تبليغاتX
قا قا لی لی
هر دفعه غُر زدم گفتی "غُر نزن! خدا جای عدل نشسته"

می دونی چیه؟ حالم از این حرفت به هم می خوره. یه کلیشه رو هی تکرار می کنی. اگه راست می گی٬ بیا بهم نشون بده اون جای عدلی که می گی کجاست. هرچی می بینم بی عدالتیه محضه. اصلن تو چه کاره ای؟ من با اون خدا کار دارم. می خوام ببینم اگه بلد نبود عدالت برقرار کنه واسه چی اینهمه آدم خلق کرد؟

می دونی چیه خدا؟ تو خیلی رندی. اینهمه مشکل درست کردی بعد هم خودتو از چشم همه پنهون کردی. تو مُخ هممونم فرو کردی که خدا بزرگه و با چشم نمی شه دیدش. اوهوی با توام. اگه مردی بیا بیرون جواب من رو بده. ما رو می ترسونی که اگه ازت شکایت کنیم و اگه غُر بیجا بزنیم حالمونو می گیری؟ هه هه. پیرزن رو از تاکسی خالی می ترسونی؟ انگار که من به یکی از برنامه هایی که نوشتم بگم اگه مطابق نظر من رفتار نکنی همه فایلهاتو پاک می کنم. برو بابا. دلت خوشه. ما که از اول نبودیم. تو خودت همه این مکافات رو درست کردی.

حالا اصلن حرف من این نیست. گیریم که دچار نارسیسیم شدی و برای اینکه عقل و خرد و توانایی خودتو به رُخ یکی بکشی زدی ما رو آفریدی. ولی به من بگو این جای عدلی که نشستی کجاست؟ هان؟

توی زیرزمین ساختمون ما یه خانواده زندگی می کنه. یه زن مریض و لاجون٬ یه مرد که از صبح تا شب مثل اسب کار می کنه٬ دوتا پسر و یک دختر جوون و دانشجو. آهای خدا٬ حقوق آقاهه ماهی ۲۵۰۰۰۰ تومنه٬ اجاره خونشون ماهی ۲۷۰۰۰۰ تومن. اونوقت صاحبخونشون که از بدبختی عموی ما می شه پولش از پارو بالا می ره. اینقدر ملک و املاک داره و ازشون اجاره می گیره که حسابش از دست همه خارجه. ولی از خساست و ناخن خشکیش هرچی بگم کم گفتم. این پایینی ها پول ندارن مادرشونو دوا درمون کنن. این پایینیها نه کامپیوتر تو خونشون هست٬ نه کلاس زبان می رن٬ نه رسیور دارن نه حتی یه آتاری خشک و خالی. اونوقت اون عموی اسکروچ من که پولش از پارو بالا می ره مثل گاو می دوشدشون. همه اش می خواد بپیچوندشون و پولهایی هم که وظیفه خودشه بده٬ بندازه گردن اینا.

اونوقت تو که خدا باشی٬ روی اون صندلی عدلت لم دادی و این همه بی عدالتی ها رو می بینی و صدات در نمیاد؟ ببینم٬ این چطور عدلیه که اون عموی من که میلیاردره و هنوز کفش ملی می پوشه باید روز به روز بیشتر پولدار بشه و یک قرون هم خرج نکنه و وقتی مرد میلیارد میلیارد پول باقی بگذاره برای بچه های مفت خورش٬ بعد این پایینیها هم باید روز به روز فقیرتر بشن و مادرشون از نداری بمیره و بچه هاش حسرت به دل نون گندم که دیدن دست مردم بمونن؟ می دونی دخترشون که همسن دخترعموی مفت خور منه چه زجری می کشه از دیدن مادر مریض و زندگی محقر توی زیرزمین و صاحبخونه کثافتشون؟

می دونی چیه؟ این جای عدالتت منو کشته. دوست دارم بهت بگم جمعش کن بابا. تو اینکاره نیستی. یه کاری کردی حالا موندی توش. من اعصابم از دستت خورده. می تونی سوسکم کنی ولی نمی تونی خفه ام کنی. من می خوام سرت بلند بلند داد بکشم.

+ پنجشنبه سی ام آذر 1385

امروز روز خوبی بود.

صبح مسیح زنگ زد و من چقدر آروم می شم از شنیدن صدای این دوست محکمم. شب گردناز زنگ زد و من چقدر شاد می شم از شنیدن صدای این دوست دوست داشتنی و شادم.

دکتر بهم گفت حال گربه خوبه. شما نمی دونین من دیشب چه شبی رو گذروندم. ساعتها هق هق گریه کردم. دلم گرفته بود که حیوون رو اونجا تنها گذاشتم. اونم چه حیوون معصومی. ولی دکتر گفت حالش خوبه. اعصابم آروم گرفته.

ظهر نامی با رئیس دعوا کرد. برای ما که مدتها بود هیچ اتفاق خاصی توی شرکتمون نیفتاده بود این تنوع بسیار لذت بخش بود و کلی عملیات خاله زنکی انجام دادیم و کلی از خودمون حرف در آوردیم و کلی تفریح کردیم. البته متوجه شدیم که باید در شرکت ما همیشه تعدادی چادر نماز و تعدادی پیژامه راه راه آبی و زیرپیراهن نخی مردانه و چند کیلو سبزی آش پاک نکرده موجود باشه. چون ما هرچند اسممون دکتر مهندسه، ولی خیلی استعداد کارهای خاله زنکی داریم هممون. اصولن ما هممون خیلی خوبیم و به خاطر همینم هست که با اینکه 2 ساله حقوق نگرفتیم هیچ کدوممون از اینجا نمی ریم.

علیرضا از شنبه می ره سربازی. امروز روز آخره که اینجا پیش ماست و هممون خیلی ناراحتیم. چون هرچند ما همه از همدیگه شدیدن متنفریم ولی عین خواهر برادر عاشق هم هستیم. حالا باید خداحافظی کنیم و کلی گریه.

نامی خیلی خوبه. کاش کلونش می کردن و چندتا دیگه ازش داشتیم. اگه این نامی نبود من با کی درددل می کردم؟ اصولن این نامی قرار بوده دختر بشه، دم آخر خدا تصمیمشو عوض کرده. (هادی جون حسودی نکن، بعدن توی یک پست دیگه می گم تو هم قرار بوده دختر بشی)

زندگی خوبه. فردا شب یلداست. عروسیه نیما. کی فکر می کرد نیما یه روز عروس بشه؟ هوم. یعنی داماد بشه.

کاش امشب با نامی و بقیه شام بریم بیرون و یک کم بخندیم. فعلن نامی گفته من خفه شم که بتونه 2 خط کد بزنه.

---------------------------------------

پ.ن.1 لطفن اگر چشمتون شوره، بعد از خوندن این پست بزنین به تخته خودتون. من واقعن حوصله دردسر ندارم.

پ.ن.2 هادییییییی! هادییییی! هی هی!

+ چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385

به ترکیب دستام و کیبورد نگاه می کردم. چه عدم تناسبی.

همیشه می دونستم که دستای من برای خلق آثار هنری ساخته شدن. برای ساز زدن و نقاشی و مجسمه سازی.

وقتی تایپ می کنم دستام یخ می کنن. مثل دست مرده. گاهی از شدت یخ زدگی دستامه که از پشت سیستم بلند می شم.

یادمه وقتی پیانو می زدم اینقدر گرمم می شد که هی لباس سبک می کردم. وقتی طرح می زدم دستام اینقدر داغ می شدن که از عرق دستام کاغذ خیس می شد. زنگ تفریحهایی که از پای تخته گچ کش می رفتم و با سنجاق قفلی می تراشیدم و مجسمه می ساختم، اینقدر دستام و مجسمه ها گرم می شدن که بچه ها می گفتن آدم حس می کنه مجسمه ها زنده ان، به خاطر حرارت بدنشون.

برم دیگه. دستام یخ کرده.

+ دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385

یادته یه بار با هم وسط هفته رفتیم کوه؟ پاییز بود. کوه خلوت بود. من و تو.

یادته شُرشُر بارون میومد؟ برگهای نارنجی و زرد و قهوه ای و سبز رو یادته که ریخته بود زیر پا و خیس و نرم شده بود؟ بوی نم یادته؟ بوی تنه درخت٬  بوی برگ خیس٬ بوی خاک.

سکوت کوه یادته؟ صدای باد٬ صدای رودخونه٬ صدای کلاغ.

یادته توی ایوون کافه نشستیم و از تمام وجودمون آب می چکید؟ یادته صاحب کافه بخاری هیزمی روشن کرد و چسبیدیم بهش؟ پتوهای نیمدارش یادته که پیچیدیم دورمون. بخاری که از کاسه عدس بلند می شد یادته؟

چشمای صاحب کافه گرد شده بود. دختر؟ اینجا؟ تنها؟ وسط هفته؟ زیر بارون؟

نازنین چته؟ چه مرگته؟ چرا شاد نیستی؟ دیگه نمیای بریم کوه؟ می ترسم ازت دختر. انگار بزرگ شدی. یه چیزی ازت کم شده.

+ دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385

یکی توی گوگل سِرچ کرده "تولید روغن موتور". توی یکی از پستهای من هم نوشته شده "روغن موتور". فکر کنین از اونجا اومده رسیده به وبلاگ من. هی می گن دنیا گرد نیست. خوب گرده دیگه.
+ دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385

چند وقته کف دست چپم بدجوری می خاره. ولی نمی دونم چرا پولدار نمی شم.
+ دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385

واقعن بعضی ها خائن به وطن هستن.

این "داتک"یها رفتن توی میلینگ لیست صدای آمریکا عضو شدن و هنوز ایمیل فیلترشکن جدید از صدای آمریکا نرسیده بدو بدو می رن فیلترش می کنن. یکی نیست بگه آخه به شما چه که کاسه داغ تر از آش شدین.

آدم اعصابش خورد می شه از این آدمهای خائن و ... استغفرالله.

+ دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385

از این آدما دیدین که زندگیشون روی کولشونه و به هیچ جا و هیچ کس تعلق ندارن؟ از اینا که هر شب یه جا می خوابن. از اینا که همه زمین خونشونه. اینا که میخشون هیچ جا کوبیده نشده. همیشه دارن راه می رن. هر جا می رسن اگه خواستن دو سه روز اتراق می کنن و بعد دوباره راه می افتن و راه می رن. اینا که همه دنیا رو دیدن.

شاید یه روز یکی از همینا بشم. من و چشمام و همه دنیا.

+ یکشنبه بیست و ششم آذر 1385

دلم برای کیاوش و الهام و پویان و بابک و لاله و نگار و اون یکی نگار و سارا و هادی و سهراب و شهرام و آزاده و آذین و آیدا و امیر و سهراب و بنی و خاله فریبا و غزاله و دایی و کامی و مهسا و مژده و پویا و شهره و روژانو و شیفته و ساناز و هانیه و وحید و وارش و مهروژ و رعنا و شقایق و حسام و دکتر حنیف و شهاب و هزار نفر دیگه تنگ شده.

آخه چرا اینطوریه که آدمها یه مدتی خیلی توی زندگی آدم هستن و بعد دورشون که تموم می شه می رن و آدم رو دلتنگ باقی می گذارن؟

+ یکشنبه بیست و ششم آذر 1385

نمی دونم چرا مغزم چندین وقته تاب بدی برداشته.

همیشه دو تا آرزو داشتم.

اولیش اینکه توی یک اتاق بزرگ زندگی کنم که تمام دیوارهاش از کف تا سقف پوشیده از قفسه های کتاب باشه. حتی وسط اتاق رو هم ردیف بندی کرده باشن با قفسه های پر از کتاب. یک نردبون داشته باشه برای بالا رفتن و پیدا کردن کتاب توی قفسه ها. کفِش موکت پرز بلند شیری رنگ باشه که نور اتاق رو منعکس نکنه. یک مبل راحتی بزرگ که توش فرو برم داشته باشه که زیر تنها پنجره اتاق که رو به جنوبه قرار داشته باشه. شیشه پنجره دوجداره باشه. یک آباژور پایه بلند بالای سرم باشه و قهوه و نون خشک به میزان بی انتها موجود باشه. اونوقت من در اتاق رو قفل می کردم و می خوندم و می خوندم و می خوندم و می خوندم. هوم.

دومیش اینکه یک اتاق مربع متوسط داشتم در جایی که بوی طبیعت بده. مثلن کنار دریا یا کنار رودخونه یا توی جنگل یا توی دشت. حتا کنار طویله. فقط یه جا که بوی طبیعت بیاد. تمام دیوارهای اتاقم از نصفه تا سقف پنجره باشه دور تا دور. یک میز توی اون اتاق باشه که روش مملو باشه از انواع مداد رنگی و پاستل و آب رنگ و قلم مو. گوشه اتاق پر از کاغذ سفید و بوم نقاشی باشه. روی میزم همیشه یه لیوان می گذاشتم پر از گلهای رنگی. اگه گل نبود برگ سبز می گذاشتم. پشت به جنوب می نشستم پشت سه پایه نقاشی. قهوه و نون خشک به میزان بی انتها موجود بود. من یک لباس نخی و راحت و گشاد می پوشیدم و از صبح تا شب فقط می کشیدم و می کشیدم و می کشیدم.

نمی دونم چرا مغزم چندین وقته تاب بدی برداشته.

هی می رم جعبه پاستل هامو باز می کنم و به بوی رنگها فکر می کنم. کاغذ سفید می گذارم جلوم و نگاه می کنم. نمی دونم چرا دستم نمی ره یک پاستل بردارم و خط بکشم. من. منی که هر روز ۵۰ - ۶۰ تا طرح می کشیدم و کاغذ رو مجبور بودم کیلویی بخرم. حالا جرات ندارم یک خط بکشم. فکر می کنم و فکر می کنم و آخرش بلند می شم. در جعبه پاستل رو می بندم و کتاب Database Design رو می گیرم دستم. یا بلند می شم فرانسه می خونم. حسرت کشیدن یک خط رنگی به دلم مونده.

چند وقت پیش خواب عجیبی دیدم. رفته بودم گل بخرم. همه جا پر از رنگ بود. رنگهای گرم و تند و خوشبو. گرم گرم. همه چیز گرم و قرمز و نارنجی بود. حتا برگها هم سبز تیره و گرم بودن. اون وسط گلدونی که به من پیشنهاد شد یک گلدون استوانه صاف بود که توش یک مایع آبی روشن پاستل ریخته بودن. یک غنچه نیلوفر که بنفش روشن پاستل بود با یک ساقه که سبز روشن پاستل بود، توی آب بود. وسط اون همه رنگ داغ، من اون گلدون خُنک نیلوفر رو خریدم.

علیرضا یک شاگرد داره که حرفهای عجیب می زنه. می گه بعضی از خوابها نشانه دارند. می گه تو که اینقدر خوابهای عجیب می بینی در موردشون بنویس و بهشون توجه کن. گفت تصویر اون غنچه بنفش نیلوفر رو نقاشی کن.

امشب بازهم دستم به پاستلها نرفت. می دونم چی می خوام بکشم ولی نمی تونم بکشم.

یاد رویاهام افتادم. بوی کتاب، بوی آبرنگ، بوی تنه درخت.

 نمی دونم چرا مغزم چندین وقته تاب بدی برداشته.

+ شنبه بیست و پنجم آذر 1385

"مرد باید قوی باشه. قوی از نظر مالی، قوی از نظر اجتماعی، قوی از نظر بدنی"

ای جانم. راست می گه خوب.

+ شنبه بیست و پنجم آذر 1385

ما دیروز رفتیم رای بدیم. جای شما خالی. فضا بی نهایت خوفناک بود. اولن که ما صورت هیچ خانومی رو اونجا ندیدیم. هرچی خانوم دیدیم تشکیل می شد از یک مخروط سیاه و یک دماغ. برادران دینی ما هم همه ریش داشتن و کاپشن ها عمومن سبز برزنتی بود و دو سه تا چفیه هم دیدیم.

جای شما خالی ما داشتیم می رفتیم مهمونی و گفتیم قبل از مهمونی بریم رای بدیم. خلاصه قیافه مهمونی ما که تشکیل می شد از یک شنل سبز و چکمه های پاشنه ۱۰ سانتی و موی چیتان پیتان کرده و ماتیک همیشگی قرمز ما که با رنگ فریم عینکمان ست است در آنجا بسیار توی ذوق می زد و خواهران و برادران جملگی چشم شده بودند و زل زده بودند به ما. هر مامور ناجا هم که رد می شد ما فکر می کردیم الان ما رو می اندازه توی ماشین منکرات.

خلاصه که جای شما خالی که ما که دست بر قضا از خواهران بسیار اُمُل در این اجتماع هستیم و الحمدالله همیشه لباس پوشیدنمان مثل مادر بزرگ خدا بیامرزمان است و بزور گاهی یک کرمی می مالیم به صورتمان مانتوهایمان همیشه آنقدر هست که سه تا خواهر دیگه هم به صورت همزمان در آن جا بشوند و مادرمان هم همیشه غُر می زند که دختر جوان باید به ریخت و قیافه اش برسد و مثل شاسکول ها نگردد و کسی هم رغبت نمی کند به ما نظر سوء داشته باشد و اصولن در اجتماع ما از شر نگاه بد و یاوه گویی ها در امانیم، دیروز در آن محل مقدس رسمن احساس لُختی به ما دست داده بود و بسیار اوضاع وخیمی بود.

بعد هم که ما لیست کاندیداهای مورد نظرمان را به تعداد زیاد تهیه کرده بودیم که در روز انتخابات به هم ریخت و قیافه ای های خودمان ارائه نماییم که خوب همه اش دست نخورده توی کیفمان ماند.

خلاصه که ما دیروز مطمئن شدیم که کاندیداهای مورد نظر ما حتمن انتخاب خواهند شد.

+ شنبه بیست و پنجم آذر 1385

سارا و لیلا دخترهای دوقلوی دوست صمیمی بابام هستن. ما تمام روزهای بچگی با هم بودیم. دوران جنگ همیشه دور بابام حلقه می زدیم و سرهامونو می گذاشتیم روی شکمش و اون برامون قصه می گفت. تمام تابستون با هم کنار دریا بودیم و ماسه بازی می کردیم و قلعه درست می کردیم. من از همون بچگی عاشق آب بودم و اون دوتا از آب فراری. من می رفتم تو دریا و هنوز قیافه هاشون یادمه که با اون زیر پوشهای گل برجسته یکی زرد و یکی صورتی لب دریا توی ساحل می نشستن و منو نگاه می کردن. بعد می رفتیم توی باغ و گلابی جنگلی می خوردیم یا حلزون جمع می کردیم. عصرها می رفتیم هتل هایت و تاب بازی می کردیم یا بازیهای شانسی. شب کنار هم می خوابیدیم. با هم حموم می رفتیم. با هم غذا می خوردیم. لباسهای عین هم می خریدیم. عروسی عمو و عمه هم می رفتیم و ...

لیلا دو سه سال پیش عروسی کرد و سارا هم سه ماه پیش. امشب رفته بودم خونه اش دیدنش. از دیدنش که توی آشپزخونه پای گاز غذا می پخت و خونه رو مرتب می کرد و ظرفها رو می شست دلم گرفت. خونه نو و نازنازیشو نگاه می کردم و فکر می کردم حالا اینجا قلمرو دوست دوران بچگی منه. شوهرشو نگاه می کردم و فکر می کردم دوست لاغر و عمومن مریض دوران بچگی من حالا همه عشق و زندگی این مَرده. دوستم خانم یک خونه شده. برام قابل هضم نبود.

دلم گرفت. به قول گردنازچه زود می گذره. چه سریع. انگار همین دیروز بود.

+ جمعه بیست و چهارم آذر 1385

امروز داشتم فکر می کردم "در" چقدر وسیله ارتباطی مهمیه. اصلن با وسایل ارتباطی پیشرفته قابل مقایسه نیست.

یک اتاق بدون در رو تصور کنین.

+ جمعه بیست و چهارم آذر 1385

هنوز وقت هست که بیشتر فکر کنین. یه کم بیشتر. یه کم عمیقتر. حرفهای سطحی نزنین. فکرهای سطحی نکنین.

شاید دلایلی که میارین فقط توجیه انفعال و دلسردی ای هست که دچارش شدین. ازش در بیاین. وطن مهمه.

باز هم فکر کنین. هنوز تا فردا وقت هست. با کسانیکه می خوان فردا توی مسابقه شرکت کنن بیشتر صحبت کنین. شاید نظرتون عوض بشه. شاید یه نکته کوچیک اون وسط هست که بهش دقت نکردین.

اگه عشق به وطن اینقدر در وجودتون زیاده که به خاطرش تصمیم گرفتین از رای دادن چشم پوشی کنین و حق انتخاب سرنوشت آینده تون رو به دیگران بدین، پس می ارزه که یه کوچولو دیگه هم در موردش عمیق تر فکر کنین. فردا روز مهمیه. شاید یک شروع باشه. اینقدر منفعل نباشین. از این پیله بیرون بیاین.

+ پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385

ما که بچه بودیم، اون موقع که بستنی فقط کیم بود و پوپ و قیفی و پفک هم فقط پفک نمکی ۵ تومنی بود و کامک ۴ تومنی، به این سوپر مارکتهای فعلی می گفتیم "بقالی".

بعد که ما بزرگ شدیم، این بقالی ها تغییر کردن و اون یخچالهای قدیمی و خاک گرفته که شیشه هاش مات شده بود رو گذاشتن کنار و یخچالهای نو با درهای شفاف و بدنه زرد قناری و قرمز ولنتاین گذاشتن تو مغازه. جنسها هم تغییر کرد و بعد از سپری شدن محرومیتهای دوران جنگ، جنسهای لوکس و متنوع تر اومد و بعد هم که شرکتهای جدید باز شدن و صنعت بسته بندی پیشرفت کرد و زرق و برق همه چیز زیاد شد. بقالی ها هم به سوپرمارکت تغییر نام دادن. تا جایی که حتا بقال سر کوچه ما که دیگه شده بود صاحب سوپر مارکت، رفت موهای یک دست سفیدشو یکدست سیاه کرد و کلی اسباب تفریح ما رو فراهم نمود. خلاصه دیگه، ما هم چون خیلی انعطاف پذیر بودیم این تغییرات رو قبول کردیم و ژیگولو شدیم و به بقالی گفتیم "سوپرمارکت".

امشب که رسیدم دم در دیدم پسربچه همسایمون یه هزاری مچاله کرده تو مشتش و داره می دوه. گفتم "کجا؟" تند و جویده جویده گفت "میرم دریانی". اول نفهمیدم چی می گه. فکر کردم می گه "میرم دریا". کنجکاویم گل کرد (یعنی فضولی). نگاه کردم دیدم رفت تو سوپر سر کوچه. دوزاریم افتاد که به سوپر می گه "دریانی". جالبش اینه که سوپری سر کوچه ما دست بر قضا نه تُرکه، نه دریانی. خلاصه فهمیدم که ظاهرن سوپر مارکتها دارن به "دریانی" تغییر نام می دن. همچین عجیبم نیست والا.

داشتم فکر می کردم شاید یک روزی هم بیاد که به هرچی کمپانی تولید کننده RDBMS توی دنیا هست بگن "نازگل بانو"

+ پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385

این "زیر تیغ" واقعن روی اعصاب راه می ره. جلسه اول به خاطر پرستویی و معتمدآریا نشستم پاش. ولی دقیقن روی لبه اعصاب آدم راه می ره. نمی دونم آخه با تخم مرغ دونه ای ۱۵۰ تومن و نون لواش دونه ای ۵۰ تومن و بنزین کوپنی، دیگه خودمون غم و غصه و مصیبت کم داریم که حالا هفته ای ۱ ساعت هم عزاداری جعفر و کابوسهای محمود و به خوردمون می دن.

گاهی می گم بازم دمش گرم این مهران مدیری که با همین چرندیات و جفنگیات، زورش و می زنه که چند دقیقه مردم رو بخندونه. انصافن هم این "تاج مَلِک مِلاک"ش همه رو خندونده بود. البته همه اونایی که جو روشن فکری نمی گیردشون و چند دقیقه خودشونو جلوی تلویزیون ول می دن که به این چرندیات بخندن.

+ چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385

چرا بعضیا نمی تونن حرف دلشون رو بزنن؟ چرا بعضیا اینقدر ناتوانن؟

الان چند ماهه که می دونم یه چیزی می خوای بگی. ولی نمی گی. هی یه حرف دیگه می زنی. بابا بگو. عزیز من بگو. می دونی آخرِ آخرش چی می شه؟ بهت می گم "نه". عوضش خیالت راحت می شه. دیگه اینطوری با دل خودت قایم موشک بازی نمی کنی.

بگو.

+ چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385

یک

امروز بارون قشنگی اومد مخلوط با برف.

رفتم زیرش ایستادم و بخار داغی که از لیوانم بلند می شد رو نفس کشیدم.

کسی که خودش هم نمی دونه، وقتی بارون میاد، میاد تو ذهن من. نه به خاطر اینکه دوستش دارم. نه به خاطر اینکه عاشقش هستم یا بودم. چون هیچ کدوم نیست. خیلی ساده، چون یکبار بهم گفت "هر وقت بارون میاد من یاد تو می افتم". همین حرف رو زد و حالا سالهاست هر وقت بارون میاد، بی برو برگرد من یادش می افتم.

-----------------------------------------------------------------------

دو

از روزی که گردناز نوشت که توی دلش خوشحالیه، انگار که دلش پر از اسمارتیزهای رنگی رنگی باشه، من تمام مدت همه جا دونه های گرد رنگی رنگی می بینم. همه جا. حتی توی ذهنم. همه جا نقطه نقطه و رنگی رنگی شده. چه رنگهایی هم. شاد و شفاف.

+ چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385

گردناز از نگاهِ گِردِ مردای محل کارش نوشته، توی جایی که خانم کمه.

یادم افتاد سال اول دانشگاه که بودم، با کلی التماس یه جا رو راضی کردم برم براشون کار کنم که کار یاد بگیرم. 4 5 تا مرد بودن و یه آبدارچی که یه پیرمرد سمنانی 65-70 ساله بود به اسم احمدآقا. صبحها من زود می رسیدم شرکت. گاهی وقتی می رسیدم که احمدآقا تازه کتش رو درآورده بود و می خواست شروع کنه به نظافت. معمولا 2 ساعت طول می کشید تا بقیه برسن شرکت. تو این فاصله مدیر شرکت زنگ می زد و از احمد آقا سوال می کرد کسی اومده شرکت یا نه؟ احمد آقا هم که روبروی من ایستاده بود بدون اینکه نگاهم کنه می گفت "نه آقای مهندس! هنوز کسی نیومده". بعدن مدیرمون به من می گفت "من ساعت 8 زنگ زدم کسی نیومده بود شرکت، چطور ساعت ورود شما 7 خورده؟"

بعدتر که استخدامم کردن و اونجا موندگار شدم، کلی به این کارش می خندیدیم. بعدتر که الهام هم اومد شرکت ما، یادمه گاهی می شد که من و الهام و بهروز توی شرکت بودیم. اگه کسی از احمد آقا سوال می کرد کی تو شرکته، می گفت "فقط آقای مهندس". بهروز می خندید و می گفت "این فکر می کنه ما اینجا کار می کنیم و شما دو تا هم فامیل ما هستین از صبح تا شب میاین می شینین اینجا که حوصله ما سر نره"

رضای شیطون هم یه وقتایی احمدآقا رو صدا میزد تو اتاق و با سرش به من اشاره می کرد و می گفت "احمدآقا، ببین خانوم مهندس چیزی لازم ندارن؟" احمدآقا هم با اخم بدون نگاه کردن به من پشتشو می کرد به ما و می گفت "نه لازم نداره" و می رفت. بعد ما چهار تا ریسه می رفتیم از خنده.

یادش بخیر پیرمرد نازنین. هیچ وقت اسم من و درست نگفت. هرچی تو گوشش داد زدیم بازم گفت "خانوم کبیری". می گفت گوشش سنگینه. بهروز می گفت "خالی می بنده. گوشش می شنوه و زیرزیرکی به حرفای ما می خنده". وقتی داشت زنشو می برد کربلا چه ذوقی داشت. صدبار از همه خداحافظی کرد. گفتم "کجا احمد آقا؟" گفت "عیالم آرزوی کربلا داره. مشهدی بودیم حالا می خوایم بشیم کربلایی. حلالم کن خانوم کبیری". وقتی برگشت یه ظرف بلور بهش چشم روشنی دادم. شبش توی خونه دیدم توی ظرف غذام یه تسبیح و یه مهر و یه خودکار گذاشته برای سوغاتی. وقتی میومد برام چایی میاورد، یه جوری که ببینه تسبیحشو زیر میز می گرفتم دستم و می چرخوندم. زیرچشمی نگاه می کرد و چینای صورتش به یه خنده پنهونی باز می شد. گاهی می گفت "خانوم کبیری دعا کن زنم خوب شه". خودکارشم گذاشته بودم روی میزم و باهاش می نوشتم. خودش همیشه مواظب بود کسی خودکارم و برنداره. پیرمرد نازنین. با اون کلاه بافتنی و اون چشمای مهربون. با اون پیشبند گل گلی که براش خریده بودم و موقع ظرف شستن می بست و بعدش با همون راه می افتاد تو شرکت و بهروز و رضا غش غش می خندیدن. یه بار که برف اومده بود و من و بهروز توی حیاط خر برفی درست کردیم برای بار اول بلند خندیدنشم دیدم. بعدها برای هممون خاطره بلند خندیدن احمدآقا خیلی شیرینتر بود از خاطره اون خربرفی. یه کم بعد از رفتنم بود که از بهروز شنیدم احمدآقا رو مرخص کردن. خیلی پیر شده بود.

این دفعه آخری بهروز گفت زنش همین اواخر مرد.  دلم چقدر تنگ شده برای اون خانوم کبیری گفتنش.

 

پ.ن. برای افشین همه این اتفاقها توی اون ساختمون شماره ۱۴۲ مشرف به حیاط بیمارستان افتاده. باورت می شه؟

+ سه شنبه بیست و یکم آذر 1385

یه وقتایی ثانیه شمار ساعت تا میاد از این ثانیه بره به اون ثانیه وسطش اینقدر کش و قوس میده به خودش و دهن دره می کنه که رسمن روی لبه اعصاب آدم راه می ره. یه وقتایی که هوا ابریه بیشتر اینطوری می شه.

یه وقتایی به خودت میای می بینی هیچ کس منتظرت نیست. برای کسی فرقی نمی کنه که تو ساعت ۶ بری خونه یا ساعت ۹. کسی براش مهم نیست که تو امشب شام رو کجا می خوری، خرید می ری یا نه، نمی خوای بری نمایشگاه عکاسی؟

یه وقتایی این بلاتکلیفی تا ۸ ماه دیگه دیوونت می کنه. اینکه نه به نامی ویزا دادن نه به وحید. حالا تو تا ۸ ماه دیگه که نوبتت بشه ول معطلی تو خماریش.

یه وقتایی می خواد برف بیاد ولی نمیاد. هی عشوه میاد. دو تا دونه میاد بعد نمیاد. بعد دوباره دوتا دونه. نمیدونی چتر برداری یا بر نداری.

یه وقتایی دزدگیر ماشینت هی صدا می ده. هر سی ثانیه یه بار صدات می کنن که بیا اینو خفه کن.

یه وقتایی ۱۰۰ بار می ری سر کتری چایی بخوری ولی آب هنوز جوش نیومده. اعصابت خورد می شه دستتو تکون می دی غر بزنی، ماگت که یادگاری دوستیه که دیگه دوست نیست، میفته خورد می شه.

یه وقتایی دلت می خواد به جون عالم و آدم غُر بزنی.

+ سه شنبه بیست و یکم آذر 1385

بابا رای بدین. تو رو خدا رای بدین. همین رای ندادن دور پیشمون اوضاع رو ریخت به هم. رای بدین. تو رو خدا رای بدین.
+ دوشنبه بیستم آذر 1385

- مامان من یه شالگردن بافتنی قرمز می خوام.

-مامان جان هر چی می خوای برو واسه خودت بخر، من حوصله بافتنی ندارم.

-گشتم پیدا نکردم. می خوام بافتنی درشت بافت باشه، بلند باشه از دو طرف تا بالای زانو بیاد، قرمز جیغ باشه.

- کاموا بخر خودت بباف. چه می دونم، بده خانوم کرمانی ببافه برات.

- خودم که بلد نیستم. خانوم کرمانی هم با ماشین می بافه. من دستباف می خوام.

- خفم کردی.

-----------------------------------------------

صبح شنبه میدون ونک

برداشت ۱: "نفت بگیرم شال قرمزی؟"

برداشت ۲: "خانوم خوشگله عینک و کتونی و روسری و ماتیکشو با شال قرمزش ست کرده."

برداشت ۳: "قرمزته"

برداشت ۴: "اِ بچه ها اینو! اینو!"

برداشت ۵: "کاش من جای اون شال قرمز بودم"

برداشت ۶: "در خدمت باشیم"

برداشت ۷: "پرسپولیییییییییییس .......... سوراخهههههههههههههه"

برداشت ۸: "هلووووووووو"

برداشت ۹: "وای چه شال خوشگلی. اینو کی بافته؟"

برداشت ۱۰: بیب بیب ... بیب بیب "؟"

+ یکشنبه نوزدهم آذر 1385

آخه من چی بگم؟ آخه من چه کار کنم؟ من الآن دلم می خواد گریه کنم از خوشی. الآن دلم می خواد برم وسط خیابون بشینم کولی بازی در بیارم و جیغ جیغ کنم. آخه شما که نمی دونین چی شده.

فکر کنین که یه کتاب بوده به اسم Pro SQL Server 2005 Database Design and Optimization که لوئیس دیویدسون نوشته باشدش. فکر کنین من هر شب خواب این کتاب لعنتیو دیدم. فکر کنین توی رویاهام خوندمش. بعد فکر کنین یک افشین که لینک نداره که من اینجا بگذارم از توی واقعیت اومده بیرون و کتاب رو تلپ انداخته روی دسکتاپ من. آخه شما باشین چکار می کنین؟ گریه نمی کنین؟ اشک نمی ریزین؟ یکی از رویاهاتون واقعی شده سه سوت. آخه من الآن به این افشین چی بگم آخهههههههههههههههه؟   <- (اشک شوق می باشد.)

 

+ یکشنبه نوزدهم آذر 1385

مادام فمینیست: (با موهای کوتاه رنگ نشده و صورت بدون آرایش، چاقوی بزرگ رو توی هوا تکون می ده) به نظر من که ما زنها داریم خودمون به خودمون ظلم می کنیم. این مردا حق دارن فکر کنن ما تو سری خوریم. بس که خودمون ضعیفه بازی در آوردیم. زن باید قوی باشه. باید عین خود مردا رفتار کنه. من از وقتی رفتم کلاس مکانیکی ماشین اصلن رفتار موسیو با من عوض شده. بعدم که توی کارم هم سعی می کنم جاه طلبی های مردا رو داشته باشم. الان حقوقم دقیقن معادل حقوق همکارای مردمه. هیچ کار اضافی هم نمی کنم. شوخی هم با کسی ندارم. تازه مدیر بخش شدم و 3 تا مرد دارن زیر دستم کار می کنن. اول که خواستم کلاس کنکور برم برای فوق لیسانس موسیو مخالف بود. می گفت باید به بچه و زندگیت برسی. گفتم ای بابا! یه عمر من به بچه و زندگی رسیدم تا تو دکتراتو گرفتی. حالا تو به بچه و زندگی برس که من درسمو ادامه بدم. از این جدیت من هاج و واج مونده بود. ولی دم نزد. حالا هم عین آدم هر وقت من کلاس دارم زود میاد خونه بچه رو نگه می داره. شبهایی که دیر میام شام می پزه، ظرفا رو می شوره. دیگه دست از رفیق بازیشم برداشته. گاهی خودم بهش می گم جمعه ها برو با رفیقات فوتبال. توی شرکت هم همه یه طور دیگه بهم نگاه می کنن. خیلی بهم احترام می گذارن. حالا می خوام برم توی جنبش حمایت از حقوق زنان ایران هم عضو شم.

مادام آنتی فمینیسم: (با پیراهن زنانه و موهای بلند و ماتیک صورتی، تند تند سس رو هم می زنه و بهش آبلیمو اضافه می کنه و می چشه) می دونی عزیزم، همین افکار فمینیستی شماهاست که ما زنها رو به اینجا کشونده. آخه چرا اینقدر اصرار دارین مقام زن رو در حد مقام مرد بیارین پایین؟ نگاه کن! کدوم مردی می تونه به این ظرافت یک زندگی رو اداره کنه؟ کدوم مردی می تونه به بچه برسه و تربیتش کنه؟ کدوم مردی می تونه از ته دل عاشق بشه؟ کدوم مردی می تونه از عمق وجودش از زیبایی ها لذت ببره؟ روح کدوم مردی اینقدر لطیف و حساسه؟ کدوم مردی می تونه به ظرافت و لطافت یک زن باشه؟ حیف دستای ظریف و لطیف یک زن نیست که توی روغن موتور ماشین سیاه بشه؟ معلومه که ما زنها به راحتی یاد می گیریم ماشین رو تعمیر کنیم. ولی این کارهای احمقانه مال مردهاست. ما باید کارهای حساس و ظریف رو انجام بدیم. مثلن همین سس. تو نگاه کن. کدوم مردی می تونه همچین سس خوش طعم و یکدستی درست کنه با این ظرافت؟

مادام سوپر آنتی فمینیسم: (تند تند برگهای سفید کاهو رو خورد می کنه، شاخه های چتری روی پیشونیش تند تند تکون می خورن) آره راست می گی. زن کجا مرد کجا. واقعن حیف نیست خودمون رو با مردا مقایسه کنیم؟ آخه اصلن ارزششو دارن؟ به نظر من که مردا توی تنها چیزی که از زنها بالاترن قدرت بدنیه که اونم مزیت به حساب نمیاد. آخه والا خر و گاو هم قدرت بدنیشون بیشتر از زنهاست. تازه، اونم که ما با نکته سنجی دقتی که داریم از پسش بر میایم و کم نمی یاریم. مثلن من تا پارسال موقع خونه تکونی دست به دامن موسیو می شدم برای جابجا کردن پیانو. ولی حالا یک راه خیلی راحت پیدا کردم که پیانو رو تکون میدم و موسیو با دهن باز بهم نگاه می کنه.

مادموازل اعتدال: (با موبایلش زیگزیت بازی می کنه، ناخنهای بلند دست راست و کوتاه دست چپش تو ذوق می زنه) واقعن یه لحظه فکر کنین دارین چی می گین. آخه وقتی در نظام خلقت زن و مرد کنار هم آفریده شدن حتمن برای وجود هر کدومشون یه دلیلی بوده دیگه. اصلن من که می گم توی این دوره زمونه که نه مرد نقش سنتیشو قبول می کنه نه زن، بهتره هر دوتا کنار هم با تفاهم و درک زندگی کنن و سعی کنن هم توی کارای شخصی خونه به هم کمک کنن هم توی اجتماع همدیگرو پشتیبانی کنن که پا به پای هم پیشرفت کنن. بابا چند قرن هم مرد و هم زن چوب مردسالاری رو خوردن، حالا شما می خواین مثل اینا که عقده و سرخوردگی دارن چند قرن هم زن سالاری رو به دنیا دیکته کنین؟ ول کنین بابا. با آرامش با موسیوها کنار بیاین و خوش باشین دیگه.

موسیو سرمست: (از توی هال صداشو بلند می کنه) ای بابا خانوماااااا! این وزوز غیبت کردن شما نمی ذاره ما بفهمیم این فردوسی پور چی داره بلغور می کنه که! عجالتن کله پاچه اون بدبخت رو ول کنین بیاین شام ما رو بدین تا بازی شروع نشده. زری خانوم این ظرف ماست و خیار خالی شده، بیا سرشو پر کن.

مادموازل اعتدال: اِ خانوما کجا بدو بدو؟ داشتیم بحث می کردیما!

+ شنبه هجدهم آذر 1385

همیشه جمعه می شه یعنی اینکه روز آخره که تو ایمیل می زنی و بعدش دو روز می ری ویکند و تا دوشنبه عصر هیچ کس برای من ایمیل نمی زنه و من دو روز حوصله ام سر می ره. بعد دوشنبه عصر می شه و من شب تا دیروقت سر کارم. دوشنبه ها همیشه روز گرم و نارنجی و خوبیه. عصر دوشنبه حدود ساعت ۶ و ۷ اولین ایمیلت میاد که نشون می ده رفتی سر کار. بعد سه شنبه و چهارشنبه پُره از ایمیلهای دو خطی و تند تند و پشت سر هم تو و جوابهای من. و چه ایمیلهای مزخرفی. همه اش حرف مزخرف و تو سر هم زدن یا حرف کارای برادرت.

پنجشنبه و جمعه ویکند منه و من همیشه به تو حسودیم می شه چون من حتی ویکندهای خودم هم برات ایمیل می زنم ولی تو ویکندهات کاملن منو فراموش می کنی.

از وقتی یاد گرفتم دوستت نداشته باشم شنبه و یکشنبه قابل تحمل تر شدن.

دوباره هی شنبه و یکشنبه می شه و تو نیستی. هفته ها همینطوری گردِ گردِ گرد دنبال هم میان و می رن. از عصر نارنجی دوشنبه که اولین ایمیل هفته ات میاد تا شب تیره تیره جمعه که آخرین ایمیل هفته ات می رسه نمی دونم چطوری اینقدر تند تند می گذره.

یه چیزی هست که جرات نمی کنم بهت بگم ... اصلن ولش کن. اینقدر غرغرو و ترسناکی که حتی جرات نکردم لینکتو اینجا بگذارم. می دونم که دوست نداری کسی توی دنیا بفهمه که از دوشنبه تا جمعه چیزی حدود ۵۰ تا ایمیل برای من می زنی.

+ جمعه هفدهم آذر 1385

تهران شهر سنگینیه. همه چیزش سنگینه. گاهی لباس می پوشم می رم تا دم سوپر سر کوچه که بستنی بخرم. کل رفت و برگشتم می شه 20 قدم. ولی وقتی می رسم خونه اینقدر خسته و سنگینم که انگار همه تهرانو گذاشتن روی پشتم. نمی دونم که هر شهری که بهش عادت کنی دچار این خاصیت می شه یا فقط تهرانه که سنگینه.
+ جمعه هفدهم آذر 1385

به نظر شما فوق العاده نیست که آدم یه دوست داشته باشه که راه و بیراه بهش بگه "کچل" و اونم اصلن بهش بر نخوره؟ نمی دونین چه کیفی داره که!

دوستت دارم افشین. کچل.

+ پنجشنبه شانزدهم آذر 1385

باید می رفتم دفتر انجمن حمایت از حیوانات تا اسم گربه ها رو بگذارم توی لیست عقیم سازی.

ظهر پنجشنبه ها دیدین چه قیامتی می شه خیابونهای تهران؟ انگار که همه مردم ریخته باشن تو خیابون. سر میدون توحید ماشین پشت چراغ قرمز ایستاد. چشمام سیاهی می رفت اینقدر چیز برای دیدن بود. مثل ندیدبدیدها چشمام می چریدن. بعد یهو یاد حرف هادی افتادم که سرزنشم کرده بود که چرا مناظر تهران برای من جنبه مناظر توریستی داره و انگار نه انگار که من توی همین شرایط بزرگ شدم. خلاصه سعی کردم چشمام رو درویش کنم که نخوام زیاد ببینم و بگم.

ولی...

توی اون ترافیک بی انتها، توی این پنجشنبه خاکستری، توی اون دود خفه کننده و اون جمعیت غیرقابل سرشماری، تنها چیزی که انتظارشو نداری "لطافت"ه.

به آسمون خاکستری چشم دوخته بودم و توی فکرم داشتم با ... حرف می زدم که یک دفعه چشمام ۴ تا شد. یک حباب صابون هفت رنگ داشت توی آسمون بالا می رفت. بعد یکی دیگه هم اومد و بعدی ... پایینو نگاه کردم و دیدم چقدر حباب هفت رنگ. تمام فضای روبروی من پر از حباب های صابون هفت رنگ بود. مردم خسته از ترافیک دستشون رو از روی بوقها برداشته بودن و با چشمهای گرد شده مثل من، حبابها رو دنبال می کردن. راننده تاکسی ما زیر لب با سیاوش قمیشی می خوند و با نگاهش رد حبابها رو می گرفت.

اون حبابهای هفت رنگ، وسط حجم سیمانی و فلزی میدون توحید، مثل یک شوخی لطیف و شیرین بود، که جو جدی و سنگین یک جلسه رسمی رو تلطیف می کنه. چیزی که انتظارشو نداری و با تمام وجود منتظرشی.

یک کم جلوتر از ما، یکی از این بچه های روستایی که میان تهران برای خوشبخت شدن و به هر کاری دست می زنن، ایستاده بود وسط خیابون و کف صابون فوت می کرد تو هوا و بدن توجه به نتیجه کارش، چشمش به شیشه ماشینها بود که یکی از اون اسباب بازیها بفروشه.

------------------------------------

فردا آخرین روز اولین جشنواره ملی اسباب بازی هست. ساعت ۹ تا ۲۰. سالن حجاب.

 

+ پنجشنبه شانزدهم آذر 1385

دیشب جلوی آینه موهامو سشوار می کشیدم که یک دفعه خشکم زد. سشوارو گذاشتم کنار و اون یک دونه تار موی سفید رو که وسط موهای سیاهم بدجوری توی ذوق می زدگرفتم دستم.

یادم افتاد اون وقتی که ۴-۵ سالم بود و بابا داشت جلوی آینه موهاشو سشوار می کشید. کنارش مامان داشت موهای منو از دو طرف می بافت. یکدفعه بابا سشوارو گذاشت کنار و با هیجان به مامان گفت "اینجا رو ببین! یکی از موهام سفید شده". مامان خندید و گفت "نگاه کن! بابات پیر شده". یادم افتاد که بغض کرده بودم و به موی بابام دست می کشیدم و سعی می کردم سفیدی رو پاک کنم. اصرار می کردم که کف شامپو روی سر بابا مونده و اگه سرشو بشوره حتمن موهاش سیاه می شه. مامانم می خندید و می گفت "نه نه! دیگه فایده نداره! بابات پیر شده." من بغض کرده بودم. انگار که تقصیر من باشه.

بابام ۳ سال پیش که مریض شد، یکدفعه همه موهاش سفید شدن.

دیشب جلوی آینه بغض کرده بودم و موی سفیدم رو می مالیدم شاید کف شامپو از روش پاک بشه. عین بچگیم. هیچ حس بدی نداشتم. حتی وسط بغض، خنده ام گرفته بود. همینجوری گرفته بودمش لای دو تا انگشتم و نمی دونستم چکارش کنم. آخرش ولش کردم که لای همه موهای سیاهم گم بشه و یک کاری کردم که مخلوطی از خنده و گریه بود!!!

+ چهارشنبه پانزدهم آذر 1385

چند وقته از صدای زنگ هر تلفنی متنفر شدم. وقتی موبایلم زنگ می زنه بدون اینکه از توی کیف درش بیارم توی دلم تکرار می کنم "خفه شو! تو رو خدا دیگه خفه شو!". وقتی تلفن خونه زنگ می زنه خدا خدا می کنم کسی با من کار نداشته باشه. وقتی کسی پیام می گذاره که بهش زنگ بزنم، انگار بزرگترین بار عالم رو می گذاره روی دوشم.

ولی امروز چهارشنبه است و چهارشنبه های بنفش پُرن از سورپریزهای ریز و درشتی که مثل آبنباتهای رنگی، میریزن روی سر آدم.

به خاطر همین امروز صبح وقتی موبایلم زنگ زد صفحه اش رو با شوق نگاه کردم و اسم روی صفحه مثل یک مشت پر از آبنبات شیرین جلوم باز شد، تعجب نکردم. دکتر آل داوود.

آخ که من چقر این مرد نازنین و افتاده و دوست داشتنی رو دوست دارم. علاوه بر حس شدید حیوون دوستی که منو یه جوری به همه آدمهای حیوون دوست پیوند می ده، جدیت این انسان نازنین در کارش و بعد اینهمه لطفش که وسط اینهمه گرفتاری یاد من هست که دارم بال بال می زنم یک قرون دوزار جمع کنم برای کمک به انجمن حمایت از حیوانات، باعث می شه یک جوری خاصی بهش احترام بگذارم و دوستش داشته باشم.

دکتر می گه هر روز با این حیوونا صحبت می کنم و بهم التماس می کنن که نجاتشون بدم.

هرچی بیشتر می گه من بیشتر شرمنده می شم از این که گروه کوچولویی که من جمع کردم هنوز حقیرتر از اونه که به دردی بخوره.

شعار انجمن دلم رو می لرزونه " ما از زبان کسانی سخن می گوییم که سخن گفتن نمی دانند". نمی دونم. شاید اگه شما هم مثل من با ۵ تا گربه زندگی می کردید و شبها یک گربه توی بغلتون می خوابید به احساسات من نمی خندیدید.

فردا دارم می رم انجمن برای گرفتن پوسترها و شماره حساب. شماره حساب رو همینجا می گذارم. یک صفحه وب کوچولو هم برای معرفی بیشتر طرح دارم درست می کنم. کمک کنید. هر طوری که می تونین.

به نظرم توی یک چهارشنبه بنفش، اینقدر همتون سر حال باشین که بتونین به این چیزها هم فکر کنین.

http://p8.hostingprod.com/@iranspca.com/blog1/?p=12

+ چهارشنبه پانزدهم آذر 1385

Rather than always doing, you can just be.

+ سه شنبه چهاردهم آذر 1385

من با تو از مهمترین رازهای دلم صحبت می کنم. آنچه به تو می گویم برای من از هر قانون و منطق و منشور و قرارداد بین المللی پر اهمیت تر است.

تو فقط "است"ها، "بود"ها و "شد"ها را می شنوی.

+ سه شنبه چهاردهم آذر 1385

یکی یک بار به من گفت که دردهایی که در زندگی می کشیم، به نسبت شدت درد باعث سبک شدن بخشی از بار گناهان ما می شن...

هربار که درد میگرنم آروم می شه و می تونم چشمامو باز کنم، احساس می کنم مثل یک بچه تازه به دنیا اومده پاک و بی گناهم. چه نعمتیه این میگرن که من و نامی بهمون داده شده.

 

+ دوشنبه سیزدهم آذر 1385

شاید تقصیر تو باشه. تو که مثل یک فرشته، الان اینجا زیر نور قرمز چراغ، سرتو گذاشتی روی شکم نرم پیجا و صدای نفسهای مرتبت بهم آرامش می ده، مامان. آخه سیب منو تو پرت کردی هوا! خودت همین امشب گفتی "تقصیر خودمه که اینطوری تربیتت کردم"

شاید هم سیب من از روز اول عجیب و غریب بود. تو دخالتی نداشتی. حتمن تو هم دلت می خواست دخترت یک سیب صاف و گرد و منظم داشت که توی هوا با نظم و قابل پیش بینی می چرخید و بعد هم کاملا قابل حدس بود که از کدوم طرف می خوره زمین. مثل سیب آتوسا. حتمن دلت می خواست من هم مثل آتوسا بودم. موقع دانشگاه که می شد می رفتم دانشگاه و توی همه درسها نمره های متوسط می گرفتم. بعد از دانشگاه یک شغل ثابت با یک حقوق معمولی توی یک اداره پیدا می کردم و هر روز صبح سر ساعت 8 سر کار بودم و عصر سر ساعت چهار از پشت میزم بلند می شدم میومدم خونه. مثل همه دخترهای دیگه به سر و وضعم می رسیدم، آرایشگاهی می رفتم، چند دست لباس گرون می خریدم، بعد یک روز با یک پسر آشنا می شدم، 3 ماه بعد نامزد می کردم، 9 ماه بعد ازدواج. با شوهرم آروم زندگی می کردم. پول جمع می کردم. قسط خونه می دادم، قسط ماشین می دادم، شبهای جمعه فامیل و دوستهای شوهرمو شام دعوت می کردم و تو میومدی برام غذا می پختی. 1 سال بعد منتظر بچه اولم بودم و تو از ذوق نوه بال بال می زدی. عین مامان آتوسا که الان چشم به راه نوه اولشه. بعدشم معلومه. یک مادر خوب و فداکار می شدم. 2 سال کار نمی کردم و به بچه ام می رسیدم. چاق می شدم. بعد با شوهرم تصمیم می گرفتیم بریم استرالیا. چند وقت تلاش می کردیم. بعد همینجا می می موندیم و پیر می شدیم. بچه مون رو بزرگ می کردیم و پول جمع می کردیم و 3 تا خونه می خریدیم با یک پژو پرشیا و تو دلت به همه این خوشبختی ساده من خوش بود.

مادر من، چه تو بودی و چه سرنوشت، دلم می خواد بدونی که این سیبی که برای من پرت شده هوا، خودمو هم عاصی کرده. نمی دونم چرا سیب من اینطوری می چرخه. نمی دونم چرا اصلن نمی شه حدس زد یک ثانیه بعد کدوم روش به زمینه و آخرش از کدوم طرف می خوره زمین و اصلن کجا می خوره زمین. وقتی دخترای هم سن من به فکر موهای پشت لبشون بودن، من عاشق شدن رو تجربه کرده بودم. توی سنی که باید می رفتم دانشگاه، مثل خر کار می کردم. نمرهای عجیبم هیچ چیزی رو نشون نمیده، من خنگم؟ من نابغه ام؟ وقتی همسنهای من رفتن سر کار، من 6 سال سابقه کار داشتم و مدیر بخششون شدم. کنار هیچ آدمی آرامش نداشتم. هرکی پا به زندگی من گذاشت، برای لحظه ای اومد و رفت. از وقتی یادمه همیشه می دویدم. انگار از همه عقب باشم. وقتی انگلیسی می خوندم با حرص می خوندم. انگار دنبالم کردن. الان که فرانسه می خونم مثل دیوونه ها حرص می زنم. کتاب خوندنم، درس خوندنم، فیلم دیدنم، خوابیدنم، غذا خوردنم، دوست شدنم، عاشق شدنم، حس کردنم، متنفر شدنم ... هیچ کدوم قابل پیش بینی نیست. مثل آدمیزاد نیست.

شاید اون رقیب درسی دوره راهنمایی حق داشت که می گفت " خیلی دلم می خواد ببینم تو آخرش از زایشگاه سر در میاری یا دانشگاه". تو خودت بگو... می تونی حدس بزنی فردا صبح با چه فکر تازه ای از خواب می پرم و زندگیمو به خاطرش به هم می ریزم؟ تو می تونی حدس بزنی من 1 ماه دیگه، 1 سال دیگه یا ده سال دیگه کجام؟ بمیرم برات عزیزک دلم. مامان آتوسا می تونه.

تقصیر من نیست... تقصیر تو هم نیست... تقصیر اون دستیه که سیب منو اول حسابی چرخوند و پیچوند و بعد بی هیچ قاعده انداخت هوا ...

+ دوشنبه سیزدهم آذر 1385

چقدر لحظاتی که من و تو با هم می خندیم زود گذرن. تا به خودم میام تموم شده و صورتت دوباره جدی شده.

من عاشق خنده های راست راستکی تو هستم. بی غش...

+ یکشنبه دوازدهم آذر 1385

به چشمان آهوانی فکر می کنم که از سر سادگی به من پناه آوردند و من در فکر کباب آهو بودم...

چقدر چشم...

چشمان تو را ولی نمی یابم.

+ یکشنبه دوازدهم آذر 1385

من که عقیده دارم برای وجود هر موجودی دلیل موجهی هم هست، امروز بعد از ماهها فکر کردن فهمیدم فایده این همه وبلاگِ سرشار از اشعار عاشقانه و عکس قلب و گل سرخ و دختر مو افشان و گریان و سر به گریبان با پس زمینه های سیاه چیه!

چه ساده! اینکه ما بفهمیم در تجربه تلخ ترین لحظه های زندگی تنها نبوده ایم. اینطوری می شه واقعی خندید.

+ شنبه یازدهم آذر 1385

* برای پدرم که مردترین مردیست که تا امروز دیده ام.

 

تو به من آموختی که مردانگی نه آن حس طبیعی است که در وجود هر مذکری از حیوان و انسان به رایگان قرار داده­اند.

تو به من آموختی که مردانگی نتیجه تمرینهای سخت و طولانی است که حاصل آن روحی وسیع، توانمند، عادل، مهربان و سخت است. تو به من آموختی که مردانگی معنویتی است بزرگ و اکتسابی که فارغ از جنسیت مادی، بسته به خواص روح هر انسان، می­توان به پاره­ای از آن دست یافت.

ولی پدر! این بذر مردانگی که تو با آنهمه ایمان در وجود من کاشتی، در این شهر بی قانون و این روزگار مملو از نامرد، شیرین ترین میوه ای که برایم داد، افسوس بود.

+ شنبه یازدهم آذر 1385

* تقدیم به تو

من از شکلات مرسی با طعم بادوم تلخ خوشم میاد. من به موسیقی کلاسیک علاقه دارم. من دوست دارم جمعه ظهرها دیزی بخورم یا کباب با نون و ریحون. من اشکم دم مشکمه.

من عاشق کتاب خوندنم. وقتی بارون میاد من می رم زیرش راه می رم ولی بعدش از وزوزی شدن موهام لجم می گیره. من دوست دارم هر هفته برم کوه.

رنگ مورد علاقه من قرمزه. من از طبیعت عکاسی می کنم. من عاشق همه حیوونام. زانوی راست من درد می کنه. من میگرن دارم. من روزی ۱ لیوان بزرگ قهوه می خورم.

من کم حرف می زنم. من شعر کلاسیک رو به شعر سپید ترجیح می دم. من متولد اردیبهشتم. وقتی کسی گریه می کنه من هم باهاش گریه می کنم. دل من خیلی نازکه.

من دوست ندارم این چیزها رو اینجا با کیبورد تایپ کنم. من دوست دارم بشینم روبروی تو و اینا رو بگم و از شنیدن صدای خودم هیجانزده بشم و بیشتر بگم. من دوست دارم تو هی سرت رو تکون بدی و لبخند بزنی و بگی "منم همینطور".

من دوست دارم با تو دوست بشم.

+ جمعه دهم آذر 1385

جمعه عصر ها، مردم همه دنیا خوشحالند و مردم ایران ناراحت.

ما اینجا هم با همه فرق می کنیم.

+ جمعه دهم آذر 1385

امروز بعد از هزار سال تصمیم گرفتم من هم به سهم خودم در امورات خونه مشارکتی داشته باشم.

مامان جون هم از خدا خواسته یک لیست بلند بالا تشکیل شده از انواع میوه و سبزی و نون و برنج و مواد شوینده و پاک کننده و کشک و ماست و پنیر و کیسه زباله و رشته آشی و قبض خشکشویی و... زد زیر این بغلم و یه زنبیلم زیر اون بغلم.

همه چیز که ابتیاع شد بنده رفتم توی صف طویل نونوایی. دو تا خانم نازمنگلی جلوی من ایستاده بودن و هی بر می گشتن منو نگاه می کردن. منم که ملتفت نبودم چه خبره هی این ور اون ورو نگاه می کردم و با موبایلم ور می رفتم یعنی مثلا من شما رو ندیدم. خلاصه دیگه سر حرف و باز کردن که خونت کجاست و چندتا بچه هستین و درس چی خوندی و الان چه کار می کنی. من هم مثل خنگا جواب می دادم. بعد اون یکی که نازمنگلی تر بود گفت "عزیزم شما قصد ازدواج نداری؟" تا اومدم بگم نه یهو دوزاریم افتاد که جریان خواستگاریه. خلاصه نمی دونین که من چه سنگ تمومی گذاشتم. تا حد امکان عشوه اومدم و سعی می کردم هی سنگین پلک بزنم. چشمام رو هم یک کم خمار کردم و هی تند تند پلک زدم و یک کم نوک زبونی تر هم حرف زدم و "ر" ها رو هم غلیظ می گفتم مثلا یعنی من خارجکی بلدم حرف بزنم. دیگه نمی تونین تصور کنین چه دلی بردم. همه اش یاد حرف مامان بودم که می گفت معلومه که دختری که هی بشینه کنج خونه و کتاب بخونه یا هی بره سر کار و اصلا نه مهمونی بره نه کوچه و بازار که مردم ببیننش رو دست مامان باباش می مونه! داشتم فکر می کردم واقعا چه راست گفته و من که با یک بار اومدن به نونوایی خواستگار پیدا کردم ببین اگه از روز اول خودمو تو کوچه و بازار به همه نشون داده بودم تا حالا چه شوهرایی که نکرده بودم.

خلاصه دیگه... از من عشوه و از اونا قربون صدقه رفتن. بعد یهو خانومه گفت چند سالته عزیزم؟ منم مثل خنگا گفتم ؟2. خودمم فهمیدم گند زدم. یکم به هم نگاه کردن و گفتن چه حیف! سن شما به برادر ما نمی خوره.

خلاصه نبودین ببینین من چه بوری شدم. فکر کنین در آستانه شوهر کردن و خوشبخت شدن بودما!

به هر حال اگه شما هم ترشیدین بهتره به جای کنج خونه کتاب خوندن، پا شین برین تو صف نونوایی. ولی اگه گفتن چند سالتونه حواستون باشه که بالاتر از ؟1 نگین.

+ پنجشنبه نهم آذر 1385

بُراق می شی تو صورتم. چشماتو می درونی و مثل دیوونه ها بهم می گی "خفه شو! تو هیچی از درد دل من نمی دونی"

خفه می شم و بهت نمی گم که اومده بودم بپرسم درد دلت چیه. خفه می شم و نمی گم که اومده بودم دستاتو نوازش کنم و اگه لازم شد بغلت کنم و بزارم روی شونه من گریه کنی. خفه می شم و نمی گم که اومده بودم درد دلت رو سبک کنم که با هم بخندیم و باز با هم آواز بخونیم. فقط اگه فرصت داده بودی...

SMS می زنی و می پرسی که از دستت ناراحتم؟ خفه می شم و نمی گم "آره".

+ چهارشنبه هشتم آذر 1385

من هنوز تو حال و هوای کتاب "تاج خار" مسیح غوطه ورم. امروز پشت فرمون یک حس عجیبی داشتم. انگار دارم توی داستان اون کتاب زندگی می کنم.

من گاهی گند بی جنبه شدن رو هم در میارم.

+ چهارشنبه هشتم آذر 1385

هزاربار بزرگتر از اونه که من بخوام در موردش چیزی بنویسم. یک روز ازش نوشتم "جور دیگر دیدم". امروز فهمیدم که از حد و مرز نگاه من فراتره و هرجور هم که ببینم، مسیح اینقدر بزرگه که توی قاب کوچیک نگاه من جا نمی شه.

بزرگتر از اونه که من بخوام بگم دوستش دارم یا دوستش ندارم. دل کوچیک من اگه پُر پُر هم بشه، باز برای مسیح جا کم میاره.

برای مسیح بزرگ و برای مسیح به اندازه البرز محکم.

ولی من دوستت دارم بانوی دوست داشتنی! در حد بضاعت این قلب کوچیک خودم! و ستایشت می کنم.

امروز، با خوندن هر خط از کتابت، بارها و بارها ستایشت کردم.

بانوی بزرگ!

+ سه شنبه هفتم آذر 1385

یک ساختمون روبروی کوچه کلاس فرانسه ما بود که رنگ مات و خنثایی که داشت، توی زمینه مات و کدر آسمون محوش می کرد و معمولا دیده نمی شد. هربار که نگاهش می کردم با خودم فکر می کردم چقدر ساختمون محکم و اساسی ای به نظر میاد.

امروز دیدم دارن خرابش می کنن!

صبح دیدم یک کارگر با پتک افتاده به جونش. ظهر که از کلاس برگشتم فقط یک ستون به ارتفاع ۱ متر و قطر نیم متر رو تونسته بود خراب کنه.

اشتباه نکرده بودم، ساختمون محکم و اساسی بود.

+ سه شنبه هفتم آذر 1385

کلاس فرانسه ما تموم شد و ازش همین حس آشنای دلقلاب برای من موند (حسی مخلوط از دوست داشتن، دلبسته شدن، دلتنگ شدن، افسوس خوردن).

همین 1 ساعت پیش بود و حالا می گم یادش به خیر.

سوده با اون چشمهای درشتش که آخرشم نفهمیدم قبلا کجا دیدمش، شرینه با لبخند رضایتش و اسم شوهرش که نمی دونم چرا در ذهن من موند و هربار شرینه رو می دیدم بی اختیار یک D بزرگ جلوی چشمم میومد، هما و خنده های نخودیش، مژده و لبخندی که تا ته چشماشو روشن می کرد، گیتا با کفشهای تمیز آبی و جورابهای زرد و خنده دست و دلبازانه ای که در هر تلاقی نگاه تقدیمم می کرد، کیمیا که از ته دلم دوستش داشتم با اون مقنعه های رنگیش و چشمهای مهربونش، گلناز و کلاه بافتنیش که همیشه توی یک باغ بزرگ، در حال خرمالو خوردن تصورش می کردم، مونا و صداقتش با اون چشمهای تا ته دنیا عمیق، زینب دوست داشتنی و مهربون، الناز آروم و بی صدا که از اول تا آخر کلاس، همون گوشه آروم نشست، مادام آناهید که هر چند کوتاه اومد ولی چه دلپذیر و گرم بود، مثل اسمش، مثل خورشید، سمیرامیس با وسواسش روی درست ادا شدن هر کلمه و هر عبارت و قلب مهربونش که حتی با وجودیکه ته صندوقخونه دلش قایمش کرده بود، بازم بوی محبتش اعصاب میگرنی منو نوازش می داد، الویرا با اون همه تشویش و وول وول خوردن و بازیهای نازنازیش و نیلان با اون وسواسش روی جدا کردن زن و مرد و حفظ شوونات اسلامی و اون خنده های نخودی و وقت و بی وقتش. و آخر از همه مسیح (که یکبار اشتباه نوشتم مصی) که چقدر دوستش داشتم و چقدر همه این یکماه روز و شب توی کله من یه قل دو قل بازی کرد. مسیح با اون صورت مهربون و ساده و اون نگاه صاف صاف. مسیح با اون خنده های قشنگ و اون ورجه ورجه هاش و کمردردش. مسیح با نیکلاش. مسیح با سورپریز امروز و هدیه دادن این کتاب بی نهایت زیباش بهم. تا امروز نمی دونستم، ولی الان دوست دارم بنویسم مسیح با اون قلم مسخ کننده اش.

بدجوری دلقلاب شدم. ایکاش امروز اولین و آخرین روزی نبود که شما ها رو بوسیدم.

+ سه شنبه هفتم آذر 1385

نمی دونین این دانشگاههایی که apply کردم چه ایمیل های فدایت شومی برام فرستادن. من الان دارم می میرم از ذوق مرگی. نوشتن که ما الان کلی خوشحال شدیم که شما می خواین بیاین دانشگاه ما و اصلا این کارا چی بود که شما اینهمه زحمت کشیدین apply کردین و مدارک فرستادین؟ شما همون فقط اعلام می کردین می خواین بیاین اینجا ما سریعا همه کارا رو ردیف می کردیم که شما سه سوت تشریف ببرین سر کلاس. خلاصه نمی دونین چقدر از زحمات من برای apply کردن و جور کردن مدارک تشکر و قدردانی کردن و چقدر اظهار خوشحالی کردن که من می خوام برم دانشگاهشون. تازه حتی گفتن که ما از همین الان شما رو دانشجوی عزیز خودمون به حساب میاریم و برام شماره دانشجویی فرستادن و حتی username و password دانشجوییم رو هم برام فرستادن.

خلاصه که الحمدالله این مشکل پذیرش گرفتن من حل شد و من الان از 5 تا دانشگاه نامه فدایت شوم دارم و خیلی هم خوش به حالم شده چون من اصلا نمی دونستم که اینقدر معروفم که حتی در خارج از ایران هم شناخته شده هستم. البته در داخل تهران من خیلی شناخته شده هستم و معمولا آدمها من رو که در خیابون می بینن یک لبخند مهربانانه به من می زنن که نامی می گه اسمش لبخند ترحمه ولی من متوجه شدم که اونا می خوان اینطوری سر صحبت رو باز کنن و از من امضا هم بگیرن و من هم بهشون رو نمی دم.

الان فقط یک مشکل دارم و اونم اینه که افتخار ادامه تحصیل رو به کدوم یکی از اینا بدم. به نظر شما قبول می کنن که من بطور هم زمان توی همشون درس بخونم و 5 تا فوق لیسانس بگیرم؟ من که فکر کنم از خداشونم باشه.

+ سه شنبه هفتم آذر 1385

صبح خواب فوق العاده شیرینی می دیدم. یادم نیست چی بود فقط رنگهای صورتی و نقره ای و بوی وانیل یادمه. دلم نمی خواست بیدار شم.

دقیقا لحظه ای که اصلا نمی خواستم بیدار شم یه چیز نرم و پشمالو فاصله بین دماغ و دهنم رو فشار داد. از خواب پریدم.

من نمی دونم به این پیجای خپل تبنل پشمالو چطوری یاد بدم صبحها که می خواد از تخت بره پایین،  از روی صورت من رد نشه.

+ دوشنبه ششم آذر 1385

وسط میدون وایساده بود هوار می کشید. گفتم آقا ماشینتون کدومه؟

هنوز راه نیفتاده بود ولی ۳ - ۴ نفر رو با فحش و بد وبیراه آباد کرد. کسی جوابشو نداد.

ماشینو که روشن کرد مغز من سوراخ شد. باند ماشینش توی گوش من دوپس دوپس می کرد و یک نفر هم با موزیک یک سری کلمات رکیک می گفت. ضربان قلبم خودشو با دوپس دوپس آقا تنظیم کرد.

۱۰۰ متر جلوتر یک سیگار اشنو روشن کرد. میگرن جان توی سرم جرقه فرمودند.

مثل دیوونه ها رانندگی می کرد. لایی می کشید اونم از خفن ترین نوعش. دائم در حال مالیدن به اینو اون بود. من روی صندلی عقب دائم در حال ترمز کردن بودم. رانندگیش قابل توصیف نیست. توی اون ترافیک چطوری می رفت و راه بقیه رو می گرفت و تن مرده های مردم رو تو گور می لرزوند با فحشهایی که نثارشون می کرد و ایرادهایی که از رانندگیشون می گرفت.

گفتم آقا نگهدارید من پیاده می شم. نشنید. هوار زدم پیادههههههههههههههههههههههه می شششششششششمممممممممممممممم. گفت خانوم چته! آروم بگو کر که نیستم. بهش گفتم آقا جون خودتون به خودتون مربوطه ولی نباید با جون این ۴ نفر که توی ماشین هستند و آدمهای دیگه بازی کنید. چند تا فحش آبدار نثارم کرد. پریدم پایین و زدم به چاک.

می خواستم از سر بلوار تا خونه پیاده بیام که هوای خنک پاییز حالمو جا بیاره. خیابون طولانی و خلوت و تاریک مضطربم می کرد. دلم رو به دریا زدم و چالش رو انتخاب کردم. ۲۰ دقیقه پیاده روی همراه با اضطراب کردم. چشم دوخته بودم به هلال زرد ماه و سعی می کردم خونسرد باشم. داشتم فکر می کردم که هیچ جا توی شهر خودم آرامش ندارم.

اشتباه کردم. توی اتاق خودم نشستم. نوری داره برام "آی بخوفته دل" می خونه. یک کاسه سوپ گرم دارم. این همهء آرامشیه که من از این دنیا می خوام.

--------------------------

پ. ن.: چون برای شما خیلی احترام قائل هستم نمی خواستم اطلاعات اشتباه به خوردتون بدم. در نتیجه از در که رسیدم تو پریدم نشستم روی کابینت آشپزخونه و راننده تاکسی رو برای مامان توصیف کردم. بهم گفت این مورد رو کیس سایکوتیک نمی گن. این کیس نوروتیک هست. ولی به هر حال من دلم می خواست اسم پستم رو بگذارم کیس سایکوتیک.  

+ یکشنبه پنجم آذر 1385