تبليغاتX
قا قا لی لی
بی انصافيست که اعتراف نکنم که اين "نفهميدن" گاهی هم حسن توست. که ميتوانم بی هيچ توضيحی کنار تو غمگين باشم و بی حوصله و کم حرف.

+ شنبه ششم تیر 1388

بارها شده بود که دلم برای چهره و صدايت تنگ بشود ولی اين روزها دلتنگيم سنگين است. دلتنگيم از جنس ناتوانی است. به تو که فکر ميکنم آرواره هايم ورم ميکنند و گوشه ی پلک هايم نبض تندی ميزند. عزيز دلم، گوشه ی دلم، همه ی آرزويم، نهايت همه ی آرزوهايم، شيرينترين خاطره ام.
نميدانستم روزی ميرسد که از سر نتوانستن، روی سنگفرش سرد پياده رويی در غربت زير باران بنشينم و به يادت سنگين تر از ابرهای خيس اين شهر ببارم.
عزيز دلم، گوشه دلم، همه دلم، تلخی غصه هايم همه جای زندگی ام پاشيده. نفس هايم که به در و ديوار اين اتاق ميخورند اندوه قنديل بسته ميشوند و ميمانند. عزيزکم، من در هرم اين قنديل های اندوه هر روز بزرگتر ميشوم. به سکوت خو کرده ام و همکلامی حتی با عزيزترينهايم برايم سنگين و فرساينده است. دلم ميخواهد تنها باشم و آدمها بهانه اي نباشند و تو و فقط تو تنها بهانه باشی برای لبهايم که سنگين و چروکيده بشوند.
عزيز دلم، خاک هم مثل خون ميکشد. با هزار هزار رشته ميکشدت. من اندوهم به بزرگی اين شاهراهيست که از تو به قلبم کشيده شده و يکطرفه به سمت تو ميرود. عزيز دلم، من در آغوش تو زير سقف کوتاه پناهگاه ها خم شدم و با هر انفجاری لرزيدم. من در آغوش تو ترسيدم، گريستم، خنديدم، دويدم، تحقير شدم، بزرگ شدم. من تو را خواندم و خودم تکه کوچکی از تو شدم. هر نفس من لحظه اي از تاريخ تو است.
گذشته ام، آينده ام، هستی ام، خانه ام، جانم، عزيزم، تو همه منی و همه آرزوی من. دلم برايت به وسعت اين اندوهی که روحم را ميخراشد تنگ است.

+ شنبه ششم تیر 1388

شب انگار حجم اندوه رو چند برابر ميکنه. انگار راه های فرار توی تاريکی شب گم ميشن و اين ظلمت به دست و پای آدم ميپيچه و اسارت ميآره به همراهش. روشنايی روز انگار که شکل اندوه رو دگرگون ميکنه. روشنايی روز انگار که ابهت درد رو کم ميکنه و در کمال سخاوت، اندوه رو مثل آوار روی سر ميريزه.
اندوه شب عظيم و تنهاست. زمانی که همه ی آدم ها دامنشون رو ور کشيدن زير لايه لايه خواب و چيزی نمونده که از سر استيصال بهش بياويزی.
دردها در شب انگار که هزار بار اندوهگينترند.

+ چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388

روزایی که باید تصمیم گرفت بالاخره به آدم می رسن. فرقی هم نمی کنه که چقدر عقب بندازیشون. شاید مشکل اینه که هیچ "درست" و "اشتباه"ی در کار نیست. همه چیز بستگی به چیز دیگه ای داره.

این روز "تصمیم" رو مدتهاست مث یه قوطی خالی نوشابه، هر بار که بهش می رسم شوت می کنم چند قدم جلوتر و باز بهش می رسم. و هر بار هم که شوتش می کنم به طرز گوشخراشی قل می خوره روی قلوه سنگهای روی راه و کلی آلودگی صوتی-روانی ایجاد می کنه. یادم البته نمی ره که وقتی همین قوطی پر بود و بازش کردم و قلپ قلپ رفتم بالا، کلی کیف ممتد هم کردم.

+ شنبه بیست و دوم فروردین 1388

من ديشب توی خوابم زن محمدرضا فروتن شده بودم و چه ميدونم که چرا. فقط ميدونم که برعکس بيداری که طرفدار هيچ بازيگر جوونی نيستم توی خوابم عاشقش بودم. شايدم چون شوهرم بود عاشقش بودم. خلاصه بگم که اگه رويای  اين هنرپيشه ها رو تو کله تون دارين اصلن چيز مالی نبود. يه اشکالشم اين بود که اصولن هرگز حضور نداشت تو زندگی و من فقط توی تلويزيون ميديدمش و دلم خوش بود شوهر دارم. نکته بعدی اينکه من از موی مدل فروتن خيلی بدم مياد (اسم مدلش چيه احيانن؟) ولی تو خواب هی چپ و راست پز مدل موی آقامونو ميدادم به شمسی خانوم و قدسی خانوم و اصولن احساسم اين بود که "بست فيچر" آقامون موشونه. خلاصه که دوستان جمع شن دور هم دعا کنيم که به خير بگذره.

+ یکشنبه یازدهم اسفند 1387

دوستی، دوست، دوست داشتن، زيباست.

+ سه شنبه ششم اسفند 1387

شبها از سه به بعد اگه بیدار باشیم، حرفهای من و ملو از محدوده زندگی روزمره خارج میشه و از لایه های زیرتر فکرهامون بالا میاد. وقتهایی که من چهارزانو می شینم روی تخت و ملو روی صندلیش هی تاب تاب می خوره و یکیمون دو جمله می گه و اون یکی لبهاش رو به نشونه ی "چه می دونم" فشار می ده به هم و شونه هاشو بالا می ندازه. این حرفها ولی روزهای بعدتر بخش مهمی از ذهن من رو زیر سایه شون می گیرن و درگیرم می کنن.

نتیجه یکی از همین شبها این مرور آشفته ست که این روزها گاه و بیگاه از زندگیم می کنم. مرور روزها، آدمها، حسرتها؛ و بعد هی یاد تو میفتم. هی یاد تو. و هی می ترسم. دوست ندارم که تو حسرتی توی دل من باشی و هر بار به خودم میام گونه هام میسوزه از هجوم سیلی های حقیقتی که "توی لعنتی حسرت بزرگ زندگی منی". گاهی فکر می کنم که چرا تو و چرا فقط تو؟

از این می ترسم. از اینکه سه سال بعد، ساعت 7 صبح، تخم مرغ که سرخ می کنم و سایه ی آفتاب که صورتم رو پوشونده، توی چهارچوب در آشپزخونه ظاهر بشی. از اینکه پنج سال بعد روبروم روی صندلی نشسته باشی و لبخند بزنی و نتونم دفاع کنم. از اینکه هفت سال بعد ساعت 11 شب که وارد اتاق خوابم می شم روی لبه ی تخت نشسته باشی. از این می ترسم که تو همیشه باشی و من حتا روزی که مردم، با ترازویی توی دستم دفن بشم که از روزی که تو رو کشف کردم با خودم یدک می کشم. و با این بار لعنتی که حالا جزئی از شونه هام شده و نمی تونم رها بشم از زیرش. و این خیال غمگینی که هی لبریز میشه از "چرا". و همیشه دل دل کردن توی این تردید که ایکاش دست یافتنی میشدی و توی خاک خیالم دفنت می کردم یا همینطوری که هستی با بالهای شکوهمندت توی آسمون حسرتهام پرواز می کردی و از شدت شکستن به جای بلند کردن سرم، رد سایه ت روی زمین رو دنبال می کردم (و می کنم).

ملو یادته گفتی می ترسی از اینکه روزی برسه که مقایسه کنی و سرخورده بشی؟ بار بعدی که روی تختت چهارزانو نشستم و ساعت از سه گذشته بود بیا فکر کنیم به اینکه درک نامجو مهمتره یا درک متقابل.

+ شنبه نوزدهم بهمن 1387

"کودو (KODO) یعنی صدای تپیدن قلب. صدایی که منبع همه ریتمهاست. می گویند صدای تایکو (taiko) شبیه صدایی ست که کودک در رحم مادرش از تپیدن قلب او می شنود و می گویند که گاه کودکانی با این صدای بلند به خواب می روند. معنی دیگر کودو، وقتی به گونه ای متفاوت خوانده شود این است: "کودکان طبل"."

کودو امشب در Orpheum Theatre ونکوور اجرا داشت و از جمعه هم وارد آمریکا می شن. این سری برنامه های کودو به اسم "One Earth Tour" و با هدف نمایش یگانگی و همگونی انسانها، در تمام دنیا اجرا میشه. تصور من این بود که به دیدن طبالی ژاپنی می ریم و دلیل هیجان همراهم رو نمی فهمیدم تا وقتی که خودم توی سالن مجلل Orpheum Theatre به پشتی صندلیم تکیه داده بودم و با ناباوری به "آوا"یی گوش می دادم که از موجود عظیمی به اسم تایکو بیرون میومد. چگالی اجرا انقدر بالا بود که زیاد افکارم از داخل فضای سالن خارج نشه ولی یادم هست که چند لحظه کوتاه با خودم فکر کردم که چقدر این جمله "هنر نزد ایرانیان است و بس" نژادپرستانه و کودکانه ست. بازوهای قدرتمند و صورت پر احساس و صدای پیچ در پیچ طبالهای کودو به شاخه های هنر و تمدن محکم پیچیده.

اگه آمریکا زندگی می کنین اجرای کودو رو از دست ندین. برنامه ی اجراهای کودو رو اینجا ببینین. سایت کودو رو اینجا و نمونه اجرا رو هم اینجا.


-------------------------------------------------------------------------------------------

گلناز جان کامنتی که برای پست قبل نوشتی رو نگاه کن.

+ پنجشنبه دهم بهمن 1387

یکی از چیزایی که فهمیدم خیلی آزار دهنده ست اینه که فرکانس زندگی آدم با فرنکانس خود آدم فرق داشته باشه. اونوقت یا آدم باید از خیر زندگی بگذره و به احترام خودش روی موج فرکانس خودش سوار بشه، یا نامحترمانه تبدیل به یه جنازه ی کشدار روی فرکانس زندگی بشه و یا در نهایت سعی کنه این دو تا موج رو ترکیب کنه که موجا تشدید بشن و آدم روشون بال بال بزنه یا همدیگرو خنثا کنن و آدم روی خط بی نوسان وا بره.

+ جمعه چهارم بهمن 1387

دو هفته ست که اینجا تقریبن هر روز برف باریده و ارتفاع برف از زانوهای من بلندتره. از خونه نشستن خسته شدم ولی از راه رفتن به سختی روی برف و یخ هم حوصله م سر رفته و باز دلم هوس آفتاب کرده. من عادت ندارم لباسهامو فصلی کنم و همیشه همه ی لباسهام توی کمدم دم دسته. مثلن شلوار پشمی م با شلوار کوتاه نخی م روی یه چوب لباسی آویزون شدن و وقتی شلوار پشمی رو بر میدارم لجم می گیره.

این روزا زیاد آشپزی کردم. ذوق یاد گرفتن چای هندی داشتم و حالا که یاد گرفتم تمام بدنم به خارش افتاده به خاطر این همه ادویه. دیشب با کسی کمی حرف زدم و هی سعی کردم از دستش عصبانی باشم ولی انگار دیگه حوصله عصبانیت هم ندارم.

شب سال نو رفتیم downtown که هیچ خبری نبود. رستورانها طبق معمول ساعت یازده تعطیل کرده بودن. یه هات داگ گرفتیم از کنار خیابون و روبروی ساعت زیر برف ایستادیم و گاز زدیم. ساعت 12 هم برگشتیم سمت قطار. بی هیچ مراسمی. بعدن تازه فهمیدیم ساعت شهر 5 دقیقه ای جلو بوده و به ایستگاه که رسیدیم صدای بوق ماشینا بلند شد. سال نوی ونکوور توی کلاب ها و بارها جشن گرفته میشه. برنامه عمومی ای مثل آتش بازی و شمارش معکوس اینجا نیست. اصولن یه کم عجیبه حالت این شهر که این همه فرهنگا توش قاطی شدن. مثلن هندی و ایرانی و چینی ایستادن روبروی ساعت ولی برای هیچکدوم مهم نیست که سال نو ه. ما هم سال نوی هندی رو جشن می گیریم هم سال نوی چینی رو هم سال نوی میلادی رو و هم نوروز رو و همه شون هم یه مزه دارن. انگار طعم همه چیز قاطی و ملایم شده اینجا.

دلم می خواد یه کار متنوعی انجام بدم. نمی دونم مثلن شاید یه کار هنری یا پختن یه چیز جدید. یه کار متنوع. پیشنهاداتی دارین؟

+ سه شنبه هفدهم دی 1387

گیزمو جان، خواستم اینجا برای تو بنویسم که چقدر خوشحالم که تو هستی که تنهایی من کمتر تنها باشد و بیشترش همدم تنهایی تو بشود. اصلن این یکی از ویژگی های دمخور شدن با دیگریست که تنهایی آدم با تنهایی دیگری قاطی بشود و حسی بسازد که هم تنهاست و هم نیست. حالا چه فرقی می کند تو بمانی یا نه؟ مهم این لحظه هاییست که با هم خندیدیم. از کجا معلوم چند بار دیگر باز هم با هم بخندیم و من بغضم بگیرد وسط خنده و باز احساس کنیم که تنهاییم؟

احساس می کنم بزرگتر شدم باز و این احساس خوبیست گیزمو جان. حالا تو هی "نچ نچ" کن وقتی گوشه ی لبهایم آویزان می شود و بهانه می گیرم. من ولی می فهمم چه می گویم.

گیزمو جان چه خوب است که تو هستی. حتا آنسوی کره زمین. مهم این است که هستی و من بهانه ی بهانه گرفتن دارم. دلم می خواهد نشسته باشی روی صندلی زیر نور چراغ و سرت پایین باشد و سرگرم کاری. بافتنی ببافی یا شاید روی لپ تاپت تلق تلق کد بزنی و من روبرویت بایستم و لبه راست شالگردنم را با دست راست بگیرم و پرت کنم روی شانه ی چپم و بگویم من رفتم و تو نگاهم نکنی و بگویی "به درک" و من مصرانه بگویم "گیزمو من برای همیشه می روم" و تو چموشانه زل بزنی به هر چیزی که در دستت داری و بگویی "گفتم به درک" و من هی در دلم بگویم "آه گیزمو جان! آه گیزمو جان" و قدمهای گنده بردارم به هیبت شتر و در را پشت سرم به هم بکوبم و هی فکر کنم که پس تکلیف کتابهایی که قرضت دادم چه می شود و هی در دلم بگویم "آه گیزمو جان! آه گیزمو جان". تو حتمن بلند می شوی و چای درست می کنی. روی کاناپه ات دراز می کشی و هی نفس عمیق می کشی. من می توانم تصویرت کنم که دستت زیر سرت است و موهایت روی دستت ریخته و انگشتهای پایت را داده ای به سمت کف پایت که واریسهایت کش بیایند و درد بگیرند و چشمهایت باز است رو به سقف اتاق و مغرورانه نمی شکنی.

آه گیزمو جان... خوب است که تو هستی و تنهاییت هر جای دنیا که باشی با تنهایی من گره می خورد. باور کن این لحظه ده برابر از آنی که متنفر باشم، دوستت دارم.

+ دوشنبه شانزدهم دی 1387

یک اتاق داریم که یک دی وی دی پلیر داره و یک پلی استیشن. حرف که برای گفتن کم آورده بودم نمی دونم از کجام این جمله خطاب به گیزمو صادر شد که "گیزمو جان! من واقعن هرگز نفهمیدم که چرا مایکل کورلئونه وقتی می خواست شوهر خواهرش رو بکشه فرستادش تو ماشین و همون جا تو خونه نداد ترتیبش رو بدن؟!". این من نبودم. این واقعن من نبودم. من واقعن حتا اسم مایکل کورلئونه رو امکان نداشت در هیچ حالت عادی یادم بیاد. منی که اوج درکم از سینما در پلنگ صورتی و مخمل خونه ی مادربزرگه اینها خلاصه میشه. نتیجه ی این گهرپرانی من ولی این شد که تصمیم گرفتیم بریم توی اتاق دی وی دی پلیر و گادفادر رو روی پرده بزرگ ببینیم. بعدش ولی اتفاق بهتری افتاد. توی اتاق دی وی دی پلیر سری کامل Planet Earth رو پیدا کردیم. این برای من یعنی یک اتفاق بزرگ. حالا بعد از دیدن کامل این سری احساس می کنم که رسالت من توی این دنیا تموم شده و باید بقیه ی عمرم رو بشینم هی اپیزودهای این سری رو دوباره نگاه کنم تا جام رحلت رو سر بکشم. امروز به این فکر می کردم که زودتر نامه خداحافظی م رو بنویسم که همه کارام انجام شده باشه. حتا امشب نیمه شب بر می گشتم خونه راهم رو کج نکردم که توی خیابون بمونم. سرم رو انداختم پایین و بی خیال راحت از وسط پارک تاریک و خلوت رد شدم. کار مهم من دیدن همین چیزایی بود که دیدم.

چند روزی اینجا برف می بارید و هوا گرفته بود. امشب سرد بود ولی گاهی میشد ته آسمون رو هم دید و بعد از این همه شبایی که خیره شدم به آسمون، امشب با چشمای خودم ستاره ی براقی رو دیدم که فیشت افتاد. قلبم ایستاد و شروع کردم که آرزو کنم. ولی چیزی یادم نیومد. خواستم آرزو کنم که مستندساز طبیعت بشم ولی دیدم دنیا فقط به این آرزوهای "شدن" تا آخر پونزده سالگی گوش میده و تاریخ من گذشته. هی روی پنجه های پام بلند شدم و زل زدم به جایی که ستاره افتاده بود. آخرش سردم شد و رفتم.

عادت بدی پیدا کردم که توی ذهنم می نویسم و ذهنم خیلی به سرعت به روز میشه. ببخشید که نبودم. باور می کنین که بعد از "باکسینگ دی" حتا میوه و سبزی و شیر و نون هم توی فروشگاه پیدا نمیشه؟ باور می کنین که خیابونای تهران یادم رفته باشه؟ و باور می کنین که مردم ونکوور تمام نسخه های موجود برای فروش فیلم "پرسپولیس" در این شهر رو قبل از کریسمس خریده باشن؟

+ دوشنبه نهم دی 1387

http://azarestaan.blogspot.com/2008/11/blog-post.html
+ دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387

اینهمه اشکی که از اینهمه چشم معمولی در اینهمه جای این دنیا امشب جاری شد گواه این بود که چقدر همه ما مردم معمولی این دنیا متحدانه چشم انتظاریم. چشم انتظار روزی که دنیا شبیه این دنیا نباشه. چشم انتظار کبوتر سفیدی که بالای سر درختهای زیتونی پرواز کنه که فقط توی خاک دنیای صلح رشد می کنن.

من و مامان از دو گوشه ی دنیا با هم یه برنامه رو نگاه کردیم. با هم و با همه مردم دنیا.

-chera hame gerye mikonan? hatta manam daram gerye mikonam.
-manam daram gerye mikonam.
-hame ye donyaye digaro mikhaim. Oprah ham gerye mikone, mibini?
-khoobe ke hame ye chizo mikhaim maman
-yes! we can. ;)
+ چهارشنبه پانزدهم آبان 1387

به نظرم این انتظار معقولی از یه دوشه که بتونی زیرش که می ایستی دستاتو ببری بالای سرت و بدنت رو تا حد ممکن کش بدی به سمت بالا و سر دوش آب اینقدر بالا و اینقدر صاف باشه که آب از نوک انگشتای دستت راه بیفته و از روی بازوهای کشیده ت راهشو ادامه بده سمت شونه ها و روی بدنت سر بخوره بره پایین. نکته جالب اینجاست که این دوش معقول رو توی هیچ خونه معمولی نمی شه پیدا کرد.

ضمنن الان احساس مرفه بی درد بودن کردم.

+ دوشنبه سیزدهم آبان 1387

مثلن اینطوری شاید بهتر بود که زندگی یه سوراخ داشت که تصمیماتو رو کاغذ می نوشتی مینداختی توش. بعد کنارشم یه دکمه داشت که اونو می زدی و یه ال سی دی هم داشت که روش می نوشت که این تصمیم چه جوری رو زندگیت تاثیر می گذاره. یا مثلن زندگی یه دانای کل داشت که عاقبت هر تصمیمی رو می دونست و مثلن 20 دلار می گرفت و کارت رو را مینداخت. حتا 2 دلار هم اگه می گرفت بازم ثروتمندترین آدم دنیا بود از صدقه سری اینهمه بلاتکلیفی که تو دنیا هست.
اینطوری هم بهتر بود که یه Replay-able visual history از زندگی موجود بود که میشد از توش الگو ها رو پیدا کرد و تعمیمشون داد به بقیه ی زندگی.

پ.ن. این دومی موضوع تزمه البته. :)
+ شنبه یازدهم آبان 1387

توی هواپیمایی که به سمت لندن می رفت لابلای خر و پف های نفر کناریم با خودم اتمام حجت می کردم که مسوولیت زندگی جدیدم روی دوش خودمه، که می خوام این زندگی رو با روی باز و نگاه مثبت شروع کنم، نه با غصه و دلتنگی و آه و اشک و یاد وطن و شکایت از غربت. اینکه نمی خوام دم به دم آه بکشم و یاد دلتنگی هام بیفتم. اینکه نمی خوام آهنگای سیاوش قمیشی در وصف غریب و غربت رو گوش بدم و غم بسازم برای دلم.

اینجا و مخصوصن این اواخر سخت شده نگه داشتن اون قول و قرارا. روزایی هست که هی دلم بال بال می زنه که غر بزنه. راه میفتم تو خیابونا. به دلم هی می زنم. رنگ سرخ و نارنجی و سبز درختا و لطافت هوای خیس بارون خورده و سوز ملس باد روی گوشامو مثل مشت مشت اسمارتیز می زیرم تو حلق بچه بی قرار ته دلم تا آروم می گیره. نمی خوام هیچ خیابونی اینجا من رو یاد هیچ خیابونی توی تهران بندازه. نمی خوام وقتی اینجام هی به خودم حس نوستالژیک بدم و هی شعله شو بکشم بالا. می خوام همینجا باشم. توی همین لحظه.

اگه خیال مهاجرت دارین حساب این لحظه ها رو از قبل با خودتون صاف کنین. غربت غریبی داره، تنهایی داره، دوری داره. خیلی چیزا دست شما نیست. خیلی وقتا می خواین برگردین و نمی تونین. خیلی وقتا باید برگردین و نمی تونین. آدمای غربت هم عجیبن. گاهی دنیا خالی میشه. خالی. در کنار همه اینا ولی اینم داره که برای خودتون زندگی می کنین. روی پای خودتون. مطابق با تصمیم خودتون. اینش به دنیا می ارزه. به تمام دنیا. نمی دونم. شاید توصیف بهتر این باشه که بگم یه عینک خوش بینی اغراق شده بزنین به چشمتون قبل راه افتادن.

پ.ن. مهران، هادی دیکته اغراق درسته؟
 
+ دوشنبه ششم آبان 1387

من هیچ وقت آدم درد و دل بکنی نبودم. با تلفن حرف زدن رو دوست ندارم. اصولن یه چیزی توی من هست که نمی تونم گوشی تلفن رو بردارم و به کسی زنگ بزنم. وقتی تلفن زنگ می زنه دوست ندارم جواب بدم. وقتی جواب می دم دوست دارم طرف زودتر قطع کنه. شاید برای همین درد دل بکن نشدم. چون دوستام همیشه از راه تلفن در دسترس بودن. عادتم همیشه این بود که سکوت کنم تا بگذره.
ایران که بودم مادرم بود. هر شب حداقل یک ساعتی کنار هم دراز می کشیدیم و حرف می زدیم. درد و دل های من هم همون وقت کم و بیش تخلیه می شد.
اینجا ولی حرفامو نگه می دارم توی دلم. امشب فکر می کردم که یکی از فواید اینجا اومدن این بود که من صبورتر شدم و یاد گرفتم با درد دلهام کنار بیام. گاهی فکر می کنم درد دلهام مثل لایه های خروشان آتشفشانی رسوب کردن ته دلم و ممکنه یه روز فوران کنن. گاهیم فکر می کنم که یواش یواش بخار می شن و جا باز می کنن برای درد دلهای بعدی و هیچ وقت فوران نمی کنن.
امشب فکر می کردم زندگی ایران چه راحت تر بود. من چه می دونستم کی از کجا و چند می خره، کی می شوره، کی جا می ده توی فریزر، کی می پزه. اگرم نوبت من بود که بخرم باز هم دردی نبود. ماشینم توی پارکینگ آماده بود که بپرم توش و برم بخرم. تازه اینطور وقتا فکر می کردم عجب دختر خوب و زحمت کشی هستم که برای خونه خرید می کنم. اینجا ولی ماشینی درکار نیست. خریدن و شستن و جا دادن و پختن و فکر همه اینا رو کردن و پاییدن زیرچشمی عقربه های ساعتی که روی هم می دون و دلشوره هزار کار توی صف مونده. امروز توی دلم هی غرغر کردم که اصلن من چرا اومدم اینجا و باید برگردم و ...
این تلفن نزدن من روی اعصابه. الان می دونم ملو منتظره بهش زنگ بزنم. احتمالن شاکی هم شده تا الان دیگه. سه نفر دیگه هم بهم زنگ زدن امروز که جواب ندادم و حالا باید به همشون زنگ بزنم. دستم ولی به گوشی نمی ره. چه اخلاقیه که من دارم؟
+ شنبه چهارم آبان 1387

گوشه صفحه فیس بوکم توی کادر People You May Know هنوز هر روز حداقل یکبار اسمش و عکسش رو می بینم. خودش مدتیه که نیست. مُرده. چند وقته که مُرده. من امشب فهمیدم...

امروز قبل از اینکه بفهمم اون مُرده به این فکر می کردم که یکی از نتایج طولانی زندگی کردن توی این دنیا اینه که آدم مرگهای بسیاری رو به چشم می بینه. به این هم فکر کردم که چه خوب که مرگ هست که بهانه ای برای زندگی کردن داشته باشیم.

و به این فکر می کردم که "یک دشمن هم زیادیه" دیدگاه مشکل داریه. اصولن دشمن موجودیه که به ما هویت میده. کسی که دشمنی نداره یعنی آدمیه بی نهایت خنثا که هیچ رای و نظر و دیدگاهی نداره و در نتیجه موجود خسته کننده و یکنواختی از آب در میاد. موجودی یکدست و بی هویت. کمرنگ و شاید شفاف. زنده باد دشمن من. من دشمن دارم پس هستم.
+ پنجشنبه دوم آبان 1387

آی آقایون که دُم دارین، اون خانوم که داره میناله که شما بهش بی توجهی می کنین و "دیگه دوستش ندارین" رو با یه بوس و ناز و نوازش و احیانن یه شاخه گلی یه عطری چیزی (بستگی به کرم خودتون) خیلی راحت تر میشه آرومش کرد تا با داد و فریاد که "این حرفا چیه؟ اینقدر احمق نباش، معلومه که دوستت دارم. پس من برای کی اینهمه از صبح تا شب دارم جون می کنم؟".

آی خانوما که سُم دارین، با درک اینکه طرف مقابل یه مَرده و انتظاری نمیشه ازش داشت، کمتر لگد پرانی خواهید کرد.

پ.ن. 1. به در گفتیم، با عنایت به اینکه آن دیوار هرگز نخواهد شنید. اصولن آن دیوار گوش ندارد.

پ.ن.2. Body of Lies رو دیدم. فیلم خوبی بود. خوب تر از انتظارم. عجب بازی ای کرد لئورنادو. میشه مقایسه ش کرد با ده سال پیش و تحسینش کرد. مدل بازی اون خانوم بازیگر رو من هیچ وقت نمی پسندیدم. احساس می کردم طرز ادای دیالوگهاش و طرز حرکاتش مدام به آدم یادآوری می کرد که "یادت باشه این فقط یه فیلمه و من فقط دارم بازی می کنم". یه جورایی همیشه حس می کردم که در سطح نقش شناوره و به عمق نقش فرو نمی ره. این بار البته تحسینش کردم. اول اینکه لذت بردم از اینکه با چنین اعتماد به نفسی روبروی لئوناردو بازی کرد و همون سبک بازی در سطح رو حفظ کرد بدون گم کردن دست و پاش. اصولن اعتماد به نفسش تحسین برانگیز بود. دوم اینکه زیبایی و سادگیش تحسین برانگیز بود. از "سادگی" منظورم نه نوع گریم، بلکه سادگی بود که توی رفتار و نگاهش بود. سوم اینکه لذتی داشت دیدن دختری ایرانی که توی چشماش لذت پرواز سوسو می زد.

پ.ن.3. دوست کاناداییمون پرسید: "She really had a minor role in that movie. Did they really kicked her out of the country for that minor role?" پرسیدم که کی به تو گفته که از ایران بیرونش کردن برای این نقش؟ گفت "Wasn't it in the news?" خواستم براش مفهوم "یک کلاغ چهل کلاغ" رو توضیح بدم دیدم اون روحیه ی شهادت طلبانه لازم رو ندارم. گفتم whatever .

پ.ن.4. خواب دیدم با داریوش خواننده نشستیم به ریشه یابی "تنزل کیفیت موسیقی لس آنجلسی در سالهای اخیر". اتفاقن بحث جذاب و سازنده ای هم از آب در اومد. واقعن روانٍ شادی دارم من.
+ سه شنبه سی ام مهر 1387