|
از گربه های تهران متنفرید؟ گربه های تهران رو دست دارید؟
دارم گروه خودجوشی جمع می کنم که برای گربه های تهران کاری انجام بدیم. کاری کوچک شاید در حد عقیم سازی بخشی از گربه های نر تهران و کنترل جمعیت این حیوانات. لطفا نصیحتم نکنید که بهتره برای مردم گرسنه کاری انجام بدم. به سهم خودم به اون کار هم رسیدگی می کنم. اگر هستید لطفا یا اینجا اطلاعات تماس به من بدهید یا برام ایمیل بزنید. |
||
|
+
سه شنبه سی ام آبان 1385
|
|
||
|
من نمی دونم، واقعا نمی دونم که چرا هر وقت مدیر این شرکت کناری می ره سر یخچال ما، من فکر می کنم می خواد تو ظرف غذای من تف کنه.
واقعا نمی دونم. |
||
|
+
سه شنبه سی ام آبان 1385
|
|
||
|
یک: فرضند (ع): "مسلما داستان نویسی مثل خیلی چیزهای دیگه شدیدا دچار تحول و پیشرفت شده و 1001 شب هم در زمان خودش شاهکار بوده و الان چه قدر مسخره به نظر می رسه... حالا این وسط برو تو کف حافظ و مولوی"
واقعا برم تو کف حافظ و مولوی! انگار همه شعرها تازه است. هیچ وقت و در هیچ حال و هوایی برای آدم تکراری و کهنه نمی شه. به این می گن ناب. پ. ن.: قربونت برم مادر که اینقدر بافرهنگ و نکته سنج بار اومدی فرضندم. دو: اگر امروز اینقدر گرفتار کارهاتون بودین که وقت نکردین سرتون رو بلند کنین و نگاهی به آسمون بندازین واقعا فرصت بدیعی رو از دست دادین. آسمون آبی بود. آبی آسمونی ناب ناب. بدون هیچ رنگ آلاینده. دو مدل ابر داشتیم در منوی امروز. بخش عمده ابرها پف پفی بودن. زیرشون آبی لاجوردی مات بود، وسط نرسیده با بالاشون سفید درخشان بود و بالاشون طلایی و درخشان. بعد پس زمینه این ابرها هم یکسری ابر تخت سفید بود. انگار که با قلم مویی که رنگ سفید بهش نیمه خشک شده باشه، با فشار یک خط کشیده باشن رو پس زمینه آسمون و بعد این ابرای پف پفی رو گذاشته باشن روش. کوههای بی بی شهربانو آبی تیره و مات بودن و روشون برف سفید مثل یک لایه حریر سبک نشسته بود. تمام خطوط و انحنای بدن کوهها از زیر این لایه بدن نمای برف، پیدا بود. از دماوند فقط دامنه سفیدپوشش پیدا بود و بقیه اش زیر یک عالمه ابر پف پفی گم شده بود. و بعد البرز عزیزم که مثل کاغذ ابر و باد شده بود که با رنگهای آبی، سفید، سرمه ای، بنفش یاسی و بنفش کبود درست شده باشه. واقعا همین بود. کاغذهای ابر و باد. و چاشنی اینهمه زیبایی، آفتاب سبک و ملایم و شفاف پاییز زیبا بود که گاه گاهی از وسط ابرها سرک می کشید و گاهی هم نم نم سبک بارون این شاهکار رو کامل می کرد. اینقدر محو این نقاشی مسحور کننده شده بودم که ۲ ۳ بار به خودم اومدم دیدم دارم راهم رو برعکس می رم. و چندبار هم از تصادف رهیدم. خلاصه که ... گاهی به آسمان نگاهی بینداز. |
||
|
+
دوشنبه بیست و نهم آبان 1385
|
|
||
|
"سلام وبت خوبه به من سر بزن تبادل لینک هم میکنم قالب فلش بنر فضا در پرشین گیگ خواستی نظر بده" اینو نوشته توی کامنت پست من. من پست می زارم که اگه خواستی بخونی برادر. اگه حال کردی دوباره بیای بخونی. منم اگه پستات و مدل نوشتنت رو دوست داشتم میام می خونم. لینک می دم که بقیه هم بیان. مگه اینجا سمساریه؟ لینک تبادل می کنیم، فضا می دیم، قالب فلش، بنر، فضا، آهن پاره، لباس دست دو، آب حوضم می کشیم. عجبا! آدم زبون ناطقش لال می شه. |
||
|
+
یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385
|
|
||
|
You know what?! Your eyes are all terribly salty !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! |
||
|
+
یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385
|
|
||
|
یه وقتایی شرایط می طلبه که دپ بزنی. زندگی که یکنواخته و هر صبح کلاس و بعد هم تا ساعت ۱۰ شب با علی سر کار و بعد هم خونه، کتاب، خواب. نامی هم که داره می ره. موزیک هم که همش James Blunt گوش می دی از نوع یادآور تلخ ترین خاطرات گذشته. دوست بعد از 2 سال زنگ می زنه گپی بزنه ولی گربه ات شاشیده به زندگی مامانت و تا گندش در نیومده باید بری تمیزکاری. تو به دوست زنگ می زنی و می گه اون موقع حوصله ات رو داشتم، الآن حست نیست. هوا ابری می شه فرت و فرت.
بعد می شینی پشت این میز مادر مرده و تصمیم می گیری که دپ بزنی. به بدبختیهای عالم فکر می کنی و هی این مردک می گه "I'm so hollow baby! I'm so hollow" هی زور می زنی، بازم زور می زنی. ... می دونی چیه؟ این زندگی مرده شور برده اینقدر بهونه برای شاد بودن و خوشی دست آدم می ده، که خودتم بکشی نمی تونی دپ بزنی. فعلا من برم یک کم با اشکان و علیرضا و صبوریان و علی، بخندیم. |
||
|
+
یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385
|
|
||
|
از وقتی که من هنوز یه ریزه بچه بودم و میرفتم زیر پوستین پدربزرگ خدا بیامرزم می خوابیدم که برام قصه بگه، سه کلمه "شهرزاد"، " قصه" و "هزارویک شب" به هم آمیخته بودن و توی ذهن من یک طعم شیرین و یک تصویر خیلی خیلی رنگی جا گذاشته بودن. همیشه برداشتم از قصه های 1001 شب، یه فضایی بود پر از رنگهای تند و شفاف و براق و نقطه های نورانی. همین چندی پیش بود که کسی یک سری 6 جلدی کتاب هزار و یک شب رو به بابا هدیه داد. جالب اینجا بود که من تا قبل از خوندن مقدمه این 6 جلد فکر می کردم 1001 شب یک اثر ایرانیه. ولی متوجه شدم که اصل کتاب عربی بوده که اسم نویسنده اش رو هم هیچ جا پیدا نکردم و فقط در مقدمه اومده که مولف کتاب "قدوة الادبا و زبدة الحکما" بوده. خلاصه که نمی دونم سلطان قشمشم خان چی چی السطنه دستور می ده که یک بنده خدایی به اسم عبداللطیف طسوجی تبریزی این کتاب رو به فارسی ترجمه کنه . نتیجه اینکه کتاب فعلا به این صورت موجوده. از اونجا که بنده یک حرص خاصی برای مطالعه آثار کلاسیک ادبی دارم، وقتی پای کتاب به خونه ما باز شد، دلم پرواز کرد. اون تصویر رنگی و فاخر ذهنی دوباره زنده شد و لحظه شماری می کردم ک این امتحان معظم GRE تموم بشه و من بتونم با دل سیر بشینم ماجرای این شهرزاد خانوم و قصه های رویاییش رو بخونم و کیف کنم. شب بعد از امتحان کذایی با کلی لذت و آرامش، جلد یک کتاب رو با یک فنجون قهوه برداشتم و رفتم توی تختم. چند صفحه که رفتم جلو همچین خورد توی ذوقم که داشتم وا می رفتم. هرچی بیشتر خوندم بیشتر وا رفتم. تا آخر 6 جلد رو خوندم و در نهایت تصویر این کتاب توی مغز من به یک چیز خاکستری و سیاه شل و ول با بوی دود و طعم گس تبدیل شد. از اون دنیای رنگی که در ذهن من ساخته شده بود، توی این کتاب هیچ اثری نیست. همه چیز خیلی سریع می گذره و همه داستانها عین هم شروع می شن و عین هم تموم می شن. انگار که این جناب قدوة الادبا عجله داشته که زودتر و تا حد امکان خلاصه تر این 1001 شب رو به انجام برسونه. داستانها اینقدر خالی و پوچ هستن که اعصاب آدم داغون می شه. هرجا که قهرمان داستانی کم میاره یک جن یا دیو تا عجوز از غیب ظاهر می شه و سه سوت مشکل رو حل می کنه. از اون طرف هم که هر جا مردی و زنی دچار خطا می شن و کارای زبونم لال انجام می دن، بلافاصله پادشاه سر می رسه و زن رو با شمشیر از وسط به دو نیم می کنه و به مرد کلی خلعت و مال می ده چرا که به عقیده نویسنده، زنها همه مکار و فریبکار هستند و مردها هم در مقابل حیله و مکر زنها هیچ راه گریزی ندارن و مثل موم می مونن. به خاطر همین هم زن باید مواظب خودش باشه و خودش رو بپوشونه و مرد هر غلطی کرد کرد، چون تحت تاثیر مکر و فریب بوده اشکالی نداره. حالا همه اینها به کنار، شخصیت پردازی و صحنه پردازی جناب زبدة الحکما هم رسما روی اعصابه. شخصیت پردازی و صحنه پردازی ها به شدت آدم رو یاد سریالهای سیمای جمهوری اسلامی می اندازه. دیدین که توی این سریالهای IRIB وقتی می خوان صحنه یک تصادف وحشتناک رو نشون بدن، اینطوری نشون می دن که دو تا ماشین دارن به سمت هم می رن و بعد صحنه سیاه می شه و یک صدای بلند میاد که در واقع مثل صدای شکستن دو تا لیوانه که به هم می خورن و در صحنه بعدی یک خانومی در حالیکه های های داره گریه می کنه پای تلفن جزئیات تصادف رو مبنی بر اینکه هر دو تا ماشین تبدیل به دو ورقه صیقل داد ه شده آهن شدن و آدمهای تو ماشین تبدیل به مقادیری خاکستر شدن و چه و چه توضیح می ده. اینطوری دیگه تهیه کننده از هزینه های ساختن چنین صحنه هایی راحت می شه و کارگردان هم از ساخت چنین صحنه های پیچیده و وقت گیری. از طرف دیگه در وقت بیننده محترم هم صرفه جویی می شه و با یک توضیح 30 ثانیه ای به جای یک صحنه 5 دقیقه ای ، تمامی اطلاعات مورد نیازش رو بدست میاره. این کتاب معظم له هم دقیقا به همین صورت عمل می کنه. یعنی وقتی می خواد برای خواننده تصویر کنه که فلان بازرگان چقدر باشکوه شده بود می گه "خلعتی به وی پوشاندند که خداوندگار بازرگانان را نیک مانست." و هیچ توصیفی نمی شه که این بازارگان چه شکلی بود و لباسش چه رنگی بود و در کل هیچ تصویری در ذهن شما شکل نمی گیره. به همین دلیل هم حکایتها به دل نمی شینن چون هیچ ارتباطی بین شخصیتها و خواننده برقرار نمی شه. یک باگ بزرگ دیگه اینه که سهم هر شب از حکایتها خیلی کوتاهه. قضیه از این قراره که این شهرزاد خانوم قصه گو هر شب تا صبح حکایتهایی رو برای ملک جوان بخت تعریف می کنه. ولی داستانهایی که به هر شب اختصاص داده شده اینقدر کوتاه هستن که من هرچی سعی کردم با آب و تاب و لفت و لعاب تعریفشون کنم، در نهایت سهم هر شب، یک ربع بیشتر نمی شد. مگر اینکه در زبان عربی به جای هر کلمه فارسی 100 تا کلمه بگن که این حکایتها شب تا صبح طول بکشن. به نظر من اگر این جناب مفتخر الممالک قدوة الادبا به جای 1001 شب سعی می کرد در 101 شب کل داستان رو هم بیاره، هم خودش وقت بیشتری داشت که قصه های خوبتر بگه هم اینکه حکایتها به اندازه یک شب تا صبح بلند می شدن. یک مشکل دیگه هم اینه که اینقدر به شخصیت بانوی قصه گو "شهرزاد" ضعیف و کم پرداخته شده که آدم هیچ حسی نسبت بهش به دست نمیاره. خداییش من تا قبل از خوندن این کتاب یک حس خیلی ملوسی نسبت به شهرزاد داشتم و فکر می کردم عجب موجود گوگولی و نازیه. ولی بعد از خوندن کتاب کاملا این حسم برطرف شد. آخر کتاب شما اصلا خوشحال نمی شین که شهرزاد از مرگ نجات پیدا کرده، چون اصلا شخصیت شهرزاد هیچ جا پرداخته نشده. خلاصه که من بدجوری خورد توی ذوقم و بر عکس همه آثار ادبی کلاسیک، مخصوصا شرقی ها که یک طعم شیرینی رو ته عمق وجود آدم می کارن، این یکی حال گیری اصل بود. وقتی موقع خوندن این کتاب معظم در حال حرص خوردن بودم، همه اش توصیفات خانم جی کی رولینگ در کتابهای هری پاتر جلوی چشمم میومد که اینقدر توصیفات ظریف و دقیق و نکته سنجانه است که آدم موقع خوندن کتاب انگار نه انگار که با کلمات سر و کار داره. همه اش تصویر و حرکته که از جلوی چشم آدم رد می شه. مثلا وقتی در جلد چهار کتاب، ولدمورت فرانک برایس رو در خانه ریدل می کشه، من موهای پشت گردنم سیخ شده بود و دهنم از وحشت باز مونده بود اینقدر که توصیفات واقعی و عمیقند. یا مثلا در جلد 6 کتاب وقتی پاتر و دامبلدور وارد غاری می شن که جان پیچ ولدمورت در اونجا مخفی شده، به حدی توصیفات دقیقه و کتاب تصویرسازی استادانه ای می کنه که آدم اصلا کلمات رو نمیبینه، بلکه تصویر اون مکان و اتفاقات تمام مدت جلوی چشم آدم در حرکت هستند و خودنمایی می کنن. گاهی آدم خودش رو هم توی همون مکان می بینه. من که حتی سرما، گرما، خیسی، عرق کردن، لرزیدن، وحشت کردن و اندوه رو پا به پای قهرمانهای کتاب تجربه می کنم. قصدم مقایسه نبود چون دو تا اثر قابل مقایسه نیستن. فقط اینقدر از شهرزاد و 1001 شب و رویاهای رنگیم نا امید و سرخورده شدم که دلم خواست با شما درد و دل کنم. البته اگه حوصله کرده باشید تا اینجای مطلب رو بخونین و به آخر برسین.
پ. ن.: کسی از "فرضند" جان من خبر نداره؟ Miss You Here |
||
|
+
شنبه بیست و هفتم آبان 1385
|
|
||
|
من یه چیزی به شما میگم که ممکنه نصفتون بخندین و اونایی از شما هم که همچین یه ریزه خون فمینیستی تو رگهاتونه به خون من تشنه بشین و بقیه تون هم جدی نگیرین. ولی باور کنین من بیشتر از صد تا وبلاگ با موضوعات مختلف رو بررسی کردم تا به این نتیجه رسیدم.
نتیجه هم اینه که عموما" (چون استثنا هم داره) وبلاگهایی که مال پسرها هستند بازدید کننده بیشتری دارن و بعد هم کلی دختر براشون comment می گذران ولی در مورد وبلاگهای دخترها هم بازدید کننده کمتره هم comment. و بعد از اون جالب تر هم اینه که دخترا توی commentها بیشتر غمیش میان. و بعد که من به این نتیجه رسیدم، باز هم کلی فکر کردم و به این نتیجه هم رسیدم که این مشکل بی شووری (bi shoovari) که در این مملکت ما هست و می گن اگه همه پسرا زن بستونن بازم 1 میلیون دختر بی شوور می مونن و می ترشن می تونه در این قضیه بسیار موثر باشه!!!!!!! حالا به من چه اصلا. پ. ن.: فمینیست محترمی که الآن خونت به جوش اومده، من بی تقصیرم. والا به خدا من خودم هم اینقدر فمینیست بازی و تخس بازی درآوردم که 2 سال دیگه می رسم به آستانه مقدس ترشیدگی. از خون من درگذر. |
||
|
+
جمعه بیست و ششم آبان 1385
|
|
||
|
یک: دیدین این Today's fortuneهای برادر مفسد فی الارضمون orkut چقدر همیشه مثبته؟ محض رضای نمونه! نشد یک بار بنویسه "You are going to experiment the worst day of your life" .
دو: امشب که این خاطر ما بسیار منبسط است و خلق را خلعت داده و بر سر رعیت زر افشاندیم، اندیشناکیم که برخیزیم و دست افشانی نیز بنماییم که این شیخ گجت را که از پنجره روبرو همواره دیده بر شادروان ما خیره همی دوخته نیز، خاطر منبسط گردد. (ترجمه فارسی = I want to dance) سه: اگه بیکارین بشینین کتاب ۱۰۰۱ شب رو بخونین که به عمق شادی روح یک انسان دیوانه بیکار پی ببرید. |
||
|
+
پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385
|
|
||
|
سرسام گرفته بودم. سرسام.
از یک طرف پارکبان بود که نمی گذاشت بفهمم چه غلطی دارم می کنم. از یک طرف ۱۱۸ که شماره ای نداشت که کمکم کنه. از یک طرف شماره انجمن بود که call failed می داد و از یک طرف شماره کلینک که جواب نمی داد. از یک طرف مامور شهرداری بود که به جای رسیدن به کارش ایستاده بود کنارم و می خواست سر صحبت رو باز کنه و از یک طرف گریه خانومی که صدای هق هقش روانیم کرده بود. ولی از همه طرف چشمهای معصوم و بی گناه اون بود که وسط اون جمعیت، التماس وحشتزده نگاهش چشمام رو پر کرده بود. صدای معصوم و آرومش بود که داشت گوشهامو کر می کرد. دو دست و یک پای شکسته... به خودش پیچید و غلطید زیر پرایدی که کنار خیابون پارک شده بود. بغضم شکست. می دیدم که مفصل لگن و کتفش از جا در رفته. می دیدم که جای تیر زیر گلوش سوراخه. دلم شکست. موبایل لعنتی کمکم نمی کرد. به مامور شهرداری که با میله فلزی و یک طناب افتضاح پلاستیکی به جونش افتاده بود گفتم بگذار من بگیرمش. من می تونم. گفت "هاره! گاز می گیره." نگاهش کردم و حاضرم به همه مقدسات عالم قسم بخورم که هار نبود. چشمهای سفید و معصوم، پوزه خشک، نگاهی که هیچ اثری از حمله توش نبود و فقط التماس می کرد. گفتم چرا زیر گلوش سوراخه؟ گفت با تیر زدیم. گفتم "نامرد! تو که تفنگ داری، یکی دیگه بزن خلاصش کن، داره التماس می کنه". گفت "جلوی اینهمه آدم نمی شه." گفتم "تیر اول چرا شد؟" جواب نداد. طناب رو انداختن دور گردنش و روی آسفالت خیابون کشیدنش. حمله نکرد. گاز نگرفت. صدای ناله اش گوشمو کر کرد. خانم کنارم فحش داد. خودشو کشید زیر وانت. شکل یک کیسه بود که توش استخون ریخته باشن. پیچید به هم و نالید. وسط اون معرکه نفهمیدم از کجا شماره دکتر آل داوود رو پیدا کردم. زنگ زدم، جاده شهرکرد بود. گفت "بگیرش ببرش کلینیک." گفتم نمی گذارن. گفت "بترسونشون. بگو حیوون هاره! بگو همتون هاری می گیرین. بگو همه با هم باید بریم کلینیک". همین طور که داشت می گفت، دیدم وانت کرم راه افتاد و از کنارم که گذشت دیدمش که رفت. و گریه کردم.
|
||
|
+
چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385
|
|
||
|
گاهی دلم می خواد جلوت بایستم و داد بزنم خل، چل، احمق، دیوونه، خر، الاغ، نفهم، کودن، آخه چرا؟ هان؟ چراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا؟ بعدم یک مشت بزنم تو دماغت و شاید هم یک لگد تو ...!
ولی مثل یک دوشیزه باوقار می ایستم جلوت، به حماقتت لبخند می زنم و از خودم لجم می گیره! |
||
|
+
چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385
|
|
||
|
یک سری عدد گذاشته گوشه صفحه وبلاگش که مثلا" بگه تا حالا چند نفر دیدن وبلاگشو و الآن چند نفر دارن می بینن.
می رم توی صفحه اش و هی تند تند Refresh می کنم. عدده که اول ۶۸ بود حالا شد ۷۴. خوشحالم که یه کار مفید برای دوستم انجام می دم. |
||
|
+
سه شنبه بیست و سوم آبان 1385
|
|
||
|
"از اینجا باز کنید" به فارسی یعنی "خودتم تیکه تیکه کنی از اینجا باز نمی شود"! |
||
|
+
سه شنبه بیست و سوم آبان 1385
|
|
||
|
+
دوشنبه بیست و دوم آبان 1385
|
|
||
|
اون: چته چی می گی؟
من: سلام آقا، شبتون بخیر اون: اه، ببخشید خانوم محترم. همین الان داشتم با یکی از همکاران صحبت می کردم. اشتباه شد. امرتون رو بفرمایید. خانوم محترم: لطف بفرمایین یک ماشین طرح دار برای فردا صبح ساعت ۷ برام رزرو کنین. می خوام سر ساعت بیاد لطفا. اون: ما رزرو نداریم. صبح ۱ ربع به ۷ زنگ بزنین بگین ساعت ۷ ماشین بفرستیم براتون. ................. اون: الو؟ خانوم محترم: سلام آقا صبحتون بخیر اون: بفرمایید. خانوم محترم: لطف می فرمایید برای ۱ ربع دیگه یک ماشین طرح دار بفرستید برای من؟ اون: یک ربع دیگه نمی شه. یا همین الآن می فرستم یا نمی فرستم. خانوم محترم: ولی من الان حاضر نیستم. اون: به خودتون مربوطه. حاضر نیستین چرا زنگ می زنین آژانس؟ خانوم محترم: آخه همکارتون دیشب گف....... اون: خانوم بفرستم یا قطع کنم؟ خانوم: بفرستین لطفا. (همین طور که داره قطع می کنه صداش توی گوشی میاد: "زنیکه فکر می کنه اینجا بوتیکه، چونه می ز...") ............................. زنیکه: این شیشه خیار شور چقدر می شه آقا؟ اون: ۱۴۰۰ تومن زنیکه: آقا ببخشید ولی این روش نوشته قیمت برای مصرف کننده ۸۰۰ تومن اون: اون شیشه که شما برداشتی خیارشورهای توش ریزتر و بهترن، می شه ۱۴۰۰ تومن زنیکه: خوب من این یکی رو بر می دارم آقا. اون: اون می شه ۱۰۰۰ تومن. زنیکه: ولی آقای محترم، روی همه این شیشه ها نوشته "قیمت برای مصرف کننده: ۸۰۰ تومان". شما چرا خودتون قیمتشو عوض می کنین؟ اون: خانوم نمی خوای اون شیشه رو بزار سر جاش. (از مغازش که بیرون میام می شنوم که زیر لب می گه: "کپک قیزی". معنیشو نمی نفهمم ولی می دونم فحشه. به ذهنم می سپرم که بعدا از مهدی بپرسم یعنی چی.) ............................................................ کپک قیزی: آقای محترم، من از عقب داشتم میومدم تو پارک که شما سر ماشینتون رو کج کردین توی جای پارک من اون: اینجا آژانس مونه. منم می خوام اینجا پارک کنم. کپک قیزی: ببخشید آقای محترم، ولی آژانس مال شماست نه خیابون. اون: حالا که من دارم همینجا پارک می کنم. کپک قیزی (خدا کنه زودتر فحشمو بده، چقدر نوشتن این کلمه که معنیشو نمی دونم سخته): ولی آقای محترم، طبق آیین نامه راهنمایی رانندگی، حق تقدم با ماشینیه که داره از عقب وارد جای پارک می شه. (پارک می کنه، بدون اینکه به من نگاه کنه می ره سمت آژانس و از پشت سر صداش میاد که میگه : "زنیکه کثافت".) .................................................. زنیکه کثافت: آقای محترم، شما توی خیابون به این تنگی که ورود ممنوع هم هست خلاف جهت خیابون با این سرعت اومدین و کوبیدین ماشین منو داغون کردین، حالا توهینم می کنین؟ اون: گور پدر اون نفهمی که به زن ها گواهینامه می ده. زن: آقای محترم، اولا" که لطفا مودب باشید. ثانیا" من که اصلا" رانندگی نمی کردم. من پارک کرده بودم کنار خیابون که شما اومدین زدین به من. (می ره سمت ماشینش و زیر لب می گه: "آشغال") ...................................................................... آشغال: .... |
||
|
+
یکشنبه بیست و یکم آبان 1385
|
|
||
|
روانیم کردی. دو هفته است دارم نان استاپ حضور مزخرفتو تحمل می کنم آشغال خرفت. چند سال پیش همه می گفتن سنم که بره بالا توی نفهم گورتو گم می کنی. پس چرا نمی ری از زندگیم بیرون؟ حالم از تو و از همه نشونه های اومدن و رفتنت به هم می خوره. اینم ارث بود که به ما رسید آخه؟ |
||
|
+
شنبه بیستم آبان 1385
|
|
||
|
یعنی واقعا اینهمه آدم چاق و لاغر و کوتاه و بلند که امروز اومده بودن دانشگاه تربیت معلم برای GRE، می خوان سال دیگه از ایران برن؟
کجا آقا؟ حالا در خدمتتون بودیم. |
||
|
+
شنبه بیستم آبان 1385
|
|
||
|
چشماش سبز روشنه. پوستش سفیده. موهاش رو به سبک teenagerهای فعلی درست می کنه. علایقش عجیب و غریبن باز هم به سبک teenager های فعلی. ولی ادا و اصول و فیس و افاده نداره بر عکس هم سن و سال هاش.
کیمیا ... دوستت دارم به خاطر لبخند بی نهایت شیرین و ساده ات. مدت هاست آدمی رو ندیدم که اینقدر از ته دل و صمیمانه لبخند بزنه. دوستت دارم دختر کوچولوی کیف گل گلی. |
||
|
+
جمعه نوزدهم آبان 1385
|
|
||
|
صفحه اول بلاگفا رو که باز می کنم که login کنم، توی لیست ۱۷ - ۱۸تا وبلاگ بروز شده که نشون می ده، به طور معمول ۸ - ۹ تاشون وبلاگهای عاشقانه است. شعر و شکوه شکایت از یار بی مرام و قربون صدقه رفتن و ...
چیزی که برام جالبه و مجبورم می کنه ازش بنویسم قدرت عجیب این حسه. مثلا" چرا وبلاگ در مورد "گرسنگی" نیست یا اگه هست کمیابه؟ یا مثلا در مورد "درد زانو" (اینم یک حسه خوب) یا در مورد "تنفر از مدیر عامل شرکت". ولی در مورد عشق و عاشقی وبلاگ و سایت و از این چیزا ریخته. چرا؟ چرا؟ چرا این حس اینقدر قدرتمنده؟ چرا هیچ خواستنی توی دنیا به اندازه عشق آدم به یکی دیگه، محرک و تعیین کننده نیست؟ چرا به خاطر "درد زانو" دل آدم نمی شکنه و براش شعر نمی گه و غصه نمی خوره و افسرده نمی شه و از هجران زانوی سالم آدم نمی ناله. ولی همه از بی وفایی یار و هجران ناله می کنن و شعر می گن و افسرده می شن و حتی خودکشی و اینا؟ و چیزی که برام جالب تره (و یک کمی هم فلسفیه، اعصاب مبارکتون رو برای خوندن چرندیات آماده کنین) اینه که آیا همه آدم ها از عشق یک برداشت دارن؟ واااااااای. اینقدر فلسفیه که حتی نمی تونم توضیح بدم براتون. یه بار سر ناهار تو شرکت، بحث می کردیم در مورد درک آدمها از رنگها و جنسها. بحث این بود که مثلا چیزی که من بهش می گم "قرمز" با چیزی که علیرضا بهش می گه "قرمز" ممکنه خیلی با هم فرق داشته باشن. یعنی درک ما از این مفهوم متفاوته. ولی طبق قرارداد ما به اون چیز می گیم "قرمز". یا مثلا حسی که من از یک چیز "زبر" دارم متفاوت باشه از حسی که مهدیه از یک چیز "زبر" داره. ولی طبق قرارداد هر دو تامون بهش می گیم "زبر". حالا اگه متوجه شدین من چی گفتم، برام جالبه که آیا حسی که ما از عشق داریم هم همینطوره؟ یعنی مثلا "دوست داشتن"، "غصه دوری کشیدن"، "عاشق شدن" و همه اینها برای هر کدوم از ما یک مفهومی داره که از بقیه متفاوته؟ اگه اینطوری باشه چقدر جالب می شه که آدم حسهای عاشقانه توی دل بقیه آدمها رو هم تجربه کنه. اصلا" بی خیال. این حرفها به چه درد شما می خوره؟ کار و زندگی ندارین نشستین تراوشات ذهنی من رو می خونین؟ برین به عشق و عاشقیتون برسین و از هر حسی که توی دلتونه لذت ببرین. یا به قول مهدی "برین حالشو ببرین" |
||
|
+
جمعه نوزدهم آبان 1385
|
|
||
|
واااااااااای. از شدت خوشی ذوق مرگ شدم من. کامنتهای پست "یاد" رو ببینین. "سانی" برام نوشته چرا ۲ روزه پست جدید ندارم. از خوشی می خوام بچسبم به سقف. فکرشو بکنین که یکی هست تو دنیا که هر روز وبلاگ من و چک می کنه و می خونه. چیزی از این بهتر تو دنیا هست؟ مرسی "سانی". یک دنیا مرسی. راستی، من می شناسمت؟ عرضم به حضور انور شما که باید تا یکشنبه همه مدارک رو برای دانشگاهها بفرستم و درگیر این کارام شدیدا". در به در دنبال دکتر عزمی میدوم که recommendation ها رو امضا کنه برام. خداییش خیلی بهم لطف کرد. نمی دونین چقدر مایه گذاشته برام. حالا که با هم آشنا تر شدیم کلی باهاش حال می کنم. شاید هم توی این چند ماهی که به رفتنم مونده با هم یک مقاله در بیاریم برای ژورنال. من که خیلی پایه ام. تازه هنوز باید برم recommendationهای دکتر حمیدی رو هم بگیرم که فقط خدا می دونه چقدر لطف کرد برام نوشت. تازه هنوز چکهای دانشگاهها رو هم از بانک نگرفتم. به همه این ها اضافه کنین امتحان GRE روز شنبه و امتحان فرانسه روز یکشنبه رو. امید می گه با این همه گرفتاری چرا وبلاگ می نویسی؟ عشق می کنم با این وبلاگ نویسی آخه. ته دنیا همینجاست. توی وبلاگم. کلی با خودم و وبلاگم و خواننده های گرامیم حال می کنم. مرسیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی |
||
|
+
پنجشنبه هجدهم آبان 1385
|
|
||
|
صورت لاغر و سفیدش هنوز جلوی چشمامه. انگار همین دیروز بود.
موهای کوتاه داشت که مثل مردها یک طرفی شونه می کرد. هم قد و قواره من بود. چشمهای ریز داشت و فکر کنم هم سن بودیم. باباش موهای یکدست سفید داشت و یک پیکان قرمز. خونه شون ته کوچه ما بود. اسمش احسان بود. اون وقتها تهران مثل الآن نبود که تو هر کوچه و خیابونی، ساختمونها تنگ دل هم چسبیده باشن. کوچه ها باز و روشن و آفتابگیر و بعضا خاکی بود. کوچه ما نصفش آسفالت بود، نصفش خاکی. خونه احسان یک ساختمون سه طبقه آجر سه سانتی توی نصفه خاکی کوچه بود، خونه ما یک ساختمون ۲ طبقه سنگ سفید تو نصفه آسفالت کوچه. یادمه دور و بر خونه همه اش باغ بود. از سر تا ته کوچه ما در کل ۵ تا خونه هم نبود. یادمه اگه توی بالکن می ایستادیم حتی تا فرودگاه مهرآباد هم قشنگ معلوم بود. مثل الآن نبود که ساختمونها شعاع دید رو برای چشمای آدم تعیین کنن. زندگی دلباز بود. اون موقع ها مردم اصالت داشتن. مثل الآن نبود که دیگه آدم اصیل به زور پیدا بشه. یادم نمیاد از اون خونه های دور و بر که همه ۲ ۳ تا بچه داشتن، کسی بچه اش رو برای بازی بفرسته تو کوچه. مثل الآن نبود. مردم اصیل بودن و شان بالا داشتن. یه دوچرخه قناری قرمز داشتم. اگه هم سن و سال من باشین یادتون هست که اون وقتا همه بچه ها یک دوچرخه قناری قرمز داشتن که یک سبد سفید جلوش وصل بود. سوار می شدم می رفتم ته کوچه روبرویی، خونه خاله صدیقه که باغ دلگشای من بود. می رفتم با بابک و مرجان، توی حیاطشون وسطی بازی کنیم. توی همین رفت و آمدها احسان رو دیدم. یادمه داشتم بر می گشتم از خونه خاله صدیقه و چرخ دوچرخه، توی خاک و خلهای خیابون خاکی پنچر شده بود. گریه می کردم و دوچرخه رو دنبالم می کشیدم. یهو یه صدایی داد زد "هی هی". نگاهش کردم که روی پشت بوم خونه شون ایستاده بود و صدام می کرد. ایستادم و احسان بدو بدو اومد تو کوچه. یه آدامس داد دستم و دوچرخه رو گرفت. اون وقتها مثل حالا هزار مدل آدامس نبود. یک آدامس خروس بود که ممد آقا بسته شو باز می کرد و یک دونه می داد دستمون ۵زار. احسان دسته دوچرخه رو گرفت و کشید و راه افتاد سمت خونه ما. منم دنبالش با آدامس تو دستم. حیف که یادم نیست تا دم خونه ما چی گفتیم. ولی خوب یادمه که مرد کوچولو جلو جلو می رفت و دائم بر می گشت ببینه من پشت سرش هستم یا نه. دم خونه ما یک تیکه چوب برداشت و روی نوک پنجه انگشتاش بلند شد و زنگ زد. مامانم که درو باز کرد، مرد کوچولو دوجرخه ام رو برد گذاشت تو پارکینگ. وقتی می خواست بره از در بیرون برگشت گفت "میای بریم خونه ما بازی؟". مامانم گفت "نه نمی تونه بیاد. ولی تو برو از مامانت اجازه بگیر بیا توی حیاط ما بازی کنین." احسان رفت و زود برگشت. از اون به بعد گاهی عصرها میومد توی حیاط ما. بازی نمی کردیم. می نشستیم روی لبه پله حیاط و اون حرف می زد و من شعرهایی که توی مهدکودک یاد گرفته بودم می خوندم. گاهی که با دوچرخه یا پیاده می رفتم خونه خاله صدیقه، تمام راه رفت و برگشت با من میومد و حرف می زد. یک خواهر و یک برادر بزرگ داشت. مرد کوچولو لاغر و ریزه میزه بود. حتی فکر کنم از من کوچک تر. ولی اون وقتها به چشم من یک مرد قوی و بزرگ بود که هر کاری می تونست انجام بده. بزرگتر که شدیم و دبستان که رفتیم، دیگه از هم خجالت می کشیدیم. از کوچه که رد می شدیم زیرزیرکی به هم نگاه می کردیم و تا نگاهمون به هم می خورد فوری یک لبخند کوچولو می زدیم و رد می شدیم. راهنمایی که رفتیم، احسان یکدفعه قد کشید و من دیگه حتی همون نگاه زیر زیرکی رو هم نمی کردم. اینقدر نگاه نکردم که نفهمیدم کی از اون محل رفتن و چی شد. سالها بود که یادش نیفتاده بودم. تا امروز که اعصابم از سر و صدای کوچه خورد شد و یاد آرامش اون روزها افتادم. یاد ممد آقا و پسرش. یاد آقا صفر. یاد چادر نماز خال خالیم. یاد باغچه بزرگمون و درختهای آلبالو و سیب و آلو و زردآلو و شاتوت. یاد ماریا و زری. یاد خروس لاریه. یاد اردکمون که رفت گیلان. یاد جنگ. یاد پناهگاه زیر پله. یاد ضربدر چسب، روی شیشه پنجره ها. یاد حسن و حسین که دوقلوهای چشم سبز همسایه روبرویی ما بودن و باباشون سرهنگ بود. یاد کتاب "توکایی در قفس" که من از بس بابا برام خونده بود حفظ بودم و برای حسن و حسین از بر می خوندم. یاد شادی که میومد تو حیاط ما خاله بازی. یاد نذری دادن ماه محرم یزدی های. یاد بوی حصیر. یاد برنج باد دادن بی بی. یاد احسان، مرد کوچولو، که توی تمام اون محل فقط با من دوست بود.
|
||
|
+
سه شنبه شانزدهم آبان 1385
|
|
||
|
روبروم ایستاده با مشتهای بسته و چونه لرزون. دندوناشو فشار می ده به هم. چشماش پر از داد و فریاده. تک تک عضلات بدن و صورتش منقبض شدن.
انگار رفته تو پرسپکتیو. انگار قد کشیده. دیگه فقط یک سر و گردن بالاتر از من نیست. شده یک مثلث که راسش سرشه که داره به آسمون کشیده می شه. ترسناک شده. دلم می خواد بغلش کنم. دلم می خواد آروم پشتشو نوازش کنم. دلم می خواد آروم بشه. دلم می خواد بیاد پایین و دوباره فقط یک سر و گردن بلندتر از من باشه. دلم می خواد براش آواز بخونم. دلم می خواد براش سوت بزنم. دلم می خواد جوک بگم که با هم بخندیم. دلم می خواد با هم از کوه و درخت و سنگ حرف بزنیم. کاش می دونست که هر وقت این شکلی می شه دلم چطوری پر می زنه برای خود مهربونش. کاش هیچ وقت تو پرسپکتیو نمی رفت. کاش همیشه، همینجا، رو زمین کنار من می موند و قناعت می کرد به همون یک سر و گردن بالاتر بودن. کاش یادش نمی رفت که چقدر فرصت کم داریم که از درخت و سنگ حرف بزنیم. |
||
|
+
سه شنبه شانزدهم آبان 1385
|
|
||
|
هوا محشر شده. هوای تهرانو می گم.
صبحانه ابرای سفید و صورتی و خاکستری روشن داریم و خنکا و بوی عالی نم که از بارون شب قبل مونده. ناهار آفتاب ملایم و دوست داشتنی پاییز رو قطره قطره جذب می کنیم. عصرونه ابرهای آبی و بنفش و خاکستری تیره و لاجوردی داریم با باد خنک ملایم و هوای عاااااالییییییییی. شب شاممون بارون نرم و خنک و باد سبک و ملایمه. از صبح تا شب لذت می برم از دمای دلچسب هوا که می تونی با همون لباسهای سبک و خنک تابستون بگردی و از خنکای هوا که غلغلکت می ده به اوج لذت برسی. همه چیزش دلپذیره. هر نفسی که می کشم همه وجودم پر می شه از انرژی مثبتی که این هوا داره. پنجره رو باز کنید و یک نفس عمیق بکشید. حتی ته بوی سربش هم دوست داشتنیه. فقط مشکلش پشه های طفل معصومه که فصل ها رو با هم قاطی کردنو فکر کردن بهاره و چه زاد و ولد ناگهانی ای کردن. همه جا پر شده از پشه. عجب هواییه. کاش همه تون تهران بودین. |
||
|
+
سه شنبه شانزدهم آبان 1385
|
|
||
|
نگاهم کردی و چشمانت آیینه تمام جلوه های خوب جهان بود
لب به سخن گشودی و در صدایت انگار که زیباترین ترانه های جهان، دوباره زنده شدند دل تنهای مرا نشان گرفتی و من به یکباره لبریز از تمام دلشیفتگی های جهان شدم |
||
|
+
دوشنبه پانزدهم آبان 1385
|
|
||
|
نشستم کنارش. لبخند زدم و گفتم "سلام". گفت "همیشه باید دیر کنی؟" خندیدم و گفتم "۴ دقیقه که نمی شه دیر کردن".
هنوز نفهمیده بودم که دوست از غر غر کردن خوشش میاد. یک پاکت سفید از روی داشبورد برداشت و گذاشت توی دستم. اولین بار بود که دوست چیزی به من هدیه می داد. گفت "بخونش. مال توه" یک کارت آبی تیره بود با عکس شریعتی و عبارت معروفش "خدایا! به هر که دوست می داری بیاموز که عشق از زندگی کردن بهتر است، و به هر که دوست تر می داری بچشان که دوست داشتن از عشق برتر" و داخل کارت خط دوست بود که با روان نویس آبی نوشته بود: "تقدیم به نازنینی که سیاهی چشمانش توان پوشاندن روشنایی دلش را ندارد ۷۸/۱۰/۱۹" سرم رو بلند نکردم. گفتم "مرسی". گفت "پشت کارت رو بخون" پشت کارت بخشی از متن کتاب کویر بود: "شگفتا! وقتی که بود نمی دیدم. وقتی می خواند نمی شنیدم. وقتی دیدم که نبود. وقتی شنیدم که نخواند. چه غم انگیز است که وقتی چشمه ای پاک و زلال در مقابلت می جوشد و می نالد، تو تشنه آتش باشی و نه آب. و چشمه که خشکید، چشمه که از آن آتش که تو تشنه آن بودی بخار شد و به هوا رفت، و آتش زمین را تاخت و در خود گداخت، و از زمین آتش رویید و از آسمان آتش بارید، تو تشنه آب گردی و نه آتش. و بعد... عمری گداختن از غم نبودن کسی که تا بود از غم نبودن تو می گداخت." .... دی امسال دقیقا ۷ سال از اون روز می گذره و من نمی دونم که چرا این خاطره و همه خاطره های دوست، هنوز توی ذهن من قل می خورن. انگار همین ۱ ساعت پیش بوده. ۷ سال یعنی گذشتن روزهای بسیار، یعنی ورود و خروج بی شمار آدم به مسیر زندگی من. یعنی میلیونها کلمه، میلیونها لبخند، میلیونها اشک ( نه من هیچ وقت اینقدر اشک نریختم). یعنی میلیونها چیز خوب و بدی که رفته و خاطره شده، ولی خاطرات دوست همیشه موند و می مونه. حتی اگه من نخوام. نمی دونم! شاید هم اینطوری باشه که خاطره اولین دوست، مثل خاطره اولین روز مدرسه، جاودانه ست.
|
||
|
+
یکشنبه چهاردهم آبان 1385
|
|
||
|
چند وقته روزی صد بار اینو گوش می دم. I really wish that you'd just leave
Im so tired of being here Suppressed by all my childish fears And if you have to leave I wish that you would just leave cause your presence still lingers here And it wont leave me alone These wounds wont seem to heal This pain is just too real Theres just too much that time cannot erase [chorus:] When you cried Id wipe away all of your tears When youd scream Id fight away all of your fears I held your hand through all of these years But you still have All of me You used to captivate me By your resonating life Now Im bound by the life you left behind Your face it haunts My once pleasant dreams Your voice it chased away All the sanity in me These wounds wont seem to heal This pain is just too real Theres just too much that time cannot erase [chorus] Ive tried so hard to tell myself that youre gone But though youre still with me Ive been alone all along [chorus] |
||
|
+
شنبه سیزدهم آبان 1385
|
|
||
|
اگه بهتون بگم از صبح تا حالا چند جا رفتم و چند تا کار انجام دادم و با چند نفر حرف زدم و کار چند نفر و راه انداختم کف می کنین خفن. فقط همین قدر بگم که محله ای نیست تو این شهر از سبزه میدون تا تجریش، که من امروز بهش سر نزده باشم و یک کاری رو اونجا راه ننداخته باشم. تازه الآنم اومدم شرکت که با علی بشینیم تا ۱۰ کار کنیم.
بله آقا! ما اینیم. |
||
|
+
شنبه سیزدهم آبان 1385
|
|
||
|
* لاگش همون لاگیدن یا بلاگیدن یا نوشتن در وبلاگ است. البته در فرهنگستان من.
آقا ببخشید. یک سوال اینجا مطرح شده برای من که از عدم آشنایی بنده با فرهنگ لاگش نشات گرفته و اونم اینه که اینجا قضیه مرامو اینا هست؟ منظورم اینه که وقتی یکی میاد برای من کامنت می گذاره و بعد هم می گه لینکتو توی وبلاگم گذاشتم، من هم باید متقابلا برم توی وبلاگش کامنت بگذارم و لینکشم بگذارم توی وبلاگم؟ مثل قدیما که مد شده بود توی اورکات مردم بصورت مرامی بدون اینکه همدیگرو بشناسن FAN همدیگه می شدن؟ بعد اگه من از وبلاگش خوشم نیاد چطوری می شه؟ برای پست "مردونگی" ه من یکی کامنت گذاشته نوشته "وبلاگ خیلی زیبایی داری" و بلافاصله بعدش نوشته "همون حرفای تکراری و خسته کننده" !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! پانوشت: آقا تو این شهر یکی پیدا نمی شه جمعه صبحها بیاد با من بریم پارک پردیسان بدویم؟ این علی که هر بار می گم جمعه صبح بیا بریم پارک پردیسان بدویم فقط بهم می خنده. |
||
|
+
جمعه دوازدهم آبان 1385
|
|
||
|
کتاب "من میکل آنژ پیکر تراش" رو خوندین؟ یادمه جاییش اومده بود که میکل آنژ در جواب این سوال که چطور تصمیم می گیره که از هر قطعه سنگ مرمر چه چیزی بتراشه، گفته بود "این من نیستم که تصمیم می گیرم. این پیکره ها در مرمر اسیرند، من فقط مرمر اضافی رو می تراشم و اونها رو آزاد می کنم."
امروز من، نازگل بانو، به بصیرت خاصی در مورد سنگ مرمر رسیدم. البته فکر نکنید تاثیر خوندن کتاب بالاست چون اونو سالهاپیش وقتی دبیرستانی بودم خوندم. صبح توی حمام یک دفعه موهای تنم سیخ شد، آخه یک مرد جوان بسیار زیبا وسط سنگهای کف حمام بود و به سمت راستش نگاه می کرد. نشستم روی زمین و با دهن باز بهش زل زدم. همونجا بود، بدون هیچ نقصی. از صبح چند بار رفتم توی حمام و نگاهش کردم. کاملا درست و دقیقه. لای خطها و رگه های سنگ مرمر، مرد جوانی با صورت سفید، و موهای بلند و پرپشت که گوشه صورتشو گرفته و با چشمهایی بی نهایت عمیق داره به سمت راستش نگاه می کنه و چیزی مثل یقه بلند پالتو، یا حاشیه شکسته دیوار، گردن و قسمتی از چونشو پوشونده. الآن باز رفتم توی حمام و نگاهش کردم. همونجا بود. خواستم بیام بیرون که یکدفعه خشکم زد. یک پیرزن چادری که معلومه وقتی جوون بوده خوشگل بوده، یک کم اونطرفتر وسط یک رگه های یک سنگ مرمر دیگه زندانیه. باور کنین اونجاست. ۱۰۰۰ بار صورتش رو مرور کردم. هیچ اشتباهی نیست. پیرزن دور چشماش و لباش و چونش چروک افتاده. اون هم داره به راست نگاه می کنه. چادرش شله و از دو طرف صورتش ولو شده. یک کم از سمت راست صورتش زیر چادره. سمت چپ صورتش کامله و حتی یک کم از موهاشم معلومه. بارها دوباره نگاه کردم. همونجاست. بدون تردید. حالا اگه دوست دارین فکر کنین من خل شدم. یا اسکزیوفرن هستم. هر جور دوست دارین فکر کنین. ولی من به شما می گم. دو نفر بین سنگهای کف حمام ما اسیر هستند. شاید هم اینا فسیل باشن. من چه می دونم. اگه باور نمی کنین بیاین ببینین.
|
||
|
+
جمعه دوازدهم آبان 1385
|
|
||
|
امروز صبح ماشینو بردم دم تعمیرگاه سلطانی. رفتم از صندوق، زاپاسمو که پنچر بود در بیارم که آقا میثم بدو بدو اومد جلومو گرفت گفت "نازگل بانو شما چرا؟ من خودم مخلصتونم. شما دست نزنید دستتون کثیف می شه." و لاستیکو برداشت و برد. نه که فکر کنید فقط آقا میثم اینطوره ها. همشون خیلی مردن. باباش که می شه آقای سلطانی هم هروقت می رم دم تعمیرگاه می گه "دخترم بیا برو بشین تو مغازه رو صندلی. تلفنم هم هست. راحت بشین. تا کار ماشینت تموم شه صدات می کنم. خوب نیست شما اینجوری گوشه خیابون وایسی." بعد برادر آقا میثم هم می ره برام آبمیوه می خره میاره. تازه نه که فکر کنین فقط با من اینطورینا! با همه مشتریاشون اینطوری رفتار می کنن. اینا رو گفتم که بگم، از این ویژگی بعضی از مردای ایرونی خیلی خوشم میاد. با همه افکار فمینیستی که دارم، تا وقتی کار به تعصب نکشه، خوشم میاد از این غیرت و مردونگیه فردینی. فکر کنم همه خانوما خوششون میاد. احترام از نوع مدرنش هم به جای خود، مثل ladies first و این حرفا، ولی این مردونگیه یه حال دیگه یی داره. همینه که اون دفعه که هادی گفت می خوای بری کانادا یه پسر غیر ایرانی تور بزنی، بعد از کلی فکر کردن به این نتیجه رسیدم که مردای ایرونی در هر حالت بهترن. حالا اگه شما آقا هستین به خودتون نگیرین. چون ممکنه شما جزو دسته نامردا باشین. مثل اونایی که 3 هفته پیش، ساعت 9 شب، زیر شرشر بارون، جلوی شیرینی گاندی، لاستیکمو فقط به خاطر اینکه به متلکهاشون جواب نداده بودم با چاقو پاره کردن. یا جزو اون دسته که رد می شدن و می دیدن من با این دستای به قول مامان "لاجون"م با چه بدبختی داشتم جکو می چرخوندم که بره بالا و به روی مبارک نمیاوردن. |
||
|
+
جمعه دوازدهم آبان 1385
|
|
||
|
برام نوشتین که اسم وبلاگم و اسم خودم جدی نیست و نظر آدمهای جدی رو جلب نمی کنه. خوب من که اصلا خودمو معرفی نکردم. حالا پس اینطوری بگم.
عکی منو ببینین! به نظر شما اسم "نازگل بانو" برازنده من نیست؟ من احساس من کنم از بانو های دوست داشتنی و باوقار ایران قدیمی (مثلا زمان قاجار یا پهلوی) ارثهایی بردم. نه فقط قیافم، رفتار و خواسته هام هم همینطور. نازگل اسم من نیست. ولی نازگل هم مثل اسم خودم، اسمیه که از پیش از زمان قاجار در ایران وجود داشته و روی دختران ایرانی گذاشته می شده. و هنوز هم شما می بینید که مردم اسم بچه هاشونو نازگل بزارن. توجه کنید که کمتر اسمی هست که اینطوری توی تاریخ بمونه. اسما معمولا تاریخ مصرف دارن. نازگل بانو اصلا شوخی نیست. کاملا جدیه. و اما قا قا لی لی. من آدم جدی ای هستم. به شوخی های همه می خندم ولی خودم شوخ نیستم. نمی دونم چرا شما قا قا لی لی رو جدی نمی گیرین. آخه قا قا لی لی اصلا شوخی نیست. قا قا لی لی یک عالمه خوراکی ریز و خورده که توش هم شیرینی هست هم شوری هم ترشی هم تلخی. مثل زندگی. و کاملا جدیه. به نظر من چگالی جدیت در کلمه قا قا لی لی دقیقا مساویه با چگالی جدیت در کلمه قوه قضاییه. من رو جدی بگیرین چون من کاملا جدی هستم. مرسی که نوشته های منو می خونین و نظر می دین. برای من که معمولا با کسی حرف نمی زنم، این یک موهبته ارزشمنده. از ته دلم می گم مرسی. |
||
|
+
پنجشنبه یازدهم آبان 1385
|
|
||
|
اسمش معصومه ست. خودش می گه مصی. یه صورت کوچیک مثلثی داره با پوست گندمگون. یک دسته موی سیاه سیاه از بالای روسریش اومده بیرون و از سمت چپ دوباره رفته زیر. انگار یه پرده لخت سیاه کشیدن یک گوشه صورتش. موهاش اینقدر سیاهن که اگه سادگی صورت بدون هیچگونه آرایشش نبود، فکر می کردم رنگشون کرده. هم قد و قواره منه. فقط چیزی که برام جالبه اینه که دستاش حتی از دستای من لاغرتر و کشیده تر و کوچیکتره. من اولین باره می بینم یکی که هم قده منه دستاش کوچیکترند. ژورنالیسته. به شدت برون گرا و اجتماعی. و کودک درونش به شدت بیداره. ۳ روزه که توی فکر من راه می ره.
روز اول کلاس، کنارش یک صندلی خالی بود. رفتم نشستم کنارش. هیجان داشت و اضطراب یادگیری زبان جدیدی که خودش می گفت هیچی ازش نمی دونه. انگلیسی هم بلد نیست که کمکش کنه. کنارش نشسته بودم و اگه می خواستم نگاهش کنم باید چشمامو به راست می چرخوندم. روز اول انقدر وول خورد و سر کلاس داد زد و سر و صدا کرد که اعصابم خورد شد. هربار که روشو بهم می کرد و با اضطراب می گفت "وای چه سخته"، طبق معمول اخلاق خودم که زیاد حرف نمی زنم، فقط از گوشه راست چشمم نگاهش می کردمو لبخند می زدم. شب که اومدم خونه گفتم "مامان! یه آدم غیر قابل تحمل سر کلاسمون بود" روز دوم کلاس، مصی نشست روی صندلی روبروی من. کاراش همه مثل دیروز بود، با این تفاوت که این بار من از روبرو می دیدمش، نه از سمت چپ. و باور نمی کنین که چقدر دوست داشتنی بود. از روبرو نگاهش می کردم و می دیدم که چه صورت مضطربی داره. چقدر سر کلاس هوشیاره و حواسش به هر کلمه ای که از دهن معلم بیرون میاد هست. چقدر خوب یاد می گیره و چقدر می خواد که یاد بگیره. از روبرو دیدم که چشماش چقدر معصوم و بی گناهن و چقدر هنوز کودکه. چیزی که این روزا کم دیده می شه. هر بار چیزی رو نمی فهمید با اضطراب نگاهم می کرد و من این بار علاوه بر لبخند، پلکامو آروم براش می بستمو سرمو یه تکون کوچولو می دادم. یعنی نترس، یاد می گیری. روز دوم از روبرو نگاهش کردم و دوستش داشتم. و از بعد از کلاس دیروز صبح تا حالا دارم فکر می کنم. شاید بهتره همه چیزهایی که ازشون خوشم نمیاد رو از زاویه دیگه نگاه کنم. ازشون دور بشم و از پشت و روبرو و بالا و پایین و خلاصه از هر جا که می شه نگاهشون کنم. اونوقت حتما پیدا می کنم زاویه ای رو که در اون، اون چیز دوست نداشتنی، برام دوست داشتنی می شه. دیروز من جور دیگر دیدم. |
||
|
+
پنجشنبه یازدهم آبان 1385
|
|
||
|
مثل همه دفعه های دیگه که از میدون انقلاب میام سر درد دارم. سر درد نه فقط از دود. بیشتر از چگالی اطلاعات. هر وقت میرم اونجا، چشمام اینقدر می دون به چپ و راست و بالا و پایین که تمام ماهیچه های دور چشمام درد می گیره. انقدر که چیز هست برای دیدن. نمی دونم آدمها رو نگاه کنم که هر کدوم یه حکایتی هستن واسه خودشون، یا ویترین مغازه ها رو، یا بساط دستفروشهای روبروی مغازه ها، یا کف پیاده رو، یا وسط خیابون. همه جا پر از شکل و رنگ و حرکت و اتفاقه و حتی اگه نخوای که ببینی، بازهم همه چیز اینقدر خودنمایی می کنن تا ببینیشون. داشتم دیوونه می شدم. گوشامو بسته بودم که صدا نشنوم. فقط می دیدم و باز چشم کم میاوردم برای دیدن همه چیز. خیلی چیزها رو هم ندیدم. به جاش چقدر از این اون تنه خوردم. نکته جالب اینجاست که ضلع غربی و شرقی این میدون چقدر فضاهای متفاوتی هستن. ضلع شرقی آدما اکثرا تیپ دانشجویی یا تحصیلکرده هستن که دنبال کتاب و اینان. ضلع غربی ولی فضایی کاملا متفاوت داره. آدمها عحیب و غریبن. جوونای بیکاری که جلوی سینماها پرسه می زنن. تی شرت با عکس ابی و دی کاپریو. شلوار جین زنجیر دار. شعرهای عاشقانه خطاطی شده روی کاغذهای دور سوخته. این هم نوعی فرهنگه که برای خودش آبرو اعتباری داره. جدی می گم. گل سرخ مصنوعی، پوستر عکس یک چشم شهلا با مژه های به غایت بلند که یک قطره اشک از گوشه اش داره میریزه روی شمعی که پایینتر داره میسوزه و یک پروانه داره دورش میگرده، زنجیر کمر شلوار، تی شرت با عکس گلزار و ابی و چگوارا و ... خودتون می دونین چی می گم. فقط می خوام بگم اینم یه مدل فرهنگه که باید تو جامعه ما باشه و مکمل همون فرهنگ ضلع شرقیه میدونه. بین جوونای جلوی سینما یه چیزی دیدم که برام جالب بود. یه پسر 17 18 ساله بود قد کوتاه و لاغر. یک کاپشن جین آبی خیلی روشن پوشیده بود روی یک پیرهن مردونه قرمز که یقه های خیلی بلندش از دو طرف از زیر یقه کاپشن اومده بود بیرون و تا روی سینه پسره ادامه داشت. روی یقه های پیرهنش هم پر از ستاره های فلزی نقره ای بود. یک دستمال گردن سرمه ای بسته بود به شیوه کابوی ها. یک شلوار جین خیلیییییییی تنگ پوشیده بود و قلاب کمربندش خیلی بزرگ و براق و نقره ای بود. کفش هاش هم پاشنه داشتند و نوکشون خیلی باریک بود. موهاشو خروسی کرده بود داده بود بالا و یک عینک آفتابی خیلی بزرگ زده بود و یک پیپ دستش بود. با همین قیافه، خیلی جدی، جلوی سینما قدم می زد و آدمها را انداز بر اندازی می کرد و رد می شد. چند دقیقه سر جام میخ شدم و زل زدم بهش. بعد یهو به خودم اومدمو راهمو کشیدم رفتم. ... به خیابون خلوت و پهن خودمون که رسیدم یه نفس راحت کشیدم. چگالی اطلاعات یک دفعه اومد پایین. حالا توی اتاقم هستم و چگالی اطلاعات تقریبا صفره. مغزم خودشو ولو کرده توی فضای جمجمه و داره چرت می زنه. چشمام آروم گرفتن. اون هجوم وحشیانه تموم شد. |
||
|
+
پنجشنبه یازدهم آبان 1385
|
|
||
|
دیشب اولین نفر وبلاگ منو دید و برام نظر نوشت. من به اولین کسی که گفتم دارم وبلاگ می نویسم و خواستم بره بخونه امید بود ولی خوب دیگه ... اولین نفر یکی دیگه شد. اینم از ویژگیهای منحصر به فرد زندگیه که هر جور دلش بخواد باهات رفتار می کنه. مخصوصا وقتی شوخیش بگیره.
خیلی ذوق کردم. خوب آخه خوبه که یکی دیگه نوشته های آدمو بخونه و نظر بده. مخصوصا اولیش خیلیییییییییییییییییییییی کیف داره. نظر داده شده برای پست "خودستایی" که توسط سامان نوشته شده رو می گم. الآن دارم می رم انقلاب. میدون انقلاب. همین برای شروع یک روز پر هیجان عالی نیست؟ |
||
|
+
پنجشنبه یازدهم آبان 1385
|
|
||
|
هر چند خیلی خودستایی به حساب میاد. ولی آدم باید به خودشم حال بده خوب. به خاطر همین الآن یک هفته هست که تو خونه راه می رم و زیر لب برای خودم این شعر حافظ و می خونم:
نازنین تر ز قدت در چمن ناز نرست خوشتر از نقش تو در عالم تصویر نبود البته بازخوانی های مجدد رزومه ای که برای دانشگاه نوشتم، در رسیدن به این سطح اعلای خودستایی بی تاثیر نبوده. ولی خوب حیف که نصف رزومه خالی بندی یا به عبارتی آب به چیزی بستن به شیوه ما ایرانیهای عزیزه. بله. |
||
|
+
پنجشنبه یازدهم آبان 1385
|
|
||