ گل گلی٬ راه راه٬ چهار خونه٬ خال خالی٬ بته جقه٬ گل باقالی.

امروز این عکس رو که دیدم یاد پیاده روی رویاهام افتادم. گاهی فکر می کنم باید برم یه بوم سفید بخرم. ذهنم پر از رنگه.

 

+ پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385

حرفی داشتم امروز. حرفی مهم که از دوست دلنشینی شنیدم و در وجودم نشست و خواستم اینجا بنویسم. نوشته هایم در حقیقت محصول اینجا نیست. محصول صندلی و میز و کیبورد. همیشه نوشته هایم را در حال رانندگی در بزرگراههای تهران می نویسم و بعدتر٬ اینجا ثبت می کنم. بزرگراههای تهران چه فضای وسیعی برای فکر کردن دارد.

فکرم از حرف مهم پرواز کرد و نشست روی شانه تو. اینکه حضور تو اینجا٬ و اینکه می دانم لابلای خطهایی که می نویسم٬ می خوانی و درک می کنی٬ چه احساس نزدیکی عمیقی با تو برایم ساخته. اینکه وقتی تو می خوانی من چطور خالی می شوم از همه تلاطم و هیجانی که لحظه هایم را آشفته می کند. اینکه بدون نیاز به حضور مجسم و ملموسی از تو٬ همه نیازهای درون من به کسی که بتوان به حضور ملموسش اعتماد کرد پاسخ داده شدند. اینکه آرامش خیالم چقدر وامدار حضور مجازی تو ست.

صادقانه بگویم برایت که آن زیرها٬ لایه جدیدی کشف کرده ام. لایه ای که تمام صداقتم را زیر سوال برده. پر از هراس شدم بین خواستن و نخواستن. انگار همه خاطره های مرده دوباره زنده شدند. من انگار می ترسم.

دوستم گفت آن من دیگر می داند که چه می خواهد٬ این منِ من اما نمی گذارد صدایش به جایی برسد. من پر از وسواس لایه لایه شدن هستم. لبریز از این وسواس. می ترسم درست گفته باشد که لایه دیگری در من بیدار شده.

او یکروز نشست و باحوصله تمام٬ انگار که گیسهای سیاه و بلند کودکی را شانه می کند٬ انگار که میان شبدرها٬ با حوصله به دنبال شبدر چهارپری می گردد٬ دانه دانه تمام برگهای سبزم را از پایه کند. دانه دانه. که برای هر برگ درد کافی بکشم. من ولی ایستادم و به جای برگها به شاخه هایم نخهای بلند رنگی بستم که در باد برقصند و لختی شاخه هایم زیر رنگها پنهان شود. اینقدر که خودم هم یادم رفت فرق اینهمه رنگ با سبز یکدست چیست.

ببین! من می ترسم. این روزها بیشتر. از لایه ای که با خاطره ای سبز بیدار شده. از لایه ای که از هیچ چیز نمی هراسد.

همین ۱ ساعت پیش به دوستم گفتم بند همه کلیشه ها را پاره کن٬ با سر برو وسط تلاطم طوفان. گفت اینهمه بند به پایم بسته. گفتم پاره کن. حالا به خودم خیره شده ام که به بندها چنگ می زنم که رهایم نکنند. این حماقت نیست. هراس است.

من از تو می ترسم و به تو اعتماد می کنم. من می ترسم. باید به تو می گفتم. من می ترسم. من از تکرار حرفهای آن دیگری که در من بیدار شده می ترسم.

حرف مهمی درون من بود. مهم تر از حرفی که امروز می خواستم اینجا بگویم. حرفم را گفتم. میان خطهاست. تو بخوان.

+ پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385

بانویی دیدم!

امروز صبح٬ خیابون گاندی٬ بعد از پل همت. سر کوچه ای ایستاده بود. چشمای پف کرده و خواب آلودی داشت. صورتی مرطوب٬ انگار که بعد از شستن صورتش٬ خشکش نکرده بود و گذاشته بود خود به خود خشک بشه. آرایشی نداشت. زیر چشماش از ریختن آرایش شب قبلش هاله سیاهی گرفته بود. روسری قرمز و بی نهایت قرمزی سرش بود و پالتوی بلند مشکی. ایستاده بود و با زنی که پشت به من بود صحبت می کرد.

نمی دونم چه چیزی توی وجودش بود. ولی حس عجیبی بهم داد. یه گوشه پارک کردم و چند لحظه ای نگاهش کردم. با تمام وجودش زن بود. زن بودن٬ مادر بودن٬ بارور بودن٬ صبوری و پاکی توی وجودش معنی شده بود. از نگاه کردن بهش خسته نمی شدم. بی نهایت زیبا بود. بی نهایت زیبا.

بعضیا اینطورین. اون چیزی که باید باشن هستن. به تمام معنی. کامل. 

+ چهارشنبه هجدهم بهمن 1385

گاهی حرفهای مهمی هستن که حروم می شن.

حرفهای مهمی هستن که فوران می کنی و به زبون میاری. بعد متوجه می شی کسی که مقابلت بود هیچ چیز درک نکرد از اون حرف پر اهمیت.

تو خالی می شی از اون حرف مهم... و اون حرف مهم حروم میشه.

+ چهارشنبه هجدهم بهمن 1385

ببین نگا کن! آخه من از کجا می دونستم که اینطوری میشه؟ اصلن آخه من از کجا باید می فهمیدم که تو نازک کاری بلد نیستی. ببین چه کار کردی. حیف این دستمال ابریشم اعلا نبود؟

تو خودت گفتی. گفتی ابریشم باشه. بهترین نوع ابریشم. ابریشم هفت رنگ خام چین. می دونی چقدر برای من ارزش داشت؟ گفتی برام گلهای ظریف می دوزی روش. گفتی از نخهای ابریشم طبیعی٬ از جنس خود پارچه٬ گلهای رویاهای من رو می بافی لای رنگهاش. گفتی یه کاری می کنی که از هر طرف نگاه کنم نقشها و رنگهای مختلف روی دستمالم ببینم. گفتی دورش رو با نخهای جادویی دندون موشی می دوزی. گفتی اینقدر ظریف گره می زنی که خم به چین ابریشمم نیفته. مگه خودت نگفتی؟

مگه تو نگفتی هر وقت طرحی٬ رنگی٬ صدایی٬ هوایی بپیچه توی خیالم٬ نقشش رو روی دستمالم ثبت می کنی٬ طوری که حسرت هیچ خیالی به دلم نمونه؟ مگه نگفتی یه کاری می کنی دستمالم جای شعر٬ جای ترانه٬ جای آواز بیفته تو دهن آدما؟ مگه نگفتی یه کاری می کنی قصه دستمالم رو توی کتابا بنویسن؟ مگه نگفتی یه طوری میشه که آخرش همه آدمای دنیا حسرت دستمالمو بخورن؟ مگه نگفتی دستمالم میشه تجسم شیرین ترین لحظه های همه دنیا؟

مگه نگفتی به معجزه انگشتات اعتماد کنم؟

چرا اینطوری کردی پس؟ اونهمه نخ ابریشم ریخته جلوی دستت. چرا گونی و کنف و کتون دوختی به دستمالم؟ نیگا چکار کردی! تمام دور دستمالم ریش ریش شده. چروکش کردی چرا؟ چرا پاره شده؟ یه تیکه اشم که قلوه کن کردی. چرا نخ سیاه دوختی بهش؟ چرا جوالدوز زدی به ابریشم؟ فکر کنم توش فین هم کرده باشی. شاید هم ...

ببین آخه تقصیر من چیه؟ من از کجا می دونستم انگشتات اینقدر زمخت و ناشی هستن. من به گفته هات اعتماد کردم. آخه تو تا امروز حتا یه تیکه پارچه هم دستت نگرفته بودی. چرا اول از همه ابریشم؟ اونم خالص ترین و ناب ترین ابریشم.

گناهش رو ننداز گردن من. گفتی بلدی. گفتی معجزه می کنی. ببین! این یه تیکه ابریشم با ارزشترین چیزی بود که داشتم. قایمش کرده بودم یه گوشه و بهش می نازیدم. هرکی رسید التماس کرد فقط یه لحظه بوش کنه. من نذاشتم. بکر بکر بکر بود. چرا پس؟ تو! چرا آخه؟

حالا این یه تیکه پارچه کثیف و پاره رو دادی دستم که چی؟ قایمش کردم ته صندوقخونه دلم که کسی نبیندش. دیگه هیچی ندارم. هیچی. به چی بنازم؟

دیگه اگه یکی ازم یه تیکه کتون هم بخواد٬ جرات نمی کنم بدم دستش.

گناه همه بی اعتمادی های من به گردن تو! ناشی.

+ سه شنبه هفدهم بهمن 1385

چشماش برق می زنن. نگاهشو تیز دوخته به سه تا خونه جلوتر از جایی که من ایستادم. نوک زبونش از گوشه راست لبش زده بیرون. با تمرکز و بدجنسی تاس رو کف دستش می گردونه و می گردونه و می گردونه. آخ! ایکاش صدام در میمود و بهش می گفتم که چطور دل توی دلم نیست. کاش یه جوری٬ از یه راهی می فهمید اونی که توی دستش می چرخه همه هستی منه.

از اولین تاسی که ریخت٬ من رامش شدم به خواست اون اومدم جلو. خونه سه که رسیدم بودم ته دلم خدا خدا می کردم که یه چهار بیاره. اون وقت منو می گذاشت تو خونه ۷. تو خونه ۷ که پسره نشسته و داره یه گلدون گل رو بو می کنه.  ولی ۳ آورد. من رفتم توی خونه ۶. پایه یه نردبون کوتاه تو خونه ۶ بود. رفتم بالا. اون ذوق کرد. نشستم توی خونه ۲۶ در حالیکه زیر پام تو خونه ۱۵ یه دختر گل منگلی داشت موهای مشکیشو گیس می کرد.

تو خونه ۲۷ دو تا پسر بچه توپ بازی می کردن. خدا خدا کردم ۱ بیاره. ۳ آورد. یه مار کوتاه تو خونه ۲۹ بود که نیشم زد. رفتم خونه ۸. شانس ندارم. اگه رفته بودم خونه هفت کنار بچه کوچولوهه سرم رو می گذاشتم روی بالشش و سیر می خوابیدم.

دوباره که تاس ریخت رفتم خونه ۱۴. خبری نبود. ساکت ایستادم تا دور بعد. دور بعد دوباره ۶ آورد. خونه بیست یه نردبون بلند بلند داشت. ازش بالا رفتم و نفس زنون رسیدم خونه ۶۴. ذوق کرده بود و بال بال می زد. از لب خونه ۶۴ که نگاه کرده دلم گرفت. از روی کلی خونه پر از داستان پریده بودم. بدون حتا شنیدن صداشون.

توی خونه ۶۸ یه دختری داشت بادکنک باد می کرد. خدا خدا کردم ۴ بیاره. ۳ آورد. نشستم تو خونه ۶۷ و چشم دوختم بهش. تو خونه ۶۶ یه مار دراز نشسته بود اطرافش رو می پایید. چه شانسی آورد. دستش همیشه به تاس خوب می ره.

توی تاس بعدی رسیدم تو این خونه. خونه ۷۲. اگه ۳ بیاره می رسم خونه نردبون اصلی و صاف می رم خونه ۱۰۰ و اون برنده میشه. اگه ۵ بیاره بلندترین مار بازی نیشم می زنه و فییییییرت. می رم خونه ۲.

چشماش برق می زنن. نگاهشو تیز دوخته به سه تا خونه جلوتر از جایی که من ایستادم. نوک زبونش از گوشه راست لبش زده بیرون. با تمرکز و بدجنسی تاس رو کف دستش می گردونه و می گردونه و می گردونه. آخ! ایکاش صدام در میمود و بهش می گفتم که چطور دل توی دلم نیست. کاش یه جوری٬ از یه راهی می فهمید اونی که توی دستش می چرخه همه هستی منه. اون می خواد ۳ بیاره. ۳ بیاره و برنده بشه. ولی من...

همه نیشها به جون من خورد. از همه نردبونها من رفتم بالا. منم حق دارم. من دلم می خواد ۵ بیاره. دلم می خواد برم تو خونه ماره. ماره نیشم بزنه و فییییییرت برگردم تو خونه ۲. اونوقت اون هی ۱ بیاره. یک پشت یک. یک پشت یک. و من یک قدم به یک قدم برم جلو. دلم می خواد همه نردبونها را از صفحه بازی جمع کنن. اون وقت از روی هیچ خونه ای نمی پرم. قدم به قدم می رم جلو و طعم همه خونه های صفحه بازی رو می چشم. طعم همه لحظه های ممکن توی حدود زندگیم رو. دلم می خواد همه این راهی که پریدم و جهیدم و بالا رفتم رو برگردم عقب و دوباره قدم به قدم بیام جلو. همه لحظه هاشو حس کنم.

دلم می خواد مارهای صفحه بازی رو بیشتر کنن. اون وقت گاهی بر می گردم پایین و طعم خوش بعضی از لحظه ها رو دوباره می چشم.

ای کاش هر ۶ روی همه تاس ها ۱ بود. فقط ۱.

+ دوشنبه شانزدهم بهمن 1385

چرا اینطوری شده؟ هوا هر روز صاف تر و شفاف تر میشه از روز قبل. انگار یه حرفی داره برای گفتن. از این بهار زودرس سرمستم.

رفتم توی توالت موسسه و ایستادم لب پنجره و از تهران شفاف چند تا تصویر یادگاری ثبت کردم توی چشمام. همه چیز صاف و شفاف معلومه. همه جا نزدیکه. پرچمهای سیاه پلهای فجر رو کندن و به جاش پرچمهای تمیز و خوشرنگ ایران رو زدن که بال بال می زنه تو هوا. از هر طرف نگاه کنی تا ته تهران معلومه. دماوند چه شکوه رویایی داره وسط اون ابرهای پف پفی و راه راه. آسمون آبی آسمونی تو ذوق می زنه. دلم می خواد کار نکنم. بشینم روی پشت بوم و پاهامو دراز کنم و تند تند رویا ببافم.

هوا٬ هوای عاشقیه. باید توی این هوا عاشق بود. حتمن باید عاشق بود. لذتش چند برابر میشه. دلم وسوسه می خواد. از اون وسوسه ها که دیگه تا آخر عمر سراغم نخواهد اومد. دلم تالاپ تولوپ و بی قراری می خواد. داغ و یخ شدن. بالا و پایین پریدن. نوسانهای عجیب و غریب.

ولی آرومم. مثل همه یکسال گذشته. آروم آروم٬ حتا آرومتر از همه یکسال گذشته. توی هوای عاشقی.

+ دوشنبه شانزدهم بهمن 1385

*تقدیم به مرضیه. بانوی صبور و آرامی که همه چیز دید و هیچ نگفت.

ساعتت رو نگاه می کنی. نیم ساعت دیگه می رسه. همه چیز مرتبه. نور رو چک می کنی. آباژور سوم اگه روشن بشه از میزان رمانتیکی فضا کم میشه. یک شمع روشن می کنی. بوی گلاب می پیچه تو خونه. هول می شی. خاموشش می کنی و می دوی پنجره رو باز می کنی و فیس فیس خوشبو کننده میزنی تو هوای اتاق.

می دوی جلوی آینه از هول. موهات کمی جابجا شده. با وسواس مرتبش می کنی. با هول رو می کنی به ساعت. بیست و پنج دقیقه مونده. ولو می شی جلوی تلویزیون. ۲ دقیقه بعد بی اختیار بلند می شی و می دوی جلوی آینه. شلوار سفید چاقت می کنه. ولی خوب از جین که بهتره. وقت داری امتحان کنی؟ هنوز ۲۳ دقیقه مونده. دامن کوتاه جلفه. اوه چرا یادت نمیاد اون روز چی پوشیده بودی که همه مردا چشماشون داشت از کاسه در میومد. دکتره هیز یادته چه جوری برگشت گفت "این لباس چقدر بهتون میاد"؟ شلوار گل گلی آبی با بلوز سفید تنگ یقه باز از همه بهتره. نه جلفه. انگار می خوای گودی کمرتو به رخ بیننده بکشی. نه اصلن همون شلوار سفید بهتره. خدایا پس این تاپ صورتی چی شد؟ نچ باز چروک شد که. فقط ۱۰ دقیقه مونده. نفست تنگ میشه. می دوی پای میز اتو و تند تند اتوش می کنی. باز یادت رفته پرده رو بکشی. همسایه روبرویی پشت پنجره وایساده و نیشش تا بناگوش بازه. زیر لب می گی "*** ****" و چراغ اتاقو خاموش می کنی. باز روشن می کنی و می تپی جلوی آینه. موهاتو مرتب می کنی. می چسبی به آینه و صافی خط چشمتو کنترل می کنی. الان دیگه باید برسه. گفت سر ۸ میام. چراغ و خاموش می کنی و می چپی پشت پنجره. کوچه خلوته. فقط شرشر بارون میاد.

برمی گردی و منتظر می شینی لب تخت و می ری توی خیال. نکنه یادت رفته زیر غذا رو خاموش کنی. می دوی توی آشپزخونه. هوم! عجب بویی داره لعنتی. دیگه ته هنرت آشپزیت همین ماکارونیه پر چاشنیه. وای خدا پس چرا نمی رسه. ۵ دقیقه از ۸ گذشت. زنگ بزنم؟ نکنه پشت فرمون هول کنه.

می دوی پشت پنجره. کوچه خلوته. روبرویی با چراغ خاموش داره از پشت پنجره می پادت. می کشی پشت پرده. خبری نیست که نیست.

میری جلوی آینه و زل می زنی به خودت. یه کم رژیمم بگیری بدک نیست. ولی آخه سلولیت که با رژیم نمیره. این ژل لعنتی اورئال گرونه. شاید باید اطمینان کنم بخرمش. آخه مگه دکتر نگفت ژل مل روی سلولیت اثر نداره؟ اگه بی خیال قفسه آنتیک گوشه سالن بشی می تونی یه تردمیل بزاری تو خونه. ۸:۲۲ دقیقه شد. چرا نمی رسه پس؟

دلت تاپ تاپ می کنه. نفست سنگین شده. انگار جلوشو گرفتن. می شینی روی زمین و زل می زنی به ناخونای پات. این صندلهای صورتی چقدر دخترونه است. دلم یه چیز ساده تر می خواد. دوباره شماره می گیری. صدای دخترونه کتی آرومت می کنه. "نیومده هنوز؟" "نه! نکنه یادش بره" "نترس بابا! بعد از یه هفته دیگه یادش نمی ره. اون دفه هم اعصابش خورد بود که اشتباه گرفت و رفت اونجا" "کتی دلم شور می زنه. دختره خیلی عفریته است." "چیه باز؟ کتاب جادو جنبل خوندی؟" "نه بابا. امیرعلی چی کار می کنه؟" "شامشو دادم خوابوندمش. تو به فکر خودت باش. یادت نره چی بهت گفتم. غرغر نکنیا. تا نرم نشده هیچی نگو. بعدشم هرچی گفتی با قربون صدقه و ادا عشوه." "برم کتی. دعا کن زود بیاد. دلم داره میاد توی دهنم."

۸:۳۵. کجا مونده پس. گوشی رو برمیداری شماره رو میگیری. در دسترس نمی باشد. کجاست پس؟ دوباره می گیری. خاموش می باشد. خاموش؟ نکنه شارژش تموم شده. اونم امشب؟ نفست می گیره. دوباره می گیری. خاموش می باشد. خاموش.

...

۱۱:۳۰. ماکارونی خوشمزه ای شده. بازهم شماره رو می گیری. خاموش می باشد. توی کوچه خبری نیست. فقط شرشر بارون می باره. روبرویی داره فیلم می بینه. نور تلویزیونش افتاده روی پرده. ولو می شی روی تخت. خییییییییشت. صدای چرخ ماشین میاد روی کف خیس کوچه. می دوی پشت پنجره. زن روبرویی اومده. امشب روبرویی تموم شد.

موهاتو باز میکنی و سرتو تکون می دی تا موهات از هم باز شه.  کاش حداقل امیرعلی رو نداده بودی دست کتی. تنهایی خوف میندازه تو دل آدم. اونم تو این شب بارونی.

پاهاتو دراز می کنی و صندلها رو از لب تخت میندازی پایین.

بازهم نوبت تو یادش رفت. مثل هر شب. مثل همه شبهای بعد.

+ یکشنبه پانزدهم بهمن 1385

اگه چشماتو ببندی روی بی برگی درختای زمستون زده٬ اون وقت امروز یه اردیبهشت تمام عیار میشه. صبح از همون توی راه پله بوی بهار رو حس کردم. از سر خوشی جیغ کشیدم و مثل یه بچه چهارساله که از حصار خونه آزاد شده پله های سه طبقه رو دو تا یکی دویدم تا حیاط. عمیق ترین نفسهای عمرم رو امروز صبح کشیدم.

دلم می خواست اینقدر آغوش بزرگی داشتم که می تونستم تمام امروز رو توش جا بدم و بچسبونم به سینه ام و ببوسم.

هر قطره بارون که از آسمون بباره برای من مثل یک معجزه بزرگ و عزیزه. امروز همه جا پر از صداست. صدای جیک جیک پرنده ها که دوتا دوتا توی آسمون همدیگرو دور می زنن و جیغ جیغ می کنن. نسیم مثل یک موسیقی فوق العاده لطیف بین شاخه ها می نوازه و بانوهای پر لطافت بارون استادانه چه باله ای می رقصن.

اینقدر همه چیز لطیفه که احساس زمختی و بی قوارگی می کنم.

چه ظالمانه است که من روزی به این لطافت رو تنها تماشا می کنم و فکر می کنم که تو الان ماسه قرمز چشم اندازته. امروز دلم بیشتر از همیشه برات تنگ شد. چه عجیبه این دلتنگ شدن٬ بعد از این همه سال.

+ یکشنبه پانزدهم بهمن 1385

تا حالا دقت کردین که چقدر - و واقعن چقدر - دختر زیبا توی تهران زیاده. گاهی توی خیابون خشکم می زنه و سرتاپا چشم می شم برای تماشای اینهمه زیبایی.

خوش به حالتون پسرای پدرسوخته. کاش ۴ تا پسر خوشتیپم داشتیم.

+ شنبه چهاردهم بهمن 1385

عاشق رانندگی٬ پیاده روی و دوچرخه سواری تنهایی ام. وقتی هیچ کس نباشه. انگار چشمام باز میشه و صد برابر بیشتر می بینم و احساس می کنم.

امروز کوهها پر از احساس بودن. توچال برف پوشیده زیر یک کپه ابر سفید گم شده بود. از پایین که نگاه می کنی انگار فقط یک لایه کوهه و بعد دریا. روی قله که می ایستی نفست توی سینه حبس می شه از دیدن منظره پشت کوه. کوه در کوه در کوه. لایه به لایه. یادمه هنوز سپیده نزده٬ سایه کوهها خودنمایی می کردن. شب قبل دیر رسیده بودم قله. خسته بودم و نشد نگاهی بندازم به اطراف. صبح زود سپیده که زد منظره نفسم رو گرفت. لایه لایه لایه کوه. و همشون صدام می کردن که برم. حتمن توی البرز پره از نقطه های ناشناخته. جاهایی که پای هیچ انسانی به اونجا نرسیده.

کوه همیشه برام مثل یک تکه پارچه ساتن می مونه که روی زمین جمعش کردن و لای چین و چروکش پره از جایزه های مسخ کننده. دوست دارم با حوصله بشینم همه چین و چروک ها رو بگردم دنبال جایزه ها.

تو یه بار برام از کوههای مسیر بوشهر تا عسلویه گفتی و از معجزه هایی که بینشون پنهان شده. باور می کنی که من از همون روز یه گوشه دلم دارم دائم رنگها٬ شکلها و بوهای اون مسیر رو تصور می کنم؟

همیشه از اینکه دریا دوره دلگیر می شدم. امروز تصویری فوق العاده رمانتیک به ذهنم رسید. دلم که برای دریا تنگ می شه به ابرهای آسمون نگاه می کنم. ابر٬ سهم آسمونه از دریا. سهم آدمهای مثل من که دور از آب هستن هم هست.

احتمالن در تناسخ قبلیم٬ من یک وزغ آمریکایی بودم.

+ شنبه چهاردهم بهمن 1385

هوای شفاف و شیشه ای این چند روز تهران مثل معجزه بود. امشب که بر می گشتم کامیون بزرگ شهرداری وسط کوچه ایستاده بود. عجله ای نداشتم که هولش کنم. زدم کنار و سرم رو از شیشه کردم بیرون و زل زدم به آسمون. چقدر ستاره. باور نمی کردم اینهمه ستاره رو بشه توی آسمون تهران دید. ماه گرد و سفید می درخشید. دب اکبر واضح و شفاف قابل دیدن بود و خوشه پروین. سالهاست کرمان که می رم شبها مثل مالیخولیاییها زل می زنم به آسمون و درخشش ستاره ها رو می بلعم. امشب ولی آسمون پر ستاره و درخشان تهران دست کمی از آسمون این سالهای کرمان نداشت. لذت عمیقی بردم.

همیشه دلم می خواست آسمون شب رو توی رمانتیک ترین حالتها تماشا کنم. یک بار تمام شب تا صبح کنار دریای خزر روی سنگهای ساحل دراز کشیدم و زل زدم به آسمون. شیرین بود. شبهایی هم بود که توی تاریکی مطلق کوههای اطراف تهران٬ تنها دراز می کشیدم و زل می زدم به آسمون باز باز و طلوع ماه و گردشش توی آسمون. اینقدر نگاه می کردم تا رنگ آسمون اول خاکستری می شد و بعد آبی و بعد سفید و آخرش آفتاب کورم می کرد. دلم می خواد یه شب روی یه تپه پر از چمن توی یک محوطه باز دراز بکشم و شب رو تماشا کنم. نمی دونم چرا اینهمه دوستش دارم.

امشب داشتم فکر می کردم اگه من کار نکنم٬ احتمالن یه چند تا سیستم و سایت و نرم افزار فلج میشه. برای شمایی که مصرف کننده آی تی باشین شاید عمق فاجعه عدم امکان دسترسی به ایمیلهاتون یا مسنجرها باشه. نمی دونم. خوب سیستم زندگی برمیگرده به ۱۵ سال یا ۲۰ سال قبل. اون موقع که به زور توی خونه ای کامپیوتر پیدا می کردی. ولی اگه این آقای رفتگر کارگر شهرداری کار نکنه٬ کوچه رو گند و کثافت برمیداره و بعد از ۳ روز زندگی رسمن مختل و تعطیل میشه. عملن بعد از یک ماه در اثر غرق شدن در کثافت همه مردیم. ولی چرا من احترام بیشتری دارم و حقوقم هم احتمالن چیزی حدود ۸ تا ۱۰ برابر حقوق اونه. خوب من دانشگاه رفتم و کلی هم درس خوندم و شدم متخصص. ولی به نظرم این دلیل اصلن کافی نیست برای اینهمه تفاوت. کار اون از کار من خیلی حیاتی تره. پس چرا؟ به نظرم یه جای کار می لنگه.

به یه چیز دیگه هم فکر می کردم. دوستامون که رفتن کانادا یه دختر هفت ساله داشتن. کارشون با عجله درست شد و نتونستن همه وسایل رو جمع و جور کنن. بعدش که ما رفتیم برای جمع و جور وسایل دیدیم چقدر این بچه لباس و اسباب بازی و مدادرنگی و ماژیک و کتاب و آبرنگ و هزار جور خرت و پرت دیگه داشته. هرچیزی که یه دختر بچه از روز تولدش تا ۷ سالگی نیاز داشته باشه یا بتونه آرزوشو بکنه. صد مدل گل سر و تاج سر و لباس باله و لباس رقص و وسایل باربی و ... تا صبح فقط باید گفت. اون وقت کارگر بیمارستان مامان هم یه دختر هفت ساله داره که وقتی مامان یک جفت کفش و یک عروسک داد دستش فقط خدا می دونه تا آسمون چندم پرواز کرد و برگشت. هیچ انتقاد یا تفسیری ندارم برای این موضوع. فقط فکر می کردم چقدر و چقدر و چقدر خانواده می تونه زنگی یه آدم رو از این رو به اون رو کنه. خیلی مهمه. زندگی یه آدمه. می فهمی؟

+ شنبه چهاردهم بهمن 1385

گاهی شهرم می شه مثل دوست داشتنی ترین چیزهای دنیا. مثل رویا٬ مثل رنگ٬ مثل آواز٬ مثل شعر٬ مثل باد٬ مثل شن خیس٬ مثل آفتاب.

امروز شهرم شیرین بود. هوای زلال زلال٬ مثل آب چشمه. آسمون آبی. آبی عمیق و ناب. تا ته دنیا فقط آبی و آبی و آبی. ابرهای پف پفی سفید و آفتاب پهن و ولنگ و واز. باد پر از وسوسه. پر از صدا. پر از خاطره.

توی اتوبان از جنوب به شمال می روندم. توی اتوبان خلوت. انگار یه دست باسلیقه همه چیز رو گردگیری کرده بود و برق انداخته بود. چه جلایی داشت زندگی. عینک دودیم رو برداشتم که عین رنگ آفتاب رو ببینم. البرز باشکوه. نزدیک٬ بلند و متین٬ زیر لایه برف که مثل رویای سنگین و گرم تمام بدن عزیزش رو پوشونده.

انگار یکی تمام دیشب "ها" کرده بود روی هوا و بعد تند تند با دستمال تمیزش کرده بود. برق می زد هوای شهرم. کوهها انگار که فقط یک قدم اونورتر باشن. فکرم از البرز رد شد و رفت کنار دریا. توی اون هوای شفاف٬ سخت نبود باور اینکه دریا فقط دو قدم جلوتره. یک قدم تا کوه٬ یک قدم تا دریا. توی رویای دریا غرق شدم.

باورم شد که حد و حصاری نیست. همه چیز شفاف شده. سر کشیدم از لای ساختمونها و دنبال کوههای امامزاده داوود گشتم. توهم کرده بودم که توی این هوا آبشار سنگان هم معلومه. حتا صداشم میشه شنید. بوق ممتد ماشین پشتی حالمو جا آورد.

دلم خواست آواز بخونم. سرم رو از شیشه بردم بیرون و زدم زیر اولین آواز عاشقونه که به ذهنم رسید. آدمها گاهی چه یادگاریهای عجیبی از خودشون جا می گذارن توی صندوقچه دل آدم. اون نوازنده گیتار مالزیایی اصلن می تونه تصور کنه که هر وقت این آهنگ رو می خونم یاد اون میفتم و اون ساعتهای شیرین؟ چه می دونم. شاید هم ترانه ای باشه که یه گوشه دنیا٬ یاد من رو توی دل کسی زنده کنه.

لباسم آبی بود. ردیف اول نشسته بودم و نگاهش می کردم. مست چرخ چرخ زدنها و رقصیدنهای وحشیانه اون روز بودم. بلند گفت "برای نازی٬ بانویی در لباس آبی٬ که رقصید٬ رقصی باشکوه٬ نه با من٬ با باد٬ با عشق٬ با تمام عشق." من سرخ سرخ سرخ شدم از هجوم ناگهانی اونهمه نگاه.

شهرم شاعر شده امروز. یک بند ترانه می خونه. من گوش می کنم.

+ پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385

جایی هست برای هر کس. جایی که نفس راحتی بکشه و پاهاشو به سمت جنوب دراز کنه. به چیزی تکیه بده و از سر فراغت نفس عمیقی بگیره و زمزمه کنه "رسیدم".
+ پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385

مسیح نشسته کنارم و داره تند تند و با هیجان٬ به فرانسه دست و پاشکسته از میزان مذهبی بودن مردای بابلی حرف می زنه. آرومم و حرکتهای تند و با هیجانش رو نگاه می کنم. با هر حرکت دستش موبایلش یا کتاب و دفترش یا خودکارش پرت می شن به گوشه و کنار کلاس. گاهی می ره زیر میز یکی رو میاره بالا و در همون حال به حرف زدن ادامه می ده. حرفاش که تموم می شه یه نفس عمیق می کشه و ولو میشه روی صندلی. روش رو می کنه به من و با پشت دستش گونه ام رو نوازش می ده و می گه "تو چقدر آرومی".

وارد کلاس می شم با لیوان شیر کاکائو که ازش بخار بلند می شه. همه حواسم به لیوانه. می گم سلام و می شینم روی اولین صندلی. مریم می گه "تو همیشه اینقدر آرومی؟"

علی رو بعد از ۸ ماه دیدم. توی همون نگاه اول گفت "چقدر آروم شدی. ازت چه آرامشی می زنه بیرون."

محمد رو ۳ سالی میشه که ندیدم. برام پیغام فرستاده از کانادا که "نازگل بانو! دیوار صافی مونده توی تهران که تو ازش بالا نرفته باشی؟"

انگار اونی که هرچی دیوار صاف بود رو می گرفت و می رفت بالا من نبودم. انگار اونی که وقتی می رفت کوه به جای راه آدمیزادی٬ از توی رودخونه می رفت بالا و پایین یه دختر دیگه بوده. من کجا و اون دختره که توی مهمونی اینقدر بالا و پایین می پرید که هیچ کس باورش نمیشد حتا یک قطره هم الکل نخورده باشه کجا. انگار اون یه آدم دیگه بوده مال ۱۰۰ سال پیش.

توی آینه نگاه می کنم و دختر توی آینه بهم میگه "چقدر آرومی تو دختر!" اینو حتا دختر توی آینه هم فهمیده.

من نمی دونم چطوری اینهمه عوض شدم. اصلن نمی دونم کی اینهمه عوض شدم. یه موقع یه رنگی بودم که بدجوری تو چشم می زدم. چشم همه کور میشد. حالا مثل یه بسته پاستل ۳۶ رنگ می مونم. همه رنگها با سفید قاطی شدن و آرومن.

اگه یه بچه داشته باشم دلم می خواد براش یه قصه بسازم از دشتهای بزرگ و پروانه های صورتی و پرتقالهای نارنجی. شاید نقاشیش رو هم براش بکشم.

توی دلم پر از نقاشیه. نقاشیهای آروم. پرنده های آبی و ارغوانی. گلهای سفید و صورتی. ابرهای صورتی پف پفی. درختهای قرمز و نارنجی. دخترهای گیس بلند که روی تپه های پر از چمن می چرخن و می رقصن و دامنشون موج می زنه توی هموا و از بالا شکوفه های هلو می ریزه روی سرشون.

دلم پره از نقاشی دریا و ماهی و صدای آبی که گوشهاتو پر کنه. نمی فهمم کی و کجا و چطوری من یکدفعه اینقدر عوض شدم. اصلن چرا.

توی چشمه نگاه کردم و چشمه این تصویر رو از خودم نشونم داد.

هزار بار زیباتر از منه این تصویر. موهاش مثل موهای من و چشمه سیاهه. دنیاش پر از رنگه. مثل دنیای من. گربه اش٬ نامه عاشقانه توی دستش٬ گلهای زیر پاش٬ رنگین کمان اطرافش٬ درخت پر از شکوفه اش٬ قارچهای رنگیش. چقدر باید مهربون نگاهم کرده باشی که من رو اینقدر زیبا ببینی. شاید مثل چشمه نرگس٬ تصویر خودت رو توی چشمای من دیدی مهربون. چقدر دوستت دارم. خیلی وقته پای هیچ چشمه ای نرفتم. از همون موقع که طلسم شدم که اگه پام رسید لب تو٬ زود تو خشک بشی و تصویری نشونم ندی. از همون موقع انگار وحشت کردم از همه چشمه ها و انعکاسشون. باور می کنی همین بار آخری هم با ترس توی تو نگاه کردم؟ ترسیدم بازم خاک ببینم. انگار طلسمت شکسته.  چقدر نگاهت زلال بود. دلم لرزید.

روزهام رو ریختن توی قیف خامه و قناده داره آروم آروم فرفریم می کنه و می ریزه روی سطح صورتی کیک. چقدر فرق کردم با اونی که با یه لنگه پا از شاخه درخت آویزون شده بود و تا بیان به دادش برسن با کله ولو شد توی رودخونه.

چه آرومم من. مدتهاست.

+ چهارشنبه یازدهم بهمن 1385

دوست ندارم اعتقادات سیاسی یا مذهبیم رو با خط نستعلیق بنویسم و بزنم به در و دیوار که همه فیض ببرن. دوست دارم نگاهم به هرچیزی رو توی حریم خصوصی دلم نگه دارم یا شاید با کسانی محدود که محرم باشن در میون بگذارم. ولی گاهی سرریز می کنم. بدجوری سرریز.

خبر برای من ناگواره. خبر طرح سهمیه بندی جنسیتی کنکور در مجلس. خبر تبعیض. از اون خبرهایی که از ظرفیت من بیرونه. دارم سرریز می کنم.

اینه ... "همه چیزمان به همه چیزمان می آید."

+ سه شنبه دهم بهمن 1385

دوستم دختر ۱۵ ساله ای داره که به شدت باهوشه. از بالای سرش که رد می شدم پانل آشنای "پست مطلب جدید" در بلاگفا توجهم رو جلب کرد. پرسیدم وبلاگ می نویسی؟ معذب شد و جواب مثبت داد. گفتم موضوعش چیه؟ گفت "هومن". هومن؟ هومن؟ درموندگیم رو که دید گفت "من طرفدار هومن هستم. اسم وبلاگم هم هست عشق من هومن." بازم که دید دوزایم نیفتاده گفت "هومن دیگه. داداش کامران. هومن خواننده"

یادم افتاد به دوره تین ایجری خودمون. زمانیکه معادله های زندگی همه ساده و یک مجهولی بودن. وقتی همه چیز یه جواب قطعی داشت. من طرفدار ابی بودم. الهام خسرو جون رو دوست داشت. توی یه سنی حتمن باید طرفدار یه خواننده یا بازیگر سینما باشی. اون موقع ها جوابها همین قدر ساده بود. غذایی که ازش متنفری؟ x = کله پاچه. رشته ای که می خوای ادامه تحصیل بدی؟ x = معماری. نویسنده مورد علاقه ات؟ x = کوئیلو... x, x, x و باز هم فقط یک x ساده.

حالا اما چقدر معادله های زندگی متفاوت شدن. معادله های ۷ ۸ مجهولی که مقادیر مجهولها هم به شدت به همدیگه وابسته است و هم به شدت به تغییرات سایر پارامترها. روزها و ماهها رو صرف حل معادله ای می کنی که پارامتر ساده محیطی ای مثل "رئیس جمهور" می زنه با یک کلمه حرف٬ حساب و کتابش رو به هم می ریزه و در کل صورت مساله رو تغییر می ده.

معادله هایی که این اواخر حل کردم رو توی ذهنم مرور کردم. معادله های پیچیده تری که هنوز دارم باهاشون دست و پنجه نرم می کنم. پارامترهای دائم در حال تغییر محیطی که باید با چشم باز مراقب رفتارشون باشی. دمای هوای یک سال در مونترئال٬ تاثیرات سوراخی لایه اوزون بر سلامتی مردم استرالیا٬ هزینه زندگی دانشجویی در لس آنجلس٬ وضعیت ویزادهی سفارت کانادا٬ رابطه خارجی کشور٬ کوچیک و بزرگ شدن دل مامان٬ وضعیت مالی و اخلاقی و اجتماعی و تحصیلی خواستگار اخیر٬ تغییرات لحظه ای احوالات دل معظم ...

گاهی فکر می کنم به خاطر حل این معادله ها باید به خودم صمیمانه تبریک بگم. ساده تر بگم٬ به خاطر این هوش سرشار.

+ سه شنبه دهم بهمن 1385

زیادی غر می زنم. چه کار کنم. دارم دیوونه می شم از دست این حسین و عزادارهاش.

طبقه اول چهار نفرن. دوتا پسر بچه دارن. اسمشون چهار نفره. توی خونشون همیشه بیشتر از بیست نفر هستن. اینا معنی مجسم کلمه "لمپن" هستن. یه خانواده سطح پایین. سه چهار تاشون معتادن. فحشهایی که مثل نقل و نبات و به صورت ۲۴ ساعته نثار هم می کنن اونم توی حریم "خونه"٬ فحشهایی هست که من حتا توی بی حرمت ترین جاهای جامعه هم نشنیده بودم. خیلی از فحشهای ناموسی که توی این خونه پسر به مادر می ده و پدر به دختر٬ من توی همین یکسالی که اینا اومدن اینجا یاد گرفتم.

ما آدمهای آرومی هستیم. معمولن از خونه ما صدایی بلند نمی شه. آزاری هم برای کسی نداریم. بابا بیشتر از اینکه نگران آرامش خودمون باشه٬ نگرانه که مبادا صدای تلویزیون و ضبط ما همسایه ها رو آزار بده. اهل تذکر دادن به مردم و جر و بحث هم نیستیم. ولی من دیگه به اینجام رسیده. دارم می زنم به سیم آخر.

دیشب ساعت سه از خواب پریدم. پیجا هم بیدار شده بود و نشسته بود روی شکم من و زل زده بود به پنجره. خانواده محترم ساعت سه صبح به صورت لشکری ریخته بودن توی حیاط خلوت و داشتن نذری می پختن برای امروز. صدای قل قل و جیلیز ویلیز روغن و بوی گند پیاز داغ سوخته و گوشت در حال پختن حالمو به هم می زد. پنجره اتاقهای ما رو به حیاط خلوته. ساعت سه و پنج دقیقه یه نفر با صدای ریز که مثل کشیده شدن قاشق روی شیشه بود جیغ کشید "مهشید! مهشییییییییییییییییید! قاشق پیاز داغ رو کجا گذاشتی؟" حالم بد بود. احساس می کردم بوی گند غذا چسبیده به تمام بدنم. ساعت سه و پنجاه دقیقه یه صدای کلفت هوار کشید "آزاده بقیه اش باشه واسه صبح. بیاین بخوابین." ساعت چهار و سی و پنج دقیقه توی سکوت مطلق دراز کشیده بودم و از بوی گند٬ نفسم در نمیومد. خوابی دیگه اطرافم نبود که سر بکشمش. بیدار و خسته رو به سقف دراز کشیدم و روی پیجا که آروم روی شکمم نفس می کشید تمرکز کردم. کم کم هوا روشن شد و من همونطور چشمم باز رو به سقف بود. خواستم کتاب بخونم. ولی اعصابم آروم نبود. دلم خوش بود به تعطیلی امروز و خواب بعدازظهر. ساعت هفت و بیست دقیقه آخرین باری بود که ساعت رو دیدم. بعدش خوابم برد. یکی هوار زد "نون چرا نخریدی پس؟ همیشه روی نذری هاتون نون بزارین. نون به اسم حضرت رقیه است". چشمامو باز کردم. ساعت ۸:۰۵ دقیقه بود. یکی دیگه هوار زد "آقا قاسم اگه یه پر نون بسه برای هر ظرف، من از توی فریزرم بیارم." داد زد "بیار. اجرت با سیدالشهدا" توی ذهنم فکر کردم "سیدالشهدا چه نسبتی با رقیه داشته؟ نون چه نسبتی داره با قیمه و عدس پلو؟".

یه صابون دارم که بوی پرتقال می ده. دلم نمیومد مصرفش کنم. گذاشته بودم برای روز مبادا! برداشتم و رفتم زیر دوش. خوب خودمو صابون مالی کردم که بوی گند روغن سوخته از سرم بره بیرون. آب رو که باز کردم دوش بگیرم آب نبود. مامان گفت پایینیها آب رو باز کردن دارن دیگ می شورن توی حیاط. ۴۰ دقیقه خیس نشستم توی حموم و لرزیدم. آب که اومد سرد بود. آب گرمها مصرف شده بود برای شستن دیگ برنج.

از صبح چهل نفر ریختن توی این حیاط خلوت و دارن جیغ و ویغ می کنن. صدایی مثل صدای دسته مرغهای دریایی وقتی می خوان شکار کنن. نوار آواز هم گذاشتن. یه غول بی شاخ و دم داره عربده می کشه و یه سری احمق هم زار می زنن. ساعت ۳:۲۲ دقیق است. منتظرم غذاشونو بپزن و بساطشون رو جمع کنن شاید بتونم نیم ساعت آروم بخوابم. هنوز ناهارشون آماده نشده. بوی گند روغن سوخته پیچیده توی سرم. بوی یک قالب صابون پرتقالی هم نتونست کاری کنه برام.

عزاداران گشنه حسینی نشستن دم در منتظر. متنفرم از این لمپنیسم. هیچ وقت این روزهای بخور بخور از خونه بیرون نمی رم که نبینم و حرص نخورم. دیدم پیجا نشسته پشت پنجره و داره با حیرت و هیجان نگاه می کنه. فکر کردم باز کبوتری یا گنجشکی نشسته دم پنجره. رفتم دیدم انگار تظاهرات باشه. یه لشکر آدم و ماشین ریختن دم خونه ما.

عزادارن گشنه حسینی مانتوهای تنگ مشکی و قهوه ای پوشیدن با شلوارهای جین تنگ که کردن توی چکمه های ساق بلند پاشنه ده سانتی. عزاداران حسینی شالهای آبی و سبز و مشکی کوتاه بستن دور سرشون و موهاشون رو آخرین مدل آرایش کردن. عزاداران حسینی آرایشهای خلیجی با رنگهای تیره کردن و دستاشون رو قلاب کردن توی بازوی یک سری جوجه تیغی. یکی از عزاداران حسینی با لگد می زنه به باسن یکی از جوجه تیغی ها. جوجه تیغی هم می پره بغلش می کنه و می چلوندش. یکی از جوجه تیغی ها توی ماشینش نوشابه نذری پخش می کنه. برنج طبقه پایینی ها دم نمی کشه. همشون به غرولند افتادن.

حالم بده. حالم خیلی بده. طبقه پایینی ها قاطی رقیه و سیدالشهدا و علی اکبر٬ فحشهای ناموسی هم به هم می دن. طبقه پایینی ها یه برج دارن کنار پارک جمشیدیه. یه برج ۱۱ واحدی که اجاره هر واحدش بالای ۳۰۰ میلیون تومنه. طبقه پایینیها یه تویوتا کمری ۲۰۰۷ دارن با دو تا پرشیا. طبقه پایینیها کارخونه سیمان دارن. ولی یه چیزی هست که نه طبقه پایینیها دارن نه هیچ کدوم از عزاداران حسینی که دم در ولو هستن. یه چیزی که اسم نداره. ولی غنیمته.

حالم بده. سر درد دارم. مامان میگه نخواب. اصل سر و صداشون نیم ساعت دیگه است که می خوان غذا بکشن. من حالم بده. ساعت ۳:۴۳ دقیقه است.

+ دوشنبه نهم بهمن 1385

"انا مجنون الحسین" -- شیشه پشت پیکان٬ پراید٬ زانتیا٬ ۴۰۵ ٬ ۲۰۶ ٬ پی کی٬ اتوبوس٬ مزدا٬ تاکسی٬ ماتیز٬ سمند٬ مینی بوس و پرشیا علیهم السلام
+ یکشنبه هشتم بهمن 1385

دیشب خیلی خواب عجیبی می دیدم. یکی زده بود یکی رو کشته بود. می خواستن من رو به جاش دستگیر کنن. مامانم من رو برد توی یه خونه روستایی و ته یه تنور قایم کرد. زیر شاخه خشک های ته تنور یه سوراخ باریک بود. من رو فرستاد اون تو و دور سوراخ رو با گل پوشوند. طوری که فقط به اندازه یه دست که بهم غذا بده جا موند. روشم شاخه های خشک گذاشت. دیدم جلوتر یه دالونه. خزیدم توی دالون. کم کم راه گشادتر شد و بلند شدم ایستاده راه رفتم. خیلی گرم بود. شرشر عرق می ریختم. بعدش فهمیدم اونجا قبرستون خاطره هاست. چندین تا در اونجا بود. یکی رو باز کردم. یه اتاق بود که همه چیزش نارنجی بود و نور نارنجی کدری می تابید. اتاق آرام بخشی بود. با دکوراسیون مدرن و خلوت بدون المانهای تزئینی اضافه. در اتاق بعدی رو که باز کردم از ترس دلم یخ زد. اونجا اتاق خاطره های مرده بود. نمی دونم یعنی چی. ولی دیوارهاش سبز پسته ای بودن. پرده ها سفید شکری. دکوراسیون اتاق یکدست سفید بود. یه نور تیز و سفید و سرد می تابید و چشماتو کور می کرد. یخ کرده بودم از وحشت. جای ترسناک و مایوس کننده ای بود. در اتاق رو بستم. یه کم جلوتر زیر زمین٬ یه شهر متروک بود. یه شهر قدیمی. صدای مامانم میومد که از توی تنور صدام می کرد که برم غذا بگیرم. نمی تونستم. شهر خاطره های مرده خیلی جای عجیبی بود.

دیشب خیلی بد خوابیدم. هزاربار بیدار شدم و بعد تا خوابم برد دوباره برگشتم به شهر خاطره های مرده. یه آوازی می خوندن که صبح توی یادم بود و پشت فرمون برای خودم می خوندم. ولی از ذهنم پاک شد چند ساعت بعدتر.

امشب اینقدر خسته و لاجون بودم که برای اولین بار از زمان شروع کلاسهای فرانسه تصمیم گرفتم شب بدون درس خوندن بخوابم. خوب که غرق خواب شدم از صدای وحشتناک و بلند یک نفر که فریاد می زد پریدم از خواب. از صداش معلوم بود چقدر گنده و ضمخته. توی بلندگو هوار می زد "عجب رسمیههههه ... رسم زمونههههههههه" صدای طبل و سنج و زنجیر هم میومد. توی دلم لعنت فرستادم. نمیشه به جای ساعت ۱۰:۳۰ ساعت ۸:۳۰ برن آواز بخونن؟

این چسبندگی روزافزون بین مردم و مذهب رو درک نمی کنم. صبحها توی ترافیک همت از هر ۵ تا ماشین یکیشون پشتش نوشته "حسین" و "علی اکبر" و "زینب". بعد یک عالمه رنگ قرمز هم پاشیدن روش به جای خون. نمی فهمم چرا. سالهای قبل اینقدر زیاد نبود.

آدمها همه جا سیاه پوشیدن. حتا بعضی از بچه های کلاسمون. من نمی فهمم. هادی جان نگو که حالا فهمیدی من نه تنها در تهران و ایران٬ بلکه در کره زمین هم زندگی نکردم. امسال خیلی عجیبه. انگار مردم رو با سریش چسبوندن به مذهب.

من نمی فهمم.

+ شنبه هفتم بهمن 1385

امروز از دم کافی شاپ رد شدم دیدم کلی دختر پسر جینگولی مینگولی نشستن اون تو و دارن از این خوراکیای رنگی رنگی که ما هم وقتی جوون بودیم می خوردیم٬ می خورن. دلم گرفت. احساس کردم چقدر پیر شدم.

از شنبه تا جمعه هر روز لباسهای کار رو می پوشم. هر روز ۸ صبح تا ۱۲ ظهر سر کلاس. بعدش بدو بدو شرکت و مثل بز کار کردن تا آخر شب. آخر شب خسته و مونده پشت فرمون چرت می زنم تا خونه. خونه روی کاناپه ولو می شم و کتاب دفترام رو ولو می کنم جلوم و اینقدر می خونم تا دیگه هیچی نفهمم. نصف شب سرم رو از روی کتاب بر می دارم و به زور خودمو کشون کشون می رسونم تا تخت خواب. بعد دوباره صبح و همون لباسها.

کلی لباس جینگیلی مستون دارم که نمی پوشم. آخه پیش نمیاد. سر کار هم که جاش نیست.

امروز برای جلسه ساعت ۵ از شرکت زدم بیرون. کافی شاپها پر بود. باور نمی کردم. مثل ندیدبدیدها نگاه می کردم. باورم نمی شد مدل دیگه ای از زندگی هم هست. مدلی که توش برای خودت و برای یکی دیگه هم وقت می گذاری. یادم رفته مثل آدم زندگی کردن.

چه دلم گرفت امروز...

+ شنبه هفتم بهمن 1385

بعد از یک سال که دیگه تقریبن خودش و ضربه ای که زد رو فراموش کرده بودم دیشب توی خواب باز اومد سراغم. به زور راضیم کر که باید ازدواج کنیم. دستمو گرفته بود و می کشید توی خیابون. می دونستم گولم زده. می دونستم اشتباهه. ولی گریه نمی کردم.

توی خوابم یه چمنزار بود. سبز سبز سبز. سبز چمنی تر و تازه. رنگ اردیبهشت. رنگ چمن بارون خورده و وحشی. توی چمن پر از گلهای وحشی و خودرو و ریز بود. آبی و بنفش با پرچمهای سفید. وسط چمن یه نهر رد میشد. صدای قل قلی که می داد عین صدای بهار بود. صدای آرامش. صدای یه جایی که کفشاتو در بیاری و پاهاتو دراز کنی. آسمون بالای سرت آبی پررنگ باشه. آب نهر طلایی بود. روی آب طلایی و شفاف پر بود از گلهای آبی و بنفش ریز با پرچمهای سفید که با آب می رفتن. رفتم توش. آب نبود. عسل بود. عسل رقیق. توش غرق شدم.

بی بی که قصه می گفت برام٬ همیشه شاهزاده خانوم می رفت توی حوض شیر و عسل و گلاب و کنیزکا بدنشو با شیر و عسل و گلاب می مالیدن تا پوستش سفید بشه و بوی عسل بگیره. بعد گیسهای مثل شب سیاهشو می بافتن و گل نسترن می زدن لای موهاش. بی بی نزدیک ۸۰ سالش بود. ولی موهاش عین شب سیاه بود و تا کمرش بلند. فرق وسط باز می کرد و موهاشو دو تا گیس می بافت و از دو طرف می انداخت روی شونه هاش. همونطوری که توی باغ دامنش دراز کشیده بودم دست می کشیدم به گیسشو می گفتم "بی بی گیس شاهزاده خانوم از گیس تو بلندتر بود؟" می گفت "هی روله جان! گیس من کجا و گیس شاهزاده خانوم کجا؟"

ما کنیزک نداریم. حوض شیر و عسل هم نداریم. من عقده دارم که برم توی حوض شیر و عسل.

من عزیز کرده بی بی بودم. هم اینکه بچه منصورش بودم که عزیز دردونه اش بود هم اینکه توی دست و بال خودش بزرگ شدم. روزای آخر رفتم کنارش دراز کشیدم. گفتم بی بی منم. نگاهم کرد ولی نگاهش خالی از هر آشنایی بود. رو به قبله که دراز کشیده بود با چشمهای بسته و اون شمع روشن بالای سرش. هیچ وقت یادم نمی ره. بچه بودم. گریه نکردم. دست به گیس سیاهش کشیدم که روی بالش بود. مرتب و باسلیقه. همونطور که همه زندگیش بود.

انگار که قسمت من باشه همه فراموشم کنن. پدر که مریض شد بیشتر از همه من کنارش بودم. سر کار نمی رفتم و وقتم رو با اون می گذروندم. همه رو یادش بود. مامان٬ بابا٬ امین٬ خاله و پسراش٬ دایی و ... ولی به من می گفت "خانوم". یه روز به مامانم گفت "پدر جان این دختری که اینجا خدمت می کنه اسمش چیه؟" مامان خندید و گفت "نازنین" گفت "بابا این خیلی دختر خوبیه. مثل دختر خودتون باهاش رفتار کنین. بفرستینش دانشگاه درس بخونه. به یه مرد خوبیم شوهرش بدین." همه خندیدن. من بغض کردم. بهم می گفت "نازنین خانوم الحق که نازنینی". گاهی می گفت "فرشته خانوم". می گفتم "نازنین" می گفت "نازنی خانوم فرشته منه". دیگه هیچ وقت من رو نشناخت. روز آخر گفت "نازنین خانوم یه دستمال بده دستم" دادم. دستم رو گرفت و بوسید. بعدم پیشونیم رو. بعد گفت "دخترم تو یه فرشته یی روی زمین. قدر خودت رو بدون. درس بخون." گفتم "من نوه شما هستم پدر". گریه کرد. گفت "کاش من نوه ای مثل تو داشتم. نوه های من بی معرفتن". رفتم دانشگاه با بغض. وقتی برگشتم خاله داشت گردو می گذاشت لای خرما و هق هق می کرد. همیشه فکر می کنم سر خاکش که گریه می کنم عجب صحنه سینمایی ایجاد می کنم. کرمان که می رم دلم می خواد چادر شیخی سرم کنم. فرق می کنه با این چادرهای معمولی. قبرستون شیخی های کرمان مثل باغ می مونه. پر از درخت و نهر آب. پهن می شم روی زمین کنار قبرش. غروب پنجشنبه. چادرم دورم پهن میشه روی زمین. سرمو می ذارم روی قبرش و به اندازه دلتنگیام هق هق می کنم. چه خوبه که قبرستون کرمان کلاغ نداره. فقط جیک جیک گنجشکاست.

انگار که قسمتم باشه همه فراموشم کنن. مادر که بچه های دایی رو ۱ بار بیشتر ندیده ولی اسم هر دوتاشون یادشه. من که می رم کنارش غر می زنه که "خانوم دکتر کجایی؟ من اینهمه درد دارم تو دیر به دیر میای." می گم "من نوه شمام. دکتر نیستم." می گه "نوه من زشته. شما خوشگلی هزار ماشاالله. هم دکتری هم خوشگل. چرا شوهر نمی کنی پس؟"

حاج آقا تا روز آخر من رو یادش بود. می گفت "آخه کامپیوتر هم شد رشته؟ بچه ۴ ساله دختر عموت هم بلده با کامپیوتر کار کنه. تو از قیافه ات معلومه که با هوش نیستی. ببین پسر عموت مدیریت خونده." بعدش می گفت "ز کرمان و کرمانشهان اختری ... بتابید و شد نازنین دختری ... نگو دختری پر بها گوهری ... فرو مانده در قیمتش مشتری" این شعرو برای من گفته بود. این اواخر زیاد می خوند. بعدم می گفت "نازی کجایی؟ بیا یه بوست کنم دختر نازنازیم". گوشاش سنگین بود عجیب. فقط من بلد بودم دم کدوم گوشش بشینم و با چه صدایی صحبت کنم که همه حرفامو بشنوه. می نشستم کنارش و می گفتم "حاج آقا می گن تو عاشق خاله من بودی". غش غش می خندید و می گفت "من؟ من؟ من هم پولدار بودم هم خوش تیپ. چشمام آبیه پوستم هم سفیده. ورزشکارم. خانواده ام توی کرمانشاه سرشناسترین خانواده بودن. همه زنها عاشق من بودن. بعد من عاشق خاله تو بشم؟ خاله تو عاشق من بود." می گفتم "ولی عاشق بی بی که بودی". می گفت "هی هی! بی بی زن خوبی برای من بود. خدا رحمتش کنه." بعد عصاشو می گرفت بالا و می گفت "پاشو برو پی کارت. این حرفا چیه می زنی؟" وقتی مرد به سمیرا گفتم "سمیرا پرونده قاجار بسته شد." حاج آقا زمان ناصرالدین شاه قاجار دنیا اومده بود. انقلاب مشروطه رو یادش بود.

هر کی که توی فامیل می میره دختر عمه ام خبر داره که کی خوابشو دیده. گفت مریم خواب دیده که حاج آقا جوون شده و سرحال. کتی گفت مریم تازه زایمان کرده و پاکه. خوابهاش واقعین. مثل همیشه که به اعتقادات مذهبی و آمیخته به خرافات کتی با حرص نگاه می کنم نگاهش کردم. گفتم کتی جون ما هم بریم دو تا شکم بزاییم که هرچی گناه کردیم تا امروز پاک شه. سرخ شد و نگاهم کرد. چه بی حیام من. نوه بی حیا.

دلم می خواد خواب حاج آقا و بی بی و پدر رو ببینم. پدر یه بار دو سال پیش توی خوابم اومد و برام سماور کادو آورد. با خواهرش رفته بودن مسافرت. شاید باید یه شکم بزام که بتونم خواب حاج آقا رو ببینم. نمی دونم.

توی نهر عسل که دراز کشیده بودم یه نامه توی دستم بود و داشتم می خوندم. یه کاغذ سفید بود که وسطش با یه فونت انگلیسی خیلی قشنگ با خط طلایی یه جمله عاشقانه برام نوشته بودن. روی کاغذ جابجا گلهای آبی و بنفش وحشی چسبیده بود. تا حالا کسی بهت یه جمله عاشقانه گفته که احساس کنی از ته دلش می گه؟ من نه!

از خواب که بیدار شدم آروم بودم. اولین چیزی که یادم اومد پدر و حاج آقا و بی بی بود. انگار خواب اونا رو دیده باشم.

+ جمعه ششم بهمن 1385

می دونم که دیگه دارم گندش رو در میارم و حال همتون به هم می خوره وقتی این پست رو می خونین. ولی چیکار کنم؟ به من چه که دوباره مریضم و این بار خیلی بیشتر از دو بار قبل؟
+ چهارشنبه چهارم بهمن 1385

نشست کنارم و با اون چشمهای ناآرومش نگام کرد. گفت "می خوام یه چیزی برات تعریف کنم." حرفاش همیشه شیرینه. آدم دلش می خواد تا ته دنیا گوش بشه و اون حرف بزنه.

گفت "عاشقم شده بود. اینقدر دوستم داشت که حاضر بود هر کاری برام بکنه. اینقدر پول داشت که می تونست زندگیمو زیر و رو کنه. ولی زن و بچه داشت. بهم گفته بود هر کاری برام می کنه و نمی گذاره زن و بچه اش بو ببرن. همه می گفتن قبول کن. زندگیت از این رو به اون رو می شه. ولی من از نظر اخلاقی وظیفه داشتم زندگیشو محافظت کنم. گفتم نه و روی حرفم ایستادم. با دستاش صورتم رو نوازش کرد. چشمام. لبهام. ولی من گفتم نه و از زندگیش کشیدم بیرون."

گفت "نازگل چیزی هست که باید بگم. می خوام خودزنی کنم. تمام اون مدتی که ارزشهای اخلاقی وادارم می کرد به خواسته اش جواب رد بدم٬ توی دلم می خواستم جواب مثبت بدم. وقتی صورتم رو لمس کرد دلم ریخت پایین. وقتی گفت دوستم داره... ولی به خاطر اخلاق و وظیفه انسانیم ازش گذشتم."

حرفاش ساده بود. اونایی که دورمون بودن از این اعتراف ساده تعجب کردن و چپ چپ نگاهمون کردن.

خودزنی یعنی همین. همین که حاضر باشی خود واقعی و راستکیت رو توی چشم جماعت خورد و خاکشیر کنی ولی به خاطر گدایی نگاه مثبت مردم٬ تن به خودسانسوری ندی. خودزنی یعنی درون و بیرونت حتا توی غیر نرمال ترین و عجیب ترین لحظه ها یکی باشن. یکی. فقط.

شده که پسره بخواد ببوسدت و تو از خدات باشه٬ ولی برای اینکه خرش کنی و شرم و حیای از درون نداشته ات رو به رخش بکشی نگذاشته باشی؟ شده که توی جمع ۴۰ نفر مسلمون دو آتیشه از مزخرفاتی که سر هم می کنن حالت بد بشه و برای حفظ ظاهر حرفاشونو تائید کنی؟ شده که عاشق یکی بشی و از ترس اینکه روش زیاد بشه و سوارت بشه تظاهر به بی تفاوتی کنی؟ شده که دلت غنج بزنه برای دختر همسایه که با سر و ریخت آنچنانی از تو کوچه که رد می شه دیگه هیچ کدوم از مردای محل چیزی نمی بینن و نمی فهمن ولی سرتو بندازی پایین و به خانومای همسایه که می رسی غرولند بلغور کنی از اینکه بی حیایی این مدل دخترا باعث میشه به تو هم بد نگاه کنن؟ ته دلت می میری که یه بار هم به تو بد نگاه کنن. می دونم.

خودزنی یعنی همین. همین که خودت باشی. بدون تکرار مداوم دروغهای جماعت پسند. یعنی همرنگ نشی٬ رسوا بشی. یعنی همونی باشی که هستی. بزاری ببوسدت بدن ترس از اینکه ول کنه بره. با همون سر و قیافه که دوست داری بگردی بدون ترس از انگ بی حیایی که می زنن بهت. یعنی بدون ترس از نگاههای چپ چپ جماعت اعتراف کنی که ته دلت پر از احساس بوده براش٬ که تمام وجودت تمنای این بوده که توی آغوشش فشارت بده ولی فقط به خاطر وظیفه اخلاقیت گذشتی ازش. دروغ نگی که چندشت شده که مردک پولدار و زن و بچه دار تو رو خواسته.

نمی شه به راحتی درک کرد. بعضیا اینقدر توی لایه های وجودشون گم شدن که خود واقعیشون رو گم کردن. همیشه سانسورن. همیشه سانسور.

خودزنی سخته. کار هرکسی نیست. ولی آرومت می کنه. صیقلت می ده. تکلیفت با خودت روشن میشه. دروغهای احمقانه ای که تحویل جماعت می دی رو اینقدر توی ذهنت تکرار نمی کنی که بیفتی توی برزخ باور کردن و باور نکردنشون.

وجود تک لایه و خودزنت چه آرومه. عزیز من.

+ سه شنبه سوم بهمن 1385

تو به من گفتی عزیز من که کاری که اون کرد برای رسیدن به هدف پلیدی بود. دیروز و امروزم تمام مدت به فکر کردن به حرف تو گذشت. به فکر کردن به تو٬ به اون به آدمهایی که زمانی بودن و دیگه نیستن.

اینا رو برای تو می نویسم و برای خودم. دلم گرفته. احساس می کنم باید به تو بگم.

همیشه با صداقت و سادگی کودکانه و گاهی هم ابلهانه ای که دارم٬ همه آدمها رو پشت یک پرده صورتی می بینم که روش جا به جا قلبهای قرمز کشیدن. همه آدمها رو شکل گل نیلوفر٬ پرنده رها٬ ماهی قرمز٬ مشت مشت آبنبات رنگی٬ بارون و رنگین کمان می بینم. مهران اشتباه نکرده٬ فکرم مثل یک جعبه مدادرنگی پر از رنگهای شاد و درخشانه. هیچ وقت سیاهی ها و کدری های آدمها رو نمی بینم. نمی شه عزیزم. نمی شه. از پشت پرده صورتی نمی شه دید. اونم با این دل ساده من٬ که عمق کینه توش به اندازه عمق آبی هست که بعد از بارون روی سطح آسفالت راه میفته.

تمام دیروز و امروز فکر می کردم به اینکه واقعن اون طور که تو گفتی اون از اعتماد و صداقت کامل و بی قید و شرط من سو استفاده کرده و قصد تجاوز به حریم من رو داشته؟ به حدی از جنون رسیدم که دیروز نوشتم "می کشمت مرد. نامرد". و فکر می کنم حالا قدرت دارم بکشمش. کسی که تا این حد بهم نزدیک شده و خواسته از صداقتم سو استفاده کنه. زمانی که من پاک و صادقانه کاری رو انجام دادم که توی اون لحظه بهش به چشم یک وظیفه و مسوولیت نگاه می کردم٬ اون داشته قدمهای بعدی رو توی ذهنش می چیده.

نمی دونم. شاید تو هم ندونی.

نگاه پاک و ساده به قول تو غنیمته. دوستم گاهی بهم می گه اینقدر آدمها رو ساده می بینی که اگه جلوی چشمت کسی دست کنه از توی کیفت پول برداره بازم می گی "نه! این دزد نیست. حداقل قصد دزدی نداره."

من دلم گرفته. نمی تونم بپذیرم. شاید باید تغییر کنم.

---------------------------------------------------------------------

ست ۱۱ تیکه مانیکور؟ این دیگه چیه مهران؟

 

+ سه شنبه سوم بهمن 1385

مُخم رو گذاشتن روی رنده دارن فرت و فرت می کشن بالا و پایین. عین پنیر پیتزا.

مُخم چروک شده. مُخم داره خون میاد.

می کُشمت مَرد. نامرد. فقط بزار گناهت بهم ثابت بشه.

+ دوشنبه دوم بهمن 1385

بازاریاب باید خوش تیپ و تمیز و مرتب باشه. تازه از اون مهمتر باید خوب حرف بزنه.

آقاهه توی نمایشگاه اومد سراغم. کارت ویزیتشو داد و تند تند توضیح داد که مشاوره بازاریابی می دن در زمینه کار ما. بعد از نمایشگاه باز زنگ زد و اومد شرکت. کارشون خوب بود. آقاهه به نظر توی کارش وارد میومد. رئیس دنبال مشاور بازاریابی می گشت. ترتیب یه جلسه رو دادم با رئیس و آقاهه.

آقاهه تحصیل کرده همین رشته است. سابقه کارشم خوبه. شرکتشونم سوابق خوبی داشت. ولی آقاهه وقتی حرف می زنه یه لکنت خاصی داره. یه جوری که موقع حرف زدن اعصاب آدم رو خورد می کنه. وقتی رفت رئیس گفت نمی خوام با اینا کار کنم. حرف زدن این آقاهه اعصابمو خورد می کنه. تازه رئیس خودش وقتی لکنتش می گیره خیلی ناجور می شه! ولی خوب٬ انگار خودش متوجه نیست.

داشتم فکر می کردم انگار که ما تیکه های پازل باشیم و یه دست بیکاری هم نشسته ما رو می چینه کنار هم تا شکل نهایی رو بسازه. اون وقت بعضی از تیکه ها رو٬ یا بهتر بگم٬ خیلی از تیکه ها رو جابجا گذاشته. بعضیا به زور چپیدن توی سوراخی که توش جا نمی شن. بعضیا جاشون گشاده و لق لق می زنن توش.

آقاهه اگه یه کار دیگه می کرد خیلی موفق تر بود. شاید می شد یه محقق عالی. یه دانشمند بی نظیر. یه مترجم بی همتا. نمی دونم. احتمالن ساختنش واسه یه کاری که توش ارتباط با آدمها لازم نباشه. ولی دست بی حوصله چپوندتش توی این سوراخ که توش جا نمی شه و داره می ترکه از فشار.

یه وقتایی حس می کنم جای من زیادی بزرگه. لق لق می زنم توش.

از بالا که نگاه کنی بخش عمده تیکه ها یا چپیدن توی یه سوراخ و دارن می ترکن یا دارن لق لق می زنن.

چه پازل افتضاحی! دست بی حوصله!

+ دوشنبه دوم بهمن 1385

رقص جُرمه. آواز جُرمه. دست زدن زن توی تلویزیون ممنوعه. صدای زن ممنوعه. بشکن زدن ممنوعه. روی میز رنگ گرفتن جِلفه. توی کنسرت دستتو ببری بالا و تکون بدی ممنوعه. ساز زدن جُرمه. موسیقی غیر ایرانی اصیل جُرمه.

از ۱۰ روز پیش سر تا سر خیابون رو پارچه سیاه کشیدن و مهتابی زدن. از ۱۰ روز پیش پرچم های سیاه زدن به در و دیوار. از ۱ هفته پیش پرچم های رنگی پل همت روی مدرس رو جمع کردن و به جاش پرچم سیاه زدن. پرچم های پل کردستان روی حکیم رو هم.

به ملتی فکر می کنم که برای سیاه٬ برای گریه٬ برای عزا ... بی تابن. بی تاب.

+ یکشنبه یکم بهمن 1385