تبليغاتX
قا قا لی لی
اگه می گذاشتن یه تیکه از تهران رو ببُرم و بزارم توی جیبم برای یادگاری٬ حتمن اون قسمت از بزرگراه مدرس که پل همت از روش رد می شه رو انتخاب می کردم. عجب حال و هوایی داره اون یه تیکه. سبز و پر از گیاه. ملایم . لطیف. اتوبان پهن و دلباز. درخت. درخت. درخت. گیاه. هوای صاف. پرچم های رنگی.

آره آره. همون تیکه رو انتخاب می کردم.

+ شنبه سی ام دی 1385

فکر کن همین بودم که هستم. همین احساسات. همین بهره هوشی. همین توان جسمی و روحی. همین سطح انرژی. همین شخصیت.

فکر کن همین بودم که هستم٬ فقط کنار دماغم یک خال گوشتی بزرگ داشتم اندازه یک نخود با دونه دونه های قهوه ای که نمی شد جراحی کرد و برش داشت. اونوقت دلم می خواد بدونم باز هم زندگیم همین طور بود که امروز هست؟

+ شنبه سی ام دی 1385

با خودم عجب صلحی دارم. انگار که همه سلولهای روح و جسمم با هم در صلح مطلق باشند. یا نه. انگار که همه سلولهای روح و جسمم عاشقانه یکدیگر را دوست بدارند.

نمی دانم اینهمه آرامش حاصل نگریستن به نگاههای مهربان و قدرشناس آن چهار چشم نجیبیست که در بیمارستان جا گذاشتم٬ یا حاصل رانندگی رها و بی دغدغه در اتوبانهای خلوت تهران با موسیقی آرام بخش و موهایی که بی واهمه از اسلام و عفت عمومی٬ پریشان در دست باد رهایشان کرده بودم. شاید حاصل آن بوسه دلنشینی است که دوست مهربان بر سر دو انگشت نهاد و بر گونه ام کاشت. کدام گونه ام بود؟ ... چه اهمیت دارد!

با خودم عجب صلحی دارم.

+ جمعه بیست و نهم دی 1385

من به یه بازی دعوت شدم. بازیش اینطوریه که شما باید ۵ تا بهترین چیزایی که دوست دارین رو بنویسین. به نظر من این خیلی بهتره از اون بازی که شما باید ۵ تا اعتراف می کردین و آدم احساس می کرد کار بدی کرده که باید اعتراف کنه. حالا...

۱. من دوست دارم برم مسافرت. یعنی اینطوری که همه زندگیم رو ول کنم و برم. با هیچی. حتا با اون کوله پشتی معروفه که همه دوست دارن برن هم نه. با هیچی. من و لباسام. برم ببینم چی میشه. بالاخره یه چیزی میشه. مگه نه؟ می خوا برم همه جا. تو همه شهرا. تو همه ده ها. ببینم چطوریه. دلم می خواد برم توی اون کوچه های ونیز که مامانم می گه سنگفرشه و سر بالاییه و دو طرفش پره از مغازه هایی که کاردستی های شیشه ای رنگی رنگی می فروشن و مغازه ها خیلی کوچیک هستن راه برم. دلم می خواد برم توی روستاهای هلند که سارا می گه زنها هنوز از اون کفشهای چوبی گنده می پوشن و از اون شیرها بخورم که همون موقع از گاو دوشیدن و خیلی چربه و گاهی توش پشگل هم داره. دلم می خواد برم اون روستاهه توی کالیفرنیا که همه اش واینری بود و داییم می گفت مزه شرابش تا آخر عمر یاد آدم نمی ره. دلم می خواد برم چایناتاون بانکوک که می گن خیلی جای خفنیه و آدم از وحشت می میره آبجو بخورم. دلم می خواد برم اسپانیا و توی ده های اسپانیا برم اون کوچه ای که سانتیاگوی پائولو کوئیلو رفته بود توش و انتهای اون سربالاییه توی یک بلورفروشی کار پیدا کرده بود. منم دلم می خواد برم اونجا کار کنم. دلم می خواد برم آفریقای جنوبی و برم لب اون صخره هایی که عمو جلالی می گفت وقتی می ایستی لب اونا فقط تو هستیو اقیانوس و موجهای بلند. اصلن برام مهم نیست چی میشه. چه بلایی سرم میاد. برای یه لقمه نون چه کارهایی باید بکنم. شبها باید کجا بخوابم. من فقط می خوام برم و هر روز چیزای جدید ببینم. ولی هنوز کلی طناب به پاهام بسته است.

۲. من دوست دارم لباسای رنگی بپوشم. تاپ صورتی گل گلی با شلوار سفید. شلوار قرمز با تاپ قرمز و سفید خال خالی. صندلهای بند بندی قرمز. کیفهای گل گلی و صورتی و آبی و سبز. دوست دارم به موهام سنجاقهای رنگی بزنم. آبی و صورتی و زرد و نارنجی و بنفش. دوست دارم دامنهای چین دار بپوشم که پر از رنگهای شاد باشن و بعد همه اش چرخ بزنم و دامنم دورم بچرخه. مثل رنگین کمان. دوست دارم کلاههای قشنگ بزارم سرم. کلاههای حصیری با روبانهای رنگی. کلاههای بزرگ با لبه های پهن که صورتم از زیرش معلوم نباشه. دوست دارم مثل زنهای هندی هر روز یه دسته گل سفید و صورتی تازه درست کنم بزنم لای موهام. بعد همه روز از عطر گلهای روی سرم قیلی ویلی برم. دوست دارم لاک قرمز و صورتی پر رنگ بزنم به ناخنهام و کرمهای میوه ای به دستام بزنم. دوست دارم همیشه ماتیکهای پر رنگ قرمز و صورتی بزنم و هیچ کس هم چپ چپ نگاهم نکنه. دوست دارم برای خودم زیر لب آواز بخونم و از کسی خجالت نکشم.

۳. من دوست دارم یه خونه داشته باشم که برای همه چیش خودم تصمیم بگیرم. دوست دارم توی توالتش یک کتابخونه بزنم و همه اش برم اونجا کتاب بخونم و هیچ کس هم غر نزنه. دوست دارم توی حمومش یه وان بزرگ باشه که همه اش پرش کنم از این محلولهایی که بوی میوه و گل می دن و برم توش خودمو غرق کنم. دوست دارم توی اتاق خوابش همه چیز بنفش یاسی باشه. یه تخت دو نفره بزرگ داشته باشه که بتونم توش هم از اینوری بخوابم هم از اونوری. ملافه تشکش سفید براق باشه. چهار تا بالش داشته باشه که دو تاش سفید باشه و دو تاش بنفش یاسی. یه پتوی پف پفی داشته باشه که بنفش یاسی باشه و روش گلهای مارگریت سفید نقاشی کرده باشن. دوست دارم پتوش گنده باشه و من لباس خواب سفید با گلهای ریز بنفش ساتن بپوشم و برم زیر پتو که خیلی نرمه ولو شم. دوست دارم توی اتاق خوابم یه تلویزیون بزرگ بزارم و شبا قبل از خواب اینقدر فیلم و کارتون ببینم که خل بشم. دوست دارم توی هالش یه کاناپه بزرگ بزارم که بشه روش عمود به تکیه گاهش دراز بکشم و پاهامو بندازم روی تکیه گاهش و از اون طرفش آویزون کنم و کتاب بخونم و هیچ کس هی نگه دختر زشته این شکلی بشینه. دوست دارم هرچقدر دلم می خواد با تلفن حرف بزنم و هر چقدر دلم می خواد پای اینترنت بشینم و کسی غر نزنه. دلم می خواد توی آشپزخونه یه فر گنده بزارم و هی غذاهای من درآوردی درست کنم و هیچ کس غر نزنه که بوهای عجیب میاد یا همه اش داری مواد غذایی رو به گند می کشی. 

۴. دلم می خواد همه اش برم توی این جاهایی که توی ایران تا حالا ندیدم. یه جاهایی هست توی فروشگاههای بزرگ یا نزدیک اونا که یک عالمه مغازه ریز ریز هست که همه شون خوراکی های مختلف و ارزون می فروشن و می تونی درست کردن خوراکی های رو ببینی و هی بخوری. دلم می خواد برام اونجا و چند تا برش بزرگ پیتزا با طعمهای مختلف بخورم. بعدش یه بستنی بخورم. بعدش یه آبمیوه هفت رنگ. بعد ذرت شیرین. بعد یه هات داگ کوچولو با سس خردل. بعد شیرینی و نوشیدنی دارچینی. بعد یه پاکت پاستیل رنگی. بعد یه خوراکی که نمی دونم چیه. بعد یه آناناس شیرین. بعد یه نسکافه. بعد سیب زمینی سرخ کرده. بعد یه میوه عجیب غریب. بعد بستنی شاتوتی. بعد شکلات. بعد همبرگر. بعد قارچ سوخاری. بعد ...

۵. دوست دارم توی خونه یه شیر کنار ظرفشوییمون باشه که همیشه ازش نسکافه لایت داغ بیاد. کنارشم یه قفسه باشه که پر از شکلات بادوم تلخ باشه و هیچ وقت هم تموم نشه. منم هی بخورم. هی بخورم. هیچ کسم هی نگه چاق شدی چاق شدی.

۶. دوست دارم کنار خونه ام یه استخر بزرگ باشه و اونورشم دریا. من هی از استخر بیام بیرون برم توی دریا. بعد از دریا بیام بیرون برم توی استخر و همه اش شنا کنم. هیچ وقتم زمستون نشه. همه اش تابستون باشه.

۷. دوست دارم هر شب برقصیم. خوب نمی دونم با کی .ولی دوست دارم هر شب لباسهای قشنگ بپوشیم و آهنگهای شاد بزاریم و اینقدر برقصیم که سرمون گیج بره.

۸. دوست دارم مثل اون دوستم یک شب در میون برم باشگاه. لباسهای ورزشی صورتی و آبی بپوشم و روی تردمیل تند تند بدوم و شرشر عرق بریزم و مربی هی بیاد بگه آفرین آفرین ظرفیت تنفست خیلی زیاد شده.

۹. دوست دارم یه دوست صمیمی داشته باشم که گاهی شبا بیاد پیشم بخوابه و من گاهی برم پیش اون و وقتی غصه دارم بتونم باهاش درد دل کنم و حسود نباشه و دروغگو هم نباشه و بد جنس هم نباشه. یه دوستی که وقتی یه دختر خوشگل می بینه بدون حسودی بگه عجب خوشگله و وقتی یه دختر خوشبخت می بینه بدون حسودی و از ته قلبش شاد بشه.

۱۰. دوست دارم با یه آدمی ازدواج کنم که خیلی دوستم داشته باشه و خیلی دوستش داشته باشم و زندگیمون هم اصلن تکراری نشه و همه اش شاد باشیم.

۱۱. دوست دارم شبا خوابای رنگی و جالب ببینم که پر از صحنه های شاهکار باشه. یه چیزایی که وقتی بیدار می شم توی رختخواب خشکم بزنه از شدت هیجان. یه رنگهای عجیب ببینم. یه آدمای عجیب. یه جاهای عجیب.

۱۲. دوست دارم یه روز٬ فقط یه روز از بچگیم رو پس بگیرم. فقط ۱ روز. خواهش می کنم. التماس می کنم. فقط ۱ روز. می خوام دوباره حسش کنم.

۱۳. دوست دارم هر روز میل باکسم رو که باز می کنم پر از ایمیل از آدمهایی باشه که دوستشون دارم و هیچی اسپم نباشه و من هی بخونم و هی قربون صدقه این و اون برم.

آخ آخ. باید ۵ تا می نوشتیم. ولی حالا که نوشتم دلم نمیاد پاک کنم. خوب باید ۵ نفرم دعوت کنم. خوب اینا:

مهناز و فرنگیس  و سمیرا و هادی و مهران و مریم و ا. (اسم کاملش افشین نیست) و  افشین ن و کیاوش و کسری و فاطمه و گلناز و هر کی دیگه که دوستش دارم و الان اسمش یادم نیست. آخ فکر کنم باز بیشتر از ۵ تا شد. حالا عیب نداره. هر کی وبلاگ نداره هم توی کامنت دونی خودم بنویسه. خودم قربونشم می رم. میرم؟ نه. ولی بنویسه.

+ چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385

متاسفانه چون نمی دونستم قراره چه مساله مهمی رو مطرح کنه خیلی با دقت گوش ندادم که عین کلماتش رو براتون بازگو کنم. ولی در کل چیزی که گوینده اخبار هواشناسی شبکه خبر گفت یه چیزی بود تو این مایه ها.

"در تهران هم از فردا یعنی چهارشنبه بارش برف آغاز می شه و تا روز جمعه ادامه پیدا می کنه. با توجه به اینکه بارش برف از اواخر پنجشنبه شب قطع می شه در روز جمعه هوای بسیار عالی و مطلوبی در تهران خواهیم داشت که برای برگزاری جشنها و مراسم ازدواج تهرانیها بسیار مناسب خواهد بود."

!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

با توجه به مطلب فوق و اینکه صد سال یه بار پیش میاد که آب و هوا برای ازدواج تهرانیها مناسب باشه و با توجه به اینکه از چند روز بعدشم ماه رمضونه و بازار عروسی کساد می شه تصمیم گرفتم که ما هم جمعه یک عروسی ای برگزار کنیم.

در همین راستا از همه همشهریهای سبیل معظم دعوت میشه پروپوزالهای خودشون برای داماد شدن رو تا ساعت ۲۳:۵۹ روز پنجشنبه ارسال کنند. بدیهی است با توجه به اینکه روز جمعه باید عروسی بگیریم به پروپوزالهایی که بعد از زمان تعیین شده ارسال شوند ترتیب اثر داده نخواهد شد. بله.

+ سه شنبه بیست و ششم دی 1385

فکر کنم اون سه چهارتا مولکول باقی مونده از کورش و داریوش توی شکمم دارن بدجوری فعالیت می کنن. این روزا همه جا گل نیلوفر می بینم.
+ سه شنبه بیست و ششم دی 1385

دلم می خواد یکی پیدا بشه که حریف من باشه. یکی که بتونه مچ من رو بخوابونه. آره همینو می خوام. یکی که زورش برسه مچ منو بخوابونه.

نفس کش ...

+ سه شنبه بیست و ششم دی 1385

آخ عجب روزیه امروز.

آفتاب می تابه. چه آفتابی. گرم. موقر و جون دار. شفاف و طلایی. انگار خوشی می پاشه تو هوا. دیگه چیزی نمونده زمستون تموم شه.

دیشت عجب بادی وزیده. هوا بی نظیره. تهران من شیشه ای شده. شفاف و شیشه ای. کوهها سرمه ای و سفیدن. انگار که رویا باشه. از پنجره دستشویی موسسه تمام تهران پیداست. ساختمونهای پای کوه از گرد طلای آفتاب برق می زدن. امروز ۱۰۰ بار رفتم دستشویی و ایستادم از پنجره بیرون رو نگاه کردم. تهران شیشه ای. تهران بلور.

کیف می کنم از آفتاب. انگار با همه وجودم جذبش می کنم. گرم می شم. شاد می شم. انرژی می گیرم. گاهی فکر می کنم توی دلم ۲ تا باتری خورشیدی گذاشتن.

یادم افتاد دبیرستان که بودیم زنگهای بیکاری با الهام می رفتیم مرز سایه و آفتاب روی زمین می نشستیم. الهام می نشست توی سایه٬ من می نشستم توی آفتاب. گاهی هم دراز می کشیدم توی آفتاب حیاط و سرم رو می گذاشتم توی سایه٬ روی پای الهام. آخ چقدر دلم تنگ شده برای اون روزا. چه دل گرمی داشتم. چه دوست عزیزی.

برای خودم یه شکلات بزرگ خریدم. وقتی هوا آفتابیه باید شکلات خورد که همه چیز شیرین باشه. فاطمه یه ذره خورد. خودم خرت و خرت همه شو خوردم. یه کمی هم نگه داشتم گذاشتم روی داشبور ماشین که آفتاب آبش کنه و برم ببینم آب شده و ذوق کنم. آفتاب اینطوری خوبه که تیز بتابه و گند همه چیزو در بیاره. شکلات که سهله٬ عاشق آفتابیم که عینک آفتابی که جا بمونه روی داشبور ماشین رو هم شل و خراب کنه.

دلم چه شاده. پرم از آواز و رنگ و حرکت. چه صداهایی میاد. چه بوهای رنگارنگی. همه جا بوی میوه میاد. منگوله توی دلم نشسته و داره خرت و خرت اسمارتیز می خوره. همه اش هم قرمز و صورتی و نارنجی و زرداشو جدا می کنه می خوره.

کلی ایمیل حسابی داشتم امروز. آخ فرنگیس جونم نمی دونی که! ایمیلهام رسید. کلی ذوق کردم.

دیشب توی خواب هرکی می خواست سرزنشم کنه اومد سراغم. خانومه که دم در موسسه وایمیسته و به لباسامون گیر می ده اومده بود داشت دعوام می کرد به خاطر لباسهای فاقد ارزشهای اسلامیم. استاد راهنمای پروژه ام سرزنشم می کرد که چرا آخرش پروژه رو تحویل ندادم. نمی دونم بعد از سه سال به چه دردش می خوره پروژه من. پسرخاله ام به خاطر کتابایی که ازش کش رفتم سرزنشم می کرد. وای چه خوبه. کارای بدم چه خوبن.

نمی تونم اینجا بمونم و قناعت کنم به این تیکه آبی آسمونی که از پنجره پشت مانیتورم معلومه. می زنم بیرون. می خوام برم تو خیابون های های آواز بخونم.

+ دوشنبه بیست و پنجم دی 1385

دلم شور می زنه. انگار همه گربه های عالم دارن پنجه هاشونو با دیوارای دلم تیز می کنن. خیلی وقت بود اینطوری نشده بودم. خیلی وقت بود از شدت بی خیالی و سرم به کار خودم بودن نگران هیچ کسی نشده بودم. چه حس عجیبیه این دلشوره. یادم رفته بود.

چرا می گن دلشوره؟ شور؟ دلم شور می زنه. شور می زنه؟ یعنی چی؟ یعنی توی دلم می شورن؟ چی؟ رخت می شورن؟ شور یعنی شستن یا یعنی شور؟

دلم شور می زنه. همین طوری بی خودی.

+ یکشنبه بیست و چهارم دی 1385

نقشه ام مقیاس بزرگی دارد. خط کش گذاشتم. فاصله ات با من تنها ۱۲۷ میلیمتر است.

زمان چه معیار ناجوانمردی برای سنجش فاصله هاست. برای عبور از این ۱۲۷ میلیمتر٬ این عقربه ها چند دور دیگر دور هم می گردند؟ چند صد دور دیگر؟

فاصله ام با تو نه از اینجا تا آنجا ست که نشسته ای.

فاصله ام با تو از اکنون است تا لحظه ای که راه بیفتی.

+ یکشنبه بیست و چهارم دی 1385

عجب آفتابی می تابه امروز. صاف. یکدست.
+ یکشنبه بیست و چهارم دی 1385

تهران سفید رو دوست دارم.

بلند شدم نشستم توی تخت. پتو رو پیچیدم دورم و لرز کردم. یه روز به خاطر این لرزها می میرم. یه روز از شدت لرز، قفسه سینه ام هم میاد و فشار می ده و قلبم رو له می کنه.

اینقدر تاریک بود که نمی شد ساعت رو دید. پیجا هنوز خرخر می کرد یعنی ساعت هنوز ۶ نشده. ۲ شب تب و بیداری و برزخ و کابوس٬ راه نفس بسته٬ چشمای ویروس زده٬ سر دردناک و سنگین٬ لرزهای پی در پی٬ من و ضعف.

تمام شب رو پشت پنجره بودم. چه برف نرمی بارید. تهران سفید رو دوست دارم.

وسوسه شدم که بخوابم. وسوسه سنگین مرخصی دادن به خودم. نشد. ۴ ساعت کلاس شوخی نیست که از دستش بدی. دیگه نمی شه جبران کرد. به زور از لای پتو کشیدم بیرون. باز لرز کردم. کورمال کورمال دنبال کاپشن و جوراب گشتم. نمی دونم چرا شبها نمی تونم جوراب بپوشم. پاهام همیشه خدا انگار که گوشت فریزری باشه.

تهران سفید رو دوست دارم. تهران سفید رو ساعت ۵ صبح دوست دارم. وقتی هنوز رنگ سفید برف با رنگ سیاه دوده و گِل قاطی نشده. تهران سفید رو ساعت ۵ صبح عاشقانه دوست دارم. وقتی هوا هنوز تاریکه و نور نارنجی چراغهای تهران روی سفیدی برف منعکس می شه و همه جا رو رنگ شاد و زنده نارنجی درخشان می زنه. تهران پرتقالی. تهران سفید رو ساعت ۵ صبح دوست دارم که بکر و دست نخورده است. مثل بانویی می مونه که آماده شکفتن باشه. برف صاف و دست نخورده که جا به جا سوراخهای ریز جای پای گربه های سحرخیز و چنگالکهای پای کلاغهای تیزهوش بهش نقش داده. تهران سفید ساعت ۵ صبح رو دوست دارم وقتی سحرخیزترین آدمهای دنیا روی برف خیابونهاش ماسه می ریزن. ساعت ۵ صبح یه روز سفید تازه می شه دید که تهران چه زیباست و چه مهربون و چه معصوم.

نمی دونم چرا ترکیب اسم هیچ شهری با "سفید" اینقدر دلنواز نیست. "اصفهان سفید"٬ "شیراز سفید"٬ "قم سفید"٬ "کرمان سفید"٬ "ونکوور سفید"٬ "نیویورک سفید"٬ "پاریس سفید"٬ "دبی سفید". ولی تهران و سفید به هم می چسبن. انگار که شهر خاکستری من زیر این همه لایه های دود و غبار٬ سفیدترین دل دنیا رو داشته باشه. شاید هم احساس من باشه. نسبت به شهری که همه عمرم توی اون گذشته.

پنجره کلاسمون دلبازه. عمود به پنجره می شینم. سرم رو به راست بچرخونم نازنینه و به چپ٬ تهران سفید. چه تبی داشتم. برف می بارید و نازنین هر ۱۰ دقیقه یک بار ازم می پرسید ?Elle finit la neigeچشماش برق برق می زد که بگم نه. جواب منفیمو که می شنید ته چشماش انگار شمع روشن می کردن. عجب تبی داشتم.

دکتر گفت "سر به هوایی دختر". گفت "حواست به عالم و آدم هست ولی به خودت نه". گفت "بدنت رو از همه عالم بیشتر دوست داشته باش". نیم ساعت قبلش فاطمه هم همین رو گفت. "بدن خودت رو بیشتر از همه عالم دوست داشته باش". چه دل صافی داره این فاطمه. انگار از یه دنیای دیگه گذاشته باشنش وسط تهران. چقدر دارو. دلم گرفت.

دلم آفتاب درخشان می خواد. آفتاب زرد براق. آسمون آبی زلال. آفتابی که بدون واهمه از چیزی همه لباسهاتو زیرش بکنی و فرو بری توی آب خنک. هوای گرم که شُرشُر عرق بریزی و روزی 3 بار دوش بگیری. هوای گرم که از بیرون که میای له له بزنی برای آب یخ و باد خنک کولر و لباس نخی و گشاد. آفتابی که زیرش سبک ترین لباسهاتو بپوشی و بدون احساس اسارت توی کوه لباسهای گرم، دم کنی از گرما.

تب دارم. لرز می کنم.

همیشه دلم می خواست دوستی داشتم که اینقدر دوستم داشت که حاضر بود یک روز سفید ساعت 5 صبح همراهم میومد که بریم توی تهران سفید قدم بزنیم. اگه دوستی داشتم که اینقدر دوستم داشت، اونوقت دلم نمی اومد توی صبح سرد سفید از زیر پتوی دم انداخته بیرونش بکشم.

تب دارم. تهران سفید رو دوست دارم. لرز می کنم. آفتاب درخشان. شنبه زرد زیبا. آدمهای یخ زده. دماغهای قرمز. بخور اکالیپتوس. مسیح من گریه کرد.

من تب دارم. شما باور نکنید.

+ شنبه بیست و سوم دی 1385

من دوباره مریضم.

خیلی مریض. خیلی مریضتر از دفعه قبل. گلوم درد می کنه. گوشام درد می کنه. میگرنم هم زده بالا. تب هم دارم. لرز هم دارم. توی سرم هم دارن سمباده می کشن. هنوز جای آمپول مریضی قبلی درد می کنه.

کمپوت نمی خوام. آب پرتقالم نمی خوام. اگه خیلی وقته همو ندیدیم سریعتر بیاین ملاقاتم. دلم می خواد همتون رو ببینم قبل از رفتن.

+ پنجشنبه بیست و یکم دی 1385

کس نخارد پشت من جز ناخن انگشت من.

کس نخارد پشت تو جز ناخن انگشت باز هم من.

+ چهارشنبه بیستم دی 1385

وقتی داشتیم ایرانی می شدیم ازمون امضا گرفتن که یک بدقول٬ وقت نشناس٬ به وقت کسی احترام نگذار و لاف زن درجه یک باشیم. بدون استثناء.
+ چهارشنبه بیستم دی 1385

یکی شترق شترق داره راست و چپ می زنه تو صورتم.

گونه هام درد گرفته. اوهوی دیوونه! نمی بینی صورتم قرمز شده؟

اگه با مشت نمی زنم تو دماغت٬ اگه انگشتامو فرو نمی کنم توی چشمات٬ اگه با یه لگد جانانه تلافی همه این سیلی هایی که می زنی رو در نمیارم٬ فکر نکن دارم لذت می برم از سنگینی ضربه هات. مات و مبهوتم. باورم نمی شد تو هم بتونی بزنی. اونم اینطوری.

بترس از لحظه ای که از این بهت بیام بیرون.

+ چهارشنبه بیستم دی 1385

بعضیا از یه راه دور میان. از وسط یه خاکستری محو. یه جایی معلق توی دل و ذهنت. بعد تالاپ ... می شینن وسط دلت و همونجا جا خوش می کنن. تا همیشه که زنده ای.

اینم یه مدلشه.

+ چهارشنبه بیستم دی 1385

انگار که دلم یه سوراخها و یه ناصافی های داشته باشه.

موسیقی که قل قل می جوشه٬ آروم آروم همه سوراخها و ناصافیها رو پُر می کنه. صاف و صیقلی می شم.

مسیح که آواز می خونه انگار یه سری حباب هفت رنگ از دلش جدا می شن و پخش می شن تو هوا. یه بسته آبنبات با طعم های مختلف توی دلشه که دونه دونه می گذاره توی نُتها و قل می ده وسط کلاس.

یه ترانه هست که پر از بوهای صورتیه. وقتی می شنوم کش میام. نیشم از اینجا کش میاد تا بناگوش بیابونای امارات!

دلم چه آرومه امروز.

+ سه شنبه نوزدهم دی 1385

دو ماهی بود منتظرش بودم. امروز از صبح می دونستم بلا امروز سرم میاد. ولی باز پررویی کردم.

دو ماهه هرکی می رسه بهم می گه "حماقت نکن. بدون زاپاس راه نیفت تو خیابون". من مگه به حرف کسی گوش می دم؟

از دور دیدم چرخ جلو پنچر شده. رفتم بالا سرش ایستادم حیروون. بعد با یه ستاره کوچیک و روشن توی دلم رفتم در صندوق عقب و باز کردم. به این امید که معجزه بشه و زاپاس داشته باشم.

زنگ زدم به نامی که زاپاسشو برام بیاره. جواب نداد.

زنگ زدم به امین که دلداریم بده. گفت "دلم خنک شد. حقت بود"

زنگ زدم به بابا. گفت وایسا کنار خیابون الان زاپاسمو با آژانس می فرستم برات. ۴۵ دقیقه تو سرما کنار خیابون این پا اون پا کردم. لاستیک که رسید با نیش باز بستمش زیر ماشین. جک رو که خوابوندم خودمم پنچر شدم. زاپاس بابام پنچر بود.

ایستادم کنار خیابوون حیروون.

برف نم نم می بارید رو سرم. یکی از این بی کارا که کنار خیابون وای میستن و از ماشینایی که پارک می کنن پول می گیرن گیر داده بود بهم و هی راجع به لاستیک سوال می کرد. قاط زدم. ۱۰۰۰ تومن گذاشتم کف دستش گفتم برو٬ کاری به کارم نداشته باش. گفت "من که پول نمی خواستم. جای خواهرمی خواستم ببینم چت شده". اسکناسو چپوند توی جیبش و رفت ۱۰ قدم بالاتر ایستاد و زل زد بهم.

تکیه دادم به ماشین خاکیم. زنگ زدم به آقا میثم. گفتم اینطوری شده. گفتم برام یه لاستیک با آژانس بفرست. گفت "رو چشَم. مخلصیم." مثل همیشه که همینو می گه٬ دلم گرم شد.

تکیه زدم با ماشین و ایستادم توی خیابون. هرچی ماشین رد شد٬ چه پیر چه جوون٬ یا چراغ زدن یا بوق زدن یا ترمز زدن. حس خوبی نداشتم. فکر کردم چه بدبخت شدن ملت که به من با این ریخت و قیافه داغون و لباسای سر تا پا خاکی و صورت جا به جا سیاه شده از دوده هم رحم نمی کنن.

یه آقایی از ساختمون پشتی اومد بیرون و خواست کمکم کنه. براش گفتم که چی شده. گفت "هوا سرده. تشریف بیارین بالا توی دفتر من بشینین تا لاستیکتون برسه." تشکر کردم و همونجا ایستادم.

۵ دقیقه بعد آقاهه با یه لیوان چایی داغ برگشت. آخ که چه چسبید. داشتم تیلیک تیلیک می لرزیدم تو سرما.

۴۰ دقیقه ای طول کشید. ماشین آبی خوشرنگش و که از دور دیدم از خوشی و خجالت گُر گرفتم. خود آقا میثم اومده بود اونهمه راه رو برای کمک بهم. یه بار نوشتم که این "سلطانی"ها خیلی مَردن. اشتباه نکرده بودم. گفتم چرا خودتون آخه؟ گفت "مخلصیم بابا! این چه حرفیه. شما کنار خیابوون وایسادی خوب" دلم گرم شد. بهش گفتم "آقا میثم اینقدر مَردی که واسه آدم هیچی جز شرمندگی نمی گذاری". سرخ شد. جفت لاستیک پنچرا رو انداخت پشت ماشینشو رفت.

سه شنبه متفاوت.

+ سه شنبه نوزدهم دی 1385

دلم شده یه دریای خاکستری سنگین که یه پری صورتی براق با موهای صاف بلند مشکی و چشمای درشت مشکی و لبای قرمز داره توش دست و پا می زنه.

دلم تنهاست.

--------------------------------------------------------

پ.ن. مهران من زود نمی رسم شهریور. شهریور زود می رسه به من همیشه.

+ دوشنبه هجدهم دی 1385

اینو یکی برام آف گذاشته بود توی یاهو مسنجر

"اعتصاب سراسري***اعتصاب سراسري*** در اعتراض به نرخ بالاي مکالمات تلفن همراه 30 دي همه موبايلها را خاموش ميکنيم (اين کار خسارت سنگيني را متوجه مخابرات ميکند) اين اعتصاب در برخي نشريات درج شده است به همه بفرستيد"

هرکار دوست دارین بکنین. ولی من از این کارای ذوق و شوق دار و هیجانی عمومی خیلی خوشم میاد.

اِ اگه خواستین خاموش کنین بگین منم خاموش کنما.

+ دوشنبه هجدهم دی 1385

گفت: "عاشق دستات شدم"

دستامو گذاشتم روی میز و نگاهشون کردم. گفت "دستات مث برگای خشک چناره. با این استخونا و رگای برجسته و این پوست نازک. با این انگشتای بلند"

خجالت کشیدم. دستامو مشت کردم پشتم. گفت "برگ خشک چنار٬ شکننده٬ یکی باید باشه که مواظبش باشه خورد نشه"

یه لحظه تردید... بعد دستای مرددمو همونطوری مشت شده گذاشتم وسط دستای بزرگش.

خیییییییییییششششششششت. خوردش کرد.

+ یکشنبه هفدهم دی 1385

من خرم. من خیلی خرم. اینطوریه دیگه. بعضیا خیلی خرن.

چشمای من مثل این ماژیکهای های لایت کننده توی هر متن و نامه و ایمیل فقط یک سری کلمه خاص رو های لایت می کنه. چرا؟

گوشامم از فیلترینگ مخابرات بدتر عمل می کنه. من فقط بعضی کلمات خاص رو می شنوم. چرا؟

وقتی خیلی فکر می کنم می بینم دلم می خواد به جای خر٬ قاطر باشم. چرا؟

+ یکشنبه هفدهم دی 1385

خواب صبح زمستون که پشت پنجره داره بارون میاد٬ توی رختخوابی که از گرمای بدنت دم انداخته٬ بالش نرم که شکل سرت رو گرفته.

خواب صبح زمستون مثل یه چیزی می مونه که نه مایعه نه جامد. یه چیز سیال و رَوون و ولرم. یه ماده ای که سفید و صورتی روشن صدفیه و مثل اکلیل سفید برق برق  می زنه. یه چیزی که بوی شیر و عسل می ده. میاد تمام وجودت رو پر می کنه و همه رنگهای اطرافت رو می پوشونه. یه چیز گرم و سنگین که محکم می چسبونتت به سینه اش و دست می کشه روی مهره های پشتت. یه حس مطبوعه که از نوک انگشتای پات وارد می شه و یواش یواش میاد بالا تا از گوشا و چشمات بزنه بیرون و کور و کرت کنه.

حسرت یه خواب اینطوری مونده به دلم. تازه که میام گرم خواب اول صبح شم پیجا شروع می کنه به لیس زدن خودش و من. دوش اول صبحمونه. هنوز هوا تاریکه که با اون زبون زبر مثل سمباده اش شروع می کنه تند تند پیشونی و گونه هامو لیس زدن. بعد ورزش صبحگاهی شروع می شه. خودشو کش می ده و با پاهاش منو فشار می ده که جای بیشتر باز کنم براش. بعد مدیتیشن اول صبحه که تکیه می ده به قفسه سینم و ولو میشه و با دمش تق تق ضربه می زنه توی دماغ و دهن و چشمام. کم کم که تسلیم ضربه هاش میشم و باز چشمام گرم میشه حوصله اش سر میره. بلند میشه پاشو می گزاره روی صورتم و از تخت می پره پایین و می زنه زیر های های آواز.  وقتی بلند میشیم برای صبحانه دادن به آقا٬ هنوز هوا تاریکه. دقیقن جریان سفید و صورتی صدفی که می رسه به نوک انگشتای پام٬ بلند میشم.

هوووووووووم. دلم خواب می خواد. خواب راحت و گرم.

+ یکشنبه هفدهم دی 1385

ابرای یه دست و خاکستری و غیر قابل نفوذ رو که می بینم توی آسمون٬ خیالم راحته که تا چند ساعت بعدش٬ یا حتا دیرتر٬ ولی بالاخره آسمون دوباره آبی آبی می شه و آفتاب تیز می تابه. شک نمی کنم.

ولی این چشمای بی حوصله ام همیشه دوست دارن گرفتگی آسمون رو به رُخ دلم بکشن.

+ شنبه شانزدهم دی 1385

شنبه زرده. روز غرغر کردنه.

امروز شنبه خوبی بود. زردش براق بود. شنبه ای که اول صبح با یه کیک شکلاتی غافلگیرت کنه حتمن براقه.

امروز دوستم زنگ زد. صداش خیلی جوونه. خیلی هم انرژی داره. من روحیه مثبت گرفتم.

من دماغم هنوز آویزونه و مف مف می کنم. چرا خوب نمی شم پس؟

دلم نمی خواد کلاس فرانسمون تموم شه. چرا اینقدر خوبه اونجا؟ نازنین پر از رنگه. کیف و موبایل و کتابش صورتیه. از اون صورتی باحالا. صورتی باربی. ماژیکاشم یه رنگاییه که مال بقیه نیست. زرد و صورتی کمرنگ و آبی کمرنگ. به عالمه هم روانویسهای نارنجی و قرمز و سبز و آبی و صورتی توی کیفشه. من دوسش دارم. چرا اینقدر خوبه؟ چرا اینقدر نازه؟ هر روز انگشتراش رو عوض می کنه.

چرا مسیح اینقدر دلش پاکه؟ مسیح امروز برامون آواز خوند. چه قشنگ خوند. به دلم چسبید. از ته دلش خوند. چرا مسیح همه آدمها رو می تونه دوست داشته باشه؟ خیلی خوبه دل آدم اینطوری باشه.

نمی دونم چرا احساس می کنم فرانسه زبان مادریمه. یه حس قلبی و درونی بهش دارم. در عین حال که هیچی نمی فهمم ولی همه چیز رو می فهمم.

دلم می خواد همه جا بوی خوب بیاد. بوی میوه بیاد. بوی هلو و پرتقال و لیمو. دلم می خواد دستام همیشه بوی لیمو بده. یه شامپو بدن خریدم بوی نارنگی میده. وقتی می زنم به خودم عاشق خودم میشم. از بوش می رم تو رویا. یه کرم که بوی هلو بده سراغ ندارین؟ دلم می خواد همه جا بوهای نارنجی و زرد و صورتی بیاد. نمی دونم چرا بوی آبی و سبز رو دوست ندارم.

رفتم شامپو بخرم. شامپوی مخصوص موهای من سفید بود. ولی شامپو صورتیه جیغ جیغ می کرد می گفت منو بخر. منم خریدمش که صداش بخوابه. کلی گرون بود. بوی مروارید می ده.

من دلم برای یکی تنگ شده. کجایی آخه؟ چرا منو یادت رفته؟ من دلم برات تنگ شده. چرا آدم دلش برای آدمهایی تنگ میشه که اونا دلشون برای آدم تنگ نمیشه؟

من الان دلم می خواد یکی بیاد ناز منو بکشه. همه اش لوسم کنه. منم همه اش غر بزنم. چرا من اینقدر لوس شدم؟

یاهو مسنجر بالاست. هی نوتیفای می کنه که ایمیل داری. ولی هر ایمیلی که میاد اسپمه. چرا میل باکس من اینطوریه؟ همه اش اسپمه. چرا ایمیلهایی که آدم منتظرشونه نمی رسن؟

از کلاس بقلی صدای یه آواز اسپانیایی میومد. نازنین در کلاس رو باز کرد و ما همه ساکت نشستیم به آواز گوش دادیم. چقدر قشنگ بود. به دلمون نشست. توی جمع آواز گوش دادن خیلی کیف داره. به دل آدم می چسبه.

دارم فکر می کنم چند تا آدم توی دنیا هست که دلم می خواد ببوسم. نازنین٬ مسیح٬ مریم٬ فاطمه٬ مهناز٬ کیمیا٬ سوده٬ وارش٬ گلناز٬ مهسا٬ مامان٬ بابا٬ امین٬ پیجا٬ الهام٬ سارا٬ نگار٬ شیفته٬ مهروژ٬ روژانو٬ ندا٬ سمیرا٬ مارال٬ فریبا٬ مژده ... تازه کلی از پسرا هم هستن. ولی نمی گم.

نامی خل شده.

شنبه چه زرد براق باشه چه مات فرق نمی کنه. شنبه رو ساختن که آدم غر بزنه.

+ شنبه شانزدهم دی 1385

تا حالا از گوشه گرم و نرم و دنج یه دل مهربون که نشستین توش با لگد پرتتون کردن بیرون؟

آخ نمی دونین چه دردی داره که. آدم اصلن بعدش دیگه نمی تونه بلند شه از جاش.

مرسی که این لگد رو زدی به من عزیزم. فکر کنم تو همه این سالها اگه از سرما نمردم به خاطر پوست کلفتی ای بوده که از این لگد و لگدهای مشابه نصیبم شده.

------------------------------------------------------------------------

پ.ن. رجوع کنید به سه پست پایین تر

+ جمعه پانزدهم دی 1385

توی خوابم همه نور ها از پایین با بالا می تابیدن. کف خونمون چراغ کار گذاشته بودیم. چراغا یه نور مات و کدر می تابوندن با بالا. همه آباژورها روشن بود و ازشون نور به بالا می تابید. تا ارتفاع قد آقاهه که مهمونمون بود نور می تابید. بعدش تاریک تاریک بود. سقف و نمی دیدم. ولی می دونستم که همه چراغها رو از سقف کندیم.

نور خیلی کم و مات و زرد بود. نمی دونم چرا نور کم داشت اعصابمو خورد می کرد. یه جوری نورا با هم نا هماهنگ بودن.

کف خونمون یه گوشه چمن کاشته بودیم و کنارش یه دونه حوض بزرگ آبی ساخته بودیم و توش از این چراغای قلمبه رنگی رنگی گذاشته بودیم.

آقاهه و خانومه که مهمونمون بودن با تعجب به خونمون نگاه می کردن. خانومه به من گفت عزیزم مامان و بابا تشریف ندارن؟ گفتم چرا همین الان میان خدمتتون. بعد موندم چه دروغی سرهم کنم برای تاخیر مامان بابام.

به خاطر لباس خواب بنفشی که تنم بود و پتوی آبی و زردی که کنارم روی زمین افتاده بود داشتم خجالت می کشیدم. توی دلم گفتم حتمن یه دلیلی داره که مامان بابام نمیان جلوی این مهمونا. مامان بابام که کار بی خود نمی کنن. (من توی خوابم ایمانم رو به مامان بابام از دست نمیدم)

رفتم توی اتاق مامان و بابام. همه جا صورتی چرک بود. تا منو دیدن ساکت شدن. ایستاده بودن با هم حرف می زدن. برگشتم پیش آقاهه که دنبال یه جا می گشت کتش رو آویزون کنه. کتش چهارخونه زرد و نارنجی تند بود. آقاهه مسن بود با عینک پنسی گرد. نمی دونم چرا یه دفه اومد جلو که من رو ببوسه. ترسیدم و دویدم سمت اتاقم. ولی به اتاقم نرسیدم. آخه اشتباهی رفتم توی قسمتی از خونه که چمن کاشته بودیم و بعد یه دفه همه جا چمنزار شد و پروانه های صورتی پرپر می زدن و بلبل های زرد اونجا پرواز می کردن. منم می دویدم. همه جا پر از تپه های پوشیده از چمن بود.

اسم آقاهه قاسم بود. اسم خانومه هم فرزانه. مامان بابام نشستن جلوشون ولی باهاشون حرف نزدن. فقط نگاهشون کردن.

نور از پایین به بالا و کم و مات و زرد اعصابمو خورد کرده بود.

+ جمعه پانزدهم دی 1385

من: تو می تونی بزرگترین زن دنیا بشی. با اینهمه هوش و جاه طلبی و اعتماد به نفسی که داری. یه زن بزرگ٬ وسیع٬ تنها٬ قوی.

نون: ولی تو می تونی بهترین همسر و مادر دنیا باشی. با این همه عشق و احساسی که توی وجودت هست. با این همه رنگ و این همه مهربونی. تو یه قلب بزرگ داری.

من: هیچ وقت ندیدم زنی به اندازه تو جاه طلب باشه. تنها بمون و سخت تلاش کن. این راهو که بگیری و صاف بری یه روز می رسه که نوک بلندترین کوهها تنهای تنهای وایسی و همه از پایین زل بزنن به چشمات و حسرت بخورن.

نون: ببین قله کوه بلنده٬ ولی تنهاست. روی زمین بمون. ببین می تونی با یه کم انحراف یه مسیر بهتر بری. چه نوک قله وایسی که چه روی سطح زمین٬ از همین الان مشخصه چند روز دیگه وقت داری برای زندگی کردن. ازش لذت ببر. می تونی بشی یه زن موفق. شاید نه موفقترین زن. ولی یه دونه از بهتریناش. کارلی فیورینا رو دیدی؟ ازش که کمتر نیستی. می شی یه زن قدرتمند که خیلیا تحسینت می کنن. خوب حالا همه دنیا تحسینت نکنن. عوضش یه زندگی آروم تر و شادتر داری. از یه خونه گرم و یک مرد که دوستت داره و دوستش داری٬ بوی غذای گرم٬ پیرهن سفید چیندار با نقش گلهای بنفشه٬ بچه های بامزه و سرحال که بدت نمیاد؟

من: تو هزار بار جاه طلب تر و باهوشتر از کارلی فیورینا هستی. یه زندگی معمولی رو نساختن برای تو. تو می شی سرشناسترین زن دنیا. مگه جایزه نوبل ریاضی رو نمی خوای؟ پای گاز که بهت نمیدن.

نون: تو مگه نمی خوای یه استاد موفق دانشگاه باشی و تئوریت رو توسعه بدی؟ خوب عزیز من این چه تناقضی داره که در کنارش یه آدم معمولی باشی که به زندگیش رسیدگی می کنه و با شوهرش میره تعطیلات مسافرت و خرید و گردش؟

من: خرید؟ یه وقت خرید نریا. مگه خل شدی؟ تو؟ تو بری با این همه هوش و استعداد پشت ویترین مغازه ها پرسه بزنی پیرهن گل گلی و ماتیک قرمز بخری؟ حیف تو نیست؟ پس تکلیف جایزه نوبل و بزرگترین زن دنیا شدن چی میشه؟

نون: وای تو روی اعصاب آدم راه می ری. آخه خر الاغ٬ مگه تو زن نیستی؟ کی می خوای راه بدی اون همه حس که تو دلت قلمبه شده فواره کنه بیرون. احمق جون زن لباس گل منگلی می خواد٬ ماتیک و ریمل می خواد٬ رقص می خواد٬ عشوه و ناز می خواد٬ نوازش شدن و لوس شدن می خواد٬ پای گاز وایسادن می خواد٬ بچه شیر دادن می خواد. احمق جون٬ می خواد. می فهمی؟ می خواد. چون زنه. چرا اینقدر خری؟ اصلن تو برو تغییر جنسیت بده خیال همه رو خلاص کن.

من: ببین پیمان جون باز چه جنگی انداختی بین من و این دیوونه!

+ جمعه پانزدهم دی 1385

تا حالا گوشه گرم و نرم و دنج یه دل مهربون نشستین؟

آخ نمی دونین چه کیفی داره که. آدم اصلن دلش نمی خواد بلند شه از جاش.

مرسی که اینجا رو دادی به من عزیزم. فکر کنم تو همه این سالها اگه از سرما نمردم به خاطر این یه گوشه جایی بوده که تو دل تو داشتم.

+ جمعه پانزدهم دی 1385

موضوع بحث امروز کلاسمون بود "The Art of Dreaming"

قرار شد هرکس رویاشو بگه. دلم برای همه همکلاسیام سوخت. حتا یکیشون هم نبود که یه رویای درست و حسابی رو تجربه کرده باشه. همه می گفتن رویاشون اینه که روزی برسه که دنیا پر از عشق و محبت بشه و آدمها همه خوشبخت باشن و ... یکیم رویاش این بود که توی یک شهر ساحلی زندگی کنه و دو تا بچه داشته باشه. همین.

نوبت من که شد نمی دونستم کدوم یکی از رویاهامو تعریف کنم. رویای گلهای بنفش وسط گلهای نارنجی، رویای دنیای زرد با گلهای بزرگ آبی، رویای خونه امیر با تابلوهای بزرگ نقاشیهای رنگی و گلهای عجیب گرمسیری که از سقف آویزون شدن، رویای عاشق شدن، رویای ابرهای سبز، رویای ماهی های شیشه ای قرمز که فقط می تونن توی دریای شیشه ای شنا کنن، رویای بیل بوردهای توی آسمون، رویای جایزه نوبل ریاضی، رویای پر از شامپوهای خوشبو و رنگهای قرمز، رویای کرم هلو، رویای درخت شاتوت و خرچسونه ها، رویای بالش زنده ...

چشمای هیچ کدومشون برق نمی زد و وقتی من از رویاهام می گفتم و از قدرت رویاها توی زندگی و اهمیت رویای بزرگ داشتن، همشون با چشمای مات و نگاه بدبین بهم نگاه می کردن. مهربونترینشون فکر کنم همون پسره بود که گفت تو باید انیماتور می شدی.

حتا بهشون گفتم که دوست دارم رویاهامو باهاشون تقسیم کنم و بزارم از رویاهای من لذت ببرن، اگه خودشون قدرت رویاسازی ندارن، ولی فکر کنم نفهمیدن چی گفتم.

من موهبت بزرگی نصیبم شده. صبحها توی ترافیک فرساینده تهران، روحم از سطح شهر و دود و غبار و بعد ابرها و بعد آسمون و اتمسفر بالاتر می ره و می ره توی سرزمین های دیگه که مردمی هم اونجا زندگی می کنن و زندگیشون جریان داره. ولی زندگیشون با مال ما فرق می کنه. اونوقت خوشحال می شم، غمگین می شم، می خندم، درد می کشم، عصبانی می شم، آروم می شم، ازشون مریضی می گیرم، ازشون انرژی می گیرم، ازشون رنگ می گیرم و همه رو بر میدارم میارم روی زمین توی زندگی زمینیم. رویاها پر از رنگ هستن و طرح و بو. رنگها و بوها و طرحهایی که روی زمین وجود ندارن.

دلم برای مردم بی رویا سوخت. فکر کردم که چند بار توی رویاهام لذت بردم از چیزهایی که با پاهای روی زمین نمیشه ازشون لذت برد. از چه کوههای بالا رفتم، با چه آدمهای مهمی صحبت کردم، روی چه صحنه های مهمی رفتم و سخنرانی کردم، به چه زبونهایی حرف زدم، چه غذاهایی خوردم، جه بوهایی شنیدم، چه رقصهایی کردم، چقدر بوسیدم و بوسیده شدم، چقدر سفر رفتم، چقدر سرزمینهای عجیب دیدم، چقدر حیوونای مختلف دیدم، چقدر میوه های عجیب خوردم. توی کاخ چه شاههایی که نرفتم. چه پرنسهای جذابی که عاشقم نشدن. چه راه حلهایی که برای مشکلات دنیا پیدا نکردم. چه حسهایی که نداشتم.

و همه اینا وقتی بود که بقیه آدمها روی دوتا پاشون روی زمین ایستاده بودن و دنبال تاکسی می گشتن.

دلم برای آدمهای بی رویا سوخت. می سوزه. خیلی.

+ پنجشنبه چهاردهم دی 1385

کاش میشد برق بره و موبایل هم به طور کامل نو سرویس بده. اصلن مخابرات اعلام کنه که تا اطلاع ثانوی خطوط تلفن همراه مشترکین گرامی قطع می باشد.

اگه اینطوری بشه می رم با خیال راحت زیر پتو و خوابای رنگی می بینم.

انتظار ایمیلها، کامنتها و اس ام اس هایی که هیچ وقت نمی رسن منو کشت.

+ چهارشنبه سیزدهم دی 1385

"زندگیت رو شکل یک کپه خاک ببین. بی شکل و بی خاصیت.

احساست رو مثل آب ببین. آب رو که به خاک اضافه کنی می شه گِل. گِل شکل پذیر و منعطفه. می تونی هر شکلی که می خوای بهش بدی.

فقط حواست باشه زیاده از حد آب قاطیش نکنی. چون اون وقت یه چیز شل و وارفته و حال به هم زن میشه."

دارم فکر می کنم که هرچند حرفت خیلی خوبه ولی آدمها ترجیح می دن خاک بهشون بچسبه تا گِل. خاکو هر وقت بخوای با یه تکون پاک می کنی. گِل مصیبت داره. می چسبه بهت و کثافتکاری داره.

اصلن دارم فکر می کنم دلم می خواد فقط همون یه کپه خاک باشم.

+ چهارشنبه سیزدهم دی 1385

دستاتو که بالا می بری من چشم می شم واسه دیدن جادوی حرکاتت. دستای خوش فرم و رگ دار٬ انگشتهای نرم. موهای نرم و خوش حالتت با هر چرخی که می زنی فضای جادویی اطراف ما رو به هم می زنه و ۱۰۰۰ تا طرح و رنگ جدید توی فضا می سازه.

نگاهمو می دوزم به دستات که جادو می کنن و توی فضا دو تا ماهی خوش فرم قرمز می سازن. ماهیا می رن توی دریای موهات شنا می کنن. بوی سمنو می پیچه توی دماغم. انگشتتات رو که تکون می دی یک دسته پروانه رنگی مخملی پرمی کشن تو هوا و می رن توی باغ رنگارنگ دامنت که موج برداشته و تمام نگاه منو پُر کرده. بازوهای لطیفت رو هم از هم باز می کنی و بالای سرت یه رنگین کمان شفاف و براق می کشی. دستات با ظرافت تمام توی فضا حرکات جادویی می کنن و از بینشون دو تا کبوتر مخملی آبی و بنفش در میان و می رن لایه شاخه های استخونهای ظریف و شکننده گردنت می شینن و بقبقو می کنن. پاهای سبک و سفیدت از زمین بلند می شن و تو نرم روی هوا حرکت می کنی. از زیر پاهات شاخه های پیچک در میان و می پیچن به ساقهای سفید تو و نگاه خیره من. زمین پُر از ستاره می شه. دستاتو بالا می بری و با ظرافتی جادویی انگشتات رو می لرزونی و پایین میاری. از لای انگشتات شکوفه های سفید و صورتی می ریزه و می پیچه توی گرداب موهات. بوی هلو می پیچه تو فضا.

من ماهی های قرمزت٬ دریای سرمه ای موهات٬ پروانه های مخملیت٬ باغ رنگارنگ دامنت٬ رنگین کمان شفافت٬کبوترهای خوشرنگت٬ پیچک پاهات٬ ستاره های زیر پات و شکوفه های رنگیتو از زیر پرده سیاه موهایی که ریخته توی صورتم تماشا می کنم و جادو می شم. می ترسم خیره نگاهت کنم و از خودت جدا بشی و دیگه نتونی جادو کنی. انگار که نگاه من نامحرم باشه و بخواد به خصوصی ترین حریمت تجاوز کنه. به انگشتای جادوگرت نگاه می کنم و مسخ رنگهایی که ازشون میسازی میشم. انگار که از نوک انگشتات٬ با هر حرکت ظریف٬ هزار قطره رنگی و خوشبو بپاشی به وجود من.

ایکاش تو همیشه برقصی بانو.

+ سه شنبه دوازدهم دی 1385

"شهر" مفهوم عجیبیه.

شهر حجم بدون شکل و ترتیبیه. حجم بدون رنگ. حجم بدون احساس. حجم بدون نقطه ثقل و تمرکز.

از بالا که نگاه کنی شهر حجمیه بدون مفهوم با رنگهای سرد سیمانی و فلزی. شهری که صاف و یکدست باشه ندیدم. هیچ وقت شهر قرمز شفاف، شهر سبز مخملی یا شهر صورتی براق به چشمم نخورده. شهر همیشه سرد و سیمانیه. همیشه خشنه.

شهر مفهوم عجیبیه. همه آدمهایی که صبح زود به هم تنه می زنن برای زودتر رسیدن به جایی که دوست ندارن بهش برسن. آدمهای مرتب چسبیده به آدمهای شلخته. توی تاکسی بوی ادوکلن آقای کناری با بوی دهن آقای جلویی قاطی می شه و بوی شهر رو می سازه. ماشینهایی که زیر آفتاب مایل صبح تا دورترهای اتوبان کنار هم چپیدن. صدای دوپس دوپس ضبط آردی کناری، آنتن پراید جلویی که بالا می ره، بوق پیکان دو تا عقب تر، دود و کونه های سیگار که از شیشه ها بیرون میان، خمیازه های پی در پی راننده مزدا، چشم چرونیهای مگان زیتونی، پلیس مستاصل و یخزده از سوز عجوز دیماه. صبحهای خاکستری و عصرهای لاجوردی سه شنبه های شهر.

شهر مفهوم عجیبیه. شهر گاهی مثل یک طناب به جایی ناگسستنی وسط وجودت می چسبه و همه جا دنبالت می کنه. گاهی وسط پاریس برمی گردی و می بینی که اصفهان رو تمام عمر با خودت اینور و اونور کشوندی. شهر توی تمام مویرگهای آدم نفوذ می کنه. شهر گاهی هم مثل جیوه روی شیشه، روی احساست قل می خوره. بدون تعادل. معلق توی فضای ذهن. می مونی چه کارش کنی.

شهر مفهوم عجیبیه. شهر گاهی پُر از آواز می شه. پر از صداهایی که دوست داری تمام دنیا ساکت بشن تا بتونی بیشتر بشنوی. گاهی هم میشه که صدای شهر گوش فلک رو کر می کنه. اون وقتها که صدای دود میاد و صدای جرثقیل و آسمون خراش و هواپیما. اون وقت چشم می دوزی به آسمون به امید یک آواز که از بالای شهر رد بشه.

شهر گاهی پر میشه از احساس. از حس خواستن. گاهی سنگین میشه و میشنیه روی شونه هات تا له بشی زیر فشارش. شهر گاهی به آدمهاش سواری می ده و گاهی سوار آدمهاش میشه. شهر همونجاییه که آدمهایی که دوستشون داری به دیدنت میان. شهر همونجاییه که آدمهایی که دوستت ندارن یقه تو می چسبن.

تو شهر رو می سازی. پلهای سیمانی، آسفالت خاکستری، بتن و خاک و میلگرد. کامران سعی میکنه رنگ و روحی بده به سازه های سیمانی و فلزی تو. با سنگ، با شیشه. ندا شهر رو رنگ می زنه. روی بیلبوردها شکلهای رنگی می کشه. روی اتوبوسهای دود گرفته. روی دیوارها. من ۰ و ۱ کنار هم می چینم که آدمهای شهر رو تنبل تر و مدرن تر کنم. نازلی یک دسته سیم می گیره دستش و آدمهای شهر رو به هم وصل می کنه، صدای آدمهای شهر رو. اون وقت همه ما آرزو می کنیم که زودتر آخر هفته بشه و از شهر فرار کنیم و کنار آبی، چمنی، خاکی، چشم بدوزیم به طبیعت پر از رنگ.

امروز فکر می کردم که تو صبح زود از بالا چیا دیدی. شهر رو دیدی با رنگهای سرد و سیمانیش. بعد کوه دیدی که قهوه ای و بنفش و آبی و سفید و سبزه. بعد دشت دیدی که زرد و نارنجیو قرمز و سبز و بنفش و قهوه ایه. بعد ابر دیدی که سفید و طلایی و یاسی و ارغوانی و صورتی و لاجوردی و سبزه. بعد آسمون دیدی که آبی و بنفش و نارنجیو طلایی و سفید و زرد و سبزه. بعد دریا دیدی که آبی و سفید و سبز و بنفش و نقره ای و سرمه ای و لاجوردیه. و بعد دوباره شهر دیدی که سیمانی و سرده.

نمی دونم. به قول نادر ابراهیمی "هرگز ندیدم کسی شهری را نفرین کند". باور کن شهر مفهوم عجیبیه.

+ سه شنبه دوازدهم دی 1385

می دونم مشکل از منه. لازم نکرده فرت و فرت به رخم بکشین. نه من می تونم دختر جماعت رو تحمل کنم نه دختر جماعت می تونه منو تحمل کنه. اینطوریه دیگه. چه می شه کرد.

توی کلاسمون غیر از مریم که یک پسر داره و دوتا از دخترا که ۲۲ و ۲۳ سالشونه بقیه مون همه ترشیده هستیم. در نتیجه کلاس خوبیه. من هم جوون ترین ترشیده هستم. جالبه که من برای اولین بار توی جمع ۱۲ ۱۳ تا دختر دارم احساس راحتی می کنم و می تونم حرف بزنم. به نظر شما من خیلی عوض نشدم؟

یه حرف ته ذهنم ماسیده بود. به هرکی نگاه می کردم می دیدم نمی شه بهش گفت. شنبه مسیح و فاطمه نشسته بودن توی ماشین من. نمی دونم چی شد من که معمولن دهنم به زور باز می شه نه گذاشتم نه برداشتم برگشتم گفتم بچه ها من عاشق شدم. بعد خودم تعجب کردم از حرفی که زدم و برگشتم با چشمای گشاد شده زُل زدم به اون دوتا. اونا هم بی خیال بی خیال. انگار عادت دارن به این حرفا. هر دوشون گفتن "منم همین طور". خل شدم از دست این جنس لطیف. بیشتر از همه از دست خودم.

توی مغزم یه حفره ایجاد شده. اصرار دارم بگم حفره. نه سوراخ نه چیز دیگه. دقیقن حفره است. قطرش اندازه یه ۵ تومنیه. از اون ۵ تومنی زردا که پشتش نقشه ایران بود. روی قسمت مربوط به بینایی نشسته. من گوشه سمت چپ بالای همه چیز یه حفره می بینم. تا حالا همچین چیزی تجربه کردین؟

شماره عینک شما چنده؟ من دنیا رو دو جور می بینم. با دید ۱۰/۱۰ و با دید ۱۰/۸. دید ۱۰/۸ خیلی بهتر از دید ۱۰/۱۰ هست. باور کنین بهتره. آدم فقط چیزای مهمو می بینه. اصلن بی خیال. شما دختر هم سن من دیدین که عینک بزنه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

این دستگاهه نوشته شیرکاکائو ۴۰۰ تومن. بعد یه ۵۰۰ تومنی که بهش می دی بقیه اش رو پس نمی ده. به جاش اون رو می نویسه ۱۰۰ تومن بقیه پول مونده که حرصتو در بیاره. بعدم قورتش می ده.

نازنین هی چپ چپ به مسخره بازیهای ما نگاه می کنه. ولی ته دلش پر از جیغولی بیغولیه. من عاشق این نازنینم. اصلن چی می شد این نازنین دوست صمیمی من بود؟

کفرم از دست دستمال کاغذی و فین فین در اومده.

من سرگیجه دارم. اینا می گن ضعیفم. دست و پامم یخ می کنه. سرمم همش گیج می ره. چشمامم سیاهی می ره. آدم اینطوری بشه بعدش چی میشه؟ من منتظرم بهم وحی بشه یا به ملکوت متصل شم. اگه بخواد بهم وحی بشه چی میشه؟ آخه من سواد دارم. بگه "بخوان" سه سوت می خونم براش. کفرش در نمیاد اینطوری؟

این شوهر ما هم تو زرد از آب دراومد. این پسرا زن  بگیر نیستن. مال خودت باشه مهران جون. مال بد بیخ ریش صاحابش. اون کتابه رو هم خودت بخون. اصلن می خوای ایندفعه از تو خواستگاری کنم؟

من چرت و پرت می گم. دلم می خواد. اینجا وبلاگ منه دلم می خواد مزخرف بگم. سرم خیلی گیج می ره.

 

+ سه شنبه دوازدهم دی 1385

دیگه دارم عرووووووووووس میشم! (با آهنگ روسری آبی بخونید)

-----------------------------------------------

پ.ن. (کاملن شخصی) گلناز جونم معلومه که یادمه تو رو. کلاه صورتی و باغتونم یادمه. خوبی؟ مرسی که نوشته های من رو می خونی. خیلی دوستت دارم و خیلی خوشحالم کردی. ذوق می کنم وقتی می فهمم شماها که دوستتون دارم نوشته هامو می خونی. راستی کلاس فرانسه نمی ری دیگه؟

+ دوشنبه یازدهم دی 1385

من مریضم. خیلی مریض. گلوم درد می کنه. تبم دارم. دماغمم هم آویزون شده. سرم هم درد می کنه. چشمام هم داغه. لرز هم دارم. گوشامم درد می کنه. من خیلی مریضم. خیلی. خیلی خیلی.

بیاین نازمو بکشین و لوسم کنین. کمپوتم بیارین. آب پرتقالم بیارین. برای پیجا هم می تونین ماهی بیارین. بیاین دیگه. از کجا معلوم تا فردا زنده بمونم؟ هان؟

+ شنبه نهم دی 1385

دیگه چیزی نمونده به سرنوشت دختر کبریت فروش دچار بشم. آخه چرا اینقدر هوا سرده؟

یادمه تا همین چند وقت پیش تند تند مراسم قبل از خواب رو انجام میدادم و خودمو شلیک می کردم زیر پتوم و خودمو جمع می کردم اون زیر و لرز می کردم. بعد کم کم گرمم می شد و بعد دیگه زیر پتو همه جاش گرم بود. پهلو به پهلو می شدم و راحت می خوابیدم.

تازگیها که می چوقم زیر پتو اولش باید ۴ ساعت بلرزم تا گرم شه. بعدش فقط همونجا که خوابیدم گرم می شه. اگه ۱ میلیمتر پامو جابجا کنم باز یخه و لرز می کنم.

دیشب آخرش نشستم توی تخت و پتو رو پیچیدم دورم و زُل زدم به دیوار روبروم. مطمئن بودم که مثل دختر کبریت فروش کم کم دیوار نورانی می شه و بعد یک تونل نورانی و روشن و گرم توی دیوار باز می شه و یکی از فک و فامیلای مرحوممون میاد دستمو می گیره می بره اون تو و دیگه اونجا نه سردم می شه و نه لرز می کنم.

من خُل شدم؟ ممکنه. شاید مغزم از سرما یخ زده. به هر حال چیزی نمونده که جسد یخ زده منو یک روز صبح از زیر پتو بکشین بیرون.

-------------------------------------------

من نظرم عوض شد. من با این وضعیت نمی تونم برم کانادا که. سه روز از زمستون نگذشته به صورت یخ قالبی دیپورتم می کنن. من می خوام برم یه جای گرم. یه بیابونی چیزی. اااااااام. هادی جونم حاضری با من ازدواج کنی؟

+ شنبه نهم دی 1385

یه روزایی دلم می خواد بنویسم و هیچ حرفی ندارم برای گفتن. اون وقت فکر می کنم دوران طلایی نویسندگیم به پایان رسیده.

یه روزایی هم مثل امروز هزارتا حرف دارم برای گفتن و وقت نوشتن نیست. وای چه کار کنم؟ کلمه ها توی ذهنم صف بستن. من باید با یکی حرف بزنم. مغزم داره زیر فشارشون له می شه.

باید تندتر بنویسم. حداقل دوتا پست دیگه باید بنویسم امروز. مغزم داره منفجر می شه.

+ شنبه نهم دی 1385

حق تقدم با من بود. ولی پیچید جلوم و راهمو گرفت. مگان زیتونیش منو ترسوند و جرات نکردم پررویی کنم و راه بهش ندم. نگاهش کردم و اخم کردم تو صورتش. برام بوس فرستاد. خیلی خوش تیپ بود.

ترافیک امروز صبح همت از همیشه بدتر بود. سرمای شدید همه رو وسوسه کرده بود با ماشین بزنن بیرون. افتاد جلوی من. خط ما از همه تندتر می رفت. ساعت ۸:۰۳ بود. نازنین کلاس رو سر ساعت شروع می کنه. تا همین جاشم ۳ دقیقه تاخیر داشتم. زورم اومد به خاطر اون با اون مگان زیتونیش خط رو عوض کنم. افتادم پشت سرش. از توی آینه نگام کرد. دستش و برد بالا و برام دست تکون داد. اخم کردم ولی خندم گرفته بود. من فقط چشماشو می دیدم توی آینه اش و اون توی آینه اش همهء منو می دید. فهمید خندم گرفته.

با دست اشاره کرد به عینک و شالگردن. فهمیدم همون داستان همیشگیه. "عینکتو با شالگردنت ست کردی؟" بازم فقط زُل زدم به چشماش که از توی آینه معلوم بود. بدجوری هوس کرده بودم شیطونی کنم. ولی عُرضه شو نداشتم.

با دست اشاره کرد بیا کنار ماشینم و راه داد که ازش جلو بزنم. جلو نزدم. منم کشیدم پشت سرش.زد زیر خنده. خیلی پررو بود. یه سیب آورد بالا و نشونم داد. معنیشو نفهمیدم ولی بازم فقط بر و بر نگاهش کردم.

ساعت ۷:۱۴ رسیدم سر پل گاندی. راهنما رو روشن کردم. فهمید می خوام بپیچم. برام دست تکون داد و بعد ته سیگارشو از شیشه پرت کرد بیرون. حالم بد شد.

اومدم تو دلم بهش بد و بیراه بگم و حرفهای نجیبانه بزنم٬ دیدم ته دروغگوییه. هرچند فقط نگاهش کردم ولی منم حسابی سرحال اومدم از اون شیطونی اول صبح. تو دلم گفتم ای ول بچه! دمت گرم!

-------------------------------

پ. ن. "سوده" نازنینم٬ نمی دونی چقدر ذوق کردم وقتی فهمیدم با اون چشمهای درشت و خوش فُرمِت نوشته های من رو می خونی. یک دنیا ازت ممنونم بانوی جامعه شناس نازنین.

+ شنبه نهم دی 1385

دو سالی می شد که ندیده بودمش. آدم فکر می کنه وقتی یکیو دوسال نبینه دیگه حرفی نداره باهاش بزنه و دیدن همدیگه هم رسمن یه چیز فرمالیته و رسمی و خسته کننده ست.

اینقدر گرم و خوب و مهربونه که انگار دفعه پیش که دیدمش همین پریروز بوده. اینقدر راحته و تند تند حرف می زنه و همه جزئیات رو توصیف می کنه که به آدم احساس راحتی و با شعور بودن دست می ده.

یه دوست خوب اگه ۱۰۰ سال هم نباشه٬ وقتی برمی گرده خلاء همه اون صد سال رو پر می کنه با مهربونیش. فقط یه دوست خوب می تونه از وسط همه خطهایی که نوشتی طعم شکلات مورد علاقه ات رو بکشه بیرون و همونو برات بیاره که به خاطره اش یه طعم بی نظیر بده. فقط یه دوست خوب می تونه یه شب برفی و یخبندون رو تبدیل کنه به یه شب سفید با سایه های نارنجی براق.

مرسی. هزاربار مرسی به خاطر حس خوبی که بهم دادی. به خاطر اینکه با تمام قُد بودن و پُررو بودنم٬ حضورت باعث می شد بدون ترس با خیال راحت و با اعتماد به نفس با اون پاشنه های ۱۰ سانتی روی یخها راه برم. مرسی که کاری کردی که با خیال راحت حرف بزنم. از چیزهایی که معمولن دوست ندارم به کسی بگم. مرسی که اینقدر خوب٬ گرم و صمیمی بودی. امشب و همیشه. حتا بعد از خُل و چل بازیهای من.

تا امروز بارون تو رو به یادم میاورد و همین طور اون ساختمون بیمه ایران که بر بزرگراه همت هست و شبها رنگی رنگی می شه. حالا به لیستم شکلات مرسی با طعم بادوم تلخ رو هم اضافه می کنم. تا حالا کسی یادش نمونده بود طعم مورد علاقه من چیه.

راستی این پست فقط برای تو بود. بدون  شریک٬ بدون ضد حال٬ بدون بدجنسی های ویژه خودم٬ هادی عزیز.

+ جمعه هشتم دی 1385

گاهی دلت می خواد وقتی نشستی و به صندلی خالی روبروت زُل زدی یه دفعه جادو بشه و با یه صدای "پوق" و یه جرقه کور کننده یه آدم روبروت ظاهر شه. یه آدم که بشه ازش نترسید. یه آدم که بشه بهش اعتماد کنی و بدونی هر حرف و درد دلتو نمی کنه یه سیخ اضافه برای چنگکی که تصمیم داره در آینده نزدیک بکنه تو چشمات. بعد همینطوری که محو صندلیه نشستی و داری فکر می کنی که چنین موجودی چه شکلی می تونه باشه٬ بدون صدای پوق و افکتهای اضافه٬ دختر نازنازی و صاف و مهربون قصه ها میاد می شینه روبروت. دختر نازنازی و صاف و مهربون قصه ها صورت گرد داره که یادگار روزای گرد بودنشه با لُپایی که دوست داری محکم ماچشون کنی. پوستش مث برف سفیده و موهای سیاه سیخ سیخ داره که مث موهای این سربازای طفلکی ریخته توی صورتش. گوشواره اش برق برق می زنه و نگاهت زیر روسریش هی دنبال بازی بازیای برق گوشوارش ول می گرده. دختر نازنازی و صاف و مهربون قصه ها از من ساده تره. نازه. شاده. قابل اعتماده و روحش هنوز اسیر منطقهای ابلهانه نشده. می تونی رازای مهمی رو بهش بگی و خیالت راحت باشه که جایی درز نمی کنه. می تونی به حرفاش گوش بدی و خیالت راحت باشه که دروغ و دغل و ریا تو کارش نیست. می تونه برات خاطره قشنگ بسازه از یه روز خوب. یه خاطره که توش رنگ چوب هست٬ بوی تلخ قهوه هست٬ طعم خوب خامه طبیعی هست٬ شیرینی کیک شکلاتی هست٬ رنگ بنفش هست٬ برق نقره ای هست و لطافت برفای سفید و پف پفی و شیرین که آخر قصه٬ دختر نازنازی توش گُم شد.

-------------------------------------------------

شک داشتم که همه این چیزا رو بنویسم یا نه. ولی وقتی دیدم خودش نوشته٬ فهمیدم منم اجازه دارم که بنویسم.

+ جمعه هشتم دی 1385

گاهی دلم می خواد به جای "نازگل بانو" می شدم "نارگل بانو". یه چارقد سفید می گذاشتم سرم با دو تا گیس از دو طرف بافته. چاق و سفید و گوشتالو می نشستم روی تخت تو حیاط زیر درخت انار و از توی سماور زغالی برای تو که داشتی حیاط رو آبپاشی می کردی که به خاطر دل من بوی خاکش بلند شه٬ چای هل خوشرنگ می ریختم توی استکان کمر باریک و قرمز قاجار و چند تا حبه نبات می گذاشتم کنارش که یه وقت سردیت نکنه. هندونه رو که از توی حوض آورده بودی گذاشته بودی روی تخت شتری قاچ می کردم. کیسه پسته رو از پشت پشتی روی تخت می کشیدم بیرون و گره شو باز می کردم می گذاشتم وسط تخت. لب تخت می نشستی و دو تا مشت می زدی به مخده که نرم شه. لم می دادی وسط تخت روی مخده و من و نگاه می کردی که از حظ بوی خاک چشمامو هم گذاشته بودم و لبم به خنده باز شده بود. می گفتی "نارگل بانو این پیرهن چین واچین گل گلی چقدر بهت میاد"٬ "نارگل بانو سرخی لب و لُپت کم شده٬ نکنه ناخوشی"٬ "نارگل بانو امسال درختت پُر از انار می شه اگه گنجشکا بزارن". بعد چوبتو به طرف گنجشکا تکون می دادی و من غر می زدم که نکن. حتمن روزیشون تو این خونست که اینجا پیداشون می شه.

چه می دونم. توی زندگی مدرن و شیک و پر زرق برق که غرق می شم٬ دلم بیشتر برای تو و زندگی ساده و حیاط و بوی خاک و درخت انار و عصرهای سبک تنگ می شه. از تو چه پنهون٬ سرخی لب و لپم خیلی وقته از صدقه سری ماتیکو و سرخابه که ناخوشی دلمو لو نمی ده. اگه لو می داد هم فرقی نمی کرد. دیگه هیشکی مث تو نگاهم نمی کنه.

+ پنجشنبه هفتم دی 1385

اسم معلم جدیدمون نازنینه.

امروز مسیح سر کلاس طبق معمول شلوغ می کرد و بلند بلند حرف می زد و به جای همه جواب می داد. نمی دونم چرا اگه هر کس دیگه این کارو بکنه اعصاب آدم خورد می شه ولی وقتی مسیح این کارا رو می کنه شیرینه و آدم خوشش میاد. همه بهش می خندیدن.

نازنین سعی می کرد جدی باشه و مسیح رو دعوا می کرد. ولی گوشه لبش خنده بود. به قول خود مسیح "توی دلش پُر از خنده" بود ولی به روش نمیاورد.

خوشم میاد از آدمهایی که اینقدر پاکن که چشماشون همیشه پُر از حقیقته. وقتی دروغ می گن چشماشون لوشون می ده. وقتی خوشحالن چشماشون می خنده. وقتی عصبانین از چشماشون حرارت می زنه بیرون.

آدمای ساده و راست راستکی و یکدست رو دوست دارم. مثل نازنین٬ مثل خود مسیح٬ مثل تو.

+ چهارشنبه ششم دی 1385

تا حالا فکر کردی بالش چه موجود نازنینیه؟

وقتی گریه داری هیچ شونه ای مهربونتر از شکم بالش نیست. سرتو فرو می کنی توی شکمش که پُر از آرامشه و هق هق گریه می کنی. اینقدر با شعور و با فهم و کمالاته که می دونه آدم گاهی نیاز داره گریه طولانی بکنه. حوصله اش از گریه ات سر نمی ره. سعی نمی کنه با حرفهای مزخرف گریه ات رو بند بیاره. می تونی یه صبح تا شب سرتو تو شیکمش فرو کنی و هق هق کنی. نه خسته می شه٬ نه حوصله اش سر می ره٬ نه بدنش درد می گیره٬ نه دستش خواب می ره٬ نه نگران خیس شدن روبالشیشه. تازه بعدش همونجا روی شکمش خوابت می بره و باز اون همونطوری ساکت و آروم می مونه که آرامشت رو به هم نزنه. گاهی فکر می کنم بالشم چقدر از اشکای منو توی خودش نگه داشته و بعد از گریه من روی شکمش نرفته توی دستشویی و شکمش رو با یک دستمال خیس پاک نکرده. بالش منو حتی با قیافه گریه کرده و چشمای خیس و دماغ آویزون دوست داره.

+ سه شنبه پنجم دی 1385

یک: صبح با این صدا بیدار شدم "انواع گن های لاغری، ماساژور، ژلهای لاغری، قرصهای لاغری، جوشانده های لاغری، بدون عوارض جانبی، تحویل فوری در تمام شهرهای ایران"

دو: امین که داشت در حال خوردن صبحانه یک شوی جی لو نگاه می کرد چپ چپ سر تا پامو برانداز کرد. گفتم "سلام دیوونه" گفت "خاک بر سرت! دُخی باید موهاش بلند باشه. اوغ"

سه: رفتم داروخانه مسواک بخرم. تمام در و دیوار پُر از آگهی گن ها و داروهای لاغری بود. گوشواره و دستبند لاغری، جوشونده و دم کرده لاغری، بدون عوارض جانبی. ژل آب کننده سلولیت ۲۵۰ سی سی، ۱۳۰۰۰ تومن.

چهار: سر کلاس فرانک در مورد معجزه رژیم دکتر کرمانی بلند بلند صحبت می کرد. همه مانتوهاشونو در آورده بودن و در مورد هیکل همدیگه نظر میدادن.

پنج: "مامان جان سه قاشق پلو بیشتر نخور! هیکلت خراب می شه"

شش: "دیدی وقتی روشنک از روی صندلی بلند می شه، صندلی چه گودی افتاده؟ خاک بر سر اینقدر می خوره"

هفت: ۱۷ تا ایمیل دارم که تبلیغات انواع گنهای لاغری توشه. با جایزه. ۳ تا بخر، ۴ تا ببر.

هشت: "ای بابا خانومی! شما ماشاالله با این هیکل چرا میای باشگاه دیگه؟"

چه می شه کرد. لابد اینطوریه که دُخی باید پوست و استخون باشه با موهای بلوند تا کمر که بشه دُخی.

این دُخی های زمان قاجار عجب خلاص بودنا.

+ دوشنبه چهارم دی 1385

دلم لک زده برای آفتاب. نه از این آفتاب های رنگ و رو رفته و شل و وارفته زمستونی. یه آفتاب حسابی. از اونا که خورشید خودشو ول می ده وسط آسمون و هی می تابه. هیچ چیزم جلودارش نیست.

از اون آفتاب حسابیا که از پنجره اتاق مامانم خودشو ولو می کنه تو اتاق و پهن می شه روی تخت. از اونا که پیجا فوری عروسکشو می گیره به دندونشو برمیداره می ره توش ولو می شه و سرشو می گذاره روی شکم عروسکشو خرخر می کنه.

از اون آفتابای درست حسابی که هوس می کنی مایو بپوشی و بری کنار یه آبی چیزی ولو شی. از اون آفتابا که حتی عینکهای شیشه سیاه هم نمی تونن جلوی تیزیشو بگیرن. از اون آفتابا که وقتی از خیابون وارد خونه میشی چشمت تا چند لحظه هیچ چیز نمی بینه.

آآآآآآآآآآآآآخ. دلم یه آفتاب حسابی می خواد. مردم از این همه ابر.

+ یکشنبه سوم دی 1385

دیشب یه خواب عجیب دیدم. خواب دیدم یک کتاب هست به اسم WROX Professional SQL Server 2005 که نویسندش یک آدمیه به اسم لوئیس کلارکسون که آدم معروفی هست و از نوابغ علم طراحی دیتابیس به شمار می ره. (البته توی خواب من). و کتابه هم مثل همه کتابهای دیگه راکس قرمز بود با فونت زرد. بعد زیرش یک کتاب دیگه بود به اسم Professional SQL Server 2006 که نوشته خانم "ملیندا کلارکسون" بود. ولی شبیه کتابهای راکس نبود. یک کتاب سفید بود که با فونت بنفش روش نوشته بودن "به احترام حافظه از دست رفته همسرم" و بعد یک عکس از آقای لوئیس کلارکسون بود که قیافه اش بی خیال مطلق بود. راستش خیلی شبیه جوونی های بیل گیتس بود. فقط صورتش کشیده تر بود و موهاش رو به جای اینکه بده کنار مثل بیل گیتس، سیخ سیخ ریخته بود توی پیشونی و اطراف صورتش. انگار که اصلن موهاشو شونه نکرده و همونطوری که از زیر دوش اومده بیرون، نشسته جلوی دوربین. از قیافه اش بی خیالی و فراموشی می بارید و در عین حال معلوم بود که نابغه بوده. من که توی خواب این آدم رو خیلی خوب می شناختم خیلی ناراحت شده بودم که که حافظه اش رو از دست داده.

بعد همونجا مردم همه جمع شدن و خانم ملیندا کلارکسون که یک لباس سفید چین دار مثل لباسهای قدیمی زنهای انگلستان پوشیده بود رفت روی یک تخته چوب بزرگ ایستاد و کنارش هم یک چتر معمولی، از اینا که زیر بارون دستمون می گیریم بود. چهار طرف تخته چهارتا طناب بسته بودن و طنابها رفته بود بالا و از روی چهار تا قرقره که بالای چهارتا چوب بلند گذاشته بودن رد شده بود و برگشته بود پایین. بعد چهارتا مرد سر طنابها رو گرفتن و شروع کردن به کشیدن و ملیندا کلارکسون همین طور که روی تخته بالا می رفت نگاهش غمگین بود و زیر چشماش هاله سیاه میدیدم. نمی دونم کی برام توضیح داد که به احترام شوهرش می خواد با چتر از یک ارتفاع خیلی زیادی بپره پایین. این قسمت خوابم قهوه ای و سفید بود. مثل فیلمهایی که از جنگ جهانی نشون می دن.

شاهکار خوابم صحنه بعدی بود. من از بالا صحنه رو می دیدم. یک دریای بزرگ بزرگ بود که موجهای خیلی ریز داشت. یعنی صاف بود تقریبا. تمام آسمون نارنجی تند بود. غروب بود. انعکاس نور خورشید روی سطح آب باعث شده بود سطح آب پز از لکه های طلایی باشه. شاهکار اصلی رنگ دریا بود. دریا چهار رنگ بود. انگار که یک مربع رو با کشیدن یک بعلاوه در داخلش به چهار تا قسمت تقسیم کنی. یک قسمت زرد تند و شفاف بود. یک قسمت آبی تیره تند و شفاف، یک قسمت قرمز تند و درخشان و یک قسمت بنفش پررنگ و شفاف و درخشان.

من از بالا نگاه می کردم و نمیدیدم کسی زیر چتر هست یا نه. ولی چتر شفاف بود و مثل زمین دو تا حرکت گرد داشت. یکی به دور خودش و حرکت دیگه هم انگار که روی یک مدار گرد می چرخید. بالای هر قسمت از دریا که می رفت رنگ همونجا می شد. زرد، قرمز، بنفش، آبی. گاهی هم که از مرز دوتا رنگ رد می شد نصفش بنفش میشد و نصفش قرمز.

هوا گرم بود. غروب بود. بوی یک میوه خوب میومد. لوئیس کلارکسون و یک پیرمرد و یک مرد جوون از توی ساحل زل زده بودن به چتر.

------------------------------------------------------

من شب قبل و شبهای قبل نه به بیل گیتس فکر کردم نه به مایکروسافت.

مهم: با توجه به اینکه توی دفترچه یادداشتم دیگه چیزی نمی نویسم مجبور شدم خوابم رو اینجا بنویسم. چون تا حالا چند نفر بهم گفتن خوابهاتو بنویس. مهمه. البته هنوز نفهمیدم چرا مهمه. به هر حال این یادداشت فقط برای خودم بود.

+ یکشنبه سوم دی 1385

+ شنبه دوم دی 1385